Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Posts Tagged ‘عاشورا 88’

آبان 1393

شعر «نمیدانستی» از یغما گلرویی - برای امیرارشد تاجمیر شهید عاشورای 88

شعر «نمیدانستی» از یغما گلرویی – برای امیرارشد تاجمیر شهید عاشورای 88

شعری با نام «می‌دانستی» از یغما گلرویی برای امیرارشد تاجمیر، شهید عاشورا.

امیرارشد فرزند یکی از مادران فرزندان ایران، بانو شهین مهین‌فر هستند.

می‌دانستی نه این شعر برت می‌گرداند،
نه های‌هایِ پدر
و نه چشم‌های مادرت
که اندوهی مُسری را
همیشه در خود دارند…

می‌دانستی به‌همان سادگی که آن روز
قدم به خیابانِ محو شده در اشک‌آور گذاشتی
دیگر برنمی‌گردی!

زندگی مانندِ آن ماشینِ لجنی
دنده‌‌عقب ندارد
و دیگر نمی‌شود خون تو را
قطره‌به‌قطره
از آسفالتِ خیابان جمع کرد
و به رگ‌هایت برگرداند.

باخبر بودی که در دنیای حقیقی
چاه‌کن هرگز
در چاه نمی‌اُفتد
و در گوشه‌ای از این شهر
عاشورای هر سال
کسی با دهانِ چرب از قیمه‌ی نذری
حکایتِ بُکس و باد کردنِ ماشینش
بر تنِ تو را
به‌خنده تعریف می‌کند برای دوستانش
و کَکَش هم نمی‌گزد…

دنیای ما
دارِ مکافات نیست
و تو این را می‌دانستی که همچنان
با چشم‌های درخشانت
درآن عکسِ قدیمی
به ما لب‌خند می‌زنی.

برگرفته از فیسبوک یغما گلرویی به تاریخ 14 آبان – 15:30 – 11 محرم 93

مطالب مرتبط:
شهناز اکملی، مادر شهید عاشورا مصطفی کریم بیگی: صدای پسرم نمی‌میرد. و من تمرین می‌کنم مقابل ظلم ایستادن را از پسرم
خواهر شهید مصطفی کریم بیگی: من عاشورا را با چشمان خود دیدم

وبلاگ نامه به یک آزاده

——————————————————————————————————
از شما درخواست می‌شود در کمپین نامه ای به یک آزاده شرکت نمایید:
برای تأکید به همدلی‌ها و باهم بودن‌ها. برای تأکید به بودن در راهی که آزادگان در مسیرش هرچه می‌بایست انجام دادند…

Advertisements

Read Full Post »

آبان 1393

عاشورا را از زبان عاشورادیدگان باید معنی آموخت…

و حقیقت عاشورا را در عاشورایی‌شدگان باید جست…

مریم خواهر شهید عاشواری 88، مصطفی کریم بیگی

مریم خواهر شهید عاشواری 88، مصطفی کریم بیگی

«من سال 88، عاشورا را با چشم‌های خودم دیدم؛ وقتی که شب برادرم به خانه نیامد.

من عاشورا را زمانی دیدم که راضی‌نشدم عکس بی‌جان برادرم را در پزشک قانونی تشخیص‌دهم و شناسایی کنم. من ترجیح‌دادم نبینم و باورنکنم.

من عاشورا را لای کفن به‌خون آغشته‌ی برادرم در تاریکی دی ماه دیدم.

من عاشورا را در بار سنگین ِ خبردادن به پدرم دیدم؛ که بر شانه‌های من _دختر 21 ساله_ بود.

من عاشورا را در فریادهای پدر و بغض‌های به گریه نشسته‌ی مادرم دیدم.

من در 21 سالگی عاشورا را دیدم و لمس کردم. این عاشورا برای من؛ آن عاشورا بماند برای هرکه عاشورای من را ندیده‌است.»
مریم کریم‌بیگی خواهر مصطفی کریم بیگی – 7 آبان 93 – 4 محرم

پست مرتبط: شهناز اکملی، مادر شهید عاشورا مصطفی کریم بیگی: صدای پسرم نمی‌میرد. و من تمرین می‌کنم مقابل ظلم ایستادن را از پسرم

وبلاگ نامه به یک آزاده

——————————————————————————————————
از شما درخواست می‌شود در کمپین نامه ای به یک آزاده شرکت نمایید:
برای تأکید به همدلی‌ها و باهم بودن‌ها. برای تأکید به بودن در راهی که آزادگان در مسیرش هرچه می‌بایست انجام دادند…

Read Full Post »

آبان 1393

امروز، همین روزهاست، که عاشوراست!

نه یک نام، نه یک واژه، نه یک عزا، نه یک نوحه، نه یک تقویم، بلکه یک حقیقت. بلکه یک شاهد…

ما شاهد داریم. از عاشورا شاهد داریم. از عاشورا بازمانده داریم. معلم و شاگرد معاصر داریم!

عاشورا یعنی صدای خاموش‌نشده‌ی ایستادگانی که بر ظلمِ پیچ در پیچ تعظیم نکردند.

ظلم هست. امروز هنوز ظلم هست. و نیز هست چیزهایی دیگر. آنان که با خونشان، نمایش ایستادگی مقابل ظلم شدند؛ آنان که با جانشان معلم شدند تا بگویند ایستادن حقیقت‌دارد. و آنان که امروز هنوز ایستاده‌اند و از سرمشق معلمان خویش سرمشق می‌نویسند…

هنوز عاشوراست…

شهید مصطفی کریم بیگی - مادرشان، شهناز اکملی

شهید مصطفی کریم بیگی – مادرشان، شهناز اکملی

«تاسوعا شب به سال 88: من کنار مصطفی و مریمم توی جمع عزادان حسین بودیم. ناخودآگاه اشکم سرازیر شد. مصطفی نگاهم کرد و گفت برای حسین گریه نکن، شهامتش و مقابل ظلم ایستادنش رو تمرین کن.

من توی فکر و بهت، که چقدر مرد شده پسرک ِ دیروز ِ من.

عاشورا ظهر: الو مامان کجایی؟ اینجا قیامته. الو مامان. باشه نگران نباش. مواظبم. الو مامان.
من پشت تلفن بیقرار.

عاشورا عصر: مشترک مورد نظر خاموش است.

عاشورا شب: مشترک مورد نظر خاموش است.

و من، بیقرار، تمام خیابان شهر را چهارده روز، وجب‌به‌وجب گشتم تا ثابت‌کنم مشترک مورد نظر من خاموش نبود و نیست و نخواهدشد. من مادرش هستم و صدای او. مشترک من، پسر من، خاموش نیست.

پنج سال بعد 88، من هم چنان زنده‌ام و صدای پسرم. این صدا نمی‌میرد. خاموش نمی‌شود و من تمرین می‌کنم مقابل ظلم ایستادن را از پسرم مصطفی»
شهناز اکملی – سه‌شنبه 13 آبان 93 – عاشورای 93

وبلاگ نامه به یک آزاده

——————————————————————————————————
از شما درخواست می‌شود در کمپین نامه ای به یک آزاده شرکت نمایید:
برای تأکید به همدلی‌ها و باهم بودن‌ها. برای تأکید به بودن در راهی که آزادگان در مسیرش هرچه می‌بایست انجام دادند…

Read Full Post »

دی 1392

عکس:لوا خانجانی مقابل زندان اوین پیش از مراجعه به زندان - 4 شهریور 91

عکس:لوا خانجانی مقابل زندان اوین پیش از مراجعه به زندان – 4 شهریور 91

لوا خانجانی در خانواده‌ای پر رنج… از همان خانواده‌ها با عقاید مظلومشان است…

لوا خانجانی ابتدا 13 دی 1388 یعنی تنها چند روز پس از 6 دی 1388 (عاشورای خونین آن سال) همراه همسرش، بابک مبشر بازداشت شد.

ایشان دهم اسفند آن سال با قرار وثیقه از زندان رجایی شهر آزاد شدند تا در دادگاه انقلاب به 2 سال حبس تعزیری محکوم گردند. حکمی که در تجدیدنظر شعبه‌ی 54 دادگاه انقلاب به ریاست قاضی موحد مهر تأیید خورد!

لوا خانجانی 4 شهریور 1391 پس از احضار، خود را برای گذراندن دو سال حبس تعزیری به زندان معرفی کرد و پس از آن 19 تیرماه 1392 به مرخصی آمد و پس از حدود 5 ماه، به تاریخ 10 آذر 1392 به زندان اوین بازگشت؛ و از آن تاریخ تاکنون در زندان به‌سر می‌برند.

یادداشت زیر را مهسا امرآبادی همسر مسعود باستانی _که او نیز این روزها در زندان رجایی‌شهر کرج روزگار سرمی‌کند_ به بهانه‌ی تولد لوا خانجانی نوشته‌اند:

«وقتی وارد بند شد با هرکسی که دست می‌داد خودش را معرفی می‌کرد: ‹سلام لوا هستم!›

همین جمله با لحن بامزه‌اش شد دست‌مایه شوخی و ادا درآوردن من تا یک سال بعد.

از همان شب نخست باهم جفت و جور شدیم. همسرش بابک(مبشر) را یک بار دیده بودم اما خودش را نه!

دختری به غایت زیبا و دلنشین که به‌خاطر عاشورای ۸۸ به دو سال زندان محکوم شده بود. پدربزرگش جمال‌الدین خانجانی از رهبران جامعه بهایی ایران که به ۲۰ سال و برادرش فؤاد خانجانی که به ۴ سال زندان محکوم شده‌اند در زندان رجایی‌شهر هستند و لوا سومین عضو خانواده بود که به زندان می‌آمد.

طبیعتاً نگران مادر و پدر و همسرش بود. نگران تنهایی‌های مادرش و دلتنگی‌های همسر و پدرش. از فردایش شروع کردیم به ورزش و شریک نگرانی‌ها و دلتنگی‌های هم شدیم. تا وقتی شیوا هم آمد و شد استاد ورزش ما. از چهره‌ی لوا همه‌چیز را می‌شد خواند. تمام احساسش در چشمانش می‌آمد و به سادگی می‌فهمیدیم که از کسی یا چیزی ناراحت است یا دلش گرفته و می‌خواهد حرف بزند. به قول براهنی سادگی روحش به پیچیدگی همه عقایدش می‌چربد.

نمی‌دانم چرا (وقتی) درباره فردی زندانی حرف می‌زنم فعل ماضی را ناخودآگاه به کار می‌برم. شاید تفاوت‌های دو دنیا باعث می‌شود کلاً زمان را در زندان متفاوت ببینم.

همیشه با هم حساب می‌کردیم که من ۴ ماه از لوا زودتر آزاد می‌شوم و مدام حساب می‌کردیم اگر او ۴ ماه زودتر به زندان می‌آمد تقریبا همزمان آزاد می‌شدیم.

آزادی هم امری عجیب است در زندان. دلت برای لحظه‌ی آزادی پَرمی‌کشد اما از آن می‌ترسی. از جدا شدن می‌ترسی. ترس از اینکه تا مدت‌ها نتوانی عزیزانت را حتی از پشت شیشه ببینی. دوستانی که مدت‌ها صبح را با هم شب کردید و داستان‌ها با هم داشتید را تا مدت‌ها نمی‌بینی و آزاردهنده است هر روز آزادی بدون آنان.

ما شروع کردیم به شمارش. یک ماه، دو ماه… پنج ماه… یک سال… از یک جایی به بعد شروع کردیم به شمارش معکوس! روزهای هفته را می‌شمردیم برای روز ملاقات و بعدازظهرهای بعد از ملاقات و رخوت پس از آن و فال حافظ که خبر از اتفاق‌های خوب در آینده‌ای نزدیک می‌داد و ما هم امیدوار می‌شدیم به تاریخ و برای آزادی برنامه می‌ریختیم.

اصلا امیدواری ما هم داستان عجیبی بود. ما امیدوار بودیم، حتی در ناامیدکننده‌ترین شرایط امید را به هم تزریق می‌کردیم. ما این قدرت را داشتیم تا در زندان هم رفاقت کنیم و امید را به همدیگر پاس بدهیم. حالا من آزادم اما امیدهای زندان در من نیست! ناامید نیستم اما ای کاش لوا بود. بهار بود؛ همه بودند تا امیدم به آینده لبریز شود.

دلتنگ لوا هستم. دلتنگ خنده‌هایش‌ و کتاب‌خوانی‌ها و حرف زدن‌ها و همه خاطراتمان. به دختری شاداب و زیبا فکر می‌کنم که تنها به‌دلیل بهایی بودن و داشتن نام خانوادگی خانجانی، دو سال از زندگی‌اش را در زندان سپری می‌کند. دختری که مانند خیلی از ما دوست دارد به سفر برود. خرید کند و زندگی را با همه انرژی و توانش ادامه دهد.

حالا روزها را در تختش می‌گذراند و لابد مانند همیشه وقتی ناراحت می‌شود یا دلش می‌گیرد پرده تختش را می‌کشد و بافتنی می‌بافد و همه پیچ‌های دنیا را یاد می‌گیرد و کتاب می‌خواند و ورزش می‌کند. اما وقتی فکر می‌کنم همه این کارها را بدون من یا شیوا انجام می‌دهد تمام دلم پُر می‌شود از حس خالی تنهایی.

لوا خانجانی - مهسا امرآبادی

لوا خانجانی – مهسا امرآبادی

تمام این‌ها را نوشتم تا بگویم دلم برای لوا و برای بهاره اندازه همه دنیا تنگ شده و خواستم به بهانه تبریک تولد لوا این دلتنگی را ثبت کنم.
تولد لوا مبارک!»
مهسا امرآبادی همسر مسعود باستانی – شنبه 28 دی – ساعت 23:45

ویرایش: نامه به یک آزاده

عکس: مهسا امرآبادی
——————————————————————————————————
از شما درخواست می‌شود در کمپین نامه ای به یک آزاده شرکت نمایید:
برای تأکید به همدلی‌ها و باهم بودن‌ها. برای تأکید به بودن در راهی که آزادگان در مسیرش هرچه می‌بایست انجام دادند…

Read Full Post »

دی 1392

23 آبان ماه 1392، امسال مصادف شد با دهم محرم آن عاشورا؛ همان شش دی ماه 1388…

و این یک تصادف ساده نیست! این یعنی خیلی چیزها…

این یعنی فرزند، که گفت مادر! می‌روم برای وطن. و پاسخش عبور سنگینی سه‌باره‌ی ظلم بود بر تنش…

این یعنی روز مادرانی که فریاد می‌کنند:

«سه بار امیرارشد مرا کشتند. سه بار از روی او رد شدند و هیکل نازنین بچه‌ام به وسیله‌ی ماشین نیروی‌انتظامی اول خوردشد ولی او هنوز زنده بوده و سه بار او را کشتند…

امیرارشد راهش را خودش انتخاب کرده بود. او خودش رفت، در تمام اعتراضات همپای مردم حضور داشت و من سرم بالاست و به وجودش افتخار می‌کنم. خوشحالم که شرافتمندانه جوانی ایران‌دوست و ایرانی دوست تحویل جامعه دادم که اگر من، مادر خوبی نبودم اما فرزندم سرم را بلندکرد.

او مرا سربلند کرد اما کمرم شکست. فرزند من خودش رفت و با شجاعتو او می‌دانست که در نهایت بازداشت‌اش می‌کنند و شکنجه استو اما رفت و کشته شد در حالیکه فریاد میزد اینها(مردم) ناموسِ ما و هم وطن ما هستند…»

ایرج تاجمیر و شهین مهین‌فر پدر و مادر شهید عاشورا، امیرارشد تاجمیر

ایرج تاجمیر و شهین مهین‌فر پدر و مادر شهید عاشورا، امیرارشد تاجمیر

«پدر و مادر اولین آموزگار عشق یا نفرت اند.

و ما عاشقانه عشق را به فرزندانمان آموختیم.

امیرارشدمان به خاطر عشق به هموطن کشته شد.

و من و همسرم که عاشق‌ترین عاشقیم، چگونه عشق را به صلیب می‌کشیم؟!

لعنت به ما، اگر با خون پاک پسرمان معامله کنیم!»

شهین مهین فر، مادر امیرارشد تاجمیر – 28 آبان

مزار شهید امیرارشد تاجمیر

مزار شهید امیرارشد تاجمیر

«برای امیرارشدم:

سرت را روی زانوانش نهاد، تا در آخرین نگاه سپاسِ زنده بودنش را از چشمانش بخوانی.

او مدیونِ جوانمرگی توست، جوانمردم.

نه، زبانم لال، او مدیون جوانمردی توست، جوانمرگم.

سکوتم را می‌شنوی؟

صدای فریاد و ضجّه‌های دل من است.

او روز فاجعه فریاد می‌کشید و من هنوز سکوت می‌کنم و در خلوت غمگنانه‌ام برای غریبانه‌جان‌کندنت آرام‌آرام می‌میرم.»

شهین مهین فر، مادر امیرارشد تاجمیر – 22 آبان

ایرج تاجمیر بر مزار فرزند

ایرج تاجمیر بر مزار فرزند

«14 آذر 1363 روز تولد امیرارشد تاجمیر است

امیر ارشد عزیزم

روز تولد تو روزی بود که باران آتش بمب‌های صدام اندک‌اندک در حال فروکش بود، غافل از اینکه ابرهای سیاه آتش داخلی، همراه با گردش چرخهای خودروهای این خراب‌آباد آرام‌آرام بارور می‌شد و سرانجام در روز ششم دی‌ماه 88 یزیدیان زمان در خیابان، اندام مردانه‌ی تو را نه یک بار بلکه سه بار به جرم عشق به وطن و هموطن، زیر چرخ‌های خودروی نیروی ناامنیِ وطن، تکه‌تکه کردند.

امیرارشد عزیزم

14 آذر نیز به زیارتت می‌آیم، تو برای من و مردمی که تو و امثال تو و آرمانت را می‌شناسند نمردی و نمی‌میری.

آنان که غیر از این می‌پندارند خود مبتلا به مرگ تدریجی‌اند و بی‌خبر.»
پدرت ایرج تاجمیر
ایرج تاجمیر، پدر امیرارشد تاجمیر – 12 آذر 92

——————————————————————————————————
از شما درخواست می‌شود در کمپین نامه ای به یک آزاده شرکت نمایید:
برای تأکید به همدلی‌ها و باهم بودن‌ها. برای تأکید به بودن در راهی که آزادگان در مسیرش هرچه می‌بایست انجام دادند…

Read Full Post »

دی 1392

آن عاشورا را به‌یاد دارید…

همان ششم دی ماه 88. همان که امسال شد، 23 آبان 92!

عجیب است! مگر هنوز عاشوراست؟ آری در یادِ مانده‌گان عاشورا، هرروز عاشوراست…

مگر تمام دی‌ماه عاشورا شده است؟ آری! تمام سال در یادِ آنان عاشوراست…

عاشوراییان نه امروز که تا هرروز بر تاروپود این خاک تنیده‌شدند…

این عاشورا، این شاهد را! نه ما، که تاریخ از یاد نخواهد برد…

«سلام مادر ایران‌زمین، این روزها خیلی به یادتان هستم، وقتی می‌بینم بعد از گذشت چهار سال همچنان ایستاده‌اید به بزرگی شما افتخار می‌کنم و دست شما را می‌بوسم.

مادر واژه‌ایست که با لفظ آن هم همیشه کوه مشکلات از ما دور می‌شود و به شانه‌هایش می‌افتد و چه سنگین است شانه‌های مادری که جگرگوشه‌اش را از دست داده است. چه خونها دارد چشم پدری که خون فرزند بیگناهش توسط ضحاکان عصر ریخته است.

آری کسی از دل مادر خبر ندارد که دلش به اندازه‌ی بی‌نهایت، اندوه را در خود جای داده است. آیا کسی می‌تواند این اندوه را به جان بخرد؟؟ کسی می‌تواند یاد پسر را از وجود مادر حذف کند؟؟ جسم جگر گوشه‌اش را گرفتند ولی بی‌شک یاد فرزندش همیشه در قلبش است اما چه‌سود که یادش با افسوس نبودنش گره خورده است…

مادرجان درد تو را هیچ‌کس نمی‌فهمد ولی بدان که یاد فرزندت برای ما جاودان خواهد بود.

مادر جان تو اسوه‌ی صبری برای من و بی‌شک اگر ایوب در این زمان می‌زیست تو را می‌ستود.

سنگ مزار شیهد مصطفی کریم بیگی، شکسته به دستان وهم

سنگ مزار شیهد مصطفی کریم بیگی، شکسته به دستان وهم

مادرم سنگ مزار فرزندت را شکسته اند، بی‌آنکه بدانند مصطفی در دل مردم جا دارد و با این شکستنهای ظاهری قلبها بیشتر به تپش می‌افتند و یادها بیشتر از پیش زنده می‌ماند… در خیالشان سنگ مزار وجود طرف است بی‌آنکه بدانند وجود مصطفی یادش است…

بی‌اختیار به یاد این شعر می‌افتم که ‘گیرم که می‌زنید گیرم که می‌کشید با رویش ناگزیر جوانه چه می‌کنید؟؟؟’

گیرم که سنگ مزارش را می‌شکنید با یاد و خاطرش چه می‌کنید؟؟؟

با این شکستنها یاد و خاطرش برای ما محترم‌تر می‌شود. پس بزنید و بشکنید باشد که عقده‌هایتان نسبت به یاد و خاطر مصطفی فروکش کند…

مادرم ما همه راه عزیزان شما را ادامه می‌دهیم تا خون عزیزان شما پایمال نشود و دیکتاتور از میان برود… مادرم فریاد بزن و بلرزان دیوار ظلم را
تو فریادت بزرگترین جنبش است در قلب ما و بزرگترین ترس در دل ظالم…

روح برادر عزیزم مصطفی شاد و یادش گرامی باد…»

مسعود علی‌زاده قربانی کهریزک – 20 آبان

مسعود علیزاده دردکشیده‌ی کهریزک

مسعود علیزاده دردکشیده‌ی کهریزک

«خانواده‌های محترم جانباختگان عاشورای خونین 88

من مسعود علی‌زاده به‌عنوان فرزند کوچک شما در برابر بزرگ‌مردی جگرگوشه‌هایتان شرمگینم چرا که آنها جانشان را برای آزادی این خاک داده اند…

می‌دانم که غم بزرگی را به دوش می‌کشید. فقط از شما می‌خواهم که مرا به عنوان عضوی کوچک از خانواده‌تان شریک غم خود بدانید… جگر گوشه‌هایتان افتخار این مرز و بوم هستند و همیشه ماندگار در یاد و قلب ما؛ و راهشان ادامه دارد تا ظلم و ظالم ریشه‌کن شود…

ایران همیشه در روزگارانش بزرگ‌مردانی را داشته است که جانشان را برای آزادی میهن فدا کرده‌اند…

بزرگ‌مردانی که بر این عقیده استوار بوده اند که حاضرند جانشان را برای آزادی دیگران بدهند و این اندیشه، ستودنی‌ترین نوع انسانیت است…»

مسعود علیزاده، قربانی کهریزک – 20 آبان

——————————————————————————————————
از شما درخواست می‌شود در کمپین نامه ای به یک آزاده شرکت نمایید:
برای تأکید به همدلی‌ها و باهم بودن‌ها. برای تأکید به بودن در راهی که آزادگان در مسیرش هرچه می‌بایست انجام دادند…

Read Full Post »

دی 1392

23 آبان ماه 1392، امسال مصادف شد با دهم محرم آن عاشورا؛ همان شش دی ماه 1388…

و این یک تصادف ساده نیست! این یعنی خیلی چیزها…

و این یعنی آنچه او به انجام رساند، و آنچه مانده‌اویی دیگر شرح می‌دهد:

«در غم انسان نشستن…!

ششم دی ماه است. چهارمین سالگرد از دست دادن عزیزانمان در جنبش مردمی سال ۸۸.

4 سال پیش(19 خرداد 89)، نوشته‌ی زیر را با دلی که خون می‌بارید نوشتم. با درد و امید.

شهرام و دخترش آوا در قاب

شهرام و دخترش آوا در قاب

‘عطر شکوفه‌هایی که خوب می‌دانند نمی‌توان زیبائی را کشت و نور خورشید را به قتل رساند، هوای باغ را لبریز کرده است…’

با درد و امید… دردی که عمیق‌تر شده است و امیدی که مثل خودم از رمق افتاده است اما عشقی هنوز در دلم می‌خواند:

‘زندگانی شعله می‌خواهد…
شعله‌ها را هیمه باید روشنی‌افروز’
نیست تردید، زمستان گذرد
وز پی‌اش پیک بهار با هزاران گل سرخ
بیگمان می‌آید’

*** *** *** ***

نه یک سیاستمدار جاه‌طلب و نه یک چریک پرکینه‌ی خیابانی؛ شهرام یک جوان مهربان و ساده دل بود. یک فرزند با احترام و یک پدر سرشار از عشق، یک انسان پر محبت مانند همه‌ی انسانهائی که آنها را به قلب بزرگشان می‌شناسیم.

یک فرد معمولی که عملکردش درلحاظات واپسین زندگیش، او را به مقام یک قهرمان ارتقا داد. ‘شجاعت یک قهرمان با شجاعت یک فرد عادی این فرق را دارد که قهرمان پنج دقیقه شجاع تر از دیگران است.’

‘قهرمان آن کسی ست که آنچه از دستش بر می‌آید انجام می‌دهد، دیگران انجام نمی‌دهند.’ رومن رولان راست می‌گفت! شهرام آنچه را که از دستش بر می‌آمد انجام داد. کاری که خیلی از ما انجام نمی‌دهیم!

شهرام دختر زیبایش را به‌خاطر عشقش به موسیقی ‘آوا’ نامیده بود. آوا یک سوناتای عاشقانه بود که امروز به یک سمفونی حماسی تبدیل شده است! آوا، امروز یک سرود شده است.

آوا دختر شهرام(عباس) فرج زاده طارانی - مزار پدر

آوا دختر شهرام(عباس) فرج زاده طارانی – مزار پدر

سرود گلی درحال شکوفائی با ریشه‌هایی اسیر، در حسرت هوای تازه و روشنایی خورشید…

گلی که باغبانش جان خود فدا کرده است تا روشنائی را به سرزمینی که حکومت شب بر آن حاکم شده است به ارمغان آورد.

شهرام روشنائی خورشید و هوای تازه را برای همه می‌خواست. او برای رویاهای مشترک، برای خواسته‌های ساده‌ی اساسی همه‌ی انسانها کشته شد…

عطر شکوفه‌هایی که خوب می‌دانند نمی‌توان زیبائی را کشت و نور خورشید را به قتل رساند، هوای باغ را لبریز کرده است…

یک سوناتای عاشقانه، به یک سمفونی حماسی تبدیل شده است و یک انسان معمولی به یک قهرمان!»

راحله فرج زاده طارانی، خواهر شهید شهرام(عباس) فرج زاده طارانی – 5 دی

——————————————————————————————————
از شما درخواست می‌شود در کمپین نامه ای به یک آزاده شرکت نمایید:
برای تأکید به همدلی‌ها و باهم بودن‌ها. برای تأکید به بودن در راهی که آزادگان در مسیرش هرچه می‌بایست انجام دادند…

Read Full Post »

Older Posts »