Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Posts Tagged ‘سال 88’

خرداد 1393

اکبر امینی را آزاد کنید

اکبر امینی را آزاد کنید

«در باز می‌شود. نگاهم را رو به او می‌کنم و بعد اندکی مکث از هر دو سو. به آرامی و با خوشونتی در چشمهایش می‌گوید، آیا به هواخوری می‌روی و به آرامی می‌گویم بله.

پارچه‌ای را به دور چشمانم می‌بندم و فقط از پایین چشم بندم می‌توانم به زمین خیره شوم و به سوی حیاطی کوچک با دیوارهای بسیار بلند می‌روم و بعد از بسته‌شدن در، چشمانم را باز می‌کنم.

یکبار از اول تا انتهای حیاط را می‌روم و همین کافی است تا شرایط اطرافم را بسنجم و به بالای سرم که پنجره سلولهای انفرادی که لانه کبوترانی بود، که با غم و اندوهی بسیار به من خیره می‌شدند بنگرم و با دیدن آنها آروزی پرواز را در سرم تجسم کنم.

اندکی بعد شروع به خواندن ترانه‌ی دیوار کردم و منتظر ماندم تا صدایم کند. به آرامی صدایم می‌زند و من با بغض می‌گویم که بسیار تحت فشار برای اعتراف واهی هستم و با این شرایط شاید آنها به خواسته‌های خود برسند و من بی‌گناه در دام آنها گرفتار شوم.

می‌گفت صبور باش. خدا بزرگ است. و من وقتی به بزرگی خدا فکر می‌کردم، شاید برای اینکه آنها به اهدافشان نرسند به زندگی خود پایان می‌دادم و در جواب گفتم می‌خواهم اعتصاب غذای خشک کنم و اعتراض کنم و خود را به دست پنجه‌های گور بسپارم، و او در جواب گفت من نیز به زندگی خود پایان خواهم داد اما به گونه‌ی دیگری و امشب رگهایم را پاره خواهم کرد و خونش را تقدیم وطن.

فرصت اندک بود و با بغضی در گلو خداحافظی کردیم و بعد از آمدن نگهبان مجدد چشمهایم را بستم و به سلول انفرادی خود بازگشتم و بعد از بسته شدن در اشکهایم سرازیر شد و بارها و بارها خدا را فریاد زدم و با اندکی تفکر بیشتر شروع به اعتصاب غذای تر کردم و دراز کشیدم در مستراحی که به جرم بی‌گناهی نصیبم شده بود.

تا شب، زمان سالها طول کشید، مثل هر شب. و ناگهان فریادهای بلندی شنیده می‌شد و التهاب راهرو را کاملاً متوجه شده بودم و فریادها لحظه‌به‌لحظه بیشتر به گوش می‌رسید و همین کافی بود تا من نیز فریاد االله و اکبر سر دهم و بعد از نزدیک به یک ساعت دیگر صدایی از او نشنیدم.

با خود می‌گفتم وقتی متوجه شده‌اند که خون از رگهایش جاری شده، پس حتماً زنده خواهدبود چند سال در چند روز گذشت و در باز شد. با ماسکی بر صورت گفت تمامی وسایلت را جمع‌کن. و من (که) در انتظار آزادی بودم مجدداً با چشمانی بسته از سلولی به سلول دیگر انتقال داده شدم.

اکبر امینی را آزاد کنید

اکبر امینی را آزاد کنید

در طول مسیر سعی می‌کردم صدایی از او بشنوم و از زیر چشم بندم سعی می‌کردم به هر چیزی توجه کنم. اما نه راهرو و لیوان پلاستیکی پر از خون را. افکارم مجدداً بهم ریخت و چاره ای جز انتظار نداشتم.

هفتاد روز یعنی نزدیک به هفتاد سال گذشت و در باز شد و من را از آن ساختمان خارج کردند و من را به‌سوی درب خروج راهی می کردند.

من با بدنی نحیف و به سختی به سمت درب خروج می‌رفتم و شوق آزادی هر لحظه بیشتر در من موج می‌زد؛ اما متأسفانه با زدن انگشتی به برگه‌ای که در جلویم گذاشتن درب خروج را دور زده و به سوی بند عاشقان راهی شدم و شوق دیدن عاشقان در بند هر لحظه بیشتر در من موج می‌زد.

به درب نزدیک شدم. افسر نگهبانی که در آنجا نشسته بود غریب نبود. چندین سالی بود او را می‌شناختم. به داخل بند راهی شدم. امید داشتم او را در آنجا ببینم. در باز شد. دوستانم را در آغوش گرفتم اما او نبود. و اندوه من بسیار شد.

صد و پنج روز گذشت. در باز شد. او را دیدم. آری خودش بود. بوسه ای بر گونه‌هایش زدم و او را در آغوش گرفتم و با دستانی مواجه‌شدم که انگار رگی در آن باقی نمانده بود.

او ایستادگی کرد. او نگذاشت نااهلان به اهدافشان برسند. او تسلیم نشد. او اکنون زندان است اما می‌دانم که او چقدر آزاد است.

با تشکر
پژمان ظفرمند
»
پنجشنبه 15 خرداد 93 – 20:00

وبلاگ نامه به یک آزاده

——————————————————————————————————
از شما درخواست می‌شود در کمپین نامه ای به یک آزاده شرکت نمایید:
برای تأکید به همدلی‌ها و باهم بودن‌ها. برای تأکید به بودن در راهی که آزادگان در مسیرش هرچه می‌بایست انجام دادند…

Advertisements

Read Full Post »

اردیبهشت 1393

تکاپوی عاشقانه یا این روزهای ایران!

برخی خبرها را نمی‌شود مقدمه یا عنوان نوشت. تنها باید نشست و دید و گوش کرد که گفت:

این روزها… تمام ایران 350 است.

شهناز اکملی مادر شهید مصطفی کریم بیگی

شهناز اکملی مادر شهید مصطفی کریم بیگی

«یکبار برای از دست دادن مصطفی موهایم سپید شد، و اینبار برای پسران دربندم تراشیده…

تمام ایران 350 است»
شهناز اکملی – چهارشنبه 3 اردیبهشت – 17:40

«یکبار برای از دست دادنِ مصطفی موهایم سپید شد و اینبار برای پسرانِ دربندم تراشیده. تمام ایران ٣٥٠ است.

این را مادر مصطفی نوشته است.

نامش شهناز اکملی است دوست دارد بان مصطفی صدایش کنند.

مصطفی در عاشورای 88 با اصابت گلوله‌ای به پیشانی‌اش کشته شد و مادرش هیچ‌گاه سکوت را دوست نداشت.

زنی که بارها گفت از خون بچه‌ام درصورتی می‌گذرم که زندانیانِ سیاسی را آزاد کنند.

او که خون بهای مصطفایش را آزادی زندانیان خواند امروز در اعتراض به ضرب و شتم خونین زندانیان و تراشیده شدن سر آنان، برای همدلی با زندانیان موهای خود را تراشید.»
مسیح علینژاد – چهارشنبه 3 اردیبهشت – 18:10

ویرایش: وبلاگ نامه به یک آزاده

——————————————————————————————————
از شما درخواست می‌شود در کمپین نامه ای به یک آزاده شرکت نمایید:
برای تأکید به همدلی‌ها و باهم بودن‌ها. برای تأکید به بودن در راهی که آزادگان در مسیرش هرچه می‌بایست انجام دادند…

Read Full Post »

اسفند 1392


این روزها…

این‌جا…

همین‌جا که ایران است…

امروز نه فقط برای لقمان، که برای انسان به‌عنوان روزی تلخ ثبت خواهد شد…

همین… و همین…

و فقط یک چیز دیگر: این روزهای ایران… و ستارهایی که خاموش، در بدوِ تکرارند…

مهسا امرآبادی هم‌او که همسرش این روزها در زندان رجایی‌شهر روزگار می‌گذرانند، می‌نویسد:

«امروز همه‌ی زندانیان رجایی‌شهر غمگین هستند.

صبح امروز (یک‌شنبه 4 اسفند) لقمان مرادی در زندان رجایی‌شهر مورد ضرب و شتم شدید مأموران اعزام قرار گرفته است.

ضرب و شتم لقمان مرادی دردناک بوده است. جای زخم‌ها روی بدن و صورتش کاملاً پیداست.

پسری که سه سال است به‌همراه پسرعمویش زانیار مرادی زیر حکم اعدام زندگی می‌کند، امروز برای محاکمه‌شدن در دادگاه شعبه 74 کیفری از زندان رجایی‌شهر روانه‌ی دادگاه شده بود.

لقمان مرادی - زانیار مرادی

لقمان مرادی – زانیار مرادی

این‌بار پرونده ابهام‌آمیز سال 88 بار دیگر گشوده شده تا از سوی قضات دادگاه کیفری ارزیابی شود. این رخداد می‌توانست امیدی باشد در دل لقمان و زانیار که 4 سال است در زندان فریاد بی‌گناهی سرمی‌دهند و فشار حکم اعدام را تحمل می‌کنند.

اما رفتارهای خودسرانه‌ی مأموران اعزام زندان رجایی‌شهر خاطره تلخی را آفرید. در هنگام اعزام، مأموران قصد داشتند وی را مجبور به پوشیدن لباس زندان کنند که وی از پوشیدن لباس زندان سر بازمی‌زند و اعلام می‌کند که حاضر نیست با این شرایط به دادگاه برود.

به او اصرار می‌کنند و نهایتاً سه نفر از مأمورین رسمی و کادری، وی را زیر مشت و لگد گرفته و تلاش می‌کنند تا با ضرب و شتم لباس زندان را بر تنش بپوشانند، لقمان باز هم مقاومت و کتک‌ها را تحمل می‌کند.

پس از کتک خوردن و ضرباتی که همچنان آثار و بقایش روی بدن او باقی مانده، لقمان دچار تنگی نفس شده و نفسش بند می‌آید در این هنگام مأموران از ضرب و شتم دست کشیده و حاضر شدند او را بدون لباس به دادگاه ببرند.

عجیب است که هنوز قضیه‌ی ستار بهشتی برای افکار عمومی آزاردهنده است و هنوز مادر ستار سر از سجاده برنگرفته که دوباره شاهد این هستیم که عده‌ای خودسر برخلاف قانون اقدام به ضرب و شتم زندانیان می‌کنند.

امروز یاد خرداد 89 افتادم که مسعود را در زندان رجایی‌شهر جلوی چشم ما مورد ضرب و شتم قرار دادند و آن روز برای ما به یکی از تلخ‌ترین روزهای این سال‌های نفرین شده تبدیل شد. امروز برای لقمان به عنوان روزی تلخ ثبت خواهد شد.

ای کاش کمی عقلانیت و منطق و آینده‌نگری وجود داشت و با نظارت بیشتر، آموزش مأموران و اخراج نیروهای خشن و خودسر، از تکرار فجایع جدید جلوگیری می‌شد و دیگر شاهد ماجراهایی مانند ستار بهشتی و هدی صابر نباشیم.»
مهسا امرآبادی – دوشنبه 5 اسفند – 12:50 بامداد

ویرایش: نامه به یک آزاده

——————————————————————————————————
از شما درخواست می‌شود در کمپین نامه ای به یک آزاده شرکت نمایید:
برای تأکید به همدلی‌ها و باهم بودن‌ها. برای تأکید به بودن در راهی که آزادگان در مسیرش هرچه می‌بایست انجام دادند…

Read Full Post »

اردیبهشت 1392

آسمان باز آشفته است. باد و طوفان بر زمین غوغا می‌کند و البته، و البته، و البته غوغایی که در دل‌ها برپا شده‌ست. دیگر سخن‌ها بیهوده می‌شود وقتی آزاده‌ای بخواهد حرفی زند. پس فقط روایت می‌کنیم سخن مسعود و مهسا را، مسعود ها و مهسا هایی که باز روی این خاک، دیوار قطور ظلم بین‌شان دوری کشیده…
اما آنجا که عشق جریان دارد دل‌های زنده‌ی آنان است. حقیقتی نورانی که قطرِ ظلمانی هر دیواری را بیهوده ساخته است:

یکشنبه 22 اردیبهشت، تولد من بود. همسرت که نباشد، اولین کسی که تولدت را به تو تبریک می‌گوید شرکت «همراه اول» است!
«همراه اول» راس ساعت پیامک زد و تبریک گفت. من هم که این روز ها حال و حوصله نداشتم تنها به این دلخوش بودم که در روز ملاقات با مهسا ملاقات حضوری خواهم داشت و این ملاقات بعد از چند ماه چقدر دلچسب است.

دلنگران بودم و باید اعتراف کنم که کمی هم استرس داشتم: یعنی یادش هست؟! اگر یادش نبود چه؟ !اصلا نباید به روی خودم بیاورم؛ کاملا حق دارد و طبیعی است!

مهسا از راه رسید، اول از همه مثل کودکی که به خانه برمی‌گردد چرخید و مادرش را بغل کرد. بعد هم بابا و آخر هم نوبت من شد. بلافاصله گفت: تولدت مبارک……….

وای خدای من…!! چه قدر چسبید این جمله در این مکان …! ( سالنی که اولین بار در آبان‌ماه سال 88 من و مهسا ملاقات حضوری داشتیم و حسابی در آن گپ زده بودیم)

مهسا امر آبادی و همسرش مسعود باستانی

مهسا امر آبادی و همسرش مسعود باستانی

با همان فلاکس چایی و چند تا شکلات از ما پذیرایی کرد. و کادوی من چند خطی بود که برایم نوشت. دیشب(یکشنبه) حوالی غروب چند تا از بچه‌ها غافلگیرم کردند و دور هم جمع شدیم و حسابی شرمنده همه شدم که یادی از ما کردند و تبریک گفتند اما زیباترین کادوی دیروز من نامه‌ی دستنویسی از مهسا بود، که باعث شد حال من لحظاتی شبیه هوای بارانی امروز تهران شود.

حالا کمی از نامه را برایتان خواهم نوشت. اگرچه از این نامه‌ها کم ندارم ولی دلم می‌خواهد در این عصز بارانی ماه اردیبهشت این قصه را هم ببینید:

«سلام عزیزم

تولدت مبارک…..!

من اینجا هیچ هدیه‌ای ندارم که به تو بدهم. اما فکر کردم که شاید خوب باشد برایت نامه‌ای بنویسم و بگویم به یادت هستم و حواسم هست که امسال بعد از مدت های مدید، می‌توانی تولدت را در آزادی جشن بگیری…

اگر حال مرا بپرسی، خوبم. شب‌ها در زاغه‌ی تنهاییِ خودم می‌نشینم و آینده را تصویر می‌کنم.
مدام خیال‌پردازی می‌کنم و فکر می کنم «اگر چنان شود، چنین می‌کنم». چشمانم را می‌بندم و به فضای بیرون درهای زندان فکر می‌کنم. به تو، به زندگی و به…. یک بار خودمان را در کیش می‌بینم و بار دیگر در تهران، مشغول کار و زندگی. خانه جدیدمان را تصور می‌کنم و احساس می‌کنم از فضای یک تخت یک متری به خانه‌ای 75 متری با دو اتاق خواب خواهم رفت. و چقدر عالی است که به جای یک طبقه از یخچالِ بند، یک یخچال فریزر بزرگ داریم….

می بینی مسعود؟!چقدر سقف کوتاه زندان، کوچکم می کند…؟! لامصب حتی خیال آزادی هم واقعی نیست؟!…
اما….
…..
……
……
همسر مهربانم، من خوبم و ای کاش تو هم خوب باشی! باید زندگی کنی تا بتوانی زندگی را بسازی! باید باشی تا بتوانی به من ودیگران انرژی بدهی! باید باشی تا من اینجا با رویای خوشبختی و زندگی مشترکمان روز هایم را سر کنم!
…….
دوست داشتم برایت کیک تولد درست کنم. اما نشد، اینجا امکانات کم است و البته اگرهم زیاد بود، من بلد نیستم کیک درست کنم. سعی می‌کنم فردا در ملاقات با تمام وجود تولدت را تبریک بگویم تا شاید جبران شود!

از صمیم قلب برایت آرزوی آزادی، شادی و سر زندگی را دارم.

دو ستت دارم، مرد سی و پنج ساله‌ی اردی بهشتی من!
راستی پیر شدی‌ها…! باستانی

اولین دقایق روز 92/2/22
مهسا- اوین»

مسعود باستانی همسر مهسا امرآبادی – دوشنبه 23 اردیبهشت – ساعت 18

——————————————————————————————————
از شما درخواست می‌شود در کمپین نامه ای به یک آزاده شرکت نمایید:
برای تأکید به همدلی‌ها و باهم بودن‌ها. برای تأکید به بودن در راهی که آزادگان در مسیرش هرچه می‌بایست انجام دادند…

Read Full Post »