Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Posts Tagged ‘مجید دری’

دی 1392

نامه به یک آزاده: مجید دُرّی در در 18 تیرماه سال 1388 در شهر قزوین بازداشت و در آذر ماه همان سال در دادگاه بدوی به یازده سال زندان همراه با تبعید محکوم شد. این حکم در مراحل بعدی به شش سال زندان در تبعید به ایذه کاهش یافت. از آنجا که در این شهر هیچ زندانی وجود نداشت مجید دری را به زندان بهبهان تبعید کردند.

مجید دری دانشجوی محروم از تحصیل دانشگاه علامه طباطبایی و عضو شورای دفاع از حق تحصیل و دبیر کمیته دانشجویی صیانت از حقوق شهروندی، در روز دوشنبه ۷ مرداد ماه 1392 به طور ناگهانی و بدون اطلاع مقامات قضایی از زندان بهبهان به زندان کارون اهواز منتقل شد. ایشان تمام مدت زندان را بدون حق مرخصی و در بدترین شرابط گذرانده‌اند و در تمام این مدت تنها دو بار، یکی 6 شهریور 92 و دیگری 15 آبان 92، تنها برای چند روز به مرخصی آمد و مجدداً در پی عدم تمدید مرخصی‌شان به زندان در تبعید بازگردانده شدند.

متن زیر را پیمان عارف نوشته‌اند و یادی کرده اند از این آزاده‌ی ایستاده‌ی وطن:

«برای مجید دری که پنجمین سال زندان در تبعیدش را در زندان کارون اهواز سپری می‌کند:

روحانی در اهواز تو را ندید
هیچ از تو نپرسید
هیچ از ضیاء نپرسید
از کارون گذشت و ستاره‌هامان در آسمان کارون ندید

آخر، قدرِ دُر، دری شناسد
قدرِ گوهر، گوهری
اما تو مهراس زین بی‌اعتنایی

ستاره‌هامان را
تو را، ضیاء‌مان را
به انتظار نشسته‌ایم

نفسهامان با تو
دعاهامان با تو
همراه است

قلبهامان با تو می تپد»
پیمان عارف – شنبه 28 دی

ویرایش:نامه به یک آزاده
عکس: پیمان عارف

——————————————————————————————————
از شما درخواست می‌شود در کمپین نامه ای به یک آزاده شرکت نمایید:
برای تأکید به همدلی‌ها و باهم بودن‌ها. برای تأکید به بودن در راهی که آزادگان در مسیرش هرچه می‌بایست انجام دادند…

فیسبوک کمپین – توییتر کمپین – فراخوان کمپین
Advertisements

Read Full Post »

آبان 1392

خبر باز مانند دفعه‌ی قبل کوتاه است. دفعه‌ی قبلی که گرچه دیری از آن نگذشته است اما خیلی کوتاه بود. (بخوانید: «مجید دری به مرخصی آمده اند»)

خیر همان است که می‌دانید! که مجید دُرّی به مرخصی آمد…

امید داریم که این‌بار(15 آبان) نه تنها خیلی بیشتر از آن روز(6 شهریور) مجید لمس ِ عشق مادر و پدر را حس کند بلکه این مرخصی تا آزادی تداوم یابد. به امید آن روز

مجید دری - عکس: 15 آبان 92 فرودگاه - پس از بازگشت از زندان کارون اهواز

مجید دری – عکس: 15 آبان 92 فرودگاه – پس از بازگشت از زندان کارون اهواز

مجید دری - عکس: 15 آبان 92 فرودگاه / پس از بازگشت از زندان کارون اهواز / مجید دری - مادر مجید دری - وحید لعلیپور

مجید دری – عکس: 15 آبان 92 فرودگاه / پس از بازگشت از زندان کارون اهواز / مجید دری – مادر مجید دری – وحید لعلیپور

مجید دری - عکس: 15 آبان 92 فرودگاه / پس از بازگشت از زندان کارون اهواز / مجید دری - مادر مجید دری - مهدیه گلرو

مجید دری – عکس: 15 آبان 92 فرودگاه / پس از بازگشت از زندان کارون اهواز / مجید دری – مادر مجید دری – مهدیه گلرو

——————————————————————————————————
از شما درخواست می‌شود در کمپین نامه ای به یک آزاده شرکت نمایید:
برای تأکید به همدلی‌ها و باهم بودن‌ها. برای تأکید به بودن در راهی که آزادگان در مسیرش هرچه می‌بایست انجام دادند…

Read Full Post »

شهریور 1392

خبر از کوتاه هم کوتاه تر است: مجید دری سرانجام به مرخصی آمدند….

مادر و پدر مجید دری

مادر و پدر مجید دری

مجید دُرّی در در ١٨ تیرماه سال ۱۳۸۸ در شهر قزوین بازداشت و در آذر ماه همان سال در دادگاه بدوی به یازده سال زندان همراه با تبعید محکوم شد. این حکم در مراحل بعدی به شش سال زندان در تبعید به ایذه کاهش یافت. از آنجا که در این شهر هیچ زندانی وجود نداشت مجید دری را به زندان بهبهان تبعید کردند.

مجید دری دانشجوی محروم از تحصیل دانشگاه علامه طباطبایی و عضو شورای دفاع از حق تحصیل و دبیر کمیته دانشجویی صیانت از حقوق شهروندی، در روز دوشنبه ۷ مرداد ماه 1392 به طور ناگهانی و بدون اطلاع مقامات قضایی از زندان بهبهان به زندان کارون اهواز منتقل شد. ایشان تمام مدت زندان را بدون حق مرخصی و در بدترین شرابط گذرانده اند و برای اولین بار به مرخصی می‌آیند.

آپدیت: مجید دری در پی عدم موافقت با تمدید مرخصی از سوی مقامات مربوطه پس از چند روز به زندان بازگشت.

——————————————————————————————————
از شما درخواست می‌شود در کمپین نامه ای به یک آزاده شرکت نمایید:
برای تأکید به همدلی‌ها و باهم بودن‌ها. برای تأکید به بودن در راهی که آزادگان در مسیرش هرچه می‌بایست انجام دادند…

Read Full Post »

مرداد 1392

مجید دری

مجید دری

مجید دری دانشجوی محروم از تحصیل دانشگاه علامه طباطبایی در روز دوشنبه ۷ مرداد ماه سال جاری به طور ناگهانی و بدون اطلاع مقامات قضایی به زندان کارون اهواز منتقل شد.

این عضو شورای دفاع از حق تحصیل، در در ١٨ تیرماه سال ۱۳۸۸ در شهر قزوین بازداشت و در آذر ماه همان سال در دادگاه بدوی به یازده سال زندان همراه با تبعید محکوم شد. این حکم در مراحل بعدی به شش سال زندان در تبعید به ایذه کاهش یافت.

ایشان در نامه‌ای از زندان کارون اهواز به تشریح وضعیت غیرانسانی زندان بهبهان و نحوه انتقالش از این شهر به زندان کارون پرداخته است که به گزارش دانشجو نیوز در زیر می‌خوانیم:

بهبهان شهری که قریب به ۳ سال از عمرم را در آن گذراندم، بی آنکه ببینمش. هنگامی که در هنگام تبعید به اهواز از فلکه استیل و خارستون و… میگذشتم دیدم که چقدر با آنها خاطره دارم حتی با ندیدنشان. دیدم که چقدر با این شهر آشنایم بی آنکه در آن قدم زده باشم. چقدر با مردمش آشنایم حتی اگر ملاقاتشان نکردم. بهبهان! بی گمان روزی خواهم آمد و در کوچه و خیابان هایت آنقدر قدم خواهم زد که تلافی این سه سال را بدر کنم. مردم بهبان! کاش می دانستید چقدر مشتاق دیدارتان بودم. چیزی ندیدم از شما جز مهربانی وپیغام های مکرر پر مهرتان. از اینکه این مدت همراهم بودید سپاسگذارم از اینکه مهمان نا خوانده را مهربانی کردید ممنونم. بهبهان! از همه شما سپاسگذار. امید دیدارتان را دارم.

در راه که می آمدم حدود ساعت ۳/۵ بعد از ظهر بود اوج گرما به سمت اهواز. جاده خشک وحتی تردد ماشین ها کم. تا چشم کار می کرد تپه بود وگرما. کوه بود و گرما نخل بود و گرما. مامور انتقال (که غلامی نامی بود) پابندم کرد و دستبند اعتراض کردم گفت: من تشخیص می دهم.

راست می گفت ظاهرا قوانین بر اساس سلایق اشخاص است. چون شخص دیگری که جرمش مواد بود و قرار بود به کانون اصلاح و تربیت برود پابند نشد جالب بود برایم که این تشخیص از کجا آمده. پابندی نا مناسب که مچ پاهایم را زخم کرد و حتی هنگام دستشویی هم حاظر به باز کردنش نشد. این تشخیص از کجا آمده بود؟ این تبعید از کجا آمده بود؟ این قوانین از کجا آمده؟ تبعید،انتقال، جابجایی در زندان یک عذاب است چه رسد به زندانی دیگر. دیگر چه برسد به اینکه با اجحافی هم روبه رو شوی. جاده، تبعید، گرما، پابند،مسیر طولانی،غربت، دلتنگی، نگرانی، کوه، گذشته، آینده، سراب، تپه، خار، زخم حاصل از پابند، بد رفتاری مامور، غم، چرایی حبس کشیده، حبس مانده، دستبند، دیروز، حال بی سرانجام، فردا، خداحافظی، سلام…

در این مدت به هر که باید نامه نوشتم و خواستار رسیدگی به کارم شدم.اما انگار که نه بی گمان گوش ها کرند وچشم ها کور. شاید هم خود را به نشنیدن می زنند و می زنند. ۴ سال و اندی از عمرم پشت دیوارهای زندان رفت اما زخمش کهنه نشد که نشد هر بار سرباز می زند و فواره میکند. می جوشد یا در زمان رفته، دوستان رفته، مسیر رفته.بر آن شدم نامه ای بنویسم بی آنکه کسی را خطاب کند. نامه ای به هیچکس حتی نه به خودم، به که بنویسم وقتی نمی شنوند، نمی فهمند. به که بنویسم وقتی خود را مرکز عالم می دانند و ملاک حق می دانند خود را، آنقدر خودخواه ومتکبرند که می خواهند همه مانند آن ها شوند، توهم بیش از این؟ به که بنویسم آنگاه که حتی خود می دانند چه ظلمی روا داشته اند. به که بنویسم وقتی ۴ سال اندی است هیچ کس نگفته چرا؟ چرا اجازه دفاع به وکیل داده نشد؟ چرا به اتهامی که خود قاضی آنرا بی مورد می دانست و بی ادله حکم دادند؟ چرا وقتی قاضی -مستقل!- می گوید تحت فشار بودم کسی نگفت چه فشاری؟ فشار که؟ چرا وقتی حکمم در دیوان نقص شد در عرض کمتر از ۱۰ روز دوباره همان حکم صادر شد؟

حکم من دو بخش داشت: محاربه و فعالیت تبلیغی. چرا محاربه که بر آن اعتراض کردم دادگاه تجدید نظر تایید کرد و بر فعالیت تبلیغی که هیچ اعتراضی نکردم را نقص نمود؟ چرا شکایتم از بازپرس و قاضی حتی مطرح نشد؟! چرا تبعیدم اجرا شد؟! چرا ادامه یافت؟! چرا حتی یکروز برای مراسم ازدواج برادرم که حتی تودیع وثیقه هم شد هم مرخصی ندادند؟ چرا ۲۵۰ میلیون تومان وثیقه برای ۲ سال؟! چرا قاضی در حکم ایذه را نوشت در حالی که آنجا حتی زندان ندارد؟ یعنی نمی دانست؟ این نقص نیست؟! چرا تبعید به بهبهان؟! چرا تبعید دوباره به اهواز؟! چرا، چرا و دها چرای بی پاسخ دیگر.

دو سال و نه ماه را در زندان بهبهان بسر بردم. صرف برخورد خوب گاهی قابل ستایش هم بندان و مامورانش چند نکته از خاطرم نمی رود وقتی به زندان کارون اهواز آمدم و از هواخوری اش توانستم آسمان را هر چند مشبک ببینم کلی لذت بردم و یادم آمد که هواخوری زندان بهبهان با ۳-۴ لایه تور الک پوشانده شده است گاهی در شهر گرد و غبار بود اما در هواخوری ما چیزی نمی فهمیدیم بس که پوشیده بود. تردد هوا بسیار کم و این باعث تشدید گرما می شد. هر مسول و بازدید کننده ای که می آمد، دید. گفتم ده ها بار. اما هر بار بی ثمر تر از بار پیش. تنفس هوای تازه آرزو بود دیدن آسمان رویا.

زندانی که ۲ الی ۲/۵ برابر ظرفیت در آن چپانده شده بودند تعداد دستشویی و حمام ها کم. و هر روز سختگیری بیشتر. فضا امنیتی تر. حتی ملاقات ها هم محدود شد و محدودتر. زندانی که کتابخانه نداشت. فعالیت فرهنگی اش لنگ ۱۰۰ هزار تومان میماند. جایی هم نداشت برای برگزاری کلاس، اما مرخصی ملزم به شرکت کلاس و کسب امتیاز بود! وقتی ۱۰-۱۲ نفر در حیاط بازی می کردند و سیصد و اندی نفر دیگر حتی به سختی دستشویی می توانستند بروند، چه رسد به راه رفتن. کف خوابهایی که هر روز بیشتر می شود. مامور ملاقاتی که گاهی خودسر و یک تنه جلوی ورود کتاب و وسایل دیگر حتی لباس زیر را هم می گرفت. آبدارخانه ای که بسته شد. سیگار ممنوع شد وسپس با اصرا محدود به وینستون ۶۰۰۰هزار تومانی. پارتی بازی در اعطای امتیازات گاهی و سختگیری های روز افزون برای اعطا. همه چیز را امتیاز تلقی کردن و خود را مختار در قطع و وصل نمودن، عدم تفکیک جرایم.

تلاش گاهی مداوم مسئولین زندان اما بی نتیجه ماندنش بر اثر عدم دریافت بودجه، نداشتن مکان، رشد جمعیت زندان و عدم حبس زدایی. کیفیت بسیار پایین غذاها به دلیل صرفه جویی در هزینه ها و خرید ارزان تر و در نتیجه بی کیفیت ترین ها که حتی با تلاش بچه های آشپزخانه که شب و روز زحمت می کشیدند اصلا قابل خوردن نبود. بازدیدکنندگان و بازرسینی که بیشتر در فصل زمستان که هوا خوب بود می آمدند و هیج کار مثبتی انجام نمی دانند جز اعمال محدودیتی بیشتر. نظارت شدید بر زندانیان که حرفی نزنند که اگر زدند تبعید می شوند و یا مرخصی شان لغو می گردد. این بجز آماده سازی قبل از آمدن بازرسین بود و بازرسی هایی که حتی زلزله ۷ ریشتری هم اینچنین نمی کرد هر تکه وسیله ای جایی. همه چیز پاره و درهم ریخته و خلی چیزهای دیگر.

خواستم مخاطبم را دیوار تلقی کنم ولی می دانستم با شنیدن این حرف ها فرو می ریزد پس ترجیح دادم بی مخاطب باشد چه ممکن است اینها خود معیار رعایت حقوق بشر عده ای باشد و نا خواسته این معیارها را زیر سوال ببرم و آنگاه حقوق بشر الگو شده ی جهانی آقایان آسیب ببیند!

درحال در اهوازم. زندان کارون. شهری دیگر. ادب حکم میکند که در بدو ورودم سلامی عرض کنم: اهواز سلام! مهمان ناخوانده نمی خواهید؟!

——————————————————————————————————
از شما درخواست می‌شود در کمپین نامه ای به یک آزاده شرکت نمایید:
برای تأکید به همدلی‌ها و باهم بودن‌ها. برای تأکید به بودن در راهی که آزادگان در مسیرش هرچه می‌بایست انجام دادند…

Read Full Post »

خرداد 1392

مجید دُرّی، دانشجوی محروم از تحصیل دانشگاه علامه، که از تیرماه ۸۸ تا کنون در حال سپری نمودن ۶ سال حبس در تبعید ــ در زندان بهبهان ــ می‌باشد، در نامه خطاب به مردم و فعالین سیاسی، مواضع خود پیرامون انتخابات ریاست جمهوری را بیان نموده است.

مجید دری

مجید دری

باغبانا! ز خران بی‌خبرت می‌بینم/آه از آن روز که بادت گل رعنا ببرد

دو ماه پیش از عید، در نامه‌ای از انتخابات نوشتم. آن زمان گفتم که بهترین نقشی که می‌توان بازی کرد «بازی خراب کن» است. که حکومت بعد از تحمل هزینه‌های 88 حاضر نخواهد شد بار دیگر کوچکترین خطایی به زعم خود مرتکب شود. انتخابات مجلس 90 آزمونی بود که آیا می‌تواند مهندسی انتخابات 92 را عملی سازد که جواب گرفت: کاملاً نوشتم که فرآیند انتخابات سوای از خود انتخابات است.

با شرکت و تلاش در این فرآیند است که می‌توان از بلع و هضم لقمه آماده انتخابات جلوگیری کرد و گام‌های هرچند کوچک در جهت تحمیل انتخابات آزاد برداشت. باید یارگیری کرد و ناگزیر این امر هزینه‌بردار است. طرف مقابل دو دستی چیزی به ما نخواهد داد. که همیشه «حق، گرفتنی است». از پشت کامپیوتر و پشت چشم‌نازک‌کردن برای حکومت و تعارفات تکه‌پاره برای هم، چیزی به دست نخواهد آمد.

گذشت، تا امروز سکوت کردم و چیزی نگفتم. ناظر و نگران، آرام آرام، بازی شکل رسمی‌تر بخود گرفت و در کمال ناباوری، طرف ما آماده‌ی بازی می‌شد در حالیکه کوچکترین تلاشی برای آماده سازی انجام نداده بودیم. خاتمی با تیزهوشی گریخت و هاشمی رفسجانی با سیاست آنچه می‌خواست بدست آورد.

طیف زیرین اما به بهانه‌های واهی سعی در جبران مافات داشتند و در جواب اعتراضات می‌گفتند «تو بیرون نیستی. اوضاع عوض شده. جنبش سبز مُرده. انگار تو در ایران زندگی نمی‌کنی. کجای کاری؟ بیا بیرون ببین چه خبره. بابا دلت خوشه‌ها! وضع کاملاً افتضاحه و فضا کاملاً بسته است…»
آقایان ِ در ایران زندگی کُنه با درک ِ بالا! هنوز باور نکرده‌اید بخشی از این فضا به دست ما ساخته می‌شود؟!

هنوز انتظار دارید بدون کوچکترین هزینه‌ای به خواسته‌هایتان برسید؟! هنوز گمان می‌کنید که نتیجه از صندوق رای بیرون می‌آید؟! هنوز تصور می‌کنید تنها راه رسیدن به دموکراسی از اتنخاباتِ آن هم اینچنینی می‌گذرد؟! نه! بی‌گمان چنین نیست. سی و اندی سال است حکومت موفق شده به طرق مختلف ما را به پای صندوق های رأی بکشد و هربار خواسته‌های مارا برابر آنچه خود می‌خواسته در آورد. یادم هست در جنبش دانشجویی وقتی کسانی را دستگیر می‌کردند برای آزادی‌شان تجمع می‌کردیم، در همان تجمع چند نفر دیگر دستگیر می‌شدند، تجمع بعدی ما، برای آزادی دستگیر شدگانِ تجمع قبلی بود و هر بار آنها این بازی را ادامه می‌دادند و ما در دور باطل اسیر.

حال وضعیت فعلی ماست. جریان روشنفکر یا تاثیرگذار یا تحول‌خواه و یا حتی اصلاح‌طلبی که از عدم شرکت فعال برسد به شرکت فعال، از 88 برسد به 92، از مطالبه برسد به التماس، فاتحه‌اش خوانده است.

به گمانم شما اشتباهات محاسباتی دارید نه جنبش. جنبش قرار نیست یکسره دائما و یکسره فعالیتی انجام دهد. سران جنبش در حصر اند، زندانیان سیاسی‌اش را دارد و حرکات زیر زمینی که از قضا شما یا الان می‌ترسید و یا بی‌خبر از آنجا که در ایران زندگی می‌کنید و بیرون از زندان را دارد.

بی گمان هیچکدام حتی نمی‌توانستیم تصور کنیم 88 به وقوع بپیوندد. همین خرده حرکت‌ها که به چشم شما نمی‌آمد و یا به دیده تحقیر به آن نگاه می‌کردید سیل‌اش و خود را بروز داد و حتی رهبرانش را هم به دنبال خود کشید، رهبرانی که مردانه پای حرف خود ایستاده و در حصرند و حساب دو دو تای شما را هم ندارند. اشکال کار در نبودن استراتژی، از این شاخه به آن شاخه پریدن است.

از خاتمی به رفسنجانی، به عارف که در مناظره اش وقایع 88 را لکه ننگ شمرد، به روحانی در آخر احتمالا دست به دامان مثلا قالیباف شدن. آنقدر تغییرات تاکتیکی!!! افزایش یافته که خود هم درمانده‌ایم چه رسد به طرف مقابل که گیج و مبهوت مانده و انگشت می‌گزد که اینان چه در سر درند که ما از آن بی خبریم!!! اصل عدم نظارت استصوابی بود یادتان هست؟ و حال این نظارت حتی به پدر خود هم رحم نکرده، رد صلاحیتش می کند.

این نشانی نخواهد داشت جز اینکه انتخابات کاملاً مهندسی شده است و شرکت و یا عدم شرکت کاملا علی‌السبیه و بدون تفاوت برای حکومت. گو اینکه شور انتخاباتی بدون حضور شما آنچنان میسر نخواهد بود.

و شما حال در زمینی بازی می‌کنید که نه تنها «بازی خراب کن» نیستید بیلکه به طرف مقابل این امکان را می‌دهید با استفاده از تمام امکانات موجود تو دهانی محکمی بر دهانتان بکوبد البته با کمک و استعانت از خودتان، با دست خودتان. «بازی خراب کنی» شرایطی دارد که شما حتی کوچکترین مشخصه‌هایش را هم ندارید.

من از نسل 88 ام و به این امر افتخار می‌کنم. همچنان عهد خود را با موسوی و کروبی و رهنورد، با عزیزانی که دیگر در جمع ما نیستند، با تک تک زندانیان و هوادارانش تجدید می‌کنم. معتقدم انتخابات یک فرصت است و باید از آن استفاده کرد. باید نیروسازی و یار گیری کرد، اما این لزوما به معنای شرکت در انتخابات نیست. بلکه استفاده از فضای انتخابات است.

و در آخر از دوستانی که بخاطر من شخص خودم را می‌گویم نه دیگری تمام هم و غم خود را نهاده اند و یکسره به فکر من هستند تقاضا می‌کنم اندکی هم به فکر خود باشند! این همه رشادت و فدا شدن بخاطر دیگری!! کمی هم به فکر خود باشید و بخاطر من با آبرو و شرافت خود بازی نکیند!!! اما آسیب شناسی فعالیت تان بماند برای هفته دیگر، پس از خلق حماسه سیاسی تان!!!!

رهزن دهر نخفته‌ست. مشو ایمن از او
اگر امروز نبرده‌ست که فردا ببرد

مجید دری
18 خرداد 1392
http://www.daneshjoonews.com/node/9193

——————————————————————————————————
از شما درخواست می‌شود در کمپین نامه ای به یک آزاده شرکت نمایید:
برای تأکید به همدلی‌ها و باهم بودن‌ها. برای تأکید به بودن در راهی که آزادگان در مسیرش هرچه می‌بایست انجام دادند…

Read Full Post »

اردیبهشت 1392

کیک تولد سال 92 مجید دری - دوم اردیبهشت 92 چهارمین تولد مجید دری در نبود ایشان توسط جمعی از هم‌راهانش در کنارخانواده‌ی ایشان برگزار شد

کیک تولد سال 92 مجید دری – دوم اردیبهشت 92 چهارمین تولد مجید دری در نبود ایشان توسط جمعی از هم‌راهانش در کنارخانواده‌ی ایشان برگزار شد

مجید… چه اسم آشناییست این مجید…
و چه نام غریبی می‌نماید!

و چه نامی‌ست که تپش قلب همراهش دارد، مجید های وطن…

تولدت مبارک مجید!

تولد توست مجید دُرّی… و چه زیباست تکرارِ مکرّرِ این نام که چون دُرّی گرانبها مَُزَیّن هر کلامیست
هرچند کلامش، مانند این حروف از زیر خاک آمده باشد اما، جلوه‌ی گرانبهای نام آزاده‌ای، قیمتش را بی‌منتها و وسعتش را تا بی‌کرانه‌ها خواهد کشاند

راستی تولد سی و دو سالگی یا چهار سالگیت را باید مبارک‌باد گوییم!!؟

از آن 18 تیر 88 که در کنگره‌ی دیواره‌های این شهر، فرو رفته است چهار سال می‌گذرد…
تو به بندِ نزدیک رفتی و برادرت، کمی دورتر، به کهریزک. تو هنوز برنگشته‌ای و او نیز…
اما هر دو در کنار هم، ایستاده، مشاهده‌گر امروزِ مایید. هر دو شاهدید بر آنچه می‌رود و ما شاهدیم بر آزادگی شما
تو از تنگنای بهبهان به آسمان چشم داری و او از آسمان بر استقامت تو آفرین می‌گوید…

مجید وطن! در این روزگار، آسمان ایران را همان ستاره‌هایی که بر رُبان سبز چون نشانِ افتخاری، بر سینه‌ات نهاده بودی، روشن نگاه داشته است.

راستی در دانشگاهی که چهار سال است درس می‌خوانی پس از چند سال مدرک می‌دهند!!؟

راستی! نهالی که زدی، پس از چند سال میوه‌دار می‌شود؟

تو بی‌شک مانده‌ای تا فروغ چشمان مردمان این دیار در بی‌ستارگیِ آسمان، خواموش نگردد و درختِ سبزی که به دستان آزادگانی چون شما روییده است روزی از نوازش باغبانش لذت بَرَد…

لبخند بر تو باد! و اگر لبخند زنی ما نیز بر لبخند تو لبخند می‌زنیم
تولدت و ایستادگی‌ات و آزادگی‌ات مبارک

تقدیم به مادر و پدر مجید دُرّی
تقدیم به مجید دُرّی و آزادگان وطن

نامه ای به یک آزاده

مادر و پدر مجید دری

مادر و پدر مجید دری


مجید دری فعال دانشجویی و زندانی سیاسی است که در تبعید و در زندان بهبهان روزگار می‌گذراند. او در 18 تیر 1388 بازداشت و ابتدا به 11 سال حبس (5سال حبس در تبعید) محکوم شد و سپس در دادگاه تجدیدنظر این 11 سال به 6 سال تأیید شد. پدر و مادر مجید دری از دوری او بسیار در رنج اند و برای دیدار با او به آنچنان سختی دچارند که در کلام نمی‌آید… به امید آزادی مجید دری و همه‌ی زندانیان در بند

——————————————————————————————————
از شما درخواست می‌شود در کمپین نامه ای به یک آزاده شرکت نمایید:
برای تأکید به همدلی‌ها و باهم بودن‌ها. برای تأکید به بودن در راهی که آزادگان در مسیرش هرچه می‌بایست انجام دادند…

Read Full Post »

مجید دری دانشجوی محروم از تحصیل است که این در زندان بهبهان در تبعید ندانی است.وی پیش از این در یادداشتی وضعیت خود را اینگونه شرح داده بود:« من نه تنها از هیجدهم تیرماه ۸۸ در زندان به سر می‌برم که چندی بعد حکم قطعی شش سال زندان در تبعید را دست من دادند تا از دوران جوانی خود صرف نظر کرده و آماده زندانی ناعادلانه، ناروا و به دور از ذره‌ای انصاف شوم. قاضیان شما، من را به «تبعید به زندان ایذه» هم محکوم کردند اما گویا بازجویان وزارت اطلاعات به آن‌ها نگفته بودند که در ایذه زندانی وجود ندارد و لاجرم به زندانی، محقر، کوچک، بد آب و هوا، بدور از هر استانداردی، یک زندان بدوی به شکل زندان‌های قرون وسطا تبعید شدم.»

مجید دری

مجید دری

این دانشجوی آزاده در پیام تسلیتی به نسرین ستوده خود را در غم از دست دادن صفورا فخریان مادر نسرین ستوده شریک دانسته است. متن پیام تسلیت مجید دری از زندان بهبهان به گزارش جرس به شرح زیر است:

دلتنگم ، دلگیرم ، خسته ام
تکرار روزها ، نا نمی گذارد و شب ها می تازد و تنهایی را بی امان تر می کند .
می گویم ، می گوییم ، می گویند ، تنها آرامش تحمل است . تاب باید آورد اما نمی دانم ، نمی دانیم ونمی دانند ،رمق اش زا از کجا باید آورد . من م گوشت و پوست و استخوانم ، حتی اگر احساسی در میان نباشد ، عقل هم نمی یارد بیش از این را .
آری باید گذراند ، تاب آورد ، تحمل باید کرد . این روزها می گذرند ، لعنت بر این روزها حتی وقتی می گذرند !
نسرین ستوده ! مرا ، ما را در غم خود شریک بدان !

Read Full Post »