Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Posts Tagged ‘نیما’

شهریور 1393

ایستادگی…

ایستادگان…

همانان، پیامبرانی با ارمغان سپیدی از این خاک…

بیست و هفت شهریور 1392 بود که رضا خندان همسر نسرین ستوده گفت: «نسرین آمد… به او گفتند آزادی …»

خبر به راستی کوتاه بود. و شاید همیشه در این «کوتاهترین»ها باید طولانی‌ترین حرفها را جست. طولانی‌ترین حرف‌ها شاید در ذهن و کلام همان انسان‌های خوشحال نهفته‌باشد که کلامشان در «تبریک می‌گویم» خلاصه می‌شود.

یا شاید در ذهن نیماهای این خاک که وقتی مدرسه را دست در دستان پدر و مادر خویش آغاز می‌کنند، بی‌کلام فقط لبخند می‌زنند…

و شاید در کلمات کوتاه مردم این سرزمین که هنوز که آزاده‌ها در پشت حصارها آزادگی می‌کنند، آهسته نجوا می‌کنند: آزادش کنید… آزادش کنید…

رضا و نیما خندان به همراه نسرین ستوده - 31 شهریور 92 - عکس:رضاخندان

رضا و نیما خندان به همراه نسرین ستوده – 31 شهریور 92 – عکس:رضاخندان

«نیما اگر سختی‌های زیادی هم کشیده باشد خوشبختانه این شانس بزرگ را داشت که اولین روز مدرسه را با همراهی پدر، مادر و البته خواهر مهربانش که در این صحنه درحال گرفتن عکس است، آغار کند.

سال گذشته خانم مریم اکبری منفرد از بند سیاسی زنان این اجازه را پیدانکرد که در چنین روزی سارای کوچک‌اش را که کلاس اولی بود همراهی کند و امسال فاطمه دختر زیبای مصطفی دانشجو و کودکان بسیاری که بدون حضور پدر یا مادر در مدرسه حاضر شدند.»
رضا خندان – 31 شهریور 92

بعد از این آزادی بود که ظلم ِ ناراحت دست به‌کار شد زود، باز. نسرین که به جرم حرفه‌اش و به‌جرم قانون به زندان گردیده‌بود توسط عاون دادستان تهران و سرپرست دادسرای شهید مقدس (اوین) مورد انتقامِ شکایت قرارگرفت تا پروانه‌ی وکالتش از اعتبار ساقط شود.

19 آبان 1392 – جلسه‌ی اول دادگاه انتظامی کانون وکلا:

رضا خندان می‌گویند:
«محاکمه ی نسرین فردا یکشنبه 19 آبان ساعت 10 صبح در دادگاه انتظامی وکلا واقع در محل کانون وکلای مرکز آغاز می‌شود.

این محاکمه به درخواست مرجع قضایی با تقاضای ابطال پروانه‌ی وکالت او انجام خواهد شد.»

جلسه‌ای که بدون حضور وکیل نسرین ستوده، آقای عبدالفتاح سلطانی برگزار شد. چراکه چون هنوز، ایشان در زندان به‌سر می‌بردند. خانم گیتی پورفاضل اعلام وکالت کرد. و رضا خندان به یاد دادگاه چند سال پیشی بود که نسرین را با دستبند بدان آورده بودند…

نسرین ستوده - رضا خندان / عکس:صبح یکشنبه 19 آبان 92 مقابل کانون وکلا - عکاس: خانم عالیه مطلب زاده

نسرین ستوده – رضا خندان / عکس:صبح یکشنبه 19 آبان 92 مقابل کانون وکلا – عکاس: خانم عالیه مطلب زاده

4 اسفند 1392 – جلسه‌ای دیگر از دادگاه نسرین ستوده:

رضا خندان می‌گویند: «این دادگاه به درخواست و اصرار دادسرای اوین، مبنی‌بر درخواست تعلیق پروانه‌ی وکالت او برای چندمین بار است که برگزار می‌شود.»

این دادگاه با حضور سرکار خانم گیتی پورفاضل و آقای عبدالصمد خرمشاهی به عنوان وکلای نسرین ستود و عده‌ای از خبرنگاران و علاقمندان برگزار شد.

در ابتدای جلسه، نسرین ستوده به ابلاغ‌نشدن وقت رسیدگی به 2 تن از وکلایش(آقای عبدالفتاح سلطانی و سرکار خانم مهناز پراکند) اعتراض می‌کنند و از دادگاه تقاضامی‌کنند که جلسه تجدیدشود. این درخواست او از سوی دادگاه مورد موافقت قرارمی‌گیرد.

نسرین ستوده - مقابل کانون وکلا - 4 اسفند 92 - عکس:رضا خندان

نسرین ستوده – مقابل کانون وکلا – 4 اسفند 92 – عکس:رضا خندان

2 شهریور 1393 – جلسه‌ی آخر دادگاه:

«به‌دنبال فشارهای سنگین وزارت اطلاعات، دادستانی تهران و دادسرای اوین و تلاش شبانه‌روزی برای تعلیق پروانه‌ی نسرین از سوی این نهادها، فردا یکشنبه دوم شهریور، ساعت 9 صبح جلسه محاکمه‌ی او در شعبه‌ی اول دادسرای انتظامی وکلا برگزار خواهدشد.

علاقمندان و خبرنگاران عزیز در صورت تمایل می‌توانند در محل کانون وکلای مرکز واقع در میدان آرژانتین – ابتدای زاگرس – پلاک 3- ساختمان کانون وکلا
حضور داشته باشند.»
رضا خندان – 1 شهریور 93

یکی از آزادگانی که در این جلسه حضور پیدامی‌کند محمد نوریزاد است. او که این روزها را با تن سپید و قلبی که درد می‌کند در خیابانهای شهر چراغ‌به‌دست _با چراغی که نورش خود اوست_ می‌گذراند از شعرهایی که پیامبران سپید به‌دادخواهی فریاد می‌کنند می‌گوید. غزلهایی که حتی حذف یک بیت از آن ظلمی بزرگ است!

«دیروز صبح ساعت هشت، دمِ درِخانه ی دکتر محمد ملکی بودم. سوارش کردم و با هم رفتیم کانون وکلا. کجا؟ میدان آرژانتین اول خیابان زاگرس. کانونِ وکلا چرا؟ قرار بود در دادسرای انتظامیِ وکلای این کانون، خانم نسرین ستوده دادگاهی شود. به چه منظور؟ که پروانه ی وکالتش برای همیشه لغو یا تا فرصتی دیگر تمدید شود. جلسه ی دادگاه در اتاقی تشکیل شد که بیش از سه متر پهنا و چهار متر درازا نداشت. عمده ی این فضا را هم یک میز مستطیل با صندلی های اطرافش اشغال کرده بود. پنج شش وکیل کار آزموده و پای به سن نهاده به ریاست مردی کهنسال و با وقار در دو ضلعِ درازِ این میز نشسته بودند و خانم ستوده با چهار وکیلِ همراه و همدل و بی مزدش در ضلعی دیگر. بالا نشین این دادگاه، نماینده ی دادستان بود. مردی حدوداً سی و هفت هشت ساله که نیمی از زمانِ دادرسی را با تلفن همراهش مشغول بود.

ما زمانی به این اتاق داخل شدیم که جایی برای نشستن نبود. یک صندلی برای جناب ملکی جور کردند و ما ایستادیم فشرده تا پایان کار. تعدادمان؟ با جناب رضا خندان – همسر خانم ستوده – مجموعاً بیست و پنج نفری می شدیم. ابتدای سخن با رییس کهنسال و با وقار و متینِ جلسه بود که بر برگه های مخصوص، پرسشی نوشت و از خانم ستوده خواست پاسخ دهد.

محمد نوریزاد - نسرین ستوده - دکتر ملکی - 2 شهریور 93 بعد از جلسه دادگاه انتظامی کانون وکلا - عکس:محمد نوریزاد

محمد نوریزاد – نسرین ستوده – دکتر ملکی – 2 شهریور 93 بعد از جلسه دادگاه انتظامی کانون وکلا – عکس:محمد نوریزاد

اصرار خانم ستوده این بود که: وکیل اصلیِ من آقای عبدالفتاح سلطانی است. او را برای دفاع از من به اینجا بخوانید. اوست که از ابتدا با من همراه بوده و به چند و چون پرونده ی من اشراف دارد. با این تأسف که وقتی من زندانی بودم وی بیرون بود و آنگاه که من بیرون آمدم او به زندان رفت. دادگاه به اصرار و درخواستِ خانم ستوده روی خوش نشان نداد. نوشته ها دست به دست شد و وکلا هریک سخن گفتند و کار به دفاع نهاییِ خانم ستوده رسید. خانم ستوده بر پای ایستاد و لب به سخن گشود. در آن اتاق کوچک، من پیامبر بی پناه و تنهایی را دیدم که سخنش جز درستی هیچ نبود. پیامبری که برای این تنها سخنش، مخاطب چندانی نیافته بود. جوری که در این سالهای تلخِ بی کسی، به هر در کوفته بود، جز به مجسمه های سنگیِ آدم های سردمدار برنخورده بود.

پیامبر ما که شالی سفید بر سر داشت، در دفاعیه ی سه برگی اش آنچنان محزون اما محکم دست به آسمان انسانیت برد، و آنچنان یک تنه بر آستانِ بی مخاطب عدالت ایستاد و اصرار ورزید که من، هم در حین سخن و هم در پایان سخنش گریستم. من باور کردم که وی به نمایندگی از همه ی شهدای تاریخ، و همه ی سیلی خوردگان و تحقیر شدگان و آرزو به دل ها سخن می گوید. سرآخر دست به شال سفیدش بردم و آن را به صورت کشیدم و بوسیدم. پیامبر ما آنجا که دید داورانِ دادگاه به مرزِ مویینِ لغوِ پروانه ی وکالتش پا نهاده اند، به پای ایستاد و از خود دفاع کرد. با سخنانی که من به نشرِ چندی از آن بسنده می کنم. نیز این بگویم که پیامبرما، کتاب ندارد. بل کتاب آسمانی اش همان زندگانی اش است. این دفاعیه را به مثابه برگی از قرآنِ وی تلقی کنیم:

….. اینجانب ( نسرین ستوده) از طرف دادستان و نماینده ی او و همچنین وزارت اطلاعات متهم به اقدام علیه امنیت کشور از طریق انجام حرفه ی وکالت شده ام. و حالا باید از خود و عملکردم دفاع نمایم . دفاع ام را با عشق به عدالت و فرشته ی عدالت آغاز می کنم. می خواهم بدانید رنجی مرا به این خانه کشانده است. من از بی عدالتی ای رنج می برده ام که مرا و هموطنانم را به یکسان در برگرفته است.

محاکمات نا عادلانه، مجازات های خانوادگی، و دست آخر عفوهای دل به خواه، همگی نشانه هایی عریان از( سلیقه ای است که به جای قانون) اجباراً به کسانی تحمیل می شود که نا عادلانه مورد اتهام قرار می گیرند و بی رعایت تشریفاتِ قانونی محاکمه و مجازات می شوند… این دادگاه، تا داخل ( زندان) بودم تشکیل نشد و اکنون که آزاد به نظر می رسم، تشکیل می شود تا آخرین آثار آزادی ام را از من باز ستاند…. مصراً بر این ادعای خود تأکید دارم که دلیل دستگیری و فشارهای وارده بر خانواده ام، انجام وظایف حرفه ای ام و پذیرش وکالت از دگراندیشان یا قربانیان نقض حقوق بشر در راستای عمل به سوگند نامه ی حرفه ای ام بوده است….

سه تن از پنج وکیل من تحت تعقیب کیفری قرار گرفته اند. همکار عزیز و ارجمندم جناب آقای عبدالفتاح سلطانی – که وکالت مرا در دوران سخت به عهده داشتند – هم اکنون در زندان به سر می برند …. پس از انتخابات، تعداد کثیری از وکلای مستقل تحت تعقیب قرار گرفته اند و حتی بسیاری از آن ها هم اکنون در زندان به سر می برند …. من مانند کلیه ی همکارانم , در پایان دوره ی کار آموزی و زمان دریافت پروانه ی وکالت، سوگند نامه ای را امضا نمودم که به موجب آن تا زمانی که وکالت می کنم، جز در راه حق و حقیقت قدمی برندارم و برای احقاق حقوق موکلانم، ولو با سختی های زیاد، کمر همت بربندم. اینجانب باید بین سوگند حرفه ای ام و توصیه ی باز جویانم، یکی را بر می گزیدم . که من، درعمل به سوگند نامه ی حرفه ای ام لحظه ای تردید نداشته و ندارم.

…. دادگاه انقلاب، پس از سال 1357 و در اثر تحولاتی که 35 سال پیش به وجود آمده بود، تاسیس شد. اکنون 35 سال از انقلاب می گذرد و ادامه ی فعالیت دادگاه انقلاب با فلسفه ی وجودی اش مغایر است…. نحوه ی رسیدگیِ قضایی در دادگاه انقلاب به نحوی است که اساساً حق دفاع از متهمان در بسیاری از موارد سلب شده است. به عنوان نمونه، وجود اعلان کتبی و رسمی » از پذیرفتن وکیل معذوریم » در پشت درِ دادگاه های انقلاب، تا همین چند سال پیش، نشان از محاکمه ی متهمان بدون حضور وکیل طی سالیان متمادی داشته است.

…..طبق اصل 168 قانون اساسی به کلیه ی اتهامات سیاسی باید در محاکم عمومی، با حضور هیات منصفه و مطلقاً به صورت علنی رسیدگی شود. طی 35 سال گذشته به کلیه ی اتهامات سیاسی در دادگاه ویژه ( دادگاه انقلاب )، بدون حضورِ هیات منصفه واساساً به صورتِ غیر علنی رسیدگی شده است . بنا براین در این سالها با وجود دادگاه انقلاب، حق کلیه ی دگر اندیشان اعم از دگر اندیشان مذهبی، عقیدتی، مدنی و سیاسی نادیده گرفته شده است.

….آیا اصولاً در چنین دادگاهی با چنین شاکله ای که بنیان آن بر غیرعلنی بودن و تحدید وکیل بنا شده است، و متهم را از شرایطِ کاملاً امنیتیِ بند 209 و سلول های انفرادی برای محاکمه اعزام می نمایند، امکان رعایت استقلال قضایی و بیطرفیِ قاضی وجود دارد؟ اصل «استقلال قضایی» که به عنوان اصلی مهم و بنیادین در کلیه ی سیستم های قضایی (جهان) مورد توجه خاص است، آیا در داگاه هایی که با گزارشِ نهاییِ بازجویانِ ( دستگاه های امنیتی) تشکیل می شوند، قابل رعایت و تصور است؟ گزارش هایی که ( در آنها بازجویان ) نوع جرم را تعیین می کنند، مدارک آن را یک به یک برای قاضی برمی شمرند، و حتی میزانِ مجازات متهم را نیز تعیین می کنند؟
آقای رییس! اعضای محترم دادگاه

آنقدر راهم را در طی 10 سال وکالتم درست پیموده ام که اگر به 10 سال پیش بازگردم، با اطمینانِ بیشتر همین راه را بر می گزینم. بر این باورم که موکلانم – که وکالت آن ها را به عهده گرفته ام – گناهکار تر از من نبوده اند. ( با اطمینان می گویم:) همگی آنان بی گناه بوده اند. اگر کسی در این میان گناهی کرده است، من بوده ام که گناهی جز عشق به عدالت نداشته ام. از شما می پرسم : من چگونه می توانستم احکام ناعادلانه را شاهد باشم و سکوت کنم؟ یا کتمان کنم و روی بگردانم و دل خوش دارم که واژه ی «وکیل» را سزاوارم؟ من در این سالهای وکالت، نه اعتباری از این شغل به کف آورده ام و نه نانی.

اگر شما گرامیان که همکاران پیش کسوت من هستید , مرا شایسته ی این حرفه ندانید، بی هیچ اعتراضی راه بازگشت را بر می گزینم و کوره راه عدالت خواهی را به شما وامی گذارم و در جستجوی آزادی و عدالتی که از آن محرومیم، از کوی و برزنی دیگر خواهم رفت. اما این اطمینان را به شما، خودم و هموطنانم می دهم تا زمانی که بساط محاکماتی عادلانه برقرار نشود، من به راهم ادامه خواهم داد. با احترام: نسرین ستوده

جلسه ی دادگاه تمام شد. همه بیرون آمدند و داوران ماندند. به داخل اتاق بارگشتم و از تک تک داوران که هریک وکیلی کارآزموده بود، سپاس گفتم. و گفتم: من از تماشای ادب و انصاف و تخصص و قانونی که در این اتاق دست به دست می شد، لذت بردم. اما حیف که دانش و فهم و تخصص شما را یکی در آن بالا به یک زنگ تلفن یا به یک حرکتِ قلم باد هوا می کند. و گفتم: اجازه هست عکس بگیرم از جمع شما؟ بانویی گفت: نه آقای نوری زاد، می خواهید پروانه ی وکالت ما را لغو کنند؟ در راهرو به پیامبری که شال سفید بر سر داشت گفتم: خدا چه ذوق می کند از داشتنِ بندگانی چون شما. پیامبر گفت: شما همیشه به من لطف داشته اید آقای نوری زاد. گفتم: این لطف نیست. این نیاز است. و به همسرش جناب خندان گفتم: امروز یکی از بهشتی ترین روزهای عمر من بود.

می گویم: آدم هایی که منصب های این سی و پنج سال را اشغال کردند و اشغال کرده اند، اغلب شان در یک سخن و در یک رفتار ناجوانمردانه مشترک بوده اند. و آن این که: کاری به کار شایستگی و عقل و عقلانیت نداشته باش. و همینجور هردمبیل آمده اند جلو تا چه پیش آید. می گویم: بزرگترین جفایی که در این سالها صورت پذیرفته، برکناریِ نخبگان و شایستگان از حضور بر سرِ منصب های کلیدیِ کشور بوده است. بهمین خاطر است که دیگرکشورها سال به سال پیش رفته اند و ما سال به سال پس رفته ایم و در جا زده ایم.

می دانم این سخن من برای جماعتی ناگوار می نماید اما می گویم: عزیزانی چون نسرین ستوده اگر به صورتِ قانونی شخص برترِ این کشور بودند و اختیارهای قانونی با آنان همراه و همدل بودند، یکصد برابر رهبرِ قبلی و هشتصد برابر رهبر فعلی در هدایت درستِ جامعه توفیق می یافتند و ما را به قله های فهم و خرد و رهایی و نشاط و انصاف و ادب و شایستگی و برازندگی و اعتبار جهانی نزدیک می کردند. می گویم: افتخار من ( نوری زاد) این است که یک روز همین پیامبرِ شال سفید رییس جمهورِ ایران عزیز شود و من صبح به صبح غبار از میزِ کارش بروبم و بر قلم انسانیت گسترش بوسه زنم. که اگر خاکساریِ دیروزِ همچو منی برای کسی و کسانی، خاکساری به پیشگاه جهل و جمود و شخص محوری و خرافه های مذهبی و اسلامی بود، خاکساری امروزم تحفه ای است به پیشگاه خرد و ادب و علم و مدارا و انسانیت، و پیشکشی است به پیشگاه نسل های بر نیامده اما چشم انتظار فردای ایران عزیز.

برادران خبردار شدند و آمدند و اجازه ندادند حتی بر پله های ورودیِ کانون وکلا عکس بگیریم. اما در آن سوی خیابان جمع شدیم و عکس گرفتیم به یاد آن روز مبارک. از همانجا همگی رفتیم به مراسم ختم بانو سیمین بهبهانی. مراسم که تمام شد، جمعی از بانوان و آقایان مرا دوره کردند و محبت های خود را بر من افشاندند. مرد جوانی از آن میان که سخت بغض کرده بود و معلوم بود سالهای تلخی را پشت سر گذارده، جلو آمد و پرسید: آینده چه می شود آقای نوری زاد؟ گفتم: اگر به اختیار آخوندها باشد، همین که هست.

وگفتم: آخوندهای ما لقمه ای تاریخی گیرشان افتاده که تا پای جان و حتی به قیمتِ کشتنِ نسل های ما از این لقمه دست بر نمی کشند. و گفتم: آینده را کسانی می سازند که بنای ساخت آینده را دارند. مردمان ترسیده و نشسته و خوابیده و مشغول، سهمی در تغییر آینده ندارند. مرد جوان بغضش را گشود و جوری گفت » آخه تاکی؟ سوختیم به خدا » که من نیز سوختم از سوز سخنش. شباهنگام زنگ زدم شیراز تا هم حال مادر مجید توکلی را بپرسم هم حال مجید را. که خوشبختانه از مادرش شنیدم که سه روزی به مرخصی آمده برای مداوا. به جناب رضا خندان – همسر پیامبر شال به سر- زنگ زدم، خبر خوبی داد. این که: پروانه ی نسرین تمدید شد. و من به یاد بوسه ای افتادم که بر شالِ پیامبر نشاندم در آن رَجَزِ شکوهمندش.»
محمد نوریزاد – 3 شهریور 93

خانواده‌ی نسرین ستوده و رضا خندان: مهراوه و نیما فرزندان خانواده - پس از آزادی نسرین ستوده

خانواده‌ی نسرین ستوده و رضا خندان: مهراوه و نیما فرزندان خانواده – پس از آزادی نسرین ستوده

و سرانجام نسرین ستوده به حق انجام حرفه‌اش دست می‌یابد:

«به‌دنبال برگزاری جلسه‌ی محاکمه‌ی نسرین در یکشنبه‌ی گذشته در دادگاه انتظامی وکلا، امروز شنبه(8 شهریور) رأی شعبه‌ی اول دادگاه انتظامی وکلا رسماً ابلاغ شد.

در رأی دادگاه انتظامی گفته شده است که: ‹تعلیق موقت خانم نسرین ستوده به‌نظر دادگاه انتظامی کانون وکلا موضوعیت نداشته، رد می‌شود.›

شاکی پرونده و درخواست‌کننده‌ی تعلیق، معاون دادستان تهران و سرپرست دادسرای شهید مقدس(اوین) بود.

بنابراین او همچنان می‌تواند به حرفه‌ی خودش (وکالت) ادامه دهد.»
رضا خندان – 8 شهریور 93 – 12:15ظهر

وبلاگ نامه به یک آزاده

——————————————————————————————————
از شما درخواست می‌شود در کمپین نامه ای به یک آزاده شرکت نمایید:
برای تأکید به همدلی‌ها و باهم بودن‌ها. برای تأکید به بودن در راهی که آزادگان در مسیرش هرچه می‌بایست انجام دادند…

Advertisements

Read Full Post »

شهریور 1392

امروز ششم شهریور ماه است، روزی که برای خانواده‌ای مانند خانواده‌ی رضا خندان و نسرین ستوده یادآور روزهایی است که شروع شد و هرگز به گذشته نپیوست و هنوز اثراتش باقی است. روزی که گرچه به ظاهر سه سال از آن می‌گذرد اما انگار هرگز نگذشته‌اند. امروز ششم شهریور است، فقط باید گفت امروز ششم شهریور است، ششم شهریور ماه چه سالی، مهم نیست؛ تنها شهریور بودنش و ششم بودنش کافی است تا خیلی چیزها زنده شوند، انگار که همان روز است: ششم شهریور ماه هزار و سیصد و هشتاد و نه…

رضا خندان - شنبه 7 بهمن ساعت 22:30 :  پس از نزدیک به 28 ماه در کنار هم و در غم از دست دادن مادری که با رفتن اش همه را دور هم جمع کرد.

رضا خندان – شنبه 7 بهمن ساعت 22:30 : پس از نزدیک به 28 ماه در کنار هم و در غم از دست دادن مادری که با رفتن اش همه را دور هم جمع کرد.

این روز، ششم شهریور را مهراوه و نیما فرزندان نسرین و رضا هم به‌خوبی به خاطر دارند. گرچه نیما آن روزها خیلی کوچک بود اما مسائلی واقع می‌شود که هرگز از ذهن آدمی پاک نخواهد شد.

بشنوید حرف‌های رضا خندان از آن روز را که با جزئیات بیشتری بیان کرده اند:

«ساعت 4 بعد از ظهر چند دقیقه‌ای می‌شد که بچه‌ها را از مهد کودک و مدرسه به خانه آورده بودم. هنوز وسایل‌مان را جابجا نکرده بودیم که زنگ خانه به صدا درآمد. شخصی كه پشت آيفون خود را مامور پست معرفی کرد به محض باز کردن در، بدون اجازه وارد ساختمان شد. او در حالی که سعی می‌کرد کاغذی را به من نشان fدهد بقیه‌ی همکاران زن و مرد خود را هم به داخل ساختمان کشاند. برگه‌ای که در دست‌اش بود آن طور که خود ادعا می‌کرد برگ بازرسی خانه و محل كار بود. البته آن برگه یک فتوکپی بود، بدون ارزش قانونی. آنها توجهی به اعتراض من نكردند. 6 نفر زنجیروار به خانه هجوم آوردند.

و این آغار ماجرایی شد که سه سال پیش در ششم شهریور 1389 با صدای یک زنگ و به دنبال آن، يك «دروغ» آغاز شد. دروغ توسط ضابط قضایی دستگاه قضا, که از مامورین وزارت اطلاعات بود.
ماموری که دروغ گفته بود و سردسته‌ی آنان بود در مقابل اعتراض من به کپی بودن برگه‌ی بازرسی, ادعا می‌کرد که اصل برگه‌ی بازرسی در دست همکاران‌مان است که هم اکنون در محل کار همسرت هستند. او شماره‌ی تلفنی را گرفت که بتوانم با نسرین صحبت کنم و در واقع با این کار می‌خواست به من بفهماند که علاوه بر خانه, محل كار تو و همسرت هم الان درحال بازرسی است. پشت خط نسرین به من گفت که تو مختار هستی، کپی را بپذیری یا نه. اما در طول این مدت آنان بدون توقف بالا آمدند و وارد آپارتمان شدند. مهراوه هراسان جلو آمده بود تا بلکه بتواند از موضوع سر دربیاورد.

در آن روزها مهراوه ده سال و نیما کمتر از سه سال داشت. انتخاب آن زمان برای بازرسی، در حالی که بچه‌ها در خانه بودند بیشتر به یک جنایت شبیه بود. این که در مقابل چشمان آنان بخواهند تمام خانه را به اصطلاح شخم بزنند و یا رفتارهايي شبيه رفتار مامور زن جوانی که در کنار مهراوه نشسته بود و با رفتن من به سمت اتاق‌ها کیف کلاس زبان او را از دست‌اش گرفته داخل آن را نگاه مي‌كرد كه من شروع به اعتراض كردم. او بدون تردید قصد بازرسی نداشت. به قصد آزار این کار را می‌کرد. چرا که بین آنها تقسیم کار شده بود و او اصلا در قسمت بازبینی لوازم خانه نبود و تمام مدت در همان جا نشسته بود و نقش دیگری داشت. از 6 نفر تنها یک زن و یک مرد جوان این کار بازرسي را به عهده داشتند. سردسته‌ي آنها بدون داشتن مجوز از تمام قسمت‌های خانه فیلمبرداری می‌کرد.
با این که تمام خانه را به هم ریختند – کمد لباس‌ها, ظرف‌های حبوبات, رختخواب‌ها, مدارک شخصی, کتاب‌ها, لوازم و اسباب و اثاثیه‌ی خانه و … اما تردیدی ندارم که به دنبال وسيله‌ي خاصي نبودند.

همه‌ي این کارها بیشتر نمایشی بود برای ترساندن و ایجاد وحشت و نگرانی. هدف‌شان از ضبط لوازم و اثاث خانه و محل کار هم ایجاد دلهره و وارد کردن ضربه‌های مالی و ایجاد ناامنی بود وگرنه چه دلیلی داشت لوازم دفتر کار من را هم با خود ببرند و يا سوزاندن «هارد ديسك» كامپيوتر اصلي شركت من چه مشكلي از آنان را حل مي كرد؟ چیزی که آنها به دنبال‌اش بودند خود نسرین بود با آلت جرم‌اش كه آن هم «پروانه ی وکالتی» بود که پس از 8 سال دوندگی توانسته بود دريافت كند به همت خانم فریده‌ی غیرت که در آن دوره عضو هیئت مدیره‌ی کانون وكلای مرکز شده بود. نسرین همان ساعت برای شرکت در جلسه‌ی انجمن تازه تاسیس «شفق» که متشکل از گروهی از وکلای زن بود, در دفتر کارش مانده بود که گروه دیگری از ماموران همزمان وارد آنجا می‌شوند.

با وجود این که می‌خواستند نشان بدهند چقدر دقیق همه جا را می‌گردند, اما همین که به بخش‌هایی از خانه توجهی نمی‌کردند يا يادشان مي‌رفت، مشخص بود که قصدشان فضاسازی و ایجاد واهمه است.

آن روز وسط ماجرا مهراوه وسایل اسکیت نیما را آورد وسط خانه و در راهروی آپارتمان شروع كرد به تمرین ‌دادن به او. تعدادی از مامورین هم ناخودآگاه دست از كار كشيده، مشغول تماشای آنها شده بودند. چند سال بعد از او در مورد این کارش مي‌پرسیدم. او مي‌گفت که «با این کار می‌خواستم لج آنها را در بیارم».
در زمان بازرسی سردسته‌ی آنها چندین بار در مورد گاو صندوق سوال مي‌کرد که من اشتباه کردم و پاسخ‌اش را دادم. آنها بابت تجسس و بازرسی حقوق از جیب ملت می‌گیرند و بود و نبودش را خودشان باید تشخيص بدهند.

خانم جواني که همراه آنان بود و معلوم بود چند ساعت بیشتر آموزش ندیده است اجازه نمي‌داد تلفن‌ها را جواب دهم. لبخندهای کودکانه‌ و ساده لوحانه‌اش کاملا این را نشان می‌داد.

نیما که معلوم بود چقدر وجود مهمانان ناخوانده برایش غیرقابل تحمل است مدام از من سوال می‌کرد که: «بابا کی می رن؟»
در پایان پس از این که کلی کاغذ, عکس, یادداشت, انواع دفترچه‌های شخصی و بانکی, کیس کامپیوتر و چیزهای مختلف را فله‌‌اي جمع‌آوری کردند برای حمل آنها کیسه خواستند که من از دادن کیسه به آنها خودداری کردم و به آنها گوشزد کردم که وظیفه‌ی خودشان است که ابزار کارشان را با خود به همراه داشته باشند و از لوازم شخصی دیگران استفاده نکنند. البته من این را خیلی محترمانه گفتم چرا که بعدها دوستی تعریف می‌کرد که در شرایط مشابهی به آنان گفته بود که «دزد هر جا بره کیسه اش را هم باید با خود ببره».

بالاخره خانه را گشتند و بدون اجازه چند تا کیسه پیدا کرده، آنها را بدون صورت جلسه‌ی دقیق و برگ به برگ به صورت فله‌ای داخل کیسه‌ها ریختند.

یکي از آنها که قیافه‌ی معمولی‌تری داشت و معلوم بود که کمی درس خوانده است, ظاهرا نیروی متخصص‌شان بود که اصلا حرف نمی‌زد. او مسئول تشخیص مدارک و اسنادی بود که باید جمع‌آوری و توقیف می‌شدند. هنگام تنظيم صورت جلسه به بهانه‌ی جواب دادن به تلفن جیبی‌اش دو بار به سمت اتاق‌ها رفت که مي‌شد حدس زد قصد چه کاری دارد. پس از رفتن آنها داشتم با مهراوه در مورد اين موضوع صحبت مي‌كردم که او بلافاصله گفت که «آره بابا من خودم دیدم که همون شخص به آخرین نفری که به خانه آمد گفت که «سیستم رو آوردی؟» او هم گفت «بله» و یک چیز نقره‌ای رنگ کوچولویی به او داد».

بلافاصله پس از رفتن آنها خودمان را به محل کار نسرین رساندیم. ماموران آنجا هم تمام ابزار کار دفتر من و نسرین را برداشته و با دادن احضاریه‌ای برای او آنجا را ترک کرده بودند. احضاریه‌ای که نشان می‌داد او بايد ظرف 3 روز خود را به دادسرای اوین معرفی كند.

اینچنین بود که سه سال پیش به دنبال این یورش و بازداشت سیستماتیک وکلای دادگستری که از زندانیان سیاسی, عقیدتی و فعالین مدنی دفاع حقوقی می‌کردند, آغاز شد و اكنون 3 سال است كه اين داستان همچنان ادامه دارد …»

رضا خندان همسر نسرین ستوده – چهارشنبه 6 شهریور ساعت 2:30بامداد

——————————————————————————————————
از شما درخواست می‌شود در کمپین نامه ای به یک آزاده شرکت نمایید:
برای تأکید به همدلی‌ها و باهم بودن‌ها. برای تأکید به بودن در راهی که آزادگان در مسیرش هرچه می‌بایست انجام دادند…

Read Full Post »

خرداد 1392

هزار روز می‌گذرد. و تولد هایی که باز در زندان و دور از خانواده می‌آید و می‌رود. مادران باز در زندان و جدامانده از کودکان در راه سرسخت و سنگلاخ آزادی ادامه‌ی راه می‌دهند…

و خرداد… خردادی که به «پر حادثه» مشهور است… خرداد هزار رنگ. از رنگ سفید ندایی تا بی‌صدایی شکوهمند رنگ سبز. و ادامه‌دار تا رنگ سرخ عاشورایی. خرداد زادروز بسیاری از ماست! که شاید نه در شناسنامه‌ی خویش اما در قلب و روان خویش در روزی از روزهای آن متولد شده باشیم…
تولد ما مبارک!

رضا خندان - شنبه 7 بهمن ساعت 22:30 :  پس از نزدیک به 28 ماه در کنار هم و در غم از دست دادن مادری که با رفتن اش همه را دور هم جمع کرد. عکس:دی ماه 1391

رضا خندان – شنبه 7 بهمن ساعت 22:30 : پس از نزدیک به 28 ماه در کنار هم و در غم از دست دادن مادری که با رفتن اش همه را دور هم جمع کرد.
عکس:دی ماه 1391

«امروز 9 خرداد، سالروز تولد 50 سالگی نسرین دقیقا 1000 روز از بازداشت و محکومیت غیرقانونی او سپری می شود.

غیرقانونی به این دلیل که تا امروز هیچ عنوان مجرمانه‌ای نتوانسته‌اند به او منتسب کنند. این را هم بازجوها -که متاسفانه حرف اول را در قوه قضاییه می زنند- هم قضات و بازپرس‌ها و هم مردمی که بیرون از این مجموعه صبورانه نظاره‌گر اند به خوبی می‌دانند.

و واقعیت این است که نوع نگاه عموم و داوری آنهاست که تعیین‌کننده‌است.

نگاه عموم به زندانیان سیاسی -جدای از شخصیت حقیقی و زیستی آنان که اجازه ی ورود به آن را نداریم- همانند نگاه به قهرمان‌های ملی است. این نگاه و داوری عمومی مختص به جمع‌های سیاسی و فرهنگی نبوده و کاملا عمومی است. کافی است گشتی در خیابان بزنیم، به مراکز تفریحی و خرید و یا مدارس و مراکز آموزشی مراجعه کنیم و نگاه گرم و مهربانانه‌ی آنان را ببینیم.

این نگاه شامل افکار عمومی در ادارات، مراکز دولتی و حتی تشکیلات قضایی نیز می‌شود. این را به عنوان کسی می‌گویم که اینها را به چشم خود می‌بیند. حتی فضای عمومی قوه‌‍ی قضاییه و نوع نگاه پرسنل آنجا نیز همین داوری را در مورد زندانیان سیاسی دارند.

تردیدی ندارم که قضات و بازجوهایی که عامل بازداشت و محکومیت اینها هستند نیز برخلاف آنچه از خود بروز می‌دهند، فکر می‌کنند.

ماه خرداد تولد بسیاری از زندانیان سیاسی است. نامشان را نمی‌برم، چراکه بیم آن دارم نام کسی از قلم بیفتد. همینجا زادروز همه ی خردادیان را تبریک می گویم.»

رضا خندان پنج‌شنبه 9 خرداد – 13:30

——————————————————————————————————
از شما درخواست می‌شود در کمپین نامه ای به یک آزاده شرکت نمایید:
برای تأکید به همدلی‌ها و باهم بودن‌ها. برای تأکید به بودن در راهی که آزادگان در مسیرش هرچه می‌بایست انجام دادند…

Read Full Post »

خرداد 1392

گزارش‌های پیشین در این رابطه:
1-این روزهای ایران/مجید،نسرین،بهمن،ژیلا،بهاره،مسعود،مهسا…
2-این روزهای ایران/ویژه نوروز 1392/تکاپوی عاشقانه:روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد


سلام! فردا به زندان بازگردید…

انتخابات پیش روست. رویدادی با این نام که هر چهار سال در سرزمینمان واقع می‌شود. به چهار سال پیش که برگردیم شاید بمانیم در همان سال‌ها و دیگر نتوانیم از آن خارج شویم! از طمع روزهای سبز باهم بودن‌ها و روزهای تلخ از هم دوری‌ها سخن می‌گویم…

و اما این روزها… این روزها که این خاک بیش از قبل آبیاری می‌خواهد «بــــــاز» پاداش باغبان چیز دیگری‌ست. جای درخت شاید چوبی که میوه‌ی دار داده است… جای آرامش پیش از یک انتخاب بزرگ، شاید خشونت یک برخورد، جزای باخیالی تو باشد. و یا احضار، میان دیوارهایی در شَهرت، که آنجا اگر خودِ زندان نیست از زندان با تو سخن می‌گویند………

بهمن، همان که خواب دیده بود با یارش در راه امن خانه خواهد رفت… بهمن همان که بی‌گمان خوابش تعبیر می‌شود روزی…
«آخرش هم خوابش تعبیر نشد… خواب دیده بود، چمدون ژیلا رو موقع آزادی می‌ذاره پشت ماشینش باهم میرن خونه. چند بار این خواب و دید… امروز می‌گفت آخرش هم خوابم تعبیر نشد. امروز ژیلا در سالن ملاقات زندان اوین با اشک ازش خداحافظی کرده بود. اشکهای ژیلا رو دیدن و حتی شنیدن درباره‌اش هم سخته .خیلی سخت… »
ترانه بنی یعقوب خواهر ژیلا همسر بهمن احمد امویی – یکشنبه 29 اردیبهشت

بهمن احمدی امویی

بهمن احمدی امویی

حسین رونقی ملکی، آنکه با کلیه‌های پاره‌پاره و به حکم حضرت سعدی، روزی به یاری هم‌گوهرانش شتافت امروز که باز در راه بازگشت به اوین است می‌دانست پیش از رفتنش برای آنکه باز، بنی‌آدم را رعایت کرده است حکمِ جدیدِ حبس به دستش خواهند داد:

« بر اساس حکم جدید شعبه 112 دادگاه عمومی تبریز، برای اتهام تهدید علیه بهداشت عمومی از طریق پخش نان کپک زده و تمَرُد از مأمور به شش ماه حبس تعزیری محکوم شدم .
با این حساب و با حکم دو سال حبس تعزیری برای اجتماع و تبانی به قصد بر هم زدن امنیت کشور در مناطق زلزله زده و حکم قبلی مبنی بر 15 سال حبس تعزیری، مجموعا به 17 سال و شش ماه حبس تعزیری محکوم گشته ام.
»
حسین رونقی ملکی – دوشنبه 30 اردیبهشت

مردمانم را بر بلندای آسمان نشاندم نوشته‌ی پیراهن حسین رونقی است / بدرقه‌ی حسین رونقی ملکی توسط همراهانش

مردمانم را بر بلندای آسمان نشاندم نوشته‌ی پیراهن حسین رونقی است / بدرقه‌ی حسین رونقی ملکی توسط همراهانش

مسعود… او که باز از یارش جدایش کرده‌اند مبادا جاودانگی درهم فرو رفته‌ی عشقِ کنارِ هم بودنِ آنان به لحظه‌ای، به آنی بنیاد جهل زندانبانان را برچیند! او غریبانگی‌های چهل‌و‌هشت ساعت پیش از بازگشتش را اینگونه شماره می‌کند:

«یک- رفتم میوه‌فروشی و حسابی میوه‌های فصل خریدم. الان دارم آماده می‌شوم برای یک مراسم میوه‌خوری…
دو- مادرم می‌گوید فرصت تمام شد و نتوانستم حسابی ببینمت. کمی مکث کرد و با غم گفت: «البته اگر در ایام انتخابات زندان باشی شاید خیالم راحت تر است…»
سه- بچه‌ها جمع شدند تا با من و شیوا خداحافظی کنند. شیوا نظرآهاری هم احضار شده و به زندان اوین برمی‌گردد. به شیوا میگویم : خداحافظ رفیق…! به مهسا هم بگو در زندان رجایی شهر به یادت هستم.
خداحافظی با شیوا نظرآهاری و همبندیان مهسا. شیوا، دختری که در زندان در آرزوی تولد رویاهایش خواهم نشست…!
»
شنبه 28 اردیبهشت

شیوا نظرآهاری - مسعود باستانی

شیوا نظرآهاری – مسعود باستانی

«چهار(یکشنبه 29 اردیبهشت)- «گیتول» دوست صمیمی مهسا زنگ زده است و با غصه خداحافظی می کند. میگوید: «نرو! نرو! اصلا اگر برنگردی چه میشود؟!»
می‌گویم: «خوب! نمی‌شود، ما تابع قانون هستیم و اگر برنگردیم کار غیرقانونی محسوب می شود…»
می‌گوید: «اه! کشتید مرا شما دو نفر!! ای بابا… در این مملکت رئیس‌جمهورش تخلف انتخاباتی می‌کند و تو برای بازگشت به زندان از قانون حرف می‌زنی؟!!…»
»

«پنج(دوشنبه 30 اردیبهشت)- امشب سیگار هایم زود تمام شد. اگر بعد از هر خداحافظی سیگاری روشن کنی تا بغض آن جدایی را با دودش فرو بدهی؛ چند تا سیگار لازم است؟! امشب بعضی ها در التهاب رد صلاحیت‌ها هستند و برخی هم به دنبال ایجاد نشاط انتخاباتی! اما در ذهن من این شعر «فروغ» می‌چرخد:
«در خیابان های سرد شب
جز خداحافظ؛ خداحافظ؛ صدایی نیست
من پشیمان نیستم…»
پ.ن: امروز مهسا را ملاقات کردم و ماجراها داشت این ملاقات آخر. اما می‌خواهم آخرین پستم برای او باشد(که روایت خواهم کرد…
»

«شش (دوشنبه 30 اردیبهشت)- بهمن پرسید: «کِی می‌خواهی بروی؟»
گفتم: «عصر دوشنبه!»
گفت: «صبر کن سه شنبه با هم برویم.»
گفتم: «اوکِی، تنهایی نرویم بهتر است…!»
باید بروم و خانه را با عکس‌هایش تنها بگذارم. از دوستان خداحافظی کردم اگرچه دوست داشتم بگویم «به امید دیدار»…!
از فردا دیگر نت هم ندارم. فکر کنم امشب تا صبح پای کامپیوتر بنشینم.
»

منزل مسعود باستانی و مهسا امرآبادی

منزل مسعود باستانی و مهسا امرآبادی

«هفت(دوشنبه 30 اردیبهشت )- وقتی از زندان آمدم، زمستان بود و سرمای هوا روی بدن آدم می‌نشست. اما الان در آستانه‌ی تابستان هستیم…
چیزی زیادی نمی‌توانم همراه خودم ببرم. به یکی از بچه‌ها قول دادم، کتانی برایش ببرم. فردا کتونی‌هایم را می‌پوشم. برای عمو کیوانِ صمیمیِ عزیز هم مجله خواهم خرید. اما به یکی از زندانیانی که به حبس ابد محکوم است، قول داده‌ام تا یک کاپشن گرم با خودم ببرم و اگر نتوانم این کاپشن را بپوشم احتمال وفای‌به‌عهد صفر است.
فردا وقتی با کاپشن می‌روم قیافه‌ام چه شکلی است؟! نگهبانان مرا چطور نگاه می کنند؟!
اگر پرسیدند: چرا در این گرما کاپشن پوشیدی؟ چی بگم؟!!….. آخ آخ یادم افتاد باید یک سِری دارو هم برم….
»

«هشت(سه‌شنبه 31 اردیبهشت)- یادم می آید»عمادآقای باقی» برایم می‌گفت زندان درد عجیبی است.
وقتی در زندان هستی دلت می‌خواهد زودتر آزاد شوی و به خانه‌ات بازگردی. وقتی هم بیرون هستی دلت برای بچه‌ها و همبندیانت تنگ می‌شود. این روزها در کنار غمِ تلخِ جدایی و بازگشت؛ یک چیزی سرور می‌دهد به جان و روحت! دلم برای بچه ها، حسابی تنگ شده بود….
برای آنانی که چندین سال با هم سرما و گرمای فصل‌ها را گذراندیم و برادرانه کنار هم بودیم و فردا در کنارشان خواهم بود…
غم و شادی آغشته به همدیگر که نامی برای آن نمی‌شناسم…
»

«نُه (سه‌شنبه 31 اردیبهشت)- چه می‌توانم بگویم وقتی زبانم در برابر این همه مهرورزی آنها کم می‌آورد؟ تنها جمله‌ای که در آخرین لحظات در ذهنم چرخید، همین بود: «ممنون به خاطر همه‌ی لطف‌های بی‌شمارتان، و خاطره‌هایی شیرین که در دلم به یادگار گذاشتید. وقتی مهسا به زندان بازگشت و من همچنان تنها در مرخصی بودم با خودم فکر می‌کردم که دیگر فرقی ندارد. حالا دیگر او نیست و زندان و بیرون زندان فرق چندانی نمی‌کند و گاهی زیر لب می خواندم ‘بالله که شهر بی‌تو مرا حبس می شود… ‘
اما در این مدت چنان رفاقت‌ها بر دلم نشست که جای خالی او را کمتر دیدم و حالا دل‌کندن از شما برایم سخت شده است… ممنون رفقا… با مهر و سپاس و ‘به امید دیدار’
پ.ن: از خیلی‌ها هم الان عکسی ندارم…
»

عکسهایی که مسعود باستانی برای متن شماره‌ی نه(یکی مانده به آخر) درنظر گرفت

عکسهایی که مسعود باستانی برای متن شماره‌ی نه(یکی مانده به آخر) درنظر گرفت

ده: آخرین متن: بالاخره بوسیدم… بوسیدم چشمان اشک آلود تو را مهسا (برای ملاحظه کلیک کنید)

و نسرین… گاهی برای وصف انسانی بهترین کلام آنست که نام او را به زبان آوریم. نسرین ستوده همان که نسرین ستوده است! نسرین ستوده همان که مادر مهراوه‌ها و نیماهای بزرگی‌ست که قوی تر از مادر شده اند:

«دیروز یکشنبه(29 اردیبهشت) روز ملاقات بند زنان سیاسی بود. خبرهای خوبی برای نسرین و همبندی‌هایش نداشتیم.

شب قبل، خبر تمدید نشدن مرخصی زندانیانی را داشتیم که با وعده‌ی مرخصی منجر به آزادی، در ازای وثیقه‌های ملکی کلان بیرون از زندان به سر می‌بردند. آنها باید همگی، خود را به زندان معرفی می‌کردند.

نسرین می‌گفت: «قبل از آمدن به ملاقات، اعلام کردند که مهسا (امرآبادی) و ژیلا (بنی یعقوب) ملاقات حضوری دارند. و ما حدس زدیم که احتمالا قصد دارند همسران‌شان را به زندان رجایی‌شهر برگردانند وگرنه از این ولخرجی‌ها نمی‌کردند …»

همین خبر کافی بود تا مطمئن شویم دوستان دیگری که قرار بود به مرخصی بیایند دیگر نباید منتظر بمانند.

سه هفته پیش بازی جدیدی را با نسرین شروع کرده‌اند. به او قولِ قطعی برای مرخصی منجر به آزادی داده بودند. با اتفاقات دیروز مشخص شد که این وعده‌ها مثل همیشه نوعی بازی‌ روانی با زندانی و خانواده‌اش و دروغی بیش نبوده است. تنها باری که به‌طور رسمی و قطعی توسط دادستانی و مقام رسمی قضایی اعلام کردند که با مرخصی او در روزهای عید موافقت نشده است، از قضا 3 روز در روزهای عید به مرخصی آمد!

جلوگیری از روند مرخصی‌ها، خبر اعدام‌های دیروز که بی‌شباهت به اعدام آرش رحمانی‌پور و محمدرضا علی‌زمانی در سال 88 نبود و قطع زود هنگام و خارج از روال متعارف ملاقات دیروز، همه اتفاقاتی بودند که بوهای چندان خوبی از آنها به مشام نمی‌رسد.

نسرین می‌گفت: «اتفاقا صدای بلندگوی بند آقایان را که نام محمد حیدری و چند نفر دیگر را صدا کرد شنیدم ولی فکر نمی‌کردم برای اعدام باشد.»

نسرین که داشت با خواهرش با تلفن کابین صحبت می‌کرد با اشاره به مهراوه که چشمش را به او دوخته بود می‌گفت که «مهراوه از شنیدن خبر اعدام حتما خیلی نگران می‌شود.»
خواهرش به او اطمینان داد که: «نگران نباش مهراوه از تو هم قوی‌تر است.»
حالا از هفته‌ی آینده بهمن (احمدی امویی) و مسعود (باستانی) را در روزهای ملاقات همراه خود نخواهیم داشت. در عوض خانواده‌ی خانم‌هایی که باید به زندان برگردند به ما می‌پیوندند.»
رضا خندان همسر نسرین ستوده – دوشنبه 30 اردیبهشت

نسرین ستوده(در مرخصی چند روزه‌ی نوروز) و خانواده اش در شمال ایران - نوروز 1392

نسرین ستوده(در مرخصی چند روزه‌ی نوروز) و خانواده اش در شمال ایران – نوروز 1392


و بازگشتند خیلی‌های دیگر*… آنها که ایران بر ستون تن آنان است که اکنون ایستاده است؛ که هنوز ایستاده است…
راستی فردای این سه‌شنبه‌ی ممنوع، یعنی اول این خرداد ماه فصل بهار، زادروز مجید توکلی نیز هست. او نیز در این روز مانند بهمن احمدی امویی در غربتی سهمگین، سالی به سال‌های زندگی‌اش اضافه می‌گردد…

مطمئنم امروز مادرت بیشتر از همه‌ی این سالها و ماهها و روزها که گذشته، دوست داشت تو را ببیند و در آغوش بگیرد و به خود ببالد که چه فرزندی به ایران هدیه کرده.مجید جان تولدت مبارک ~مهدیه گلرو 2 خرداد

مطمئنم امروز مادرت بیشتر از همه‌ی این سالها و ماهها و روزها که گذشته، دوست داشت تو را ببیند و در آغوش بگیرد و به خود ببالد که چه فرزندی به ایران هدیه کرده.مجید جان تولدت مبارک ~مهدیه گلرو 2 خرداد



سررسید، روزهای بهار را نشان می‌دهد اما، بهار** هم هفته ای‌ست که به بند زنان بازگشته! این روزها، همین سه‌شنبه‌ها روز گریان شدن مهساها و مسعودها، ژیلا ها و بهمن ها؛ روزهای حک شده بر تار و پود مردمان این سرزمین روزهای دردناکی‌ست اما، سوگند به همین روزهای دردناکِ مقدس! که روزی بهمن‌های آزاد، شمع تولدشان را دست در دست ژیلاهای آزاد فوت خواهند کرد…

*- احمد زیدآبادی، مهدی محمودیان، ژیلا کرم زاده مکوندی و بهنام ابراهیم زاده، دیدار رئوفی و… به زندان بازگشتند.
**- بهاره هدایت به زندان بازگشت.

نازنین خسروانی - مهسا امرابادی - بهاره هدایت / عکس:گیلان، بهمن 91

نازنین خسروانی – مهسا امرابادی – بهاره هدایت / عکس:گیلان، بهمن 91

——————————————————————————————————
از شما درخواست می‌شود در کمپین نامه ای به یک آزاده شرکت نمایید:
برای تأکید به همدلی‌ها و باهم بودن‌ها. برای تأکید به بودن در راهی که آزادگان در مسیرش هرچه می‌بایست انجام دادند…

Read Full Post »

فروردین 1392

رضا خندان همسر نسرین ستوده خبر داد که همسرش در پی تمدید نشدن مرخصی‌اش امشب(سه شنبه 6 فروردین) به زندان اوین بازگشته است:

«دوستان بسیار عزیز
نوروز بر همه ی شما خجسته باد

سالی و سرشار از شادی و آزادی برایتان آرزومندم.

متأسفانه در چند روز گذشته در سفر بودیم و دسترسی به اینترنت نداشتم و شرمنده شدم که نتوانستم مرخصی نسرین را به موقع اطلاع بدهم.

نسرین ستوده و خانواده اش در شمال ایران - نوروز 1392

نسرین ستوده و خانواده اش در شمال ایران – نوروز 1392

از آنجا که دادستانی به طور قطعی اعلام کرده بود نسرین به مرخصی نمی‌آید ما قبل از تحویل سال به مسافرت رفتیم. پس از رفتن ما، به او مرخصی دادند و او هم نصف روز تأخیر به ما پیوست. بدون تعارف باید بگویم تا ماندن حتی یک نفر در زندان، نه مرخصی و نه حتی آزادی از زندان چندان دلچسب نیست. با این که بیرون آمدن حتی یک نفر برای چند روز خود غنیمتی است.

نسرین با تمدید نشدن مرخصی اش امشب به زندان برگشت. به امید روزی که آخرین نفر از زندان بیرون بیاید و ما دعدغه ی برگشت او را نداشته باشیم.»
رضا خندان – چهارشنبه 7 فروردین 1392 – 12:15 بامداد

——————————————————————————————————
از شما درخواست می‌شود در کمپین نامه ای به یک آزاده شرکت نمایید:
برای تأکید به همدلی‌ها و باهم بودن‌ها. برای تأکید به بودن در راهی که آزادگان در مسیرش هرچه می‌بایست انجام دادند…

Read Full Post »

رضا خندان – شنبه 7 بهمن ساعت 22:30 : پس از نزدیک به 28 ماه در کنار هم و در غم از دست دادن مادری که با رفتن اش همه را دور هم جمع کرد / تاریخ عکس:دی ماه 1391

Read Full Post »