Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Posts Tagged ‘نامه’

اسفند 1392


جمعی از فعالین در پیشنهادی دعوت کرده‌اند تا طی نامه‌ای که به حسن روحانی تقدیم خواهد شد درخواستی مبنی بر پیگیری حکم ناعادلانه‌ی 7 سال زندان برای مریم شفیعی‌پور(مطالعه کنید: «این روزهای ایران | مریم شفیع‌پور 7 سال زندان گرفت و ابایی نداشتند حتی که بگویند او را شکنجه کرده‌اند») توسط ریاست جمهوری صورت پذیرد.

درصورتی که تمایل به امضای این نامه دارید به صفحه‌ی این فراخوان در فیسبوک مراجعه نموده و نام حقیقی خود را در کامنت درج نمایید: صفحه‌ی فراخوان

امضای نامه خطاب به رئیس جمهور و درخواست رسیدگی به پروندۀ مریم شفیع پور

امضای نامه خطاب به رئیس جمهور و درخواست رسیدگی به پروندۀ مریم شفیع پور

متن فراخوان که از صفحه‌ی فراخوان استخراج گردیده است به شرح زیر است:

«جناب آقای حسن روحانی،
رئیس جمهور محترم با سلام

امیدواریم به آگاهی جنابعالی رسیده باشد، مریم شفیع پور دانشجوی زندانی محروم از تحصیل که پس از انتخابات ریاست جمهوری ۹۲ دستگیر شده، نخستین دانشجویی در دولت شماست که با پرونده تدارک دیده شده از سوی وزارت اطلاعات پیشین، به دادگاه اعزام شد و نخستین دانشجویی هم هست که در دوران دولت تدبیر و امید جناب‌عالی به هفت سال حبس تعزیری محکوم شده است.

با توجه به تاکید مکرر شما بر تکریم حقوق شهروندی، ما جمعی از شهروندان ایران، نسبت به این حکم سنگین علیه یکی از فرزندان جوان روشن‌ضمیر این مرز و بوم اعتراض داریم و از شما درخواست مى كنيم با توجه به بیماری خانم مریم شفیع‌پور و یک بار بیهوشی وی در بند عمومی و نیاز مبرم به انجام درمان در خارج از زندان، به عنوان رييس قوه مجریه از اختیارات قانونى خود بهره جویید.

امضاکنندگان این نامه انتظار دارند، از آن جا که گزارش وزارت اطلاعات پیشین مبنای چنین حکم سنگینی بوده و در این باره ابهام‌های زیادی وجود دارد، جناب‌عالی، به آیت‌الله علوی وزیر محترم اطلاعات دولت تدبیر و امید ماموریت دهید تا با تعيين یک بازرس ویژه، روند دستگیری، بازجویی و برخوردهای صورت گرفته با خانم شفیع‌پور را بررسی و گزارش نهایی آن نهاد امنیتی که ملاک قاضی برای صدور چنین حکم کم‌سابقه‌ای در تاریخ محاکم سیاسی کشور است را مورد بازبینی مجدد قرار دهند.

امید می‌رود که دستور و پیگیری جنابعالی دست‌کم بخشی از ابهام ها را رفع کند و انگیزه‌ای را در دل این کشور به وجود آورد که با استعانت از راهکارهای قانونی، می‌توان حقوق شهروندان را اعاده کرد.
با سپاس و احترام و امید به توفیق دولت اعتدال

************************************

شهروندان گرامی! هم وطنان عزیز!

به دنبال صدور حکم هفت سال زندان برای خانم مریم شفیع پور، دانشجوی 27 ساله محروم از تحصیل دانشگاه بین المللی قزوین، نامه ای خطاب به رئیس جمهور حسن روحانی برای بررسی مجدد پرونده وی تدوین شده است و این متن برای جمع آوری امضا به اشتراک گذاشته می شود.

جهت امضای این نامه در فضای مجازی وحقیقی، لازم است تمامی اسامی حقیقی باشد.

از درج اسامی مستعار معذوریم. لطفا فقط در کامنت امضای شهروندان به صورت کامل نام و نام خانوادگی درج شود.

از درج نظرات یا موارد متفرقه در کامنت های مرتبط بااین پست ها خودداری شود تا جمع آوری نهایی امضاها با سرعت بیشتری انجام شود.

افرادی که پست مربوط به متن این نامه را در فیس بوک share می کنند، لطفا با مسئولیت پذیری کامل تمام امضاهای صورت گرفته را به فرد اصلی که متن را از روی فیس بوک وی شیر کردند،در بازه های زمانی 24 ساعته منتقل کنند.

هم چنین افرادی که خود در فیس بوک به طور مستقل اقدام به انتشار این نامه می کنند، در بازه های زمانی 24 ساعته، امضاهای درج شده را با همان قاعده گفته شده به ادمین صفحه امضای نامه به رئیس جمهور مسیج نمایند.

صفحه فیس بوکی امضای نامه به رئیس جمهور هم بر این اساس راه اندازی شده که افراد می توانند با اسامی واقعی در آن صفحه امضا کنند. امضاهای این نامه، به‌زودی در اختیار آقای رییس‌جمهور قرار خواهد گرفت و تدوین کنندگان نامه پیگیر مطالبه‌ی درخواستی از روحانی خواهند بود. این امر نیازمند یک همکاری جمعی است.»

——————————————————————————————————
از شما درخواست می‌شود در کمپین نامه ای به یک آزاده شرکت نمایید:
برای تأکید به همدلی‌ها و باهم بودن‌ها. برای تأکید به بودن در راهی که آزادگان در مسیرش هرچه می‌بایست انجام دادند…

Advertisements

Read Full Post »

دی 1392


23 آبان ماه 1392، امسال مصادف شد با دهم محرم آن عاشورا؛ همان شش دی ماه 1388…

و این یک تصادف ساده نیست! این یعنی خیلی چیزها…

این یعنی فرزندانی که نفس‌کشان از خانه برون شده و دیگر نفس‌کشیدن‌شان را کسی ندید…

و این برای او که آن روز نفس می‌کشید و هنوز هم! یعنی خاطراتی زنده! مانند هوایی که همین الان نفس می‌کشد، و آنچه اکنون زندگی می‌کند… آری به همین زنده‌گی!

و این یعنی مادرانِ انگار هنوز چشم‌به‌راه، و پدرانِ انگار هنوز چشم‌بر در…

و این یعنی خیلی چیزهای دیگر، که قلم از نگارش آن شرمنده است…

شهید مصطفی کریم بیگی - مادرشان، شهناز اکملی

شهید مصطفی کریم بیگی – مادرشان، شهناز اکملی

«پسرم، مصطفی

سلام

از حالت نمی‌پرسم که بی‌خبر گذاشتنمان از احوالت بدترین تنبیه برای هر اندک وجدانی است که این روزها به خواب رفته و فداکاری‌ها و آزادگی‌های آزادمردان و زنانی چون تو را فراموش کرده است.

از حالت نمی‌پرسم، شاید دنیای دیگر، دنیای زیباتری باشد که هرکس به آن رفته هرگز برنگشته است.

از حال ما هم نپرس پسرم… حال ما خوب است اما می‌دانم که باور نمی‌کنی.

باور نمی‌کنی که این همه درد و غربت و شکست و سکوت در کشور، خودش، روز و شب‌هامان را یکی کرده است. تو در دو متر زیر خاک و تنهایی، و ما در خواب عمیقی که فرو بردندمان تنهای تنها به شکنجه‌ای به نام نفس گرفتاریم.

پسرم
بگذار هزاربار خیال کنند که عدالت ظالم‌پسندشان زیر بالشت‌هاشان در امان است… یک دعای خیر تو، از آسمان هر چه پلیدی است خواهدشکست و خواب‌هاشان را درهم خواهد ریخت.

ما به تو نیاز داریم که جوانه‌های نروییده‌ی فردای میهنمان با افتخار، نام تو و دیگر بزرگوارانی چون تو رابه سبزی یادکنند و از سینه‌ی خاک به درآیند… تا آفتاب دوباره به ما بتاید.

و ما باز ‘ایرانی’ شویم.

ایران آبادمان را با آزادی جوانان سربلندی چون تو آرزومندیم.»

شهناز اکملی، مادر شهید مصطفی کریم بیگی – 21 آبان

Shahnaz-Akmali-Mostafa-Karimbeygi

«گزارشی از عاشورای 92

دیروز عاشورا بود…

صبح زود به اتفاق خانم زینالی و مادران پارک لاله راهی شهریار(مزار مصطفی) شدیم. سر مزار بودیم که خانم اعرابی و خانم حسن پور و خانواده ستار بهشتی به ما ملحق شدند و با خواندن سرود یار دبستانی من، که از سرودهای مورد علاقه مصطفی بود مراسم را تمام کردیم.

بعد از اتمام مراسم به‌همراه خانم زینالی برای رفتن به مزار کشته‌شدگان عاشورای 88، به بهشت زهرا رفتیم. گفتیم ابتدا سری هم به قطعه 257 بزنیم و سلامی هم به بچه‌های آنجا بدهیم.

257 پراز مأمور بود. سر مزار ندا بودیم که شروع کردند از ما عکسبرداری، و دخترم شروع به اعتراض با صدای بلند کرد. در همین حین به سر مزار سهراب رسیده بودیم که دخترم می‌گفت: ‘برادرم را روز عاشورا کشتید و امروز که عاشورا است از ناموسش عکس می‌اندازید’ که مأمورها سرشان را پائین انداختن و رفتند.

سپس به همراه خانم زینالی و مادران پارک لاله و بهزاد یزدان پناه و خانواده‌اش به قطعات 302 ، 304 ، 211 ، 221 و 222 رفتیم و سلام همه‌ی شما را به آنها رساندیم.

در ضمن با تشکر از دوستانی که دیروز به شهریار آمدند و با زنگ یا مسیج به یاد ما بودند.»

شهناز اکملی مادر شهید مصطفی کریم بیگی – 24 آبان

در این رابطه همچنین بخوانید: «این روزهای ایران: هنوز عاشورا / سالگرد شهید عاشورا، مصطفی کریم بیگی برگزار شد + گزارش تصویری»

ویرایش: نامه به یک آزاده

——————————————————————————————————
از شما درخواست می‌شود در کمپین نامه ای به یک آزاده شرکت نمایید:
برای تأکید به همدلی‌ها و باهم بودن‌ها. برای تأکید به بودن در راهی که آزادگان در مسیرش هرچه می‌بایست انجام دادند…

Read Full Post »

شهریور 1392

یک منبع نزدیک به خانواده حسین رونقی به گزارشگر هرانا گفته است: «روز ۱۲ شهریور که حسین به بیمارستان آمده بود به پدرش گفته بود که بازجویان گفته‌اند باید با آن‌ها همکاری کند تا به وی مرخصی دهند در غیر این صورت او را آنقدر در زندان نگه خواهند داشت که بمیرد

البته حسین رونقی ملکی نیز پیش از این در نامه‌ای که چهار روز قبل از شکستن اعتصاب غذایش خطاب به آیت الله خامنه‌ای انتشار یافت این را یادآوری کرده بود که مسئولان قصد دارند این هدف را که «او نهایتا خواهد مرد» را به کرسی نشانند.

همچنین به یاد داریم که تیر ماه گذشته یکی از مقامات قضایی در دیدار کوتاهی که با حسین رونقی ملکی در بند 350 اوین داشت در پاسخ به حسین رونقی که به بی‌توجهی‌های مسولان قضایی نسبت به وضعیت خود و زندانیان سیاسی اعتراض کرده بو گفت: «نهایتا در زندان می میری و بعد از دو هفته سر و صدای رسانه ها، همه چیز تمام می شود!»

این مسائل و تکرار آن و شرایط خطرناکی که برای حسین رونقی ملکی طی مدتهای طولانی زندان و شکنجه و بدرفتاری‌ها و عدم وجود امکانات کافی و حقوق پایه‌ای یک زندانی در زندان‌های اوین و تبریز و اعتصاب غذاهای مکرر ایشان باعث وجود شرایط خطرناکی شد که خانواده‌ی ایشان مجبور شوند بارها و بارها باوجود فشار فراوان نیروهای امنیتی دست به خبررسانی و یا اعتراضات گوناگون زنند که جدای از بزرگترین آنان که همراهی مادر حسین رونقی ملکی در اعتصاب غذا با پسرش بود چندی دیگر از آنان را در زیر بخوانید:

سید احمد رونقی ملکی و فرزندش سید حسین رونقی ملکی

سید احمد رونقی ملکی و فرزندش سید حسین رونقی ملکی

به نقل از یکی از نزدیکان خانواده‌ی حسین رونقی: «پدر حسین رونقی سه‌شنبه ۱۹ شهریور ماه اعلام کرد که مسائل رفته بر فرزندش را به نقل از وی تا کنون بازگو نکرده شاید به فرزندش مرخصی اعطا گردد، اما اکنون با جواب رد آن‌ها و در خطر بودن جان فرزندش مجبور است این مسائل را اعلام کند.»

او ادامه می‌دهد: «همچنین وی خطاب به همه مسئولین جمهوری اسلامی اعلام کرد که جان حسین از طرف بازجویانش در خطر است. وی از آقای (احمد شهید) گزارشگر ویژه حقوق بشر سازمان ملل متحد خواست که به فوریت به مساله حسین رسیدگی کند. همچنین تاکید کرد که تا کنون از مسئولان جمهوری اسلامی درخواست کمک کرده اما پاسخ مساعدی دریافت نکرده است.»

لازم به ذکر است که چند روز پیش از پایان اعتصاب غذای حسین رونقی ملکی نیز پدر حسین رونقی ملکی به برخی نمایندگان مجلس از جمله آقایان مطهری و توکلی و… اس‌ام‌اسی را برای یادآوری شرایط فرزنشان ارسال کرده بودند که به گزارش رهسانیوز در زیر آمده است:

«با سلام
احتراما به استحضار می‌رساند کلیه چپ پسرم از دست رفته است کلیه راست کار دو کلیه را انجام می‌دهد و ۲۱ روز است که به خاطر نبود امکانات پزشکی، نبود متخصص، نبود دارو، نبود غذای مناسب کلیه‌اش عفونت کرده و فرندم به خاطر مرخصی استعلاجی و درمانی اعتصاب غذ ا کرده است. دادستانی تهران در جریان می‌باشد و اگر به فوریت توجه نشود فرزندم در زندان اوین جان خود را ازدست خواهد داد تقاضای کمک قانونی را خواستارم.
با تقدیم احترامات سید احمد رونقی ملکی پدر سید حسین رونقی ملکی»

همچنین سید احمد رونقی ملکی پدر جسین رونقی پیش از این(هشتم شهریور) به کمپین بین المللی حقوق بشر در ایران در جواب این سؤال که پاسخ مسولان در مورد پیگیری هایش برای گرفتن مرخصی درمانی چه بوده است، گفت: « من فقط در این مدت توانسته‌ام آقای خدابخش، معاون دادستان تهران را ببینم که ایشان یک‌بار می‌گوید سپاه اجازه مرخصی نمی‌دهد، یکبار می‌گوید کارشناس حسین اجازه نمی‌دهد و گاهی هم می‌گوید خودم اجازه مرخصی نمی‌دهم! من آخرین بار به او گفتم من دست شما را می‌بوسم، پای شما را می‌بوسم. فرزندم دارد از دستم می‌رود، نگذارید فرزندم را از دست بدهم اما متاسفأنه ایشان هیچ پاسخی نمی‌دهد و دارد از قدرتش استفاده می‌کند.»

پدر حسین رونقی ملکی در ادامه با ذکر اینکه هشتم شهریور نامه‌ی تازه‌ای به جعفر دولت آبادی، دادستان تهران نوشته است گفت :« من تا به حال به دادستان تهران، رییس قوه قضاییه و حتی به رهبر و حسن روحانی هم نامه نوشتم و درخواست کمک کردم تا به پسرم مرخصی درمانی بدهند. نمی‌دانم دیگر چه کسی مسوول است. جوابم را نمی‌دهند. نمی‌دانم باید به کجا مراجعه کنیم و به کجا دردم را بگویم. ۳۵ روز در تهران پیگیر کارهای حسین بودم اما نتیجه‌ای نگرفتم و بالاخره فرزندم با حال بد به بیمارستان منتقل شد.»

——————————————————————————————————
از شما درخواست می‌شود در کمپین نامه ای به یک آزاده شرکت نمایید:
برای تأکید به همدلی‌ها و باهم بودن‌ها. برای تأکید به بودن در راهی که آزادگان در مسیرش هرچه می‌بایست انجام دادند…

Read Full Post »

شهریور 1392

حسین رونقی ملکی که از 18 مرداد ماه گذشته تا 14 شهریور ماه جاری را در اعتصاب غذا به سر برده است طی نامه‌ای ضمن قدردانی از هم‌دلان خود اعلام نمود که گرچه بنا به شرایط ویژه و درخواست عزیزان به اعتصاب غذایش پایان داده است اما اعتراضش را تا مهیاشدن حقوق به حقش از طریق اعتصاب درمان ادامه خواهد داد. این نامه به گزارش کلمه در زیر آمده است:

حسین رونقی ملکی و زلیخا موسوی مادر ایشان به اعتصاب غذای خود پایان داده اند

حسین رونقی ملکی و زلیخا موسوی مادر ایشان به اعتصاب غذای خود پایان داده اند

« به نام خدای حق و عدالت

مردم عزیز و بزرگوار ایران
اگر به تهمت آزادگی گرفتاریم
چه غم که گر غم جان هست شرمساری نیست

اینجانب سید حسین رونقی ملکی از ۱۸ مرداد در اعتراض به بی‌توجهی مسئولان به جان و سلامت انسان‌ها، عدم رسیدگی به وضعیت زندانیان سیاسی عقیدتی بیمار، افزایش فشار بر خانواده‌ام، تبعیدهای خودسرانه و غیرقانونی زندانیان سیاسی، قرار دادن اجباری آن‌ها در شرایط غیرانسانی دست به اعتصاب غذا زدم تا از شأن، کرامت و جایگاه انسانی خود، خانواده‌ام و دیگر زندانیان سیاسی دفاع‌کنم و صدای اعتراض خود نسبت به بی‌تدبیری‌ها، قانون‌ستیزی‌ها و ناروایی‌های صورت‌گرفته در حق زندانیان سیاسی و عقیدتی را به گوش مسئولان متعهد(!) و افکار عمومی برسانم. که در این راه مادرم و تنی چند از دوستانم با اعتصاب غذا مرا همراهی کردند تا بتوانم محکم‌تر واستوارتر از قبل حقوق مشروع و بی‌گناهی زندانیان سیاسی را یادآوری کنم.

اکنون با توجه به وخامت اوضاع جسمی مادرم که مرا در این راه دشوار همچون دوران گذشته همراهی کرد و با توجه به وضعیت جسمانی خود و تأکید پزشکان متخصص بر شکستن اعتصاب غذا به‌دلیل صدمات جبران ناپذیر وارده بر جسمم و با احترام و توجه به درخواست جناب آقای سید محمد خاتمی، دختران عزیز مهندس
موسوی، هم‌بندیان بزرگوارم، زندانیان سیاسی-عقیدتی و خانواده‌هایشان، مادران و خانواده‌های داغدار شهدای راه میهن، جمعی از فعالان سیاسی و مدنی، هنرمندان، روزنامه‌نگاران و وبلاگ نویسان و مادران عزادار و با سپاس از همدردی و همدلی دوستان، آشنایان و هم‌میهنان و با قدردانی از همراهی ده‌ها نفر از دوستان و هم‌میهنان در اعتصاب غذا در مقابل سفارت‌های ایران در کشورهای مختلف که همگی نشان از بیداری جامعه مدنی، جنبش سبز و وجدان ایرانیان صلح‌طلب و نوع دوست است به اعتصاب غذای خود پس از
۲۸ روز پایان می‌دهم.

از آنجا که یکی از اهداف من در این اعتصاب رساندن صدای مظلومیت زندانیان سیاسی و عقیدتی به گوش مسئولان و مردم و اعتراض به قانون شکنی‌ها و ظلم‌های بر آنها رفته بوده است و با توجه به حساس بودن افکار عمومی نسبت به این ناراوایی‌ها در قبال ما و خانواده‌هایمان، خرسندم که توانستم با جسمی رنجور و بیمار این راه سخت را بپیمایم هر چند از نظر جسمی آسیب‌های جدی دیدم .

پایان این اعتصاب غذا به منزله عدم پیگیری مطالبات به حق و مشروع و اعتراض نکردن به شرایط موجود نیست چرا که در دوران زندان با وجود خطرات ناشی از بیماری‌های که در دوران حبس به من تحمیل شده است اعتراضم را به صورت اعتصاب درمان ادامه خواهم داد و امیدوارم مسئولان به شرایط زندانیان سیاسی و عقیدتی و خانواده هایشان توجه کنند و بپذیرند درمان یک انسان بیمار با شرایط و محیط زندان امکان‌پذیر نیست و بی‌توجهی به وضعیت زندانیان بیمار به خطر انداختن زندگی آنها است .

در پایان ضمن اینکه از مادرم و دوستانم می‌خواهم به اعتصاب غذای خود پایان‌دهند، یادآور می‌شوم مسئولیت هر حادثه و رخداد ناگواری برای اینجانب بدلیل اصرار بر نگهداری در زندان، اعتصاب درمان و عدم رسیدگی و بی‌توجهی به وضعیت اینجانب بر عهده دستگاه قضایی و مسئولانی است که با بی تدبیری چنین شرایطی را برای من و دیگر زندانیان سیاسی به وجود آورده اند .
سیدحسین رونقی ملکی
»

یادآوری ذکرشده در انتهای متن حسین رونقی ملکی نامه‌ی وی به رهبری جمهوری اسلامی ایران را به یاد می‌آورد که چند روز پیش از شکستن اعتصاب غذا نوشته شده است که به گزارش کلمه در زیر می‌خوانیم:

«حضرت آیت الله سید علی خامنه‌ای، رهبر جمهوری اسلامی

فَبَشِّرْ عِبَادِ الَّذِینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ
أَحْسَنَهُ أُوْلَئِکَ الَّذِینَ هَدَاهُمُ اللَّهُ وَأُولَئِکَ هُمْ
أُوْلُوا الأَلْبَاب

ِبشارت دِه کسانی که سخنان، [نیک و حق] را می‌شنوند و آنگاه به بهترین آن عمل می‌کنند. اینانند که خداوند هدایتشان کرده است و اینانند که خردمندانند.

با سلام و عرض ادب

بدون مقدمه باستحضار می‌رسانم که اینجانب سیدحسین رونقی ملکی از ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۲ با وجود بیماری کم‌کاری و نارسایی کلیوی و بر خلاف نظر پزشکان و متخصصان به دستور دادستان تهران به زندان اوین بازگشتم و متاسفانه در سه ماه اخیر که در زندان بودم محیط غیربهداشتی زندان، غذای نامناسب و ناسالم و عدم دسترسی به پزشک معالج و امکانات تخصصی باعث تشدید بیماری اینجانب گشته و به همین دلیل و در اعتراض به بی‌توجهی مسئولان نسبت به جان انسان‌ها ۲۴ روز است(از 18 مرداد ماه) اعتصاب غذا کرده‌ام و مادر رنج کشیده من، زلیخا موسوی، نیز برای نجات جان فرزندش و در دفاع از حقوق من ۱۳ روز است(از 29 مرداد) در اعتصاب غذا به سر می‌برد با این حال مسئولان به وضعیت وخیم من و مادرم توجهی نمی‌کنند و سعی دارند گفته خود را مبنی بر اینکه نهایتا من در زندان می‌میمیرم به کرسی بنشانند که این برخورد بر خلاف قانون، شرع و اخلاق است.

جناب آیت الله خامنه‌ای

من یکی از جوانان ایران هستم که در این سرزمین بدنیا آمده و بزرگ شده‌ام و بر خلاف حرف عده‌ای از عناصر افراطی که اتهام دشمن و بیگانه بودن به من و امثال من می‌زنند یک جوان ایرانی هستم که به منافع ملی و مردم خود می‌ اندیشم که همانند بسیاری از جوانان کشورم مرگ در سرزمین خود را به زندگی در کشوری دیگر ترجیح داده‌ام.

باری دیگر با تشدید بیماری که حاصل بازگشت مجدد به زندان است با بیماری کم کاری و نارسایی کلیوی، خونریزی، عفونت و تورم کلیه‌ها، التهاب پروستات و مثانه، خونریزی معده و دستگاه گوارشی، آنژین قلبی و تکرر ادرار مواجه شده‌ام. بر اساس معاینات پزشکان ضربان قلب بالا و فشار خون پایین نیز مشکلات مرا دو چندان کرده است که این علائم خطر حمله قلبی را نشان می‌دهد.

ضمن شکایت از وضعیت موجود که بی تدبیری برخی مسئولان عامل آن است و با توجه به اصرار بازجویان اطلاعات سپاه و دادستانی تهران بر نگهداری من در زندان اعلام می‌کنم مسئولیت هر اتفاقی برای سلامت و جان من و مادر رنج کشیده‌ام با مسئولان جمهوری اسلامی، سپاه پاسداران، بازجویان اطلاعات سپاه، قوه قضاییه، دادستانی تهران و سازمان زندان هاست چرا که پیش از این بار‌ها از طریق نامه نگاری وضعیت موجود را گزارش کرده‌ام و تاکنون با بی‌توجهی کامل مسئولان مواجه گشته‌ام. تقاضای اینجانب از حضرتعالی رسیدگی فوری به وضعیت نامساعد موجود است.

با سپاس
سیدحسین رونقی ملکی
زندان اوین
»

——————————————————————————————————
از شما درخواست می‌شود در کمپین نامه ای به یک آزاده شرکت نمایید:
برای تأکید به همدلی‌ها و باهم بودن‌ها. برای تأکید به بودن در راهی که آزادگان در مسیرش هرچه می‌بایست انجام دادند…

Read Full Post »

مرداد 1392

مجید دری

مجید دری

مجید دری دانشجوی محروم از تحصیل دانشگاه علامه طباطبایی در روز دوشنبه ۷ مرداد ماه سال جاری به طور ناگهانی و بدون اطلاع مقامات قضایی به زندان کارون اهواز منتقل شد.

این عضو شورای دفاع از حق تحصیل، در در ١٨ تیرماه سال ۱۳۸۸ در شهر قزوین بازداشت و در آذر ماه همان سال در دادگاه بدوی به یازده سال زندان همراه با تبعید محکوم شد. این حکم در مراحل بعدی به شش سال زندان در تبعید به ایذه کاهش یافت.

ایشان در نامه‌ای از زندان کارون اهواز به تشریح وضعیت غیرانسانی زندان بهبهان و نحوه انتقالش از این شهر به زندان کارون پرداخته است که به گزارش دانشجو نیوز در زیر می‌خوانیم:

بهبهان شهری که قریب به ۳ سال از عمرم را در آن گذراندم، بی آنکه ببینمش. هنگامی که در هنگام تبعید به اهواز از فلکه استیل و خارستون و… میگذشتم دیدم که چقدر با آنها خاطره دارم حتی با ندیدنشان. دیدم که چقدر با این شهر آشنایم بی آنکه در آن قدم زده باشم. چقدر با مردمش آشنایم حتی اگر ملاقاتشان نکردم. بهبهان! بی گمان روزی خواهم آمد و در کوچه و خیابان هایت آنقدر قدم خواهم زد که تلافی این سه سال را بدر کنم. مردم بهبان! کاش می دانستید چقدر مشتاق دیدارتان بودم. چیزی ندیدم از شما جز مهربانی وپیغام های مکرر پر مهرتان. از اینکه این مدت همراهم بودید سپاسگذارم از اینکه مهمان نا خوانده را مهربانی کردید ممنونم. بهبهان! از همه شما سپاسگذار. امید دیدارتان را دارم.

در راه که می آمدم حدود ساعت ۳/۵ بعد از ظهر بود اوج گرما به سمت اهواز. جاده خشک وحتی تردد ماشین ها کم. تا چشم کار می کرد تپه بود وگرما. کوه بود و گرما نخل بود و گرما. مامور انتقال (که غلامی نامی بود) پابندم کرد و دستبند اعتراض کردم گفت: من تشخیص می دهم.

راست می گفت ظاهرا قوانین بر اساس سلایق اشخاص است. چون شخص دیگری که جرمش مواد بود و قرار بود به کانون اصلاح و تربیت برود پابند نشد جالب بود برایم که این تشخیص از کجا آمده. پابندی نا مناسب که مچ پاهایم را زخم کرد و حتی هنگام دستشویی هم حاظر به باز کردنش نشد. این تشخیص از کجا آمده بود؟ این تبعید از کجا آمده بود؟ این قوانین از کجا آمده؟ تبعید،انتقال، جابجایی در زندان یک عذاب است چه رسد به زندانی دیگر. دیگر چه برسد به اینکه با اجحافی هم روبه رو شوی. جاده، تبعید، گرما، پابند،مسیر طولانی،غربت، دلتنگی، نگرانی، کوه، گذشته، آینده، سراب، تپه، خار، زخم حاصل از پابند، بد رفتاری مامور، غم، چرایی حبس کشیده، حبس مانده، دستبند، دیروز، حال بی سرانجام، فردا، خداحافظی، سلام…

در این مدت به هر که باید نامه نوشتم و خواستار رسیدگی به کارم شدم.اما انگار که نه بی گمان گوش ها کرند وچشم ها کور. شاید هم خود را به نشنیدن می زنند و می زنند. ۴ سال و اندی از عمرم پشت دیوارهای زندان رفت اما زخمش کهنه نشد که نشد هر بار سرباز می زند و فواره میکند. می جوشد یا در زمان رفته، دوستان رفته، مسیر رفته.بر آن شدم نامه ای بنویسم بی آنکه کسی را خطاب کند. نامه ای به هیچکس حتی نه به خودم، به که بنویسم وقتی نمی شنوند، نمی فهمند. به که بنویسم وقتی خود را مرکز عالم می دانند و ملاک حق می دانند خود را، آنقدر خودخواه ومتکبرند که می خواهند همه مانند آن ها شوند، توهم بیش از این؟ به که بنویسم آنگاه که حتی خود می دانند چه ظلمی روا داشته اند. به که بنویسم وقتی ۴ سال اندی است هیچ کس نگفته چرا؟ چرا اجازه دفاع به وکیل داده نشد؟ چرا به اتهامی که خود قاضی آنرا بی مورد می دانست و بی ادله حکم دادند؟ چرا وقتی قاضی -مستقل!- می گوید تحت فشار بودم کسی نگفت چه فشاری؟ فشار که؟ چرا وقتی حکمم در دیوان نقص شد در عرض کمتر از ۱۰ روز دوباره همان حکم صادر شد؟

حکم من دو بخش داشت: محاربه و فعالیت تبلیغی. چرا محاربه که بر آن اعتراض کردم دادگاه تجدید نظر تایید کرد و بر فعالیت تبلیغی که هیچ اعتراضی نکردم را نقص نمود؟ چرا شکایتم از بازپرس و قاضی حتی مطرح نشد؟! چرا تبعیدم اجرا شد؟! چرا ادامه یافت؟! چرا حتی یکروز برای مراسم ازدواج برادرم که حتی تودیع وثیقه هم شد هم مرخصی ندادند؟ چرا ۲۵۰ میلیون تومان وثیقه برای ۲ سال؟! چرا قاضی در حکم ایذه را نوشت در حالی که آنجا حتی زندان ندارد؟ یعنی نمی دانست؟ این نقص نیست؟! چرا تبعید به بهبهان؟! چرا تبعید دوباره به اهواز؟! چرا، چرا و دها چرای بی پاسخ دیگر.

دو سال و نه ماه را در زندان بهبهان بسر بردم. صرف برخورد خوب گاهی قابل ستایش هم بندان و مامورانش چند نکته از خاطرم نمی رود وقتی به زندان کارون اهواز آمدم و از هواخوری اش توانستم آسمان را هر چند مشبک ببینم کلی لذت بردم و یادم آمد که هواخوری زندان بهبهان با ۳-۴ لایه تور الک پوشانده شده است گاهی در شهر گرد و غبار بود اما در هواخوری ما چیزی نمی فهمیدیم بس که پوشیده بود. تردد هوا بسیار کم و این باعث تشدید گرما می شد. هر مسول و بازدید کننده ای که می آمد، دید. گفتم ده ها بار. اما هر بار بی ثمر تر از بار پیش. تنفس هوای تازه آرزو بود دیدن آسمان رویا.

زندانی که ۲ الی ۲/۵ برابر ظرفیت در آن چپانده شده بودند تعداد دستشویی و حمام ها کم. و هر روز سختگیری بیشتر. فضا امنیتی تر. حتی ملاقات ها هم محدود شد و محدودتر. زندانی که کتابخانه نداشت. فعالیت فرهنگی اش لنگ ۱۰۰ هزار تومان میماند. جایی هم نداشت برای برگزاری کلاس، اما مرخصی ملزم به شرکت کلاس و کسب امتیاز بود! وقتی ۱۰-۱۲ نفر در حیاط بازی می کردند و سیصد و اندی نفر دیگر حتی به سختی دستشویی می توانستند بروند، چه رسد به راه رفتن. کف خوابهایی که هر روز بیشتر می شود. مامور ملاقاتی که گاهی خودسر و یک تنه جلوی ورود کتاب و وسایل دیگر حتی لباس زیر را هم می گرفت. آبدارخانه ای که بسته شد. سیگار ممنوع شد وسپس با اصرا محدود به وینستون ۶۰۰۰هزار تومانی. پارتی بازی در اعطای امتیازات گاهی و سختگیری های روز افزون برای اعطا. همه چیز را امتیاز تلقی کردن و خود را مختار در قطع و وصل نمودن، عدم تفکیک جرایم.

تلاش گاهی مداوم مسئولین زندان اما بی نتیجه ماندنش بر اثر عدم دریافت بودجه، نداشتن مکان، رشد جمعیت زندان و عدم حبس زدایی. کیفیت بسیار پایین غذاها به دلیل صرفه جویی در هزینه ها و خرید ارزان تر و در نتیجه بی کیفیت ترین ها که حتی با تلاش بچه های آشپزخانه که شب و روز زحمت می کشیدند اصلا قابل خوردن نبود. بازدیدکنندگان و بازرسینی که بیشتر در فصل زمستان که هوا خوب بود می آمدند و هیج کار مثبتی انجام نمی دانند جز اعمال محدودیتی بیشتر. نظارت شدید بر زندانیان که حرفی نزنند که اگر زدند تبعید می شوند و یا مرخصی شان لغو می گردد. این بجز آماده سازی قبل از آمدن بازرسین بود و بازرسی هایی که حتی زلزله ۷ ریشتری هم اینچنین نمی کرد هر تکه وسیله ای جایی. همه چیز پاره و درهم ریخته و خلی چیزهای دیگر.

خواستم مخاطبم را دیوار تلقی کنم ولی می دانستم با شنیدن این حرف ها فرو می ریزد پس ترجیح دادم بی مخاطب باشد چه ممکن است اینها خود معیار رعایت حقوق بشر عده ای باشد و نا خواسته این معیارها را زیر سوال ببرم و آنگاه حقوق بشر الگو شده ی جهانی آقایان آسیب ببیند!

درحال در اهوازم. زندان کارون. شهری دیگر. ادب حکم میکند که در بدو ورودم سلامی عرض کنم: اهواز سلام! مهمان ناخوانده نمی خواهید؟!

——————————————————————————————————
از شما درخواست می‌شود در کمپین نامه ای به یک آزاده شرکت نمایید:
برای تأکید به همدلی‌ها و باهم بودن‌ها. برای تأکید به بودن در راهی که آزادگان در مسیرش هرچه می‌بایست انجام دادند…

Read Full Post »

مرداد 1392

سیدحسین رونقی در نامه ای از بند ۳۵۰ زندان اوین به همبند سابق خود، ابوالفضل عابدینی، که بیش از دو هفته ی پیش به زندان اهواز تبعید شد و از همان روز در اعتراض به این تصمیم دست به اعتصاب غذا زده است می نویسد: می‌دانم که پایداری و ایستادگی امروز ما، فرهنگ فردای فرزندان این مرز و بوم است و از همین رو عاجز از آنم که در مقابل اعتراض و ایمان تو بایستم و به تو بگویم به فکر جان و سلامتی‌ات باش، عاجزم چرا که هیچ یاری کننده و فریادرسی نیست که تو را در این روزهای سخت همراهی کند، چرا که ما موجیم که آسودگی ما عدم ماست.

به گزارش کلمه، این فعال حقوق بشر در بند در نامه ی خود با اعلام اعتصاب غذا در حمایت از ابوالفضل عابدینی آورده است: من در اعتراض به بی‌توجهی مسئولان به جان و سلامت انسان‌ها، عدم رسیدگی به وضعیت زندانیان سیاسی بیمار، افزایش فشار بر خانواده‌ام، تبعیدهای خودسرانه و غیرقانونی زندانیان سیاسی بی‌گناه و قرار دادن اجباری آن‌ها در شرایط غیرانسانی، بی‌خبری از برخی از زندانیان و همچنین در اعتراض به تداوم قانون ستیزی‌ها و ناروایی‌ها اعتصاب غذا خواهم کرد هر چند این روش را نادرست و اشتباه می‌دانم و تبعات سنگینی برای من در پی خواهد داشت.

پیش از این کلمه خبر داده بود که ابوالفضل عابدینی که در مدت حضور ستار بهشتی در بند ۳۵۰ زندان اوین شاهد علائم شکنجه های روی بدن وی بود و نزد شهریاری بازپرس تحقیق علت مرگ ستار بهشتی شهادت داده بود، به زندان اهواز تبعید شد. وی بدلیل اعتراض به تبعید غیرقانونی به هنگام خروج از زندان اوین اعلام اعتصاب غذا نامحدود کرده و گفته تا زمان بازگشت به زندان اوین اعتصاب غذای خود را ادامه خواهد داد.

این زندانی سیاسی که نزدیک به چهار سال در بند ۳۵۰ زندان اوین بدون حتی یک روز مرخصی روزگار خود را گذرانده بود پس از تبعید در نامه ی خود به رییس قوه قضا نوشته بود: ذکر مصائب بازداشت و دوران تحقیق در محضر دادگاهی که اجازه ملاقات با وکیل را هم برایم قائل نبود موثر نیفتاد و اثری هر چند اندک بر “میزان” هک شده بر پیشانی میز قاضی نگذاشت. ۱۲ سال حبس به پاس سال‌ها فعالیت در چارچوب منافع کشورم، ستیز با هر گرنه اندیشه و عمل جدایی خواهی، دفاع از حقوق کارگران به عنوان مجازات تعیین شد و ضربه چکش قاضی بر میز عدالت هوشیارترم کرد که گویی دادرسی پایان یافته است. من در ۲۷ سالگی گرفتار حبس شدم و قرار است هنگامی که صفحات تقویم زندگی من ورق می‌خورد صفحه ۴۰ را نشان دهد.

حسین رونقی ملکی - ابوالفضل عابدینی

حسین رونقی ملکی – ابوالفضل عابدینی

متن نامه ی سیدحسین رونقی به ابوالفضل عابدینی که در اختیار کلمه قرار گرفته به شرح زیر است:

به نام عدالت

تو در من زنده‌ای

من در تو

ما هرگز نمی‌میریم

من و تو با هزاران دگر

این راه را دنبال می‌گیریم

از آن ماست پیروزی

از آن ماست فردا با همه شادی و بهروزی

عزیزم

کار دنیا رو به آبادی ست

و هر لاله که از خون شهیدان می‌دمد، امروز

نوید روز آزادی ست…

هوشنگ ابتهاج

به برادر در رنج و حبسم ابوالفضل عابدینی

امروز که ۱۴ روز از آغاز تبعید غیرقانونی تو و ناگزیر اعتصاب غذایت می‌گذرد، نوامید از تغییر تقدیری که قانون ستیزان و قانون گریزان برای تو و انسان‌های آزاده‌ای همچون تو رقم زده‌اند، سروش غیبی، آوای ضعیفی از فرسنگ‌ها دور‌تر از اوین و از خاک تفتیده خوزستان به گوشم رساند و ندای مظلومیتت هوشیارم کرد، “که اگر فریاد یاری خواهی مسلمانی را شنیدی و به آن پاسخی ندادی مسلمان نیستی”.

دوست من، سالهاست تو را می‌شناسیم، چه آن زمان که زبان درد کارگران تحت ستم و ظلم هفت تپه بودی، چه نزدیک‌تر آن زمان که خیابان عرصه دود بود و آتش و فریادهای شکسته در گلوی هزاران ایرانی که در پی اعتراض به خیابان کشیده شده بودند و ندای حق طلبی و باطل ستیزی سر می‌دادند و پس از آن سال های حبس در نبردهای امنیتی که بر خلاف دیگران همواره تحت فشار بازجویان به زیست در حبس ادامه دادی.

می‌دانم که آنسان مصمم هستی که بر عهدی که با خود بسته‌ای، پایدار خواهی ماند و متاسفانه همین خصیصه انسانی‌ات و اصرار بر انسان ماندنت است که تو و خانواده‌ات را در چنین شرایط سخت و دشوار قرار داده است.

می‌دانم که پایداری و ایستادگی امروز ما، فرهنگ فردای فرزندان این مرز و بوم است و از همین رو عاجز از آنم که در مقابل اعتراض و ایمان تو بایستم و به تو بگویم به فکر جان و سلامتی‌ات باش، عاجزم چرا که هیچ یاری کننده و فریادرسی نیست که تو را در این روزهای سخت همراهی کند، چرا که ما موجیم که آسودگی ما عدم ماست.

من در کنار تو همراه و همدردت خواهم بود چرا که اگر یکدیگر را همراه نباشیم، همراهانی در این مسیر نخواهیم یافت. می‌دانم که تصمیمات خودسرانه عده‌ای و تداوم آن چنین سرنوشت تلخی را برایت رقم زده است و تو را وا داشته تا نقد جان خویش را در مبارزه، هزینه کنی؛ باور دارم که حضور تو، مجید دری و ضیا نبوی در زندان کارون و در آن شرایط غیرانسانی و در کنار مجرمان به خودی خود هزینه‌ای بسیاری را بر شما و خانواده‌هایتان تحمیل می‌کند.

می‌فهمم که اعتراضت همچون من به ادامه خودسری‌ها، قانون ستیزی‌ها و انسانیت گریزی‌ها بوده و است، در حصر و حبس بودن میرحسین موسوی، شیخ مهدی کروبی، زهرا رهنورد و زندانیان سیاسی بیانگر آن است که این‌ها دردهای همه ما هستند همه با این ظلم‌ها، ستم‌ها و ناروایی‌ها مخالف هستیم و به ناچار درگیر با این قضایا؛ پس تاوان پایداری در این راه را نباید به تنهایی متحمل شوی.

خوب می‌دانی در این مسیر مادران ما هر دو همدرد و همرا ما خواهند شد چرا که برای هر مادری سخت است که در مقابل دیدگانش، نور وجود فرزندش همچون شمعی خاموش شود. پس اگر کسی هم فریادرس ما نباشد و ما را یاری نکند این مادران ما را با اشک‌ها و غم‌هایشان همراهی خواهند کرد چرا که رنج و درد ما را می‌شناسند. باور کن مجاهدت من و تو و این مادران تقدیر را سرانجام تغییر خواهد داد.

من در نگرانی تو از آینده ایران، سرنوشت مبهم آرش صادقی که معلوم نیست چرا هیچ خبری از سلامت او نمی‌شنویم، و هزاران آرش و ندای دیگر در امروز و فردای این وضعیت سهیم خواهم شد.

برادرم!

من در اعتراض به بی‌توجهی مسئولان نسبت به جان و سلامت زندانیان سیاسی و عقیدتی، عدم رسیدگی به وضعیت زندانیان سیاسی و عقیدتی بیمار در زندان، افزایش فشار بر خانواده‌ام، تبعیدهای خودسرانه و غیرقانونی زندانیان سیاسی بی‌گناه و قرار دادن اجباری آن‌ها در شرایط غیرانسانی، بی‌خبری مطلق از برخی از زندانیان سیاسی و همچنین در اعتراض به تداوم قانون ستیزی‌ها و ناروایی‌ها، اعتصاب غذا خواهم کرد هر چند این روش را نادرست و اشتباه می‌دانم و تبعات سنگینی برای من در پی خواهد داشت.

باشد که جان و سلامت ما، پایانی باشد بر حبس‌ها، شکنجه‌ها، زنجیرهای که بر دست و پای آزادی بسته شده است، باشد تا دورانی که هنوز چیزی تغییر نیافته، فریاد برآوریم که ما خواهان تغییر در جهت ارتقای شأن و کرامت انسانی، حاکمیت قانون، روا داری و سلامت جسم و روان مردم ایران هستیم.

ابوالفضل عزیزم!

زندگی صحنه زیبای هنرمندی ماست

هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود

صحنه پیوسته بجاست

خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد

یاد تو قطره قطره می‌چکد از چشمم

روی تو رفته رفته می‌رود از یادم

شاد زیستن هنر است

لیک هرکز نپسندم به خویش

که چو یک شکلک بی‌جان شب و روز

بی‌خبر از همه خندان باشیم

بی‌غمی عیب بزرگی ست که دور از ما باد

سیدحسین رونقی ملکی

زندان اوین
http://www.kaleme.com/1392/05/20/klm-154375/

——————————————————————————————————
از شما درخواست می‌شود در کمپین نامه ای به یک آزاده شرکت نمایید:
برای تأکید به همدلی‌ها و باهم بودن‌ها. برای تأکید به بودن در راهی که آزادگان در مسیرش هرچه می‌بایست انجام دادند…

Read Full Post »

اردیبهشت 1392

آزاده‌ای همسر آزاده‌ای. فخرالسادات محتشمی‌پور همسر سیدمصطفی تاجزاده در پیامی تولد نرگس، فرزند میرحسین و رهنورد را که صدها روز است دور از پدر و مادر روزگار می‌گذراند، تبریک گفته است. میرحسین موسوی، زهرا رهنورد و مهدی کروبی از بهمن 1389 در زندان خانگی به سر می‌برند و فرزندان آنها امروز بی‌خبر تر و دل‌نگران‌تر از دیروزند. روزهای تولد که به قول مادر فخری ‹می‌آید و می‌رود› یادآور روزهای باهم بودن‌هاست. باهم بودن‌هایی که این روزها چاره‌ای نیست جز اینکه با خاطراتش سرکنیم. باهم بودن‌هایی که این روزها اگرچه در چشمان تنگ دنیادوست به بند رفته است اما، در قلب آنان که انسان را زنده نگاه داشتند هنوز جان‌دار و جاریست…

نرگس موسوی فرزند میرحسین و رهنورد - فخرالسادات محتشمی پور همسر سید مصطفی تاجزاده

نرگس موسوی فرزند میرحسین و رهنورد – فخرالسادات محتشمی پور همسر سید مصطفی تاجزاده

«سلام دخترم نرگس جان!
چند روزی بود که می خواستم برای هم نامت که دختر مردی است که این روزها جای پدر دربند و محصور را برایتان گرفته ، چند !کلامی بنویسم اما تولد اردیبهشتی نرگس موسوی بهانه ای شد برای نوشتن این نامه در حضور نرگس خاتمی:

تولدت مبارک باشد دخترم و امید که سال دگر شادترین سالروز میلادت را با حضور پدر و مادر و در جمع خانواده‌ای بدون حتی یک غایب جشن بگیری. من نیک می‌دانم که این تولدها که دیروز می‌رسید و می‌گذشت و گاه با شاخه‌گلی یا پیامکی و تبریکی یادآوری می‌شد، امروز و در این روزهای هجران چقدر مهم می‌شود قابل تأمل می‌شود. مسئله می‌شود. و اصلا نمی‌توان از آن گذشت. و اصلا نمی‌توان جاهای خالی را ندید و اصلا نمی‌توان اشک‌ها را پنهان کرد و لرزش لب‌هایی را که به دندان گزیده می‌شوند!

من امشب وقتی برای خریدن گل به گل فروشی نزدیک خانه‌ات رفتم، به فروشنده گفتم که این هدیه به کدام خانه در شمال غرب پایتخت روانه می‌شود و آن مرد دلش می‌خواست در ارسال پیام تبریک به فرزند کوچک پدری که به خاطر ایران و مردمش در حصر است و دردانۀ مادری که به خاطر کشورش و ملتش و البته پای بندی به شویش در حصر است، سهیم شود. امشب وقتی که من درب خانه کوچک تو را کوفتم، دوست داشتم چهره‌ی تو را نه مثل همیشه مغموم از بی‌خبری عزیزترین کسانت بلکه شاد شاد زیارت کنم اما دریغ که نامردمی اصحاب شیطان باز هم دل مهربان تو را شکسته است. این که در آستانه تولد تو زندان‌بان شعورش نرسد که بیش از خواهرها، تو و خواهرانت و فرزندانتان نیازمند آغوش گرم پدر و دست نوازشگر مادرید، بیش از آن که نفرت‌آور باشد، رقت‌آفرین است! هم برای او که آدمیتش را به قدرت اربابانش فروخته و هم برای خودمان که در چنین زمانه‌ای زیست می‌کنیم!

نرگس قشنگم! کاش وقت داشتم و بیشتر کنارت می‌ماندم و تو سر بر شانه‌های من می‌گذاشتی با آرزوی استشمام عطر مادر. و کاش گیسوان زیبایت را به دستان و سرانگشتان من می‌سپردی تا مادرانه نوازششان کنم. کاش من می‌توانستم ذره‌ای از عطش تو را به در کنار مادر بودن سیراب کنم و کاش می‌توانستم فراموش کنم که تو و خواهرانت و همه‌ی فرزندان ما چه روزهای سختی را می‌گذرانید. کاش می‌توانستم باور کنم که این همه سختی و درد هدیه‌ی اهریمن به ما نیست!

نرگس عزیزم!
این روزها ما آرزوهایی داریم که با همه کوچکی و قابل دسترس بودن، دور و دست نایاقتنی نمایانده می‌شوتد. توسط کسانی که آرزو را حتی بر جوانان عیب می‌دانند و می‌خواهند کالاهای بنجل خود را به هر شکل و وضع ممکن به مشتری‌هایی که به دنبال متاعی اعلی به میدان آمده اند، قالب کنند!

ما می‌خواهیم کلید نجات ایران را که از فراسوی مطالبات انباشته شهروندان برگرفته‌ایم به دستان مردی که جای پدر دربند و محصورتان را برایتان گرفته، بدهیم اما راه را برایمان دراز و پرپیچ و خم و ناهموار می‌کنند. آن‌ها خوب می‌دانند که چه می‌کنند اما ما‌هم می‌دانیم که چه می‌خواهیم و آن چه می‌خواهیم را فریاد می‌کنیم تا دجالان روزگار فردا روز نگویند گوش فلک هم کر بود از تبلیغات پرهیاهوی، چه رسد به گوش ما که دچار کهولت و ناشنواییِ حاصل از آن شده‌ایم!

دخترک رنج کشیده‌ام!
امشب من در تمام طول مسیر ترانه‌های وصل و هجران را گوش کردم و با یاد تنهایی شماها اشک ریختم و با یاد تنهایی خواهرم زهرا و برادرم میرحسین و با یاد تنهایی همسرجانم که به تیرِ کین نااهلان و نامحرمان دچار آمده است. مناسبت‌ها می‌آیند و می‌روند و ما همه‌ی نیازهایمان را در قربان‌گاهِ مامِ وطن به دست فراموشی می‌سپاریم؛ اما حفره‌هایی که این روزها در فراخنای قلب‌هایمان ایجاد می‌شود معلوم نیست تا کجای زمانه دیر و دور آینده با سخاوت مردمانی از جنس آئینه پر خواهد شد؟!
مناسبت ها می‌آیند و می‌روند و ما سال‌های تازه‌ای را بر عمر خود علاوه می‌کنیم. و آرزو می‌کنیم که فردا در دستان مردمانی قرار گیرد که کینه و خشم را به دست فراموشی سپرده برای به زیستی مردمان تلاش کنند.

نرگس جان کاش می‌شد فاصله‌ها را به سرعت نور درمی‌نوردیدیم تا تو بتوانی دستانت را در دستان گرم هم نامت، خواهرت نرگس که این روزها مشوش و دل نگران پدر است بگذاری. تشویش حالا فقط برای نرگس موسوی نیست بلکه نرگس خاتمی نیز خانه دلش را نه به اختیار بلکه به جبر و زور به اجاره نگرانی‌هایی داده که البته بخش عمده آن بی مورد است. مردم می‌گویند: «کلید را که به دست صاحب خانه برسانیم لااقل خیالمان راحت می شود که دزدها برای ورود باید وقت بیشتری صرف کنند و زور بیشتری بزنند.»

تولدت مبارک دخترم! در شب آرزوهایت هنگام فوت کردن شمع ها برای رسیدن کلید خانه ایرانمان به دست پدر دلسوزی که مردم صاحب خانه‌اش می خواهند، دعا کن!
مامان فخری
»

دوم اردیبهشت 1392

——————————————————————————————————
از شما درخواست می‌شود در کمپین نامه ای به یک آزاده شرکت نمایید:
برای تأکید به همدلی‌ها و باهم بودن‌ها. برای تأکید به بودن در راهی که آزادگان در مسیرش هرچه می‌بایست انجام دادند…

Read Full Post »

Older Posts »