Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Posts Tagged ‘مهسا امرآبادی’

خرداد 1393

غلام رضا خسروی

غلام رضا خسروی

«امیر دلیرثانی، همبندی سابق خسروی نوشته است: جان غلامرضا خسروی در خطر است.

شنبه دهم خرداد برادر زندانی سیاسی محکوم به اعدام با من تماس گرفت و گفت از طرف مسئولین زندان رجایی‌شهر با او تماس گرفته و گفته‌اند، خانواده خسروی به‌ویژه همسر و مادرش حتماً امروز به ملاقات او بیایند.

بنا بر نظر سر کار خانم قوشه وکیل نامبرده این مسئله علامت خوبی نیست و خطر اجرای حکم نامبرده جدی شده است.

به‌عنوان یک زندانی سیاسی که ماه‌ها با غلامرضا خسروی در یک اتاق زندگی کرده‌ام و خصلتهای والای انسانی او را می‌ستایم و می‌دانم که در جریان محاکمه‌اش چه ظلمی بر او رفته و حکم سه سال زندان او را پس از چند سال به اعدام تبدیل کرده‌اند از همه عزیزان می‌خواهم که به نام انسانیت و آزادی از همه امکانات خود برای اطلاع‌رسانی و جلوگیری از اجرای حکم استفاده کنند.

غلام رضا خسروی روز چهارشنبه(هفتم خرداد) بدون اطلاع قبلی از بند 350 اوین خارج و به قرنطینه‌ی زندان رجایی‌شهر منتقل شده و هم‌اکنون نیز در آنجا نگهداری می‌شود و از انتقال او به بند سیاسی خودداری کرده‌اند.

تا فرصت باقی است همت کنید.

برای نجات جان یک انسان این پتیشن را امضا کنید و به اشتراک بگذارید:

Call on UN, U.S., European Union, human rights defenders to prevent execution of Gholamreza Khosravi»
مهسا امرآبادی – یکشنبه 11 خرداد – 12:45 بامداد

وبلاگ نامه به یک آزاده

——————————————————————————————————
از شما درخواست می‌شود در کمپین نامه ای به یک آزاده شرکت نمایید:
برای تأکید به همدلی‌ها و باهم بودن‌ها. برای تأکید به بودن در راهی که آزادگان در مسیرش هرچه می‌بایست انجام دادند…

Advertisements

Read Full Post »

اسفند 1392

این روزهای ایران یعنی همین روزهای ایران…

یعنی همین روزها که انگار گیرکرده‌اند و جلو نمی‌روند…

یعنی مریم‌هایی که باز به بند می‌شوند و درب‌های سهمگینِ زندان‌هایی که باز، بازمی‌شوند برای ورود، نه خروج…

اینجا، همانجاست. اینجا ایران است…

نصرالله لشنی

نصرالله لشنی

«واکنش منفی افکار عمومی به حکم هفت سال زندان مریم شفیع‌پور تا این‌لحظه در فضای مجازی چنان وسیع بوده است که اگر این واکنش به فضای واقعی منتقل شود، یکی از جدی‌ترین ضربات جامعه‌ی مدنی بر پیکر حاکمیت وارد می‌شود.

به نظر من حاکمیت از ابتدایی‌ترین تشخیص‌های امنیتی خویش نیز عاجز شده و تنها به اهرم زور مبتنی براستراتژی النصر بالرعب متوسل شده است.»
نصراله لشنی – دوشنبه 11 اسفند – 18:45

«ما: می‌نویسیم مریم شفیع‌پور هفت سال حکم گرفت. بعد نفرین می‌کنیم. چند روزی فحش می‌دهیم. بعد یادمان می‌رود. یادمان هم نرود که کاری از دست‌مان بر نمی‌آید.

مریم شفیع‌پور - صبا آذرپیک

مریم شفیع‌پور – صبا آذرپیک

آنها: بی‌دلیل مریم را می‌گیرند. ابایی ندارند که حتی بگویند برای گفتن اعتراف شکتجه‌اش کردند و آقای بازجو آن‌چنان خودکار در کمر مریم می‌کرده که سر خودکار بشکند. بعد هم قاضی صلواتی به مریم می‌گوید پرونده‌ات چیزی ندارد و این یعنی نگفته‌ای حقیقت را!!!

و مریم: هفت سال از زندگی‌اش را قرار است پشت زندان بگذراند؟

روزگاری می‌گفتیم، محال است، رهایشان می‌کنند. اما دیدیدم که دوستان مان وارد 5 سال شدند و رهایشان نکردند. این یعنی تسلیم به حکم هفت ساله‌ی مریم شفیعی پور»
صبا آذرپیک – یکشنبه 10 اسفند – 18:45

«همدردی یک روزنامه‌نگار جناح راست با حکم 7 ساله‌ی مریم شفیعی پور:

‹شاید زمان به دست غمت معتبر شود **** از پشت میله‌ها هدفت پر ثمر شود
دیدم که نُدبه می‌کنند همه یاران که نیستی **** از چشمهای تو همه دشمن پر شرر شود›

یک دوست روزنامه‌نگارم که در رسانه‌های جناح راست کار می‌کنه و شاید به‌هزار دلیل نمی‌تونست در غم ‹فیسبوکی› ما از حکم 7 ساله‌ی مریم شفیعی هم‌دردی کنه، این شعر را نوشته و ازم خواست تقدیمش کنم به مریم شفیعی پوری که امشب به معنای واقعی دوستان غریبه و آشناش در غم ظلم واردآومده بهش شریکند.»
صبا آذرپیک – دوشنبه 11 اسفند – 18:45

آرش صادقی بر مزار مادر. مادری که بقول فخرالسادات محتشمی پور «براثر حمله ی وحشیانه ی اوباش به بهانه تفتیش خانه» به شهادت رسید

آرش صادقی بر مزار مادر. مادری که بقول فخرالسادات محتشمی پور «براثر حمله ی وحشیانه ی اوباش به بهانه تفتیش خانه» به شهادت رسید

«مریم شفیع پور در بیدادگاه انقلاب به هفت سال حبس تعزیری محکوم شد.

هنوز تو شوکم.

جناب بازجو ((کارشناس)) کاش سر سوزنی شرافت داشتید.

مریم گرفتار عقده‌گشایی‌هایِ شما شده.

این دختر جرمی مرتکب نشده. جرم مریم شرافته. همون چیزی که شما و همکارا و دوستانتون از اون بی‌بهره‌اید.»
آرش صادقی – یکشنبه 10 اسفند – 19:10

مهسا امر آبادی و همسرش مسعود باستانی

مهسا امر آبادی و همسرش مسعود باستانی

مهسا امرآبادی که این روزها را درحالی می‌گذراند که همسرش در زندان رجایی شهر است، می‌نویسند:

«فکر می‌کردیم حکم‌ها در تجدیدنظر می‌شکند، نشکست.

فکر می‌کردیم کسی این حکم‌ها را نمیکشد، کشیدند.

فکر می‌کردیم حکم‌ها در مرخصی تمام می‌شوند، نشد.

فکر می‌کردیم در اعیاد آزادی داریم، نداشتیم.

الان واقعاً چه امیدی به خودمان بدهیم وقتی حکم 7 سال مریم شفیع‌پور را می‌شنویم؟!»
مهسا امرآبادی – یکشنبه 10 اسفند – 19:50

ژیلا کرم‌زاد مکوندی - زمستان 92 - عکس: ژیلا کرم‌زاده مکوندی

ژیلا کرم‌زاد مکوندی – زمستان 92 – عکس: ژیلا کرم‌زاده مکوندی

«از بس که خوب حبس می‌کشیم. از بس که پر طاقتیم. از بس که صبوریم و البته فراموشکار…..

هفت سال حبس شوخی نیست.

ما فقط کامنت گذاشتیم؛ لایک زدیم؛ عکس پروفایل به روز کردیم؛ به‌خاطر رنگ، روی همدیگر ضربدر کشیدیم؛ امروز نوبت مریم بود، فردا نوبت دیگری‌ست.

ما خیلی کم گذاشتیم. این یه اعتراف……..»
ژیلا کرم‌زاده مکوندی – یکشنبه 10 اسفند – 20:45

مریم شفیع‌پور: او دانشجوی محروم از تحصیل و اخراجی رشته‌ی مهندسی کشاورزی دانشگاه بین‌المللی قزوین، فعال حقوق‌بشر، فعال دانشجویی، از اعضای کمیته‌ی زنان ستاد مهدی کروبی در انتخابات 1388 و عضو شورای دفاع از حق تحصیلی است که روزهای سختی را در راهی که در آن پای گذارده می‌گذراند.

ایشان از 5 مرداد 1392 بازداشت شد و بیش از 7 ماه رادرحالی سپری کرد که در این مدت چند جلسه‌ی بی‌نتیجه‌ی دادگاه، شکنجه و بازجویی‌های شدید و خشن را تحمل کرد تا نتیجه‌ی تمام این بلاتکلیفی‌های هفت‌ماهه که خود شکنجه‌ای مضایف بود، شود هفت سال حبس…

مریم شفیع‌پور که پنجم مرداد 1392 و پس از حضور در دادسرای شماره دو شهید مقدس زندان اوین، به دستور بازپرس این شعبه بازداشت شده بود دو ماه را در بند امنیتی 209 زندان اوین سپری کرد.

ایشان پس از آن سرانجام هشتم مهرماه به بند زنان زندان اوین منتقل شد. و پنج ماه بعد و در اسفند 1392 در شعبه‌ی 15 دادگاه انقلاب به ریاست قاضی صلواتی به اتهام اجتماع و تبانی حهت اقدام علیه امنیت ملی به پنج سال حبس تعزیری و به اتهام عضویت در شورای دفاع از حق تحصیل به یک سال حبس تعزیری و به اتهام فعالیت تبلیغی علیه نظام نیز به یک سال حبس محکوم شد.

ایشان که اولین دانشجوی بازداشت شده پس از انتخاب شدن آقای حسن روحانی است، پیش از این حکم نیز در سال 89 از سوی دادگاه انقلاب قزوین به خاطر فعالیت‌های دانشجویی و وبلاگ‌نویسی به یک سال حبس تعلیقی به مدت 5 سال محکوم شده بود.

مریم شفیع پور

مریم شفیع پور

همچنین ملاحظه نمایید:
مهدیه گلرو به مریم شفیع پور: تو بی‌گناهی، از خود دفاع کن

ویرایش: نامه به یک آزاده

——————————————————————————————————
از شما درخواست می‌شود در کمپین نامه ای به یک آزاده شرکت نمایید:
برای تأکید به همدلی‌ها و باهم بودن‌ها. برای تأکید به بودن در راهی که آزادگان در مسیرش هرچه می‌بایست انجام دادند…

Read Full Post »

اسفند 1392


این روزها…

این‌جا…

همین‌جا که ایران است…

امروز نه فقط برای لقمان، که برای انسان به‌عنوان روزی تلخ ثبت خواهد شد…

همین… و همین…

و فقط یک چیز دیگر: این روزهای ایران… و ستارهایی که خاموش، در بدوِ تکرارند…

مهسا امرآبادی هم‌او که همسرش این روزها در زندان رجایی‌شهر روزگار می‌گذرانند، می‌نویسد:

«امروز همه‌ی زندانیان رجایی‌شهر غمگین هستند.

صبح امروز (یک‌شنبه 4 اسفند) لقمان مرادی در زندان رجایی‌شهر مورد ضرب و شتم شدید مأموران اعزام قرار گرفته است.

ضرب و شتم لقمان مرادی دردناک بوده است. جای زخم‌ها روی بدن و صورتش کاملاً پیداست.

پسری که سه سال است به‌همراه پسرعمویش زانیار مرادی زیر حکم اعدام زندگی می‌کند، امروز برای محاکمه‌شدن در دادگاه شعبه 74 کیفری از زندان رجایی‌شهر روانه‌ی دادگاه شده بود.

لقمان مرادی - زانیار مرادی

لقمان مرادی – زانیار مرادی

این‌بار پرونده ابهام‌آمیز سال 88 بار دیگر گشوده شده تا از سوی قضات دادگاه کیفری ارزیابی شود. این رخداد می‌توانست امیدی باشد در دل لقمان و زانیار که 4 سال است در زندان فریاد بی‌گناهی سرمی‌دهند و فشار حکم اعدام را تحمل می‌کنند.

اما رفتارهای خودسرانه‌ی مأموران اعزام زندان رجایی‌شهر خاطره تلخی را آفرید. در هنگام اعزام، مأموران قصد داشتند وی را مجبور به پوشیدن لباس زندان کنند که وی از پوشیدن لباس زندان سر بازمی‌زند و اعلام می‌کند که حاضر نیست با این شرایط به دادگاه برود.

به او اصرار می‌کنند و نهایتاً سه نفر از مأمورین رسمی و کادری، وی را زیر مشت و لگد گرفته و تلاش می‌کنند تا با ضرب و شتم لباس زندان را بر تنش بپوشانند، لقمان باز هم مقاومت و کتک‌ها را تحمل می‌کند.

پس از کتک خوردن و ضرباتی که همچنان آثار و بقایش روی بدن او باقی مانده، لقمان دچار تنگی نفس شده و نفسش بند می‌آید در این هنگام مأموران از ضرب و شتم دست کشیده و حاضر شدند او را بدون لباس به دادگاه ببرند.

عجیب است که هنوز قضیه‌ی ستار بهشتی برای افکار عمومی آزاردهنده است و هنوز مادر ستار سر از سجاده برنگرفته که دوباره شاهد این هستیم که عده‌ای خودسر برخلاف قانون اقدام به ضرب و شتم زندانیان می‌کنند.

امروز یاد خرداد 89 افتادم که مسعود را در زندان رجایی‌شهر جلوی چشم ما مورد ضرب و شتم قرار دادند و آن روز برای ما به یکی از تلخ‌ترین روزهای این سال‌های نفرین شده تبدیل شد. امروز برای لقمان به عنوان روزی تلخ ثبت خواهد شد.

ای کاش کمی عقلانیت و منطق و آینده‌نگری وجود داشت و با نظارت بیشتر، آموزش مأموران و اخراج نیروهای خشن و خودسر، از تکرار فجایع جدید جلوگیری می‌شد و دیگر شاهد ماجراهایی مانند ستار بهشتی و هدی صابر نباشیم.»
مهسا امرآبادی – دوشنبه 5 اسفند – 12:50 بامداد

ویرایش: نامه به یک آزاده

——————————————————————————————————
از شما درخواست می‌شود در کمپین نامه ای به یک آزاده شرکت نمایید:
برای تأکید به همدلی‌ها و باهم بودن‌ها. برای تأکید به بودن در راهی که آزادگان در مسیرش هرچه می‌بایست انجام دادند…

Read Full Post »

دی 1392

عکس:لوا خانجانی مقابل زندان اوین پیش از مراجعه به زندان - 4 شهریور 91

عکس:لوا خانجانی مقابل زندان اوین پیش از مراجعه به زندان – 4 شهریور 91

لوا خانجانی در خانواده‌ای پر رنج… از همان خانواده‌ها با عقاید مظلومشان است…

لوا خانجانی ابتدا 13 دی 1388 یعنی تنها چند روز پس از 6 دی 1388 (عاشورای خونین آن سال) همراه همسرش، بابک مبشر بازداشت شد.

ایشان دهم اسفند آن سال با قرار وثیقه از زندان رجایی شهر آزاد شدند تا در دادگاه انقلاب به 2 سال حبس تعزیری محکوم گردند. حکمی که در تجدیدنظر شعبه‌ی 54 دادگاه انقلاب به ریاست قاضی موحد مهر تأیید خورد!

لوا خانجانی 4 شهریور 1391 پس از احضار، خود را برای گذراندن دو سال حبس تعزیری به زندان معرفی کرد و پس از آن 19 تیرماه 1392 به مرخصی آمد و پس از حدود 5 ماه، به تاریخ 10 آذر 1392 به زندان اوین بازگشت؛ و از آن تاریخ تاکنون در زندان به‌سر می‌برند.

یادداشت زیر را مهسا امرآبادی همسر مسعود باستانی _که او نیز این روزها در زندان رجایی‌شهر کرج روزگار سرمی‌کند_ به بهانه‌ی تولد لوا خانجانی نوشته‌اند:

«وقتی وارد بند شد با هرکسی که دست می‌داد خودش را معرفی می‌کرد: ‹سلام لوا هستم!›

همین جمله با لحن بامزه‌اش شد دست‌مایه شوخی و ادا درآوردن من تا یک سال بعد.

از همان شب نخست باهم جفت و جور شدیم. همسرش بابک(مبشر) را یک بار دیده بودم اما خودش را نه!

دختری به غایت زیبا و دلنشین که به‌خاطر عاشورای ۸۸ به دو سال زندان محکوم شده بود. پدربزرگش جمال‌الدین خانجانی از رهبران جامعه بهایی ایران که به ۲۰ سال و برادرش فؤاد خانجانی که به ۴ سال زندان محکوم شده‌اند در زندان رجایی‌شهر هستند و لوا سومین عضو خانواده بود که به زندان می‌آمد.

طبیعتاً نگران مادر و پدر و همسرش بود. نگران تنهایی‌های مادرش و دلتنگی‌های همسر و پدرش. از فردایش شروع کردیم به ورزش و شریک نگرانی‌ها و دلتنگی‌های هم شدیم. تا وقتی شیوا هم آمد و شد استاد ورزش ما. از چهره‌ی لوا همه‌چیز را می‌شد خواند. تمام احساسش در چشمانش می‌آمد و به سادگی می‌فهمیدیم که از کسی یا چیزی ناراحت است یا دلش گرفته و می‌خواهد حرف بزند. به قول براهنی سادگی روحش به پیچیدگی همه عقایدش می‌چربد.

نمی‌دانم چرا (وقتی) درباره فردی زندانی حرف می‌زنم فعل ماضی را ناخودآگاه به کار می‌برم. شاید تفاوت‌های دو دنیا باعث می‌شود کلاً زمان را در زندان متفاوت ببینم.

همیشه با هم حساب می‌کردیم که من ۴ ماه از لوا زودتر آزاد می‌شوم و مدام حساب می‌کردیم اگر او ۴ ماه زودتر به زندان می‌آمد تقریبا همزمان آزاد می‌شدیم.

آزادی هم امری عجیب است در زندان. دلت برای لحظه‌ی آزادی پَرمی‌کشد اما از آن می‌ترسی. از جدا شدن می‌ترسی. ترس از اینکه تا مدت‌ها نتوانی عزیزانت را حتی از پشت شیشه ببینی. دوستانی که مدت‌ها صبح را با هم شب کردید و داستان‌ها با هم داشتید را تا مدت‌ها نمی‌بینی و آزاردهنده است هر روز آزادی بدون آنان.

ما شروع کردیم به شمارش. یک ماه، دو ماه… پنج ماه… یک سال… از یک جایی به بعد شروع کردیم به شمارش معکوس! روزهای هفته را می‌شمردیم برای روز ملاقات و بعدازظهرهای بعد از ملاقات و رخوت پس از آن و فال حافظ که خبر از اتفاق‌های خوب در آینده‌ای نزدیک می‌داد و ما هم امیدوار می‌شدیم به تاریخ و برای آزادی برنامه می‌ریختیم.

اصلا امیدواری ما هم داستان عجیبی بود. ما امیدوار بودیم، حتی در ناامیدکننده‌ترین شرایط امید را به هم تزریق می‌کردیم. ما این قدرت را داشتیم تا در زندان هم رفاقت کنیم و امید را به همدیگر پاس بدهیم. حالا من آزادم اما امیدهای زندان در من نیست! ناامید نیستم اما ای کاش لوا بود. بهار بود؛ همه بودند تا امیدم به آینده لبریز شود.

دلتنگ لوا هستم. دلتنگ خنده‌هایش‌ و کتاب‌خوانی‌ها و حرف زدن‌ها و همه خاطراتمان. به دختری شاداب و زیبا فکر می‌کنم که تنها به‌دلیل بهایی بودن و داشتن نام خانوادگی خانجانی، دو سال از زندگی‌اش را در زندان سپری می‌کند. دختری که مانند خیلی از ما دوست دارد به سفر برود. خرید کند و زندگی را با همه انرژی و توانش ادامه دهد.

حالا روزها را در تختش می‌گذراند و لابد مانند همیشه وقتی ناراحت می‌شود یا دلش می‌گیرد پرده تختش را می‌کشد و بافتنی می‌بافد و همه پیچ‌های دنیا را یاد می‌گیرد و کتاب می‌خواند و ورزش می‌کند. اما وقتی فکر می‌کنم همه این کارها را بدون من یا شیوا انجام می‌دهد تمام دلم پُر می‌شود از حس خالی تنهایی.

لوا خانجانی - مهسا امرآبادی

لوا خانجانی – مهسا امرآبادی

تمام این‌ها را نوشتم تا بگویم دلم برای لوا و برای بهاره اندازه همه دنیا تنگ شده و خواستم به بهانه تبریک تولد لوا این دلتنگی را ثبت کنم.
تولد لوا مبارک!»
مهسا امرآبادی همسر مسعود باستانی – شنبه 28 دی – ساعت 23:45

ویرایش: نامه به یک آزاده

عکس: مهسا امرآبادی
——————————————————————————————————
از شما درخواست می‌شود در کمپین نامه ای به یک آزاده شرکت نمایید:
برای تأکید به همدلی‌ها و باهم بودن‌ها. برای تأکید به بودن در راهی که آزادگان در مسیرش هرچه می‌بایست انجام دادند…

Read Full Post »

خرداد 1392

مهسا امرآبادی

مهسا امرآبادی

مسعود باستانی در آخرین نوشته‌ی(لطفا برای دیدن نوشته‌های یک تا نُه ایشان به پست «گزارش/این روزهای ایران/انتخاباتی با طعم تلخ دار و دوری» مراجعه کنید) پیش از بازگشتش به زندان رجایی‌شهر نوشته است:

«48 ساعت آخر باقی مانده از مرخصی/ شماره ده: ( آخرین متن….)
بالاخره بوسیدم. بوسیدم چشمان اشک آلود تو را مهسا…..
( می دانم! می دانم! می دانم که وقتی این متن و این عکس را می‌بینی، گلایه خواهی کرد که چرا لحظات خصوصی زندگی و عشق را علنی کرده‌ام و درباره‌ی آنها نوشته‌ام…؟!)
اما بگذار این بار ملاقات را بدون هیچ پرده‌پوشی روایت کنم، چرا که این لحظات بخشی از تاریخ ماست و من در این سحرگاه نیمه روشن شهر، خلوتی یافته‌ام تا روایت کنم؛
برایت بانو…
یادم هست! خوب یادم هست که برایم گفتی در سال 88 و پس از آنکه از زندان آزاد شدی و به اوین رفتی تا وسایلمان را پس بگیری، بیش از همه چشمت به دنبال آن دفترچه یادداشت قرمز رنگی بود که نامه‌های عاشقانه دوران جوانی‌مان را در آن جمع‌آوری می‌کردی و همیشه می‌گفتی که این دفتر بخشی از سرمایه‌ی زندگی من است و دوست ندارم کسی آن را بخواند…

اما بگذار این بار بنویسم! از لحظه‌ی شروع این نوشته‌ها(48 ساعت‌ها) با خودم گفته بودم که روز ملاقات را در آخرین نوشته‌ام، خواهم نوشت.

نگران بودم که چطور بگویم؟! چطور بگویم که باید دوباره به زندان برگردم و این قِصه‌ی تلخ ادامه خواهد یافت…

بهاره هدایت سه روز پیش به زندان آمده بود و من قرار بود که بعد از ملاقات با تو بلافاصله به زندان رجایی شهر، بروم. اجازه دادند که این آخرین ملاقاتمان حضوری باشد. با بهمن به اتاق ملاقات اوین آمدیم و از دور که چهره‌ات را دیدم، بدون اینکه هیچ کلامی رد و بدل شود فهمیدم که از ماجرا بو برده‌ای! نشستیم و من با تفصیل ماجرای دادستانی و بازگشت به زندان را برایت تعریف کردم و لفظ شان را تکرار کردم: » گفته اند به خاطر انتخابات است. ممکن است بعد از انتخابات به من یا تو دوباره مرخصی بدهند!!»

معصومانه نگاهم کردی و با لحن همیشگی ات صدایم کردی و پرسیدی: «مسعود! به نظر تو بعد از انتخابات اجازه می دهند، من و تو کمی با هم زندگی کنیم؟!»

دلم بد جوری لرزید و بغض تا زیر گلویم آمد، سریع بغضم را قورت دادم و با لحن سیاسی گفتم: «نمی دانم! اصلا معلوم نیست! چون این انتخابات هندوانه نشکسته است. ممکن است پس از انتخابات فرصت برای رهایی محدود اغلب زندانیان سیاسی فراهم شود و از سوی دیگر هم شاید فضا تنگ‌تر شود و آمارمان بالاتر هم برود!…»

لیوان ها را از کیسه‌ات بیرون آوردی و برایم آبمیوه ریختی و من از جشن تولدم برایت تعریف کردم. کنجکاوانه از کادو هایم پرسیدی و وقتی از تک‌تکِ آنها برایت می‌گفتم ذوق می‌کردی! داشتی به ساعت نگاه می‌کردی که زیر گوشت گفتم: «دیروز برای اینکه این آخرین ملاقات‌مان به شکل حضوری باشد، دَوَندگی کردم.»

زمان به سرعت می گذشت و دلم می خواست در آغوشت بگیرم. دستم را گرفتی و گفتی: «همیشه از ملاقات حضوری خوشحال می‌شدم اما امروز وقتی به ناگهان نگهبان اعلام کرد که ملاقات مهسا امرآبادی و ژیلا بنی‌یعقوب حضوری است دلم ریخت! این تلخ‌ترین ملاقات حضوری ما در طول این سالهاست که اصلا دوستش ندارم…»

از انتخابات پرسیدی و از اینکه سرانجام هاشمی چه می‌شود؟! برایت گفتم که معنای بازگرداندن ما به زندان و احضار ها و… خیلی خوب نیست! اما گفتی که ما چاره‌ای نداریم باید با آمدن هاشمی راهی به سمت بازگشت به اعتدال و عقلانیت باز کنیم.

دل نگران بچه‌ها هم بودی و اینکه باید مواظب باشیم تا در این دوره از انتخابات کسی آسیب نبیند. کسی را دستگیر نکنند؛ کسی به زندان نیافتد…

خودت را محکم گرفته بودی و مرا حسابی دلداری می دادی: «قوی باش مسعود! این لحظات هم تمام می‌شود! در زندان مواظب خودت باش! مریض نشوی یک وقت و…»

گفتی این دو روز باقی مانده از مرخصی را حسابی به خودت برس. غذا بخور و همه‌ی خوراکی‌هایی که آنجا نیست را دوباره تجربه کن(سالاد را هم فراموش نکردی در بین سفارش‌هایت). از کارهای عقب‌افتاده زندگی برایت گفتم. از خانه‌مان که در غیاب ما باید اسباب‌کشی کنیم، شاید! از اینکه نگران خرج و مخارج من در زندان نباش و اینکه مادرم در دورانی که تو زندان هستی هر هفته که بتواند و جسمش یاری کند به ملاقات من در رجایی شهر می‌آید و…

نگاهی به میز آن طرفی کردم. «لوا خانجانی» زندانی بهایی که قرار بود تا چند روز دیگر به مرخصی بیاید در کنار همسرش بابک، و پدر و مادرش نشسته بود. مرخصی او هم کلاً لغو شده بود و برایت گفتم که به زودی شیوا نظرآهاری هم به زندان بر می‌گردد.
چشمان «لوا» نمناک بود و من برای اینکه فضا را عوض کنم به او گفتم: «تو باید اسم خودت را بگذاری لوک خوش شانس!»

زمان به پایان رسید و نگهبان هشدار داد که وقت تمام است. مرا صمیمانه در آغوش گرفتی و گفتی: «تازه عادت کرده بودم که حداقل هفته‌ای یک‌بار تو را ببینم! حالا دوباره از این زندگی نیمه نرمال و حداقلی هم محروم شدیم.»
دوباره دلم لرزید. می‌خواستم چشمانت را ببوسم و خداحافظی کنم. گفتی: «اینجا دوربین گذاشته‌اند و نگهبانان هم ایستاده‌اند. من دوست ندارم جلوی این غریبه‌ها…!» چهار سال بود در ملاقات‌های اوین و رجایی‌شهر همین جمله را تکرار می‌کردی برایم و من هم بلافاصله اشتیاقم را مخفی می‌کردم.

نگهبان سر رسید و دوباره گفت: «وقت تمام است.» هر دو نفرمان از جا برخواستیم. بهمن و ژیلا که در میز آنطرف‌تر نشسته بودند به طرف ما آمدند. با ژیلا احوالپرسی کردم و برای آخرین بار می‌خواستم تو را در آغوش بگیرم. لحظه‌ی تلخی بود. قطره اشکی را که از گوشه چشم ژیلا راهی شده بود و از زیر عینکش گذشته بود روی گونه‌اش دیدم. ژیلا نگاهم کرد و با بغض گفت: «چرا ملاقات حضوری گرفتید؟!» و شاید معنای جمله‌اش این بود که چرا باید دوباره به زندان برگردید؟!
تو را در آغوش گرفتم. بی‌اختیار روی شانه‌هایت بغضم ترکید.
مهسا! تو هم نتوانستی طاقت بیاوری. اشک‌هایت را با دست پاک کردم و چشمان اشک آلودت را بوسیدم و گفتم:»برایم نامه بنویس. منتظر نامه‌هایم باش.»
بالاخره بوسیدم. بوسیدم چشمان اشک آلود تو را مهسا…
»

مسعود باستانی – سه شنبه 31 اردیبهشت ماه

——————————————————————————————————
از شما درخواست می‌شود در کمپین نامه ای به یک آزاده شرکت نمایید:
برای تأکید به همدلی‌ها و باهم بودن‌ها. برای تأکید به بودن در راهی که آزادگان در مسیرش هرچه می‌بایست انجام دادند…

Read Full Post »

خرداد 1392

گزارش‌های پیشین در این رابطه:
1-این روزهای ایران/مجید،نسرین،بهمن،ژیلا،بهاره،مسعود،مهسا…
2-این روزهای ایران/ویژه نوروز 1392/تکاپوی عاشقانه:روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد


سلام! فردا به زندان بازگردید…

انتخابات پیش روست. رویدادی با این نام که هر چهار سال در سرزمینمان واقع می‌شود. به چهار سال پیش که برگردیم شاید بمانیم در همان سال‌ها و دیگر نتوانیم از آن خارج شویم! از طمع روزهای سبز باهم بودن‌ها و روزهای تلخ از هم دوری‌ها سخن می‌گویم…

و اما این روزها… این روزها که این خاک بیش از قبل آبیاری می‌خواهد «بــــــاز» پاداش باغبان چیز دیگری‌ست. جای درخت شاید چوبی که میوه‌ی دار داده است… جای آرامش پیش از یک انتخاب بزرگ، شاید خشونت یک برخورد، جزای باخیالی تو باشد. و یا احضار، میان دیوارهایی در شَهرت، که آنجا اگر خودِ زندان نیست از زندان با تو سخن می‌گویند………

بهمن، همان که خواب دیده بود با یارش در راه امن خانه خواهد رفت… بهمن همان که بی‌گمان خوابش تعبیر می‌شود روزی…
«آخرش هم خوابش تعبیر نشد… خواب دیده بود، چمدون ژیلا رو موقع آزادی می‌ذاره پشت ماشینش باهم میرن خونه. چند بار این خواب و دید… امروز می‌گفت آخرش هم خوابم تعبیر نشد. امروز ژیلا در سالن ملاقات زندان اوین با اشک ازش خداحافظی کرده بود. اشکهای ژیلا رو دیدن و حتی شنیدن درباره‌اش هم سخته .خیلی سخت… »
ترانه بنی یعقوب خواهر ژیلا همسر بهمن احمد امویی – یکشنبه 29 اردیبهشت

بهمن احمدی امویی

بهمن احمدی امویی

حسین رونقی ملکی، آنکه با کلیه‌های پاره‌پاره و به حکم حضرت سعدی، روزی به یاری هم‌گوهرانش شتافت امروز که باز در راه بازگشت به اوین است می‌دانست پیش از رفتنش برای آنکه باز، بنی‌آدم را رعایت کرده است حکمِ جدیدِ حبس به دستش خواهند داد:

« بر اساس حکم جدید شعبه 112 دادگاه عمومی تبریز، برای اتهام تهدید علیه بهداشت عمومی از طریق پخش نان کپک زده و تمَرُد از مأمور به شش ماه حبس تعزیری محکوم شدم .
با این حساب و با حکم دو سال حبس تعزیری برای اجتماع و تبانی به قصد بر هم زدن امنیت کشور در مناطق زلزله زده و حکم قبلی مبنی بر 15 سال حبس تعزیری، مجموعا به 17 سال و شش ماه حبس تعزیری محکوم گشته ام.
»
حسین رونقی ملکی – دوشنبه 30 اردیبهشت

مردمانم را بر بلندای آسمان نشاندم نوشته‌ی پیراهن حسین رونقی است / بدرقه‌ی حسین رونقی ملکی توسط همراهانش

مردمانم را بر بلندای آسمان نشاندم نوشته‌ی پیراهن حسین رونقی است / بدرقه‌ی حسین رونقی ملکی توسط همراهانش

مسعود… او که باز از یارش جدایش کرده‌اند مبادا جاودانگی درهم فرو رفته‌ی عشقِ کنارِ هم بودنِ آنان به لحظه‌ای، به آنی بنیاد جهل زندانبانان را برچیند! او غریبانگی‌های چهل‌و‌هشت ساعت پیش از بازگشتش را اینگونه شماره می‌کند:

«یک- رفتم میوه‌فروشی و حسابی میوه‌های فصل خریدم. الان دارم آماده می‌شوم برای یک مراسم میوه‌خوری…
دو- مادرم می‌گوید فرصت تمام شد و نتوانستم حسابی ببینمت. کمی مکث کرد و با غم گفت: «البته اگر در ایام انتخابات زندان باشی شاید خیالم راحت تر است…»
سه- بچه‌ها جمع شدند تا با من و شیوا خداحافظی کنند. شیوا نظرآهاری هم احضار شده و به زندان اوین برمی‌گردد. به شیوا میگویم : خداحافظ رفیق…! به مهسا هم بگو در زندان رجایی شهر به یادت هستم.
خداحافظی با شیوا نظرآهاری و همبندیان مهسا. شیوا، دختری که در زندان در آرزوی تولد رویاهایش خواهم نشست…!
»
شنبه 28 اردیبهشت

شیوا نظرآهاری - مسعود باستانی

شیوا نظرآهاری – مسعود باستانی

«چهار(یکشنبه 29 اردیبهشت)- «گیتول» دوست صمیمی مهسا زنگ زده است و با غصه خداحافظی می کند. میگوید: «نرو! نرو! اصلا اگر برنگردی چه میشود؟!»
می‌گویم: «خوب! نمی‌شود، ما تابع قانون هستیم و اگر برنگردیم کار غیرقانونی محسوب می شود…»
می‌گوید: «اه! کشتید مرا شما دو نفر!! ای بابا… در این مملکت رئیس‌جمهورش تخلف انتخاباتی می‌کند و تو برای بازگشت به زندان از قانون حرف می‌زنی؟!!…»
»

«پنج(دوشنبه 30 اردیبهشت)- امشب سیگار هایم زود تمام شد. اگر بعد از هر خداحافظی سیگاری روشن کنی تا بغض آن جدایی را با دودش فرو بدهی؛ چند تا سیگار لازم است؟! امشب بعضی ها در التهاب رد صلاحیت‌ها هستند و برخی هم به دنبال ایجاد نشاط انتخاباتی! اما در ذهن من این شعر «فروغ» می‌چرخد:
«در خیابان های سرد شب
جز خداحافظ؛ خداحافظ؛ صدایی نیست
من پشیمان نیستم…»
پ.ن: امروز مهسا را ملاقات کردم و ماجراها داشت این ملاقات آخر. اما می‌خواهم آخرین پستم برای او باشد(که روایت خواهم کرد…
»

«شش (دوشنبه 30 اردیبهشت)- بهمن پرسید: «کِی می‌خواهی بروی؟»
گفتم: «عصر دوشنبه!»
گفت: «صبر کن سه شنبه با هم برویم.»
گفتم: «اوکِی، تنهایی نرویم بهتر است…!»
باید بروم و خانه را با عکس‌هایش تنها بگذارم. از دوستان خداحافظی کردم اگرچه دوست داشتم بگویم «به امید دیدار»…!
از فردا دیگر نت هم ندارم. فکر کنم امشب تا صبح پای کامپیوتر بنشینم.
»

منزل مسعود باستانی و مهسا امرآبادی

منزل مسعود باستانی و مهسا امرآبادی

«هفت(دوشنبه 30 اردیبهشت )- وقتی از زندان آمدم، زمستان بود و سرمای هوا روی بدن آدم می‌نشست. اما الان در آستانه‌ی تابستان هستیم…
چیزی زیادی نمی‌توانم همراه خودم ببرم. به یکی از بچه‌ها قول دادم، کتانی برایش ببرم. فردا کتونی‌هایم را می‌پوشم. برای عمو کیوانِ صمیمیِ عزیز هم مجله خواهم خرید. اما به یکی از زندانیانی که به حبس ابد محکوم است، قول داده‌ام تا یک کاپشن گرم با خودم ببرم و اگر نتوانم این کاپشن را بپوشم احتمال وفای‌به‌عهد صفر است.
فردا وقتی با کاپشن می‌روم قیافه‌ام چه شکلی است؟! نگهبانان مرا چطور نگاه می کنند؟!
اگر پرسیدند: چرا در این گرما کاپشن پوشیدی؟ چی بگم؟!!….. آخ آخ یادم افتاد باید یک سِری دارو هم برم….
»

«هشت(سه‌شنبه 31 اردیبهشت)- یادم می آید»عمادآقای باقی» برایم می‌گفت زندان درد عجیبی است.
وقتی در زندان هستی دلت می‌خواهد زودتر آزاد شوی و به خانه‌ات بازگردی. وقتی هم بیرون هستی دلت برای بچه‌ها و همبندیانت تنگ می‌شود. این روزها در کنار غمِ تلخِ جدایی و بازگشت؛ یک چیزی سرور می‌دهد به جان و روحت! دلم برای بچه ها، حسابی تنگ شده بود….
برای آنانی که چندین سال با هم سرما و گرمای فصل‌ها را گذراندیم و برادرانه کنار هم بودیم و فردا در کنارشان خواهم بود…
غم و شادی آغشته به همدیگر که نامی برای آن نمی‌شناسم…
»

«نُه (سه‌شنبه 31 اردیبهشت)- چه می‌توانم بگویم وقتی زبانم در برابر این همه مهرورزی آنها کم می‌آورد؟ تنها جمله‌ای که در آخرین لحظات در ذهنم چرخید، همین بود: «ممنون به خاطر همه‌ی لطف‌های بی‌شمارتان، و خاطره‌هایی شیرین که در دلم به یادگار گذاشتید. وقتی مهسا به زندان بازگشت و من همچنان تنها در مرخصی بودم با خودم فکر می‌کردم که دیگر فرقی ندارد. حالا دیگر او نیست و زندان و بیرون زندان فرق چندانی نمی‌کند و گاهی زیر لب می خواندم ‘بالله که شهر بی‌تو مرا حبس می شود… ‘
اما در این مدت چنان رفاقت‌ها بر دلم نشست که جای خالی او را کمتر دیدم و حالا دل‌کندن از شما برایم سخت شده است… ممنون رفقا… با مهر و سپاس و ‘به امید دیدار’
پ.ن: از خیلی‌ها هم الان عکسی ندارم…
»

عکسهایی که مسعود باستانی برای متن شماره‌ی نه(یکی مانده به آخر) درنظر گرفت

عکسهایی که مسعود باستانی برای متن شماره‌ی نه(یکی مانده به آخر) درنظر گرفت

ده: آخرین متن: بالاخره بوسیدم… بوسیدم چشمان اشک آلود تو را مهسا (برای ملاحظه کلیک کنید)

و نسرین… گاهی برای وصف انسانی بهترین کلام آنست که نام او را به زبان آوریم. نسرین ستوده همان که نسرین ستوده است! نسرین ستوده همان که مادر مهراوه‌ها و نیماهای بزرگی‌ست که قوی تر از مادر شده اند:

«دیروز یکشنبه(29 اردیبهشت) روز ملاقات بند زنان سیاسی بود. خبرهای خوبی برای نسرین و همبندی‌هایش نداشتیم.

شب قبل، خبر تمدید نشدن مرخصی زندانیانی را داشتیم که با وعده‌ی مرخصی منجر به آزادی، در ازای وثیقه‌های ملکی کلان بیرون از زندان به سر می‌بردند. آنها باید همگی، خود را به زندان معرفی می‌کردند.

نسرین می‌گفت: «قبل از آمدن به ملاقات، اعلام کردند که مهسا (امرآبادی) و ژیلا (بنی یعقوب) ملاقات حضوری دارند. و ما حدس زدیم که احتمالا قصد دارند همسران‌شان را به زندان رجایی‌شهر برگردانند وگرنه از این ولخرجی‌ها نمی‌کردند …»

همین خبر کافی بود تا مطمئن شویم دوستان دیگری که قرار بود به مرخصی بیایند دیگر نباید منتظر بمانند.

سه هفته پیش بازی جدیدی را با نسرین شروع کرده‌اند. به او قولِ قطعی برای مرخصی منجر به آزادی داده بودند. با اتفاقات دیروز مشخص شد که این وعده‌ها مثل همیشه نوعی بازی‌ روانی با زندانی و خانواده‌اش و دروغی بیش نبوده است. تنها باری که به‌طور رسمی و قطعی توسط دادستانی و مقام رسمی قضایی اعلام کردند که با مرخصی او در روزهای عید موافقت نشده است، از قضا 3 روز در روزهای عید به مرخصی آمد!

جلوگیری از روند مرخصی‌ها، خبر اعدام‌های دیروز که بی‌شباهت به اعدام آرش رحمانی‌پور و محمدرضا علی‌زمانی در سال 88 نبود و قطع زود هنگام و خارج از روال متعارف ملاقات دیروز، همه اتفاقاتی بودند که بوهای چندان خوبی از آنها به مشام نمی‌رسد.

نسرین می‌گفت: «اتفاقا صدای بلندگوی بند آقایان را که نام محمد حیدری و چند نفر دیگر را صدا کرد شنیدم ولی فکر نمی‌کردم برای اعدام باشد.»

نسرین که داشت با خواهرش با تلفن کابین صحبت می‌کرد با اشاره به مهراوه که چشمش را به او دوخته بود می‌گفت که «مهراوه از شنیدن خبر اعدام حتما خیلی نگران می‌شود.»
خواهرش به او اطمینان داد که: «نگران نباش مهراوه از تو هم قوی‌تر است.»
حالا از هفته‌ی آینده بهمن (احمدی امویی) و مسعود (باستانی) را در روزهای ملاقات همراه خود نخواهیم داشت. در عوض خانواده‌ی خانم‌هایی که باید به زندان برگردند به ما می‌پیوندند.»
رضا خندان همسر نسرین ستوده – دوشنبه 30 اردیبهشت

نسرین ستوده(در مرخصی چند روزه‌ی نوروز) و خانواده اش در شمال ایران - نوروز 1392

نسرین ستوده(در مرخصی چند روزه‌ی نوروز) و خانواده اش در شمال ایران – نوروز 1392


و بازگشتند خیلی‌های دیگر*… آنها که ایران بر ستون تن آنان است که اکنون ایستاده است؛ که هنوز ایستاده است…
راستی فردای این سه‌شنبه‌ی ممنوع، یعنی اول این خرداد ماه فصل بهار، زادروز مجید توکلی نیز هست. او نیز در این روز مانند بهمن احمدی امویی در غربتی سهمگین، سالی به سال‌های زندگی‌اش اضافه می‌گردد…

مطمئنم امروز مادرت بیشتر از همه‌ی این سالها و ماهها و روزها که گذشته، دوست داشت تو را ببیند و در آغوش بگیرد و به خود ببالد که چه فرزندی به ایران هدیه کرده.مجید جان تولدت مبارک ~مهدیه گلرو 2 خرداد

مطمئنم امروز مادرت بیشتر از همه‌ی این سالها و ماهها و روزها که گذشته، دوست داشت تو را ببیند و در آغوش بگیرد و به خود ببالد که چه فرزندی به ایران هدیه کرده.مجید جان تولدت مبارک ~مهدیه گلرو 2 خرداد



سررسید، روزهای بهار را نشان می‌دهد اما، بهار** هم هفته ای‌ست که به بند زنان بازگشته! این روزها، همین سه‌شنبه‌ها روز گریان شدن مهساها و مسعودها، ژیلا ها و بهمن ها؛ روزهای حک شده بر تار و پود مردمان این سرزمین روزهای دردناکی‌ست اما، سوگند به همین روزهای دردناکِ مقدس! که روزی بهمن‌های آزاد، شمع تولدشان را دست در دست ژیلاهای آزاد فوت خواهند کرد…

*- احمد زیدآبادی، مهدی محمودیان، ژیلا کرم زاده مکوندی و بهنام ابراهیم زاده، دیدار رئوفی و… به زندان بازگشتند.
**- بهاره هدایت به زندان بازگشت.

نازنین خسروانی - مهسا امرابادی - بهاره هدایت / عکس:گیلان، بهمن 91

نازنین خسروانی – مهسا امرابادی – بهاره هدایت / عکس:گیلان، بهمن 91

——————————————————————————————————
از شما درخواست می‌شود در کمپین نامه ای به یک آزاده شرکت نمایید:
برای تأکید به همدلی‌ها و باهم بودن‌ها. برای تأکید به بودن در راهی که آزادگان در مسیرش هرچه می‌بایست انجام دادند…

Read Full Post »

اردیبهشت 1392

آسمان باز آشفته است. باد و طوفان بر زمین غوغا می‌کند و البته، و البته، و البته غوغایی که در دل‌ها برپا شده‌ست. دیگر سخن‌ها بیهوده می‌شود وقتی آزاده‌ای بخواهد حرفی زند. پس فقط روایت می‌کنیم سخن مسعود و مهسا را، مسعود ها و مهسا هایی که باز روی این خاک، دیوار قطور ظلم بین‌شان دوری کشیده…
اما آنجا که عشق جریان دارد دل‌های زنده‌ی آنان است. حقیقتی نورانی که قطرِ ظلمانی هر دیواری را بیهوده ساخته است:

یکشنبه 22 اردیبهشت، تولد من بود. همسرت که نباشد، اولین کسی که تولدت را به تو تبریک می‌گوید شرکت «همراه اول» است!
«همراه اول» راس ساعت پیامک زد و تبریک گفت. من هم که این روز ها حال و حوصله نداشتم تنها به این دلخوش بودم که در روز ملاقات با مهسا ملاقات حضوری خواهم داشت و این ملاقات بعد از چند ماه چقدر دلچسب است.

دلنگران بودم و باید اعتراف کنم که کمی هم استرس داشتم: یعنی یادش هست؟! اگر یادش نبود چه؟ !اصلا نباید به روی خودم بیاورم؛ کاملا حق دارد و طبیعی است!

مهسا از راه رسید، اول از همه مثل کودکی که به خانه برمی‌گردد چرخید و مادرش را بغل کرد. بعد هم بابا و آخر هم نوبت من شد. بلافاصله گفت: تولدت مبارک……….

وای خدای من…!! چه قدر چسبید این جمله در این مکان …! ( سالنی که اولین بار در آبان‌ماه سال 88 من و مهسا ملاقات حضوری داشتیم و حسابی در آن گپ زده بودیم)

مهسا امر آبادی و همسرش مسعود باستانی

مهسا امر آبادی و همسرش مسعود باستانی

با همان فلاکس چایی و چند تا شکلات از ما پذیرایی کرد. و کادوی من چند خطی بود که برایم نوشت. دیشب(یکشنبه) حوالی غروب چند تا از بچه‌ها غافلگیرم کردند و دور هم جمع شدیم و حسابی شرمنده همه شدم که یادی از ما کردند و تبریک گفتند اما زیباترین کادوی دیروز من نامه‌ی دستنویسی از مهسا بود، که باعث شد حال من لحظاتی شبیه هوای بارانی امروز تهران شود.

حالا کمی از نامه را برایتان خواهم نوشت. اگرچه از این نامه‌ها کم ندارم ولی دلم می‌خواهد در این عصز بارانی ماه اردیبهشت این قصه را هم ببینید:

«سلام عزیزم

تولدت مبارک…..!

من اینجا هیچ هدیه‌ای ندارم که به تو بدهم. اما فکر کردم که شاید خوب باشد برایت نامه‌ای بنویسم و بگویم به یادت هستم و حواسم هست که امسال بعد از مدت های مدید، می‌توانی تولدت را در آزادی جشن بگیری…

اگر حال مرا بپرسی، خوبم. شب‌ها در زاغه‌ی تنهاییِ خودم می‌نشینم و آینده را تصویر می‌کنم.
مدام خیال‌پردازی می‌کنم و فکر می کنم «اگر چنان شود، چنین می‌کنم». چشمانم را می‌بندم و به فضای بیرون درهای زندان فکر می‌کنم. به تو، به زندگی و به…. یک بار خودمان را در کیش می‌بینم و بار دیگر در تهران، مشغول کار و زندگی. خانه جدیدمان را تصور می‌کنم و احساس می‌کنم از فضای یک تخت یک متری به خانه‌ای 75 متری با دو اتاق خواب خواهم رفت. و چقدر عالی است که به جای یک طبقه از یخچالِ بند، یک یخچال فریزر بزرگ داریم….

می بینی مسعود؟!چقدر سقف کوتاه زندان، کوچکم می کند…؟! لامصب حتی خیال آزادی هم واقعی نیست؟!…
اما….
…..
……
……
همسر مهربانم، من خوبم و ای کاش تو هم خوب باشی! باید زندگی کنی تا بتوانی زندگی را بسازی! باید باشی تا بتوانی به من ودیگران انرژی بدهی! باید باشی تا من اینجا با رویای خوشبختی و زندگی مشترکمان روز هایم را سر کنم!
…….
دوست داشتم برایت کیک تولد درست کنم. اما نشد، اینجا امکانات کم است و البته اگرهم زیاد بود، من بلد نیستم کیک درست کنم. سعی می‌کنم فردا در ملاقات با تمام وجود تولدت را تبریک بگویم تا شاید جبران شود!

از صمیم قلب برایت آرزوی آزادی، شادی و سر زندگی را دارم.

دو ستت دارم، مرد سی و پنج ساله‌ی اردی بهشتی من!
راستی پیر شدی‌ها…! باستانی

اولین دقایق روز 92/2/22
مهسا- اوین»

مسعود باستانی همسر مهسا امرآبادی – دوشنبه 23 اردیبهشت – ساعت 18

——————————————————————————————————
از شما درخواست می‌شود در کمپین نامه ای به یک آزاده شرکت نمایید:
برای تأکید به همدلی‌ها و باهم بودن‌ها. برای تأکید به بودن در راهی که آزادگان در مسیرش هرچه می‌بایست انجام دادند…

Read Full Post »

Older Posts »