Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Posts Tagged ‘مهدی خزعلی’

تیر 1393

مهدی خزعلی - بیمارستان اما خمینی تهران - تیر 93 | عکس: محمدصالح خزعلی

مهدی خزعلی – بیمارستان اما خمینی تهران – تیر 93 | عکس: محمدصالح خزعلی

«مادر بزرگ مادریم نذر کرده بودند که بابا امشب آزاد بشن.
که الحمدلله آزاد شدن
ممنون از همه‌ی دوستان و عزیزانی که در این مدت یاریمان کردند.
»
محمدصالح فرزند خزعلی – دوشنبه 23 تیر – 1:40بامداد

مهدی خزعلی که از 31 خرداد در پی بازداشت و انتقال به زندان رجایی شهر دست به اعتصاب غذا زده بود یکشنبه 22 تیر ماه، شب سرانجام آزاد گردید.

وبلاگ نامه به یک آزاده

——————————————————————————————————
از شما درخواست می‌شود در کمپین نامه ای به یک آزاده شرکت نمایید:
برای تأکید به همدلی‌ها و باهم بودن‌ها. برای تأکید به بودن در راهی که آزادگان در مسیرش هرچه می‌بایست انجام دادند…

Read Full Post »

تیر 1393

مهدی خزعلی 31 خرداد توسط وزارت اطلاعات بازداشت گردید و از همان روز دست به اعتصاب غذا زد. وخامت حال وی که ناشی از اعتصاب غذای خشک و عدم رسیدگی مسئولین زندان به وضع خاص ایشان بود سبب حمله‌ی قلبی و انتقال ایشان به بیمارستان گردید.

اعتصاب غذا، و دو حمله‌ی قلبی دیگر در اثر برخورد ناشایست نیروهای امنیتی در بیمارستان ادامه یافت. چند تن از چهره‌های مردمی و فعالین سیاسی با ایشان ملاقات یا تماس داشتند تا جو امنیتی در بیمارستان شدت گرفت و ملاقات با ایشان تحت کنترل شدید نیروهای امنیتی قرار گرفت.

امروز فرزند ایشان درد دلی می‌کند از دروغی که نهادینه‌شده است و از برادران و خواهرانی که برادری و خواهری کنار گذارده اند…

مهدی خزعلی - بیمارستان اما خمینی تهران - تیر 93

مهدی خزعلی – بیمارستان اما خمینی تهران – تیر 93

«بیست روز پیش که پدر بازداشت شد به منزل پدر بزرگ رفتم. ایشان ماجرای بازداشت را پرسیدند و برایشان تعریف کردم. ناراحت شدند ولی گفتند کاری از دستشان بر نمی‌آید ولی برای پدر دعا می‌کنند.

چند روز گذشت تا اینکه دوباره به منزل ایشان رفتم. دیدم کسی درب را باز نکرد. تا اینکه عموی کوچکم آمد و گفت که به من گفته‌اند با تو صحبت کنم و تو داخل نروی.

صحبت کردیم. اما باز هم من اصرار بر رسیدن به محضر پدربزرگ را داشتم. رفتم داخل. تمام درب‌هایی که در مراجعه‌ی قبلی باز بود قفل شده بود و کسی درب را باز نمی‌کرد.

نیم ساعتی معطل شدم؛ اما باز هم کسی درب را بازنکرد. آمدم بیرون و دلیل را جویا شدم؛ فهمیدم آن یکی عموی بنده(علیرضا) از دوبی آمده و دستور داده من را راه ندهند.

باز هم اکتفا نکردم و تماس گرفتم با منزل پدربزرگ؛ شاید تلفنی صحبت کنند. مستخدمشان گوشی رو برداشت و گفت که نیستند و قطع کرد و هرچه تماس گرفتم جواب نداد.

باوجود اینکه همان موقع عموی من از آنجا آمده بود و گفت هم پدربزرگ و هم مادر بزرگ هستند.

تا امروز هم همین برنامه بوده و تمام ارتباط ما و پدربزرگ را بسته‌اند.

حال فرق پدرم را با بقیه می‌فهمم. وقتی در بیمارستان باشی و آرزوی دیدن مادر و پدر را داشته باشی ولی برادر نگذارد.

دروغ برای چه؟ خانواده‌ی خزعلی را همه می‌شناسند. من به عنوان نوه‌ی این خانواده می‌گویم و درد و دل مى‌کنم؛ دروغ نهادینه شده است. دروغ به عناوین مختلف؛ فلان دروغ برای حفظ نظام است. فلان دروغ برای حفظ آبروی خودشان است. فلان دروغ برای منافع است و…

در این چند روز برای هرکس این مصاعب را تعریف کردم برایمان از خدا طلب صبر کرد.

به‌خاطر جاه و مقام و دنیا برادر آرزوى مرگ برادر مى‌کند. و خواهرى بدتر از برادر نام!

همیشه سر این موارد به خانواده‌هاى سیاسى قبطه خورده‌ام. اگر ما هم این چنین بودیم و پشت هم بودیم…

حرف من بحث سیاسی و حکومتی نیست.از خانواده هم بد افبالى نصیبمان شده. به خانواده‌ی هاشمى که نگاه مى‌کنم معناى انصاف و عدم قربانى‌شدن فرزند و خانواده را مى‌فهمم و حسرت مى‌خورم.

آقای هاشمی همیشه گفته‌اند که اگر فرزندانم خطایی کردند رسیدگی کنند اما همیشه پیگیر کار فرزندانشان بوده‌اند و در سختی‌ها همراهشان. ولی افسوس…»
محمدصالح خزعلی – شنبه 21 تیر – 4:30 سحر

وبلاگ نامه به یک آزاده

——————————————————————————————————
از شما درخواست می‌شود در کمپین نامه ای به یک آزاده شرکت نمایید:
برای تأکید به همدلی‌ها و باهم بودن‌ها. برای تأکید به بودن در راهی که آزادگان در مسیرش هرچه می‌بایست انجام دادند…

Read Full Post »

تیر 1393

محمد نوریزاد و مهدی خزعلی در بیمارستان امام خمینی - 8 تیر 1393 در نهمین روز اعتصاب غذای خشک

محمد نوریزاد و مهدی خزعلی در بیمارستان امام خمینی – 8 تیر 1393 در نهمین روز اعتصاب غذای خشک

«امروز(هشت تیر) به عیادت دکتر خزعلی رفتم

در بخش اورژانس بیمارستان بستری است و حالش اصلا خوب نیست. بشدت وزن کم کرده. دو سکته‌ی قلبی را از سر گذرانده.

پرسیدم: همچنان در اعتصاب خشک اید؟ گفت: بله.

دکتر خزعلی را با زندانیان اعدامی هم‌بند کرده‌اند. با: قصاصی‌ها.

دکتر با صدایی که به ناله بیشتر شبیه بود، از من قول گرفت و گفت: اگر از این بحران بدر آمدم، به اتفاق می‌رویم به در خانه‌ی کسانی که عزیزانشان به حادثه‌ای و مشاجره‌ای از پا در آمده‌اند و قاتلان‌شان اکنون زندانی‌اند و در انتظار اعدام.

گفت: عده‌ای از نام‌آشنایان را نیز می‌آورم پای کار برای اخذ رضایت. گفت: می‌رویم به پای‌شان می‌افتیم و هرجور شده رضایتشان را جلب می‌کنیم.

گفت: اگر بدانید چه قصابانه هم‌بندی‌های مرا یکی‌یکی می‌بردند برای اعدام؟ و اگر بدانید من چه لحظه‌های تلخ وداع را در همین چند روز تجربه کرده‌ام!

گفت: اگر زنده از این اعتراض بیرون آمدم، همه ی انرژی ام را صرف لغو اعدام می کنم».

محمد نوری زاد
هشتم تیرماه نود و سه – تهران

به فیسوک محمد نوریزاد بروید و عضو شوید:
https://www.facebook.com/m.nourizad

——————————————————————————————————
از شما درخواست می‌شود با لایک کردن و یا فالوکردن توییتر، فیسبوک و وبلاگ «نامه ای به یک آزاده» همراه ما باشید:
برای تأکید به همدلی‌ها و باهم بودن‌ها. برای تأکید به بودن در راهی که آزادگان در مسیرش هرچه می‌بایست انجام دادند…

Read Full Post »

تیر 1393

پسر می‌گوید(کامل بخوانید):

«تا اونجایی که یادم میاد تو این هفت-هشت سال اخیر بابا تو اکثر تولدهای ما زندان بودن و ما تنهایی کیک تولد رو می‌خوریم.

همیشه شب تولد که می‌شد دوست داشتیم، بابا بودن؛ و تولدمونو تبریک می‌گفتن؛ و یا حداقل تماس می‌گرفتن از زندان.

اما این‌بار فرق داره. بابا نیستن؛ ولی از زندان تماس می‌گیرن و اعلام می‌کنن که در بند 2 رجایی شهر کرج هستند و در اعتصاب غذای خشک.»
محمدصالح خزعلی – دوشنبه 2 تیر

اما همان لحظات بود که پدر در تنگنایی که اسیر آن بود به فرزندش می‌اندیشید. در میان مرگ به میلاد می‌اندیشید و عشق را از یاد نبرده بود. بخوانید:

مهدی خزعلی و فرزندشان زینب | عکس: مهدی خزعلی

مهدی خزعلی و فرزندشان زینب | عکس: مهدی خزعلی

«دخترم
اشکهایم هدیه‌ی تولد توست. شب گذشته(احتمالاً یک تیر) با دوست هم‌بند عزیزی که به‌خاطر دفاع از ناموس، سال‌های‌سال در بند است و _زیر تیغ اعدام صبح را شب می‌کند_ و این روز ها سخت مراقب حال و احوال پدر توست می‌گفتم: فردا روز تولد دخترم است، یادم باشد در تبریک پیشی گیرم، نکند گمان کند که سختی زندان روز تولد جگر گوشه‌ام را از یاد برده باشد.

باز هم تو و مادر و خواهرت را که دیدم آنقدر حرفها و خبرهای روز داشتید که شرمنده شدم و باز تولدت را تو به یادم آوردی. اما بدان در این سالهای سال همیشه من بودم که تولد مادرت و سالگرد پیمان آسمانی‌مان را گرامی می‌داشتم.

دختر گلم، این اولین هدیه‌ی تولدی ست که با اشک برایت می‌نگارم و تلخ‌ترین تولدی ست که برایت می‌گیرم.

روزی که خدا تو را به ما داد و جان تازه‌ای بخشید اینجا چند نفر را بی سر و صدا بردند تا جانشان بستانند، یکی‌شان خدمتگزار آرام و خوش‌اخلاقی بود که بند را جارو می‌کرد. شاید برای مبلغی ناچیز که خرجی خانواده‌اش باشد، به او گفتم بگذار در ثواب شریک شوم و کمکت کنم، نپذیرفت.

یکباره دیدم در جمع ما نیست و گفتند او را برای اجرای حکم قصاص برده‌اند تا بر دار کشند و هنگام طلوعِ آفتاب فردا، او را بر دار کشند.

دختر گلم، بیست و اندی سال قبل، پشت در اتاق زایمان منتظر بودم که شاهکار خلقت _حق جل و اعلیٰ_ را زیارت کنم و جل الخالق و تبارک الله احسن الخالقین گویم. شرمنده‌ام که در سالگرد تولدت از پنجره‌ی زندان شاهد ستادن جان سه تن بودم که جانی را که خدا داده بود را ناخدایانِ لبخند بر لب و با عجله‌ای وصف ناشدنی می ستاندند.

رئیس و معاون و مسئول انتظامات زندان و مسئول اجرای احکام جنایی و پزشک و روحانی و راننده‌ی نعش‌کشِ یخچال‌دار و تعدادی مأمور به‌صف بودند. سه زندانی که از پشت دستشان بسته بود را آوردند؛ آخریشان در پله‌ی ورودی سالن اجرا یک‌پا بر پله ماند، پایش نای جلو رفتن نداشت. یک دقیقه یک پای بر پله متوقف شد؛ او را هم بردند.

خانواده‌ی شکات رسیدند؛ خیلی عجله داشتند؛ سریع حکم را خواندند؛ آبی هم به آنها نمی‌دهند. گوسفندی را می‌کشند آبش دهند؛ اما هم‌اتاقی‌هایی که تا پای چوبه‌ی دار رفته‌اند و برگشته‌اند می‌گویند به آنها آبی هم نمی‌دهند.

کمی بعد استغاثه‌ی آنها و التماس به ولی دم و وکیل درحالیکه فریاد می‌کرد وکیل انصراف بده صدای دهشت بار کشیدن اهرم چون پتک بر سر افراد خورد؛ صدای زندانی خاموش، و به حیاتش خاتمه داده شد.

دومی فریاد می‌کرد من نکشتم؛ اما صدای اهرم دار صدای او را هم قطع کرد و رشته‌ی حیاتش گسست. سومی گویی از آن دو صدا مبهوت و مات بود که بی‌صدا رخت از جهان فروبست.این حکایت هرهفته‌ی اینجاست.

عزیز دلم، من میان کسانی هستم که هرلحظه منتظرند نامشان را بخوانند و نمی‌دانند که می‌خواهند دارویشان را تحویل دهند یا لباسی برایشان آورده‌اند یا می‌روند تا به دنیایی دیگر بروند. خودت انصاف بده حق دارم فراموش کنم تولدت را؟! به دنیا آمدنت را در میان این همه جان ستاندن‌ها؟! اما من باز هم فراموش نکردم عزیز من، دختر گلم، زیبای من، مرا ببخش، تولدت مبارک.»
مهدی خزعلی – شنبه 7 تیر

——————————————————————————————————
از شما درخواست می‌شود با لایک کردن و یا فالوکردن توییتر، فیسبوک و وبلاگ «نامه ای به یک آزاده» همراه ما باشید:
برای تأکید به همدلی‌ها و باهم بودن‌ها. برای تأکید به بودن در راهی که آزادگان در مسیرش هرچه می‌بایست انجام دادند…

Read Full Post »

تیر 1393

Please scroll down for English…


محمدصالح فرزند دکتر خزعلی می‌گوید: همان دقیقه‌های اول بود که بابا را دیدم ازم در مورد اخبار پرسیدند. می‌گفتند من وظیفه‌ام را انجام می‌دهم خدا کند آنهایی که بیرون هستند وظیفشان را خوب انجام دهند…

اینک مهدی خزعلی بر سر ایستادگی بر پای اندیشه‌اش که آزادی‌ست همه چیزش را گذاشته‌است. او هنوز هشداری زنده است برای تمام مدعیان این راه و برای همه‌ی ما. او هنوز و او فعلاً و او امروز، هنوز نفس می‌کشد….

مهدی خزعلی در بیمارستان امام خمینی - 7 تیر 1393 در هشتمین روز اعتصاب غذای خشک

مهدی خزعلی در بیمارستان امام خمینی – 7 تیر 1393 در هشتمین روز اعتصاب غذای خشک | عکس:محمدصالح خزعلی

«الان ساعت تقریبا ٣ صبح اولین روز ماه مبارک رمضان است.

جمعه‌شب که شنیدم بابا حالشون خیلی بده خیلی به‌هم ریختم و خودم رو به آب و آتیش زدم که کسی کاری کند.

امروز(شنبه 7 تیر) خبر دادند که بابا را به اورژانس بیمارستان امام خمینی آورده‌اند.

سریع به بیمارستان رفتیم وارد که شدیم با پدری تکیده مواجه شدیم که در مدت 8 روز 18 کیلو کاهش وزن داشت و از شدت خشکی دهان و گلو صدایش را به سختی می‌شنیدیم.

دکتر ها هرچه اصرار کردند که سِرُم وصل کنند بابا قبول نکردند.

همین ساعت پیش بود که جواب نوار قلبی ایشان آمد و گفتند که شما دیروز که نفستان ایستاده سکته قلبی کرده‌اید و سریعاً باید در سی-سی-یو بستری شوید.

زیرا به‌علت نخوردن آب، خونتان غلیظ شده و این اتفاق افتاده است.

این وظیفه‌ی بهداری رجایی شهر بوده است که به ایشان رسیدگی کنند اما متأسفانه آنجا کارشان اعدام و غسالخانه است و با بهبود و معالجه غریبه‌اند.

همان دقیقه‌های اول بود که بابا را دیدم ازم در مورد اخبار پرسیدند. می‌گفتند من وظیفه‌ام را انجام می‌دهم خدا کند آنهایی که بیرون هستند وظیفشان را خوب انجام دهند.

از نحوه‌ی انعکاس اخبار ایشان گله کردم و گفتم سایت‌ها و شبکه‌ها کم‌لطفی می‌کنند. سایت‌های داخل هم که اساساً اخبار شما را سانسور می‌کنند؛ چون دستور آمده اخبار شما را منتشر نکنند.

اما کم‌لطفی رسانه‌های خارج را نمی‌دانم برای چیست؟ من یک حرف دارم: دوستانی که اعتصاب ایشان را زیر سؤال می‌بردید زحمت بکشید و یک سر به اورژانس بیمارستان امام بزنید تا با چشم خود معنای اعتصاب را درک کنید.

وقتی ببینید کسی که تا چند هفته پیش صعود به قله‌ها داشت حال در عرض یک هفته توان رفتن تا درب اتاق را ندارد.

در اولین سحر ماه رمضان از تمامی دوستان و آشنایان میخوام که هم برای سلامتی و آزادی بابا و تمام زندانیان دعا کنند و هم برای حاکمیت عقل بر جامعه
و ما علینا الا البلاغ
»
محمدصالح خزعلی فرزند دکتر مهدی خزعلی – یکشنبه 8 تیر – 3:40بامداد

مهدی خزعلی درحالی که درحال گذراندن سفری به همراه خانواده بود توسط تیم عملیات ویژه‌ی وزارت اطلاعات دستگیر و به زندان رجایی شهر کرج و بند زندانیان در صف قصاص منتقل می‌گردد. ایشان از همان روز(31 خرداد) چاره را جز اعتصاب غذای خشک ندیده و بار دیگر جان خویش را شهادت‌نامه‌ی قاطع ایستادگی خویش می‌سازد.

وبلاگ نامه به یک آزاده
عکس:محمدصالح خزعلی

——————————————————————————————————

On Hunger Strike Dr. Mehdi Khazali, Suffered A Heart Attack And Admitted To A Hospital

Following is translation of a Facebook post by Dr. Mehdi Khazali’s son, Mohamad Saleh Khazali:

It is now 3:00 am on the first day of Ramadan.

Friday night I heard that father is in dire health. I became very upset and tried very hard to get help for him.

Today (Saturday July 28), they informed us that my father has been taken to the emergency room at Imam Khomeini hospital.

Immediately we went to the hospital. When we arrived, I met with a very frail father who has lost about 18 kilos in 8 days of being on hunger strike, and whose voice could barely be heard because of a dry mouth & throat.

The doctors insisted on connecting him to an IV but he refused.

About an hour ago we received the results of his EKG. They told him, yesterday, when he stopped breathing, he had suffered a heart attack and must immediately be admitted to CCU.

As a result of not drinking water, his blood had thickened and this is the reason for the heart attack.

It was the responsibility of Rejaei Shahr prison’s infirmary to attend to him, but unfortunately their job has become attending to the executed and doing the ritual wash of the dead. They are not familiar with providing care for the ill.

My father asked me about the news coverage of his case. He said that he is doing his duty, and hopes to God that those on the outside perform their duty well.

I complained about the news coverage regarding his case and told him that the domestic sites totally censor any news about him, because they have been ordered not to publish anything about him.

But I don’t understand why the news sites outside of the country are not giving his case much coverage.

I have one thing to say: Those who doubt and question his hunger strike, please go to the emergency room at Imam Khomeini hospital and see for yourselves what being on hunger strike has done to him.

You can then see a person who until last week was mountain climbing, and now in one week’s time barely has the strength to walk.

On the first dawn of Ramadan, I ask all our friends and associated to please pray for the health and release of my father and the release of all the political prisoners and for our society to gain wisdom.

And it is only for us to deliver the Manifest Message. (Quran, Ya-Sin: 17)

Mohamad Saleh Khazali
Son of Dr. Mehdi Khazali
Sunday June 29, 2014
3:40 am

Dr. Mehdi Khazali was arrested by the Intelligence Ministry’s special forces on July 31, while he was on a family trip in Mazandaran (N. Iran). He was transferred to Rejaei Shahr prison and incarcerated in the death row prisoners ward. He started his hunger strike upon arrest.

——————————————————————————————————
از شما درخواست می‌شود با لایک کردن و یا فالوکردن توییتر، فیسبوک و وبلاگ «نامه ای به یک آزاده» همراه ما باشید:
برای تأکید به همدلی‌ها و باهم بودن‌ها. برای تأکید به بودن در راهی که آزادگان در مسیرش هرچه می‌بایست انجام دادند…

Read Full Post »

تیر 1393


مهدی خزعلی از شنبه 31 تیر در اعتصاب غذای خشک اند…

محمدصالح خزعلی فرزند دکتر مهدی خزعلی می‌گوید که از پدر درخواست کرده بوده‌اند که مقاله‌ای را که درمورد مهدوی کنی تهیه کرده بوده‌اند را منتشر نکنند. و جواب پدر این بوده است: مردم باید بدانند…

این روزها که همه صحبت از جام جهانی و فوتبال می‌کنند کسی از کسانی که در بی‌غذایی اجباری به‌سر می‌برند یادی نمی‌کند؟

محمدصالح می‌گوید زندانبانان این را می‌دانند و از این سکوت خبری به سود خویش استفاده خواهندکرد. او درددل می‌کند که رسانه‌های داخلی از ترس توبیخ و رسانه‌های خارجی به دلایل دیگر سکوت کرده‌اند. او می‌گوید شیطنت‌طلبان می‌خواهند تا کسی خبر نشود که پدر چه زمانی در تبعید، اعتصاب غذایشان را آغاز کرده‌اند و کسی خبر نشود که هیچکس در زندان جرأت برقراری ارتباط با پدر را ندارد و به پدر گفته‌اند دست و پایشان را خواهند شکست. محمدصالح می‌گوید که حتی برخی از هیچ تلاشی برای القای دروغ‌بودن اعتصاب غذای پدر نیز دریغ نکرده‌اند.

آیا این روزها خانواده‌ی خزعلی در سهمگینی اضطرابِ غذانخوردن او که گفت: «مردم باید بدانند» تنها مانده‌اند؟…

دکتر مهدی خزعلی

دکتر مهدی خزعلی

«پدر جان سلام

نمی‌دانم الان که این نامه را می‌نویسم در چه حالی هستی! در بند محکومان به اعدام چگونه ساعات سپرى مى‌شود؟

ولی این را می‌دانم که چهار روز است که هیچ نخورده‌ای و لب از آب و غذا فروبسته‌ای.

اما چند خط می‌نویسم تا درد دلی کرده باشم…

به یاد دارید که همان روز اول که آن مقاله را در مورد مهدوی کنی نوشتید چه گفتم؟ گفتم: منتشر نکنید خطرناک است.

گفتید: باید اینها را گفت و باید مردم بدانند.

گفتم: این بنده خدا عمرش به دنیا نیست و چهره خوشی ندارد که در باره اش اینگونه بنویسید.

گفتید که: اینها می‌خواهند از او یک بت بسازند و حرف‌ها و رفتارهایش را بر سر ما بکوبند؛ نباید گذاشت این کار را کنند؛ مردم بايد حقايق را بدانند؛ مردم باید بدانند دانشگاه وقفی غصب شده و خلاف شرع و قانون است.

من و خانواده آنجا سکوت نکردیم و مخالفت خود را ابراز کردیم؛ اما همگان می‌دانند که شما وقتی کاری را درست بدانید و فقط بدانید که براى خودتان هزينه دارد بدون هراس انجام مى‌دهيد؛ چون معتقید که حقایق باید گفته شود و مردم باید بدانند. و همیشه هم خط شکن بوده‌اید.

اما درد دل من این است: شما نه در خوشی هایتان و نه در سختی هایتان تنها نیستید. همیشه یک خانواده همراه شما بوده‌اند که قطعاً کمتر کسی دیده باشد صبر و تحمل مادر را که در تمام این ایام در نبود شما هم به کارهای خانه رسیدگی می‌کنند هم به کار های بیرون. مادر یک تنه با وجود تمام فشارها و استرس‌ها که براى سلب آرامش انجام مى‌گيرد همه‌ی امور را انجام مى‌دهد، البته ما هم در حد توان کمکشان می‌کنیم.

شما مقالات و مصاحبه‌ها را برای خدا و مردم و دین انجام دادید اما وقتی به آن نحو بازداشت شدید و به بند محکومین به اعدام رجایی شهر منتقل شدید و از همان لحظه نخست اعتصاب غذای خشک کردید مردم درگیر جام جهانی اند و از اين برهه‌ی زمانى شيطنت طلبان استفاده کرده‌اند تا کسى پيگير نباشد شما کی بازداشت شدید و کی اعتصاب کردید و شايد نقشه‌هاى شوم دگر…

در زندان هم که شما را به شکستن دست و پا تهدید می‌کنند.

سایت‌های داخلی از انتشار خبر بازداشت و اعتصابتان بیم دارند، نکند که توقیف شوند. شبکه‌ها و سایت‌های برون مرزى هم به طريقى ديگر…

چرا؟ چون جو سازی های بخشی از مخالفین حاکميت به مراتب بدتر از موافقین است و وقتی بخواهند اعتصاب شما را به خاطر اختلاف ايدىولوژيک با شما دروغ بخوانند بدون هیچ واهمه‌اى طيفى به اصطلاح روشنفكر شما را یک دروغگو مى خوانند.

و آن زمان است که شما در بند دو رجایی شهر در اعتصاب خشک هستید و دلشوره و استرس حاکم بر خانواده و مادر…

فکرش را هم نمی‌کنند که هنوز مردانی خیبری وجود داشته باشند که همچون زمان جنگ بر سر حرف و عهد خویش با مردم و خدا بمانند و تا پای جان ایستادگی کنند. و براى التيام زخم، نمک نصيب مي‌شود.

در ملاقات گفتيد فضا سنگين است و چنان واهمه ايجاد کرده‌اند که هیچکس حق صحبت با شما را ندارد چرا که از حفاظت زندان بازخواست می‌شوند و اينگونه هراس از قلم از جانى بيشتر مى‌شود!»

اخبار مرتبط:
1- محمدصالح فرزند مهدی خزعلی: باز تولد خواهرم است و پدر نیست. و اینبار پدر در تبعید و اعتصاب غذای خشک است
2- وضعیت نامساعد مهدی خزعلی در زندان رجایی شهر و بدرفتاری زندانبانان در چهارمین روز اعتصاب غذا

وبلاگ نامه به یک آزاده

——————————————————————————————————
از شما درخواست می‌شود در کمپین نامه ای به یک آزاده شرکت نمایید:
برای تأکید به همدلی‌ها و باهم بودن‌ها. برای تأکید به بودن در راهی که آزادگان در مسیرش هرچه می‌بایست انجام دادند…

Read Full Post »

تیر 1393


دی ماه 91 بود که مهدی خزعلی مجبور شد تا در راه ایستادگی‌اش مقابل بی‌عدالتی در زندان دست به اعتصاب غذایی بزند که از 10 دی 91 تا 28 اردیبهشت 92 به‌طول انجامید. صد و چهل روزی که چیزی جز پوست و استخوان از پیکر او برجای نگذاشته بود. اما وقتی در 13 خرداد 91 آزاد گردید نشان داد که اندیشه‌اش را از یاد نبرده است. او راهش را زمین نگذاشت و سکوت نکرد تا باز او را امروز به بند سنگ‌خواهان بینیم.(گزارش آن روزها را در پست «روزشمار یک درد، گزارشی از یک رنج ِ در راه آزادی» بخوانید.)

دکتر مهدی خزعلی کمی پس از آزادی اش پس از اعتصاب غذای 140 روزه - خرداد 92

دکتر مهدی خزعلی کمی پس از آزادی اش پس از اعتصاب غذای 140 روزه – خرداد 92

امروز مهدی خزعلی باز در زندان است، اما اینبار به گفته‌ی محمدصالح خزعلی فرق دارد.(بخوانید پست«محمدصالح فرزند مهدی خزعلی: باز تولد خواهرم است و پدر نیست. و اینبار پدر در تبعید و اعتصاب غذای خشک است») اینبار ایشان را توسط تیم عملیات ویژه‌ی وزارت اطلاعات به شکلی انتقام‌گون در سفری خانوادگی دستگیر کرده و به زندان رجایی شهر در بین زندانیانی قرار می‌دهند که هرگز زندانی سیاسی نیستند. اینک فرزند ایشان خبر از ملاقات خانواده با پدر داده است و همچنین به وضعیت نامساعد پدر نیز اشاره می‌نماید:

«دیروز مادرم و خواهرانم با پدر ملاقات کردند.

گویا پدر در وضعیت جسمانی خوبی نبودند و تپش‌قلب داشتند.

امروز(3تیر) چهارمین روز اعتصاب غذای خشک ایشان است.

در این ملاقات پدر از رفتار بد زندانبان‌ها و مسئولین بند گله می‌کند که زندانبان تهدید به شکستن دست و پا کرده و مسئول بند و حفاظت زندان هم به هر شخصی که با ایشان ارتباط داشته باشد تذکر می‌دهد و تنبیه می‌شود.»
محمدصالح خزعلی – سه‌شنبه 3 تیر – 13:30

وبلاگ نامه به یک آزاده

——————————————————————————————————
از شما درخواست می‌شود در کمپین نامه ای به یک آزاده شرکت نمایید:
برای تأکید به همدلی‌ها و باهم بودن‌ها. برای تأکید به بودن در راهی که آزادگان در مسیرش هرچه می‌بایست انجام دادند…

Read Full Post »

Older Posts »