Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Posts Tagged ‘روزنامه نگار’

خرداد 1393

«صبا، روزنامه‌نگار روزنامه‌ی اعتماد و مجله‌ی دنیای اقتصاد، دو هفته است که در بازداشت انفرادی می‌باشد.

تنها بازجو با او صحبت می‌کند؛ آن‌هم نه دوستانه؛ بلکه با چشمان بسته و رو به دیوار؛ با لحن تند و خصمانه. شاید مانند سال 91 (مطالعه کنید پست سال 91: «این روزهای ایران| صباها و قلم‌ها»)برگه‌ای نوشته شده و آماده جلوی دستانش قراردهند و بخواهند که او تأیید کند و یا متن نوشته‌های صبا را که باب‌میل و خواسته‌شان نیست پاره کنند؛ همانطور که مأمور بازداشتی صبا صورتجلسه بازداشتی را در روز بازداشت صبا پاره کرده بود.

صبا آذرپیک | منبع عکس: لینک شده در تصویر

صبا آذرپیک | منبع عکس: لینک شده در تصویر

شاید بازجوی صبا فکر می‌کند کار بزرگی را انجام می‌دهد. یک دختر معصومی که تنها ثروتش این مردمند و تنها دلخوشیش آرامش دلهای آنها.

اگر باز جو به خود، تنها یک روز زحمت می‌دادند، قبل از بازداشت، برنامه‌ی زندگی صبا را مرور می‌کردن، می‌فهمیدند که صبا پس از بیخوابی شبانه که در پی رفع گرفتاری و مشکل همنوع و هموطن ایرانی خود، برای مصاحبه و تهیه‌ی گزارش برای مجله و یا روزنامه‌ای که در دو نوبت صبح و بعد از ظهر، از ساعت 9 صبح تا 11 و یا 12 شب طول می‌کشید مشغول تهیه مطالب خود بود و گاهی وقتها به محض اومدن، حتی برای شام خوردنش باید منتظر می‌ماندیم تا شاید فرصتی را برای خود قرار بدهد و در کنار خانواده به اندازه‌ی شام‌خوردن اورا ببینیم.

آقای بازجو، خدا را شاهد می‌گیرم، که صبا دغدغه‌اش، تنها این مردم و گرفتن حقشان از آنهایی که پا روی قوانین و انسانیت می‌گذارند و در سایه‌ی قدرت حق مردم بی‌گناه رو پایمال می‌کنند، (بود).

تلاش می‌کرد تا بتواند با کوچک بودنش کاری بزرگ انجام دهد. اگر عینک‌های دودی رو از چشمهایمان برداریم و تعصب آنکه هرکس در منصب قدرت است حق است و حق دارد که هر کاری بدون قانون را انجام دهد، نداشته باشیم، بهتر می‌توانیم زبان صبا رو بفهمیم.

صبا اعتقاد داشت با همه‌ی کاستی‌ها، باید از وطنش در برابر بیگانگان دفاع کرد. اعتراف می‌کنم که چندین بار گفتم: ‹این همه مشکلات و نابسامانی و فشار و آزار و اذیت‌ها رو می‌بینی، باز هم از اینها دفاع می‌کنی؟جوابم داد: ‹مادر مسئله داخلی است باید در برابر تهمت‌ها و دروغهای بیگانگان از مملکتم دفاع کنم و اجازه ندیم به‌دروغ حرفی و مشکلی برای ما درست کنند.›

صبا عاشق وطن و دوستدار مردمش هست. گناهش آن است که برای حق و حقیقت و مظلومیت مردمش ، حتی با دوستانش و یا من که مادرش هستم، تعارف نداشته باشد.

در بازجویی سال 91 مصاحبه با نماینده‌های مجلس یکی از موارد بازجویی او بود که این بار هم آقای بازپرس همین مورد را اشاره کردند؛ که چرا صبا باید با نماینده‌ها مصاحبه‌کند؟ چرا خبرنگار دیگری مصاحبه نمی‌کند؟ آقای بازجو، مگر با زور بازو مصاحبه گرفته شده؟ شما خود خوب می‌دانید که مصاحبه پس از پیاده‌شدن بارها برای ویرایش و بازبینی و تأیید نماینده و در پایان با تأیید سردبیر و مسئول روزنامه و مأمور وزارت ارشاد در چاپخانه به چاپ می‌رسد.

اگر شما دنبال گناهکار هستید و می‌خواهید کسی را محاکمه کنید تا رعب و وحشت و اقتدارتان برای جوانان اثبات شود، ما مادران را که چنین فرزندانی را بزرگ کردیم، به پای محاکمه ببرید.

مرا که از کودکی فرزندم، استاد آموزش او بودم در صندلی بازجویی قرار دهید. چشمان مرا بسته و در انفرادی به مدت …… بگذارید، تا شاید عبرت مادران شود و دیگر فرزندانشان را با احساس مسئولیت بزرگ نکنند.»
اکرم محمدی، مادر صبا آذرپیک – چهارشنبه 21 خرداد – 1 بامداد

برای کسب اطلاع بیشتر از وضعیت صبا آذرپیک این پست را مطالعه نمایید:
این روزهای ایران: قلم‌های عاشق و مادران دردمند | وضعیت نامعلوم صبا آذرپیک پس از دستگیری

وبلاگ نامه به یک آزاده

——————————————————————————————————
از شما درخواست می‌شود در کمپین نامه ای به یک آزاده شرکت نمایید:
برای تأکید به همدلی‌ها و باهم بودن‌ها. برای تأکید به بودن در راهی که آزادگان در مسیرش هرچه می‌بایست انجام دادند…

Advertisements

Read Full Post »

خرداد 1393


آه… خرداد…
خردادهای این روزها،
طوفان‌های سیاه و درختایی که اگر هم زیر سهمگینی طوفان شکستند اما باز درخت ماندند و ریشه از قلب ایستادگی رها نکردند…

امروز، در همین خرداد ها، بشنو از قلم‌ها! بشنو از قلم، چون حکایت می‌کند…

بشنو از قلم‌هایی که هرگز از قلم‌بودن خود نگفتند. همان قلم‌هایی که حتی هیچکس نفهمید که مگر قلم بوده‎اند! اما قلم‌ها، میان طبرها میان آتش‌ها می‌ماندند، دو تا می‌شدند، زندان می‌شدند، می‌سوختند، اما باز…. قلم می‌ماندند.

قلم بود و آسمانِ کوتاهِ انفرادی که پاک‌کن‌ها از جوهرِ سیاهِ فراموشی سیاهش کرده بودند تا زجر دهند، تا مبادا قلم‌های مشکین بر سیاهی بنویسد! اما قلم‌ها خون دل خوردند. و یک شب، در همان انفرادی‌ها، اکسیر عشق بر مس‌شان افتاد و زر شدند…

آن روز که پاک‌کن به سلول آمده بود زمین خورد و مرد!
چون دید که سقف سپیدسپید شده بود از رنگی که نور بود. قلم، قلم مانده بود و از خون سپید خود بر همان جوهرین‌سقفِ فراموشی از سپیدی اندیشه‌ی خود با قلب خود نگاشته بود. قلم سپید شده بود. و بر سیاهی نگاشته بود: من سپیدم… من سپیدم…

قلم، همان که از نی می‎تراشند. و نی همان که هرگز از خود سخن نگفت. پس بیا امروز تا ما بگوییم از قلم!

آن روز بود، همان روز که دوباره طوفان‌های سیاه نسیم‌ها را گرفتند و قلم‌ها را شکستند. آن روز بود که نگاشتیم «دست بردارید از آزار قلم‌ها». (بخوانید: «این روزهای ایران/صباها و قلم ها…» ) امروز اما روزی است که فرق دارد! فرق دارد با آن روزهای نه‌چندان‌دور. امروز قلم‌ها دیگر تنها یک «قلمِ تنها» نیستند. از میان قلم‌های دیروز، امروز قلم‌هایی روییده‌اند که قلم‌های عاشق نام دارند. قلم‌هایی که رشد کرده‌اند. قلم‌هایی که گرچه بزرگ شده اند اما هنوز قلم مانده‌اند. امروز، این آتش عشق است کاندر قلم افتاده است…
و امروز گرچه هنوز فریاد آن روزمان بلند است، اما می‌نگاریم از حقیقتی دیگر که حس می‌کنیم باید نگاشته شود! می‌نگاریم از حقیقتی که گرچه دیرینه و به‌طول همه‌ی تاریخ این سرزمین پهناور است اما نوشتنش دیر نیست. امروز می‌نگاریم «تولد قلم‌های عاشق مبارک باد!»

ببین امروز… آری همین امروز… در میان همین شب، قلم‌هایی به رنگ سپید مانده‌اند تا بگویند اگر آسمان و زمین و زمان سیاه باشد، من سپید می‌مانم و بر قلب مرده‌ی همین سیاهی از زندگی می‌نویسم.

صبا را باز گرفته‌اند اما حتی جرم صبا را پنهان می‌کنند. نمی‌گویند که جرم صبا نوشتن نیست، جرم او سخن‌گفتن با مسیح نیست! جرم او حتی فریاد نیست! نمی‌گویند که جرم او تنها یک چیز است. جرم او سپید بودن است. جرم صبا، صبا بودن و عاشق بودن است. جرم او آزاد بودن و بندگسلیدن است…

صبا قلمی عاشق است که صدای بلند بندگسلیدنش را شنیده‌ایم و اسمش را بلد شده‌ایم! اما قلم‌هایی هستند که حتی نامشان را کسی نمی‌شناسد. قلم‌هایی که گویا اصلا نیاز نیست نامشان فاش شود؛ چون قلم قرار نیست از خویش بگوید.

از قلم خیلی چیزها می‌شنوی، حدیث این راه پرخون و قصه‌های عشق مجنون… از ظن خود یار او می‌شوی… می‌خوانی و می‌خوانی اما هرگز نگارنده را نمی‌دانی و از درون او اسرار نمی‌جویی. چون قلم اصلا قرار نیست از خویش بگوید. چون قلم، قلم است… مگر تا روزی که باز صدای جرق جرق گسستن بندی فولادین به آسمان رود و به گوشهای ما رسد تا باز اسمی را از او بلد شویم…

آری این رسم غریبانه، رسم قلم است. این قانون قلم است، این رسم قلم‌های عاشق و آزاده است…

«صبا درقبال کمکهایی که به دوستان میکرد هیچ چشم داشتی نداشت، لیکن باید دانست اگر در کنار هم نباشیم و بسادگی از موضوع بگذریم، فردا شاید نوبت ما شود و تنها بمانیم.»
اکرم محمدی مادر صبا آذرپیک – 17 خرداد

آنان که در ره عشق پانهادند، گرچه اینک نباشند تا چون پیکی، در فریاد صداها کرَمی کنند اما میان عاقلی و عاشقی، عشق را برگزیدند و پیروز ماندند… آنان خود دریا شدند و تدبیر عاقل‌بودن‌های مصلحتی را چون شبنمی در خویش حل کردند…

ز دلبرم که رساند نوازش ِ قلمی؟
کجاست پیک صبا گر همی‌کند کرَمی؟
قیاس کردم و تدبیرِ عقل در رهِ عشق،
چو شبنمی است که بر بحر می‌کشد رقمی
~~حافظ

صبا آذرپیک

صبا آذرپیک

صبا آذرپیک روزنامه نگار و خبرنگار جوان و آزاده اولین بار از یکشنبه‌شب 8 بهمن ماه 1391 طی حمله به منزلشان دستگیر می‌گردند و پس از 37 روز، سه شنبه 15 اسفند آزاد می‌شوند. حمله‌ای که مادر صبا آذرپیک در شرح آن اینگونه(بخوانید: «روایت مادر صبا آذرپیک از دستگیری دخترش/ضرب و شتم برادر صبا») گفته بودند که:

«نه ماه است که او در تمام قسمت هایی که کار می کرد منع شده بود، نه اعتماد بود، نه شرق بود حتی در یک ارگان دولتی هم که مشغول کار بود هم عذرش را خواستند و فقط برای اینکه بیکار نبودن در مجله تجارت کار می‌کرد که فقط در حوزه اقتصادی بود و هیچ جنبه‌ی سیاسی نداشت و من نمی‌دانم به چه دلیلی ایشون را گرفتند.»

ایشان ادامه می‌دهند:
«بعد از یک ربع بیست دقیقه که صبا از منزل خارج شده‌بود دیدم که در می‌زنند، وقتی گفتم، کیه، دیدم صبا پشت در است و می‌گوید مادر حکم ندارند در را باز نکن. حکم ورود به منزل را نداشتند. بعد از یک سری تنش‌هایی که ایجاد کردند صبا را بردند پایین توی ماشین. من فکر کردم کلا دخترم را بردند. پسرم بعد از مدتی آمد، یکی از مامورانی که پشت در ایستاده بود، به صورت پسرم چند بار سیلی می‌زند و وقتی پسرم می‌گوید که چرا می‌زنی مأمور بر می‌گردد به پسرم می‌گوید: ‹چیه، داری جوسازی می کنی›. مأمور منتظر بود با سیلی‌ها و مشت‌هایی که به صورتش می‌زند، پسرم واکنش نشان دهد و او فیلمبرداری کند و ضبط کند. پسرم خیلی هوشیارانه برخورد می‌کند و می‌گوید چرا می زنی آقا…. یعنی آنها به این شکل وانمود می‌کردند که عملی انجام ندادند…»

پس از این دستگیری 22 بود که خبر بازداشت مجدد صبا آذرپیک منتشر گردید. بی‌خبری مطلق از ایشان که باعث نگرانی‌های مضاعف گردیده بود تا امروز ادامه یافته است. مادر صبا آذر پیک این بی‌خبری‌ها را اینگونه شرح داده‌اند:

«امروز 5 روزه که از صبا خبر ندارم.

بازپرس شعبه‌ی دو رسانه بهم قول داده بود که با بیگانگان صحبت نکنم و روز شنبه مراجعه کنم تا بهم بگه.

متأسفانه بدقولی‌کردن و غیر از صحبتهایی که چرا فقط ایشان با نماینده مصاحبه کرده و چرا… و در آخر منو به معاون دادستانی ارجاع داد تا مگر ایشان پاسخی برایم بدهد (که) صبا رو برای چی بازداشت کردن؛ جرمش چیه و کجاست؛ چرا باید یک‌ماه انفرادی (و) بدون تماس باشه؛ که متأسفانه معاون دادستانی در پاسخ ادعاکردند (که) در جریان موضوع نیستند و امروز تازه آمدن.
من مادر صبا حق قانونی دارم تا از وضعیت و سلامتی دخترم آگاه باشم. از مسئولین می‌خوام پاسخگو باشند.
»
اکرم محمدی مادر صبا آذرپیک – 11 خرداد

«امروز یکی از مأمورینی که برای بازداشت صبا اومده بود بهم زنگ زد و از سلامتی صبا و اینکه جاش خوبه، برام گفت.

شاید کمی آرام شدم ولی کدوم مادری می‌تونه دوری فرزند در حبس رو تحمل کنه و نگران نباشه.

دختری که تنها به فکر مادر و خانواده نبود، دغدغه‌اش همه و همه بودن. در پاسی از شب در فکر درمانده از فقر و بیماری و… ِ همنوعان و هموطنانش بود.

بارها بهش یاداوری می‌کردم چرا به تو می‌گن؟ می‌خندید و می‌گفت: ‘نمی‌دونم تلفنم رو از کجا پیدا کرده زنگزده’

ولی براش مهم نبود. با تمام وجود سعی می‌کرد مشکلشو توسط دوستانِ همیشه خوبش برطرف کنه. و این باعث افتخارمه و با نگاه به تلاشش لذت می‌بردم.»
اکرم محمدی مادر صبا آذرپیک – 12 خرداد

وای از آه و درد مادران…

ادامه‌ی بی‌خبری مادر صبا آذرپیک باعث گردید تا ایشان فریاد به آسمان بلند کنند:

«ای خدا! ‘داد از بیداد’
قلبم به‌درد آمده. خداوندا دردم رابه کی بگم. فرزندم و فرزندانم در حبس و اسارتند. از کی و از کجا پیگیری کنم. منو تهدیدکردن به‌خاطر فرزندت باید سکوت کنی و با هیچکس حرف نزنی.

اگر صحبت کنی شرایط فرزندت را سخت‌تر می‌کنی. خداوندا دیگر قلبم تحمل این همه فشار و درد را ندارد.

کجا هستند مسئولین این مملکت؟ فرزندم را از کجا باید پیدا کنم؟ وزارت اطلاعات میگه ما نگرفتیم. قوه‌ی قضاییه هم ادعا می‌کنه در جریان موضوع نیستند.
تنها سپاه می‌ماند که اگر چنین باشد، انتقام 13 خرداد 91 را از دخترم گرفته. دو سال پیش در چنین روزی به فرزندم گفتند، چرا کسی را که ما گرفتیم، شما توسط مسئولین برای مداوای بیماریش به بیمارستان فرستادید و بسیار سخت عصبانی از محبت دخترم برای یک بیمار بودند.

آقایان و مسئولین محترم مملکت، امروز در عزای بنیانگذار جمهوری اسلامی بر مزارشان نشستید، همان کسی که در پای صحبتهایش به گریه می‌افتادید، حال در مزارش گریه می‌کنید. رهبری که بارها گفتند، این جوانان سرمایه‌های این مملکت هستند، بارها گفتند مجسمه‌ای از من در میدانها بر پا نکنید. بارها گفتند اگر کسی عکس مرا پاره‌کرد با او کاری نداشته باشید و….

با هر کلامش دلهاتان می‌لرزید و به گریه می‌افتادید. ای مسئولین، ای جوانان دیروز، عزای عمومی در بین مردم شهر است. پشت سرتونو نگاه کنید ببینید چگونه مادری در دل سیاه شب از اعماق قلبش فریاد می‌کشد و ضجه می‌زند. ببینید چگونه پدری سر به دیوار می‌کوبد و عرش خدا چگونه به‌لرزه در آمده(جوانان این مملکت کجا هستند).

از بازپرس می‌پرسم به چه جرمی؟ دو جمله برام می‌گه، که باعث تعجبم شد. گفتم دو جمله‌ی کلیشه‌ای رو بلدید و برای همه این رو مطرح می‌کنید. نه تنها مردم ایران، بلکه کل دنیا می‌دونند که فرزندم صبا ،همیشه به همه تأکید می‌کرد انسان در هر مملکتی که زندگی می‌کند باید به چار چوب قوانین اون کشور احترام بگذارد. هر کشوری خط قرمزهایی دارد که باید از ان عبور نکرد، چه در ایران باشد، چه در امریکا و یا انگلستان و یا هر کشور دیگر. باید این دو موضوع را در نظر داشته باشد، که بلا فاصله بازپرس حرفش را تصحیح کرد و گفت، من کی چنین حرفی رو زدم.
مسئولین محترم شما رو به‌خدا قدر جوانانی را که دلسوز مملکتشون هستند رو بدونید. صبا بر این اعتقاد داشت که اگر فردی خطایی از او سر زد باید بر او انتقاد کرد و باید او را اصلاح کرد، تا خطای او به پای کل نظام نوشته نشود.

یک شخص باید خودش هزینه خطایش رابدهد؛ نه یک نظام هزینه او را بپردازد. ولی افسوس ما انسانها تحمل انتقادهای درست و منطقی را نداریم. از ترس از دست ندادن پست و صندلی، جوانان را محاکمه می‌کنیم و در حبس می‌اندازیم.

شما امروز برای بیعت با رهبر انقلاب جمع شدید، در صورتیکه ایشان، این مردم و جوانان را پشتوانه‌ی انقلاب می‌دانستند.

مسئولین محترم این سرمایه و پشتوانه‌ها را از دست ندهید و بیشتر به‌داد این مردم مظلوم برسید. امروز 8 روز است که قلبم شکسته. برایم 37 روزِ 91 بس نبود!؟ ‘انفرادی در سلول بسیار کوچک و سرمای بسیار شدید در سه هفته اول؛ و پس از مطرح‌کردن اینکه فرزندم پاهاش درد می‌گیرد او را به مدت دو هفته در سلولی که اطرافش حمام بوده و رطوبت بسیار زیادی داشته _به‌طوری که دخترم می‌گفت بعضی وقتها نفسم بالا نمی‌آمد_ بدون آب می‌گذارند، تا اینکه دخترم برای اعتراض روزه می‌گیرد’

خداوندا داد از بیداد. به داد دل مادرانی که در دل شب فریاد می‌زنند، ناله می‌کنند، به دل مادرانی که جگر گوشه هاشون به‌خاطر عشق به وطنشون در حصارهای تنگ و باریک حبسند، برس.

صبا آذرپیک

صبا آذرپیک

خدایا پناه به تو میارم. بهم گفتند دردت را روی دفترچه بنویس. گفتم شاید خداوندا نبینی و به گوشت نرسد. خدایا به تو پناه می‌برم تا نکند، به‌قول خودشون موقعیت دخترم رو سختر کنند و یا چند نفر رو جمع کنند تا شعار بدهند ‘اینا دشمنان این مملکتند و بیگانه‌اند و ازاین آب و خاک نیستند’
خدایا تو خود خوب می‌دانی. ای مسئولین محترمی که دلسوز این ملت و آب و خاک هستید، شما را به‌خدا نگذارید فشارها و دردها، آتش زیر خاکستر شود. شما را به‌خدا اگر درد دلم با خدا خوشایندتان نبود، بر فرزندم تلافی نکنید و به‌قول مأمور بازداشت صبا، موقعیت دخترم را بدتر نکنید. این جملات رامن، مادر صبا، گفتم. اگر حسابی هست بر من است، نه بر دخترم. باز هم سر بر آسمان بلند می‌کنم و فریاد می‌زنم، خداوندا، داد از بیداد.
»
اکرم محمدی مادر صبا آذرپیک – 14 خرداد

متأسفانه حق کسب اطلاع از فرزند برای مادر سلب گردید تا بار دیگر آزار و اذیت‌های زندانیان سیاسی و خانواده‌هاشان به‌دست این شیوه‌ی رایج در این سرزمین مضاعف گردد. مادر صبا در اینباره گفته‌اند که:

«من تا امروز صدای صبای عزیز رو نشنیدم و دلتنگ عزیز دلبندم هستم، از تمام دوستان التماس دعا دارم و امید ازادی صبا رو بزودی دارم.»
اکرم محمدی مادر صبا آذرپیک – 13 خرداد

«امروز ده روز است که هیچ خبری از صبا نیست. آقای روحانی، آقای لاریجانی، رئیس مجلس و آقای لاریجانی، رئیس قوه‌ی قضاییه، شما رو به‌خدا یکی از شما منو از نگرانی دربیاره و از سلامتی و مکان و مسئول بازداشت صبا، اطلاع بده.

شما خانواده‌ها رو هم مجازات می‌کنید. این رسم مردانگی‌ست؟ این رسم مملکت داریست؟ این است حکومت اسلامی که مادری رو نگران و چشم به در و زنگ تلفن بزاره؟ مگر انسانیت در این مملکت از بین رفته؟ چرا با یک مادر این چنین برخورد می‌کنید؟ امام حسین (ع) کجاست تا ببینه، مردمش چطور زیر ستم هستند؟ تا ببیند قلم‌ها چگونه شکسته می‌شود؟ تا ببیند زبان ها چگونه بریده می‌شود؟ تا ببیند مادرها را چگونه مجازات می‌کنند؟»
اکرم محمدی مادر صبا آذرپیک – 16 خرداد

فرزند میرحسین موسوی نیز درمورد این شیوه‌ی برخورد با مادر صبا آذرپیک گفته‌اند:

«خانواده‌ی زندانی سیاسی همراهش تنبیه می‌شه چون حامی عزیزش هست؛
وصد البته برای اینکه رنج خانواده‌ی دردمند توسط بازجو و زندانبان به آن زندانی منتقل شه و شکنجه‌ای و تنبیهی مضاعف باشه برایش
با خبر بودن ازوضعیت اسیر دربند حق انسانی خانواده و خود زندانیست.
»
زهرا موسوی فرزند میرحسین موسوی و زهرا رهنورد – 16 خرداد

وبلاگ نامه به یک آزاده

——————————————————————————————————
از شما درخواست می‌شود در کمپین نامه ای به یک آزاده شرکت نمایید:
برای تأکید به همدلی‌ها و باهم بودن‌ها. برای تأکید به بودن در راهی که آزادگان در مسیرش هرچه می‌بایست انجام دادند…

Read Full Post »

خرداد 1393

خبر این است که به خانواده‌اش گفته‌اند به‌زودی اعدامش خواهند کرد. همین و دیگر هیچ…

غلامرضا خسروی سوادجانی - ژیلا بنی‌یعقوب

غلامرضا خسروی سوادجانی – ژیلا بنی‌یعقوب

«آن مرد در سلولش نشسته و منتظر است تا چند ساعت دیگر برای اجرای حکم صدایش کنند.

شبش توانسته نیم ساعت با همه‌ی اعضای خانواده‌اش دیدار کند. ملاقاتی در فضایی پر از اندوه و غم.

خانواده‌اش می‌گویند سعی کرده به آنها دلداری بدهد. گفته به خدا توکل داشته باشید…

آن مرد الان به چه فکر می کند…

به آخرین حرفهایی که در آخرین ملاقات با خانواده‌اش رد و بدل کرده؟

به مرور همه زندگی‌اش؟ به چند ساعت دیگر، به لحظه اجرای حکم؟…

لعتنت به اعدام…

مقامات زندان به خانواده غلامرضا خسروی بعد از ملاقات اطلاع داده‌اند حکم اعدامش امروز صبح اجرا می‌شود…

امید که اجرای این حکم متوقف شود»
ژیلا بنی‌یعقوب همسر بهمن احمدی آمویی – یکشنبه 11 خرداد – 3بامداد

همچنین بخوانید:

1- امیر دلیرثانی: خصلتهای والای غلامرضا خسروی را می‌ستایم. به‌نام انسانیت و آزادی،برای اطلاع‌رسانی و جلوگیری از اجرای حکم اعدام کاری کنیم

وبلاگ نامه به یک آزاده

——————————————————————————————————
از شما درخواست می‌شود در کمپین نامه ای به یک آزاده شرکت نمایید:
برای تأکید به همدلی‌ها و باهم بودن‌ها. برای تأکید به بودن در راهی که آزادگان در مسیرش هرچه می‌بایست انجام دادند…

Read Full Post »

دی 1392

عکس:لوا خانجانی مقابل زندان اوین پیش از مراجعه به زندان - 4 شهریور 91

عکس:لوا خانجانی مقابل زندان اوین پیش از مراجعه به زندان – 4 شهریور 91

لوا خانجانی در خانواده‌ای پر رنج… از همان خانواده‌ها با عقاید مظلومشان است…

لوا خانجانی ابتدا 13 دی 1388 یعنی تنها چند روز پس از 6 دی 1388 (عاشورای خونین آن سال) همراه همسرش، بابک مبشر بازداشت شد.

ایشان دهم اسفند آن سال با قرار وثیقه از زندان رجایی شهر آزاد شدند تا در دادگاه انقلاب به 2 سال حبس تعزیری محکوم گردند. حکمی که در تجدیدنظر شعبه‌ی 54 دادگاه انقلاب به ریاست قاضی موحد مهر تأیید خورد!

لوا خانجانی 4 شهریور 1391 پس از احضار، خود را برای گذراندن دو سال حبس تعزیری به زندان معرفی کرد و پس از آن 19 تیرماه 1392 به مرخصی آمد و پس از حدود 5 ماه، به تاریخ 10 آذر 1392 به زندان اوین بازگشت؛ و از آن تاریخ تاکنون در زندان به‌سر می‌برند.

یادداشت زیر را مهسا امرآبادی همسر مسعود باستانی _که او نیز این روزها در زندان رجایی‌شهر کرج روزگار سرمی‌کند_ به بهانه‌ی تولد لوا خانجانی نوشته‌اند:

«وقتی وارد بند شد با هرکسی که دست می‌داد خودش را معرفی می‌کرد: ‹سلام لوا هستم!›

همین جمله با لحن بامزه‌اش شد دست‌مایه شوخی و ادا درآوردن من تا یک سال بعد.

از همان شب نخست باهم جفت و جور شدیم. همسرش بابک(مبشر) را یک بار دیده بودم اما خودش را نه!

دختری به غایت زیبا و دلنشین که به‌خاطر عاشورای ۸۸ به دو سال زندان محکوم شده بود. پدربزرگش جمال‌الدین خانجانی از رهبران جامعه بهایی ایران که به ۲۰ سال و برادرش فؤاد خانجانی که به ۴ سال زندان محکوم شده‌اند در زندان رجایی‌شهر هستند و لوا سومین عضو خانواده بود که به زندان می‌آمد.

طبیعتاً نگران مادر و پدر و همسرش بود. نگران تنهایی‌های مادرش و دلتنگی‌های همسر و پدرش. از فردایش شروع کردیم به ورزش و شریک نگرانی‌ها و دلتنگی‌های هم شدیم. تا وقتی شیوا هم آمد و شد استاد ورزش ما. از چهره‌ی لوا همه‌چیز را می‌شد خواند. تمام احساسش در چشمانش می‌آمد و به سادگی می‌فهمیدیم که از کسی یا چیزی ناراحت است یا دلش گرفته و می‌خواهد حرف بزند. به قول براهنی سادگی روحش به پیچیدگی همه عقایدش می‌چربد.

نمی‌دانم چرا (وقتی) درباره فردی زندانی حرف می‌زنم فعل ماضی را ناخودآگاه به کار می‌برم. شاید تفاوت‌های دو دنیا باعث می‌شود کلاً زمان را در زندان متفاوت ببینم.

همیشه با هم حساب می‌کردیم که من ۴ ماه از لوا زودتر آزاد می‌شوم و مدام حساب می‌کردیم اگر او ۴ ماه زودتر به زندان می‌آمد تقریبا همزمان آزاد می‌شدیم.

آزادی هم امری عجیب است در زندان. دلت برای لحظه‌ی آزادی پَرمی‌کشد اما از آن می‌ترسی. از جدا شدن می‌ترسی. ترس از اینکه تا مدت‌ها نتوانی عزیزانت را حتی از پشت شیشه ببینی. دوستانی که مدت‌ها صبح را با هم شب کردید و داستان‌ها با هم داشتید را تا مدت‌ها نمی‌بینی و آزاردهنده است هر روز آزادی بدون آنان.

ما شروع کردیم به شمارش. یک ماه، دو ماه… پنج ماه… یک سال… از یک جایی به بعد شروع کردیم به شمارش معکوس! روزهای هفته را می‌شمردیم برای روز ملاقات و بعدازظهرهای بعد از ملاقات و رخوت پس از آن و فال حافظ که خبر از اتفاق‌های خوب در آینده‌ای نزدیک می‌داد و ما هم امیدوار می‌شدیم به تاریخ و برای آزادی برنامه می‌ریختیم.

اصلا امیدواری ما هم داستان عجیبی بود. ما امیدوار بودیم، حتی در ناامیدکننده‌ترین شرایط امید را به هم تزریق می‌کردیم. ما این قدرت را داشتیم تا در زندان هم رفاقت کنیم و امید را به همدیگر پاس بدهیم. حالا من آزادم اما امیدهای زندان در من نیست! ناامید نیستم اما ای کاش لوا بود. بهار بود؛ همه بودند تا امیدم به آینده لبریز شود.

دلتنگ لوا هستم. دلتنگ خنده‌هایش‌ و کتاب‌خوانی‌ها و حرف زدن‌ها و همه خاطراتمان. به دختری شاداب و زیبا فکر می‌کنم که تنها به‌دلیل بهایی بودن و داشتن نام خانوادگی خانجانی، دو سال از زندگی‌اش را در زندان سپری می‌کند. دختری که مانند خیلی از ما دوست دارد به سفر برود. خرید کند و زندگی را با همه انرژی و توانش ادامه دهد.

حالا روزها را در تختش می‌گذراند و لابد مانند همیشه وقتی ناراحت می‌شود یا دلش می‌گیرد پرده تختش را می‌کشد و بافتنی می‌بافد و همه پیچ‌های دنیا را یاد می‌گیرد و کتاب می‌خواند و ورزش می‌کند. اما وقتی فکر می‌کنم همه این کارها را بدون من یا شیوا انجام می‌دهد تمام دلم پُر می‌شود از حس خالی تنهایی.

لوا خانجانی - مهسا امرآبادی

لوا خانجانی – مهسا امرآبادی

تمام این‌ها را نوشتم تا بگویم دلم برای لوا و برای بهاره اندازه همه دنیا تنگ شده و خواستم به بهانه تبریک تولد لوا این دلتنگی را ثبت کنم.
تولد لوا مبارک!»
مهسا امرآبادی همسر مسعود باستانی – شنبه 28 دی – ساعت 23:45

ویرایش: نامه به یک آزاده

عکس: مهسا امرآبادی
——————————————————————————————————
از شما درخواست می‌شود در کمپین نامه ای به یک آزاده شرکت نمایید:
برای تأکید به همدلی‌ها و باهم بودن‌ها. برای تأکید به بودن در راهی که آزادگان در مسیرش هرچه می‌بایست انجام دادند…

Read Full Post »

آذر 1392

دکتر جلودارزاده این روزها کجاست؟

او به زندان است! او به غریبانگی همان صبح آزادی، امروز به زندان است!
فراموش‌مان نشود! از انسان حرف می‌زنیم، نه چیز دیگر!

دکتر رضا جلودارزاده در «سکوت مطلق خبری» برای گذران شش ماه حبس تعزیری، این روزها میهمانِ یک زندان است و تنها می‌خواهد، برای او و مادر بیمارش دعا کنیم!

دکتر رضا جلودارزاده، روزنامه نگار

دکتر رضا جلودارزاده، روزنامه نگار

دکتر رضا طالشی جلودارزاده در تاریخ 11 بهمن ماه 1390 بازداشت و پس از حدود 80 روز حبس در تاریخ 29 فروردین ماه سال 1391 با سند 100 میلیون تومانی موقتاً آزاد شد تا پس از این آزادی به بهانه‌ی «تبلیغ علیه نظام» به یک سال حبس تعزیری محکوم گردد! این حکم پس از اعتراض و ارائه‌ی مدارک پزشکی در دادگاه تجدید نظر تنها به شش ماه حبس تعزیری کاهش یافت!

پس از این‌ها دکتر جلودارزاده که در دوران انتخابات 92 فعال ستاد دکتر محمدرضا عارف بودند، 21 خرداد ماه 92 از مراجعه‌ی مأموران لباس‌شخصی به منزلش برای بازداشت وی و تفتیش خانه خبر دادند:

«رأس ساعت 10 و 45 دقیقه صبح امروز تعدادی مأمور لباس‌شخصی با حکم دادستانی آمده بودند منزل ما تا مرا بازداشت کنند؛ اما من منزل نبودم!
منزل را کاملاً بازرسی و کیس کامپیوتر و مقداری از وسایل و ابزار نوشتاری‌ام را، صورت‌جلسه و با خود بردند!
خدا ختم‌به‌خیر کند….
از همه دوستان حلالیت می‌طلبم. برایم دعا کنید.
»

ایشان سپس شخصاً با مراجعه به دادستانی تهران، بازداشت و پس از چندین ساعت بازجویی آزاد می‌گردند و همان شب در فیسبوک خود می‌نویسند:

«من آمدم خانه
وسایلم را پس نگرفته‌ام اما نزدیک به 8 ساعت بازجویی و سین‌جیم شدم فقط.
قابل توجه دوستانی که نگران من بودند.
از همه دوستان ممنونم به خاطر همه پیگیری‌ها و نگرانی‌های‌شان.
از همه عذرخواهی می‌کنم به‌خاطر این اتفاق پدیدآمده که البته بنده هیچ تقصیری نداشته‌ام!
………………………………….
خبر خبرگزاری‌های ایلنا، ایسنا و به ویژه لیدر رسانه‌ایی طیف اقتدارگرایان، روزنامه کیهان کار خودش را کرده بود!
»

لازم به توضیح است موارد بازجویی از زبان آقای جلودارزاده، همان‌روز این‌گونه بیان شد:

«سی و پنج صفحه از نوشته‌هایم که به صورت استاتوس گذاشته بودم مورد پرسش آقایان بود، اما تنها پستی که برایم مشکل ایجاد کرده و مورد حسایت آقایان شد پست ‘مادر بزرگ دچار اعوجاج فکری شده و گرفتار آمده است’ بوده!! و همچنین آن چه که امروز روزنامه مزخرف کیهان از زبان من نوشته بود.»

آقای دکتر رضا جلودارزاده از رزمندگان و جانبازان جنگ هشت‌ساله‌ی ایران و عراق است و از بیماری جدی‌ای رنج می‌برند که وی را ملزم به مصرف داروهای خاصی کرده است و از این رو محیط زندان برای ایشان بسیار خطرناک است.

دکتر جلودارزاده(روزنامه‌نگار) رییس شورای سیاست‌گذاری و سردبیر هفته‌نامه‌ی صبح آزادی بودند. هفته‌نامه‌ای که توسط معاونت مطبوعاتی در تاریخ 27 مهرماه 1390 در آستانه انتشار پانزده‌امین شماره، به دلایل واهی رایج(!)، در ایران توقیف شد.

متن زیر که به تاریخ 30 آبان 92 در فیسبوک شخصی ایشان منتشر شده است دلنوشته‌ایست که انگار از اعماق دل پر از واژگانی فریاد می‌کند که مدت‌هاست جز سکوت بر لب نرانده است. این دلنوشته را با این پرسش منتشر می‌کنیم که آیا رواست اگر دلی شکسته باشد، سکوت پاسخ آن گردد؟

«دوستان خوب من…!
حوصله کرده بخوانید
واپسین سخن….

کار او دارد که حق را شد مرید **** بهر کار او، ز هر کاری برید
دیگران چون کودکان این روز چند **** تا شب ترحال بازی می‌کنند
~~حضرت مولانا

آموختم، برای زندگانی بهتر و رفاه بیشتر نباید به چاپلوسی و زیرآب‌زنی متوسل شد.
آموختم، حسد و رشک، امور مذمومی است و موجبات کاهش لذت زندگانی و عمر.
آموختم، دروغ کار آدمیان خردمند نیست.
آموختم، تهمت، افترا و بهتان برای اتهامی اثبات‌نشده خوراک آدمیان کوته‌فکر است.
آموختم از پدری مهربان و متدین(که در نوجوانی از دستش داده ام)، نانِ نامردی نخورم.
آموختم و اینگونه تربیت شدم که نسبت به میهنم و مردم وطنم عشق بورزم. آنگاه که هنگام انتشار خبر آزادی خرمشهر در کنار پیاده روی شهر کوچک‌مان، پدر به نماز ایستاده بود.
آموختم، می‌شود مثل یک انسان زیست، هرچند به سختی اما میسر است.
نامردی بد است. نامرادی هم همینطور. بدگویی هم…!

اعتراف می‌کنم، تخلف کرده‌ام! حداقل طبق شواهد و قرائن و واقعیات موجود و آن تفکری که بر دستگاه قضا حاکم است، هرچند غلط اما من که می دانستم! :

فعالیت تبلیغی علیه نظام

نظامی که برای تثبیت آن خود از هزینه‌داده‌های آنم!
ظاهراً نمی‌باید در دل زمستان، 8 روز از زندگانی‌ام را مختل می‌کردم تا مثلاً بخواهم بفهمم مهندس میرحسین موسوی در کجا نگهداری می‌شود! مهندسی که رییس دولت ما در ایام دشوار جنگ بود. مهندسی که کاندیدای من در انتخابات بود. مهندسی که چونان میلیون‌ها نفر به او رأی داده بودم. مهندسی که به‌ناحق گرفتار حصر و حبس شده بود. مهندسی که یک روز در محیط خانه‌اش بی‌رحمانه بر او تاخته بودم اما او در نهایت ادب و مهربانی به من، پاسخ تاختن‌هایم را با روی گشاده داده بود و گفته بود: ‘من تا آخر ایستاده ام’ و و و….

اما من خطر کردم. زدم به دل دشت و جنگل و دریا.
به همین سادگی پرونده‌ای برایم سرهم شد در دستگاه قضا. اما پرونده‌ای قطورتر و پربارتر برای من تدوین شد از سوی برخی از به‌اصطلاح همکاران من، بیشتر در آن سوی آب…! همچنان از سوی نو رسیده‌های جویای نام که گیس می‌افشانند و زبان به کرشمه می‌گشایند. چون نخواستم از برخی از آن عافیت‌جویان در بلاد غیر و همینطور از تعدادی از کاسه‌لیسان داخل رخصتی بگیرم.
اینگونه شدم آدم‌بده‌ی روزگاران.

نمی‌دانستم که برای انتشار یک خبر در شبکه اجتماعی می‌باید از تعدادی از همکاران مدعی اما فیل‌دماغ کسب اجازت کنم! اینکه به احتمال، بهانه‌ای باشم تا برخی از آنان نان‌شان آجر شود و یا اینکه نزد اربابان‌شان شرمنده شوند. نمی‌دانم اما خبر را منتشر کردم. همان خبری که همان دوستان با تبختر و تکبر در آستانه‌ی شب عید همان سال و درحالی که راوی آن خبر یعنی این حقیر گردن‌شکسته در سلول انفرادی به‌سر می‌بردم در صدر اخبارشان قرار گرفت. همانانی که در شب انتشار آن خبر به تاریخ دهم بهمن ماه سال 1390، بر من تاخته بودند. برخی با لودگی. برخی‌ها با سرخوردگی و برخی هم البته با دریوزگی. لمپن‌ها همه‌جا هستند. مع‌الاسف در میان جماعت ما، به‌گمان بیشتر و البته شکیل‌تر است.

خبر چه بود: ‘میرحسین موسوی به‌همراه همسرش در خانه‌ای ویلایی در شهسوار نگهداری می‌شوند.’ همین…
صبح فردا در منزل بازداشت‌ام کردند. انتشار این خبر ظاهراً بهانه بود. به گمانم فرصت انتقام چندین ساله را برای برادران ارزشی(!) فراهم کرده بودم. براَنداز نبودم اما بیش از حد تصور زبان درازی می‌کردم. مواجب‌بگیر نبودم اما هم‌اینکه مانند خیلی از دوستان، خبرفروش و یا مزدور نبودم ظاهراً خود جرم کمی نبود! چشم طمع به دلارهای اجانب نداشتم اما به اندازه کافی مفت و مجانی افشاگری می‌کردم.

32 روز سرد زمستان را جانانه در سلول انفرادی اوین گذراندم. 47 روز را هم در یک اتاق 4 نفره. در مجموع 79 روز در حبس شدم. در تاریخ 29 فروردین ماه سال 1391 با سند 100 میلیونی آزاد اما بلافاصله پس از آزادی حکم یک ساله برایم بریده شد. اعتراض کردم. تجدیدنظر اما ردکرد. بنیادشهید و امور ایثارگران مناطق 9 و 21 تهران بزرگ وارد میدان شد و با استناد به مدارک پزشکی در اقدامی قابل ستایش از دادگاه خواستار تخفیف شد. اما دادگاه فقط 6 ماه تخفبف داد.

اما تحلیل واقعه

قوه قضاییه‌ی ما قوه‌ی پراشکالی است؛ اما به‌طور قاطع نمی‌توان گفت، همه احکام آن دارای اشکال و عاری از منطق است. اشکال و انتقاد وارد است. اشکال در همه‌جا هست. اما من از سوی همکاران و برخی از نادوستان خود بیشتر ضربه خوردم. به عنوان فردی که سالیان درازی است در عرصه‌ی خبر و روزنامه‌نگاری کار کرده‌ام دردمندانه اذعان می‌کنم، بسیاری در میان جماعت ما هستند که اگر قدرتی بگیرند از هرچه دیکتاتور دیکتاتورترند.

مهندس میرحسین موسوی با خلوص نیت وارد میدان شد. همانگونه سیدمحمد خاتمی. همینطور شیخ مهدی کروبی. روزنامه‌نگاری بهانه است. برخی‌ها همه‌ی این‌ها را پله کرده‌اند. درپی فرصتی بودند تا خود را مهیا کنند. به نانی برسند. به نامی. به نوایی. نه رفاه مردم برای‌شان مهم بوده و هست و نه منافع ملی. نه حتا حفظ تمامیت ارضی. نام نمی‌برم. تعدادشان بسیار است. برخی از آنان همه کاری می‌کردند و البته می‌کنند تا دارای پرونده شوند. فرقی برایشان نمی‌کند. با خبرسازی اگر نشد با خبرفروشی. با آدم فروشی اگر نشد با به آتش کشیدن سطل آشغال کنار خیابان. هدف رفتن به آنسوی آب است. شاطرنانوایی که از فرصت، استفاده و خود را خبرنگار جا زد و در فرانسه ساکن شد. تعمیرکار ساعت که به‌نام خبرنگار در آمریکا اقامت گرفت. کارچاق‌کن‌هایی که با وصله و پینه‌های چاروداری و شعبده‌بازی‌ها و بندبازی‌های مقاله‌ایی از طریق ترکیه و پس از سال‌ها پستونشینی در دیار اجانب آرام گرفتند.

همانانی که زیر شومینه های اهدایی نشسته و از طریق تریبون‌های اهدایی حنجره‌های‌شان را پاره می‌کنند و می‌فرمایند لنگش کن! با جعل خبر. با قلب خبر. با جاسوسی. با وطن فروشی. و و و و….

چه سود. قوه قضاییه‌ی بیمار ما هم در دام شارلاتانیزم آنان گرفتار آمده بود. شبکه‌هایی را با پشتوانه‌ی مالی بیگانگان اشغال کردند. کیهان و حسین شریعتمداری این‌سوی خبرسازی‌های دروغ، آنان از آن سو. تا می‌توانند به یکدیگر نان قرض می‌دهند. همدیگر را ساپورت و حتا نقاشی و بزک می‌کنند. حماقت محض است کسی تصور کند آنان دلشان برای غیر خودشان می‌سوزد. فرقی نمی‌کند. کیهانیان هم این چنین اند.

جاسوسی، وطن فروشی امور مذمومی است. به غیر از 2تا3 سایت خبری و تعداد معدودی از آن سایت‌ها، از هیچ‌یک ازآنان و شبکه‌های خبری تحت مدیریت آن طرفی انتظار پوشش خبری در مورد خودم را نداشته و ندارم. ‘صافی’ بسیاری از آنان _ فرقی نمی‌کند، در بساموارد از صافی استصوابی آیت‌الله جنتی هم تنگ‌تر است_ باندی و قبیله‌ایی عمل می‌کنند. اگر با مطامع و منافعِ سوءِ آنان همراه باشی، فبها؛ واگرنه طرد می‌شوی. پردازش چند تا از نام‌های بزرگ و خوشنام تنها برای رفع کدی است.

خاطرم هست، هیچگاه سعی نکرده‌اند حتا برای یک بار و یا خیلی کوتاه، زندانی بودن‌ام را پوشش دهند. همانگونه که اکراه داشته اند توقیف هفته‌نامه صبح آزادی را بازتاب دهند. چون شبیه آنان نبودم. مدیون‌اند که بازداشت و زندانی‌شدن مرا منتشرکنند. بنده هیچ نیازی به تلاش اینگونه به اصطلاح همکاران مذبذب، کذاب و باندباز و وطن‌فروش نداشته و ندارم. نزد وجدان خود آسوده‌ام که فارغ از هرگونه بغض، غرض و مرضی با هر امکانی که در دست داشته‌ام همواره از حقوق هر آنکه فکر می‌کردم مظلوم واقع‌شده دفاع کرده‌ام و هماره تمام‌قد اخبار توقیف نشریات را پوشش داده‌ام. حتا در بسیار مواقع در حمایت از آنها پای بسیاری از اطلاعیه‌ها و بیانیه‌ها را امضاء کرده‌ام. هزینه های این مواضع را نیز به سختی پرداخت کرده‌ام. شاید یکی از آن‌ها مستتر در همین پرونده باشد.

باکی نیست. شکوه و گله‌ایی از کسی ندارم. برای همه‌ی بدبینان و بدکیشان و منفعت طلبان دعا می‌کنم. از قوه‌ی قضاییه جمهوری اسلامی سپاسگزارم! سپاسگزار از اینکه در صدور حکم و رفتار ناعادلانه اش نسبت به من دستِ‌کم رو بازی کرد؛ اما صدهزار بار تإسف از برخی از این به اصطلاح هم‌صنفان طاعون‌زده و همچنین برخی از به اصطلاح دوستان و حتا شاگردان‌ام!

دلایل تبریک من این بود!
با تبریک و تهنیت مجدد به اکثریت نام‌ها و ساکنان مستقر در دخمه‌ی ‘خودگویان و خودخندان، به اصطلاح جامعه روزنامه نگاران ایرانی’ و دو-سه تن از بزک‌کرده‌های بیمار!

– شایسته است گفته شود؛ بسیاری از همکاران من البته انسان‌های شریف و قابل احترامی‌اند اما بسیاری از آنان مع‌الاسف اینگونه نیستند. همانانی که به‌خوبی می‌دانند روی سخن من با آنهاست….

در خاتمه از همه دوستان حلالیت می‌طلبم و از همه‌ی آنانی که به‌هردلیلی خاطرشان را مکدر کرده‌ام صمیمانه عذرخواهی می‌کنم.
هم برای من و هم برای مادر پیر و بیمارم دعا کنید!
»

مخلص تمامی هموطنان خوشفکرم
رضا. ط. جلودارزاده
روزنامه نگار زندانی
تا 6 ماه دیگر، خداحافظ همگی
اوین، پاییز سال 1392

ویرایش:نامه به یک آزاده

——————————————————————————————————
از شما درخواست می‌شود در کمپین نامه ای به یک آزاده شرکت نمایید:
برای تأکید به همدلی‌ها و باهم بودن‌ها. برای تأکید به بودن در راهی که آزادگان در مسیرش هرچه می‌بایست انجام دادند…

Read Full Post »

مهر 1392

هنوز یک هفته نگذشته است از روزی که ترانه، خواهر ژیلا بنی‌یعقوب در ذیل عکسی از بهمن تعداد روزهای میان میله‌ها را برایش شماره می‌کرد. او نوشته بود:

«روز برگشت بهمن به زندان رجایی‌شهر، وقتی ژیلا هم زندانی بود. او(بهمن) هنوز در زندان است. درست چهار سال و چهار ماه.»
ترانه بنی‌یعقوب – چهارشنبه 14 مهر

عکس: اردیبهشت 92/بهمن احمدی امویی هنگام بازگشت به زندان رجایی شهر پس از مرخصی

عکس: اردیبهشت 92/بهمن احمدی امویی هنگام بازگشت به زندان رجایی شهر پس از مرخصی

یک هفته پس از این چهار سال و چهار ماه است که بهمن احمدی آمویی به مرخصی می‌آید. این «این‌سوی‌میله‌هابودن» این‌بار اما با همیشه متفاوت است؛ چراکه بهمن و ژیلا دیگر در خانه کنار هم اند…

«بعد از سه سال و نیم ژیلا و بهمن بلاخره با هم هستند در راه خونه…. هورا!!!!!!!!!!!!!! بهمن به مرخصی چهار روزه اومده .»
ترانه بنی‌یعقوب – چهارشنبه 17 مهر – 22:30

بهمن احمدی و همسر ایشان ژیلا بنی یعقوب / عکس:17 مهرماه 1392

بهمن احمدی و همسر ایشان ژیلا بنی یعقوب / عکس:17 مهرماه 1392

لینک‌های مربتط:
1- این روزهای ایران/تکاپوی عاشقانه/بهمنی این سوی شیشه
2- این روزهای ایران/مجید،نسرین،بهمن،ژیلا،بهاره،مسعود،مهسا…

——————————————————————————————————
از شما درخواست می‌شود در کمپین نامه ای به یک آزاده شرکت نمایید:
برای تأکید به همدلی‌ها و باهم بودن‌ها. برای تأکید به بودن در راهی که آزادگان در مسیرش هرچه می‌بایست انجام دادند…

Read Full Post »

بهمن 1391

بله! ولوله‌ی هیچ‌و‌پوچِ مشتی هیچ‌و‌پوچ. همان که صدایش بلند شده این روزها. در این روزها که صدای این پچ‌پچ‌های پوچی خیلی بلند شده اتفاقاتی هنوز دارد می‌افتند! قلم‌ها را هنوز هم دارند می‌گیرند! صبا همسر میلاد، همان میلادی که آن شنبه‌ی نه‌چندان دور بردند او را، به دستور ربایندگان، دیگر خبرنگار نیست. عذر صبا شعردوست را هم بلندپروازان خواستند! و اما شکستن پر این غرابِ بلندپرواز، تقدیریست که از شرش خلاصی نخواهد یافت:

«امروز به مجلس رفتم و هنوز وارد جایگاه خبرنگارا نشده بودم که مسئول خبرنگارا گفت به اتاقش بروم. پس از ابراز همدردی گفت: به من گفتن که اسم شما از لیست دربیاد و من گفتم که اینطوری نمیشود بگذارید حضوری به وی بگویم. لطفا تشریف نیارید چون وضعیت همسرتان هم معلوم نیست و شما هم در فیس بوکتان چیزهایی مینوسید و البته خدا شاهده من فیس بوک ندارم و شنیده ام. بیچاره سرش را پایین انداخت چون دست او هم نبود بلاخره به وی فرمایش شده بود… اما ٢ نکته مرا آزرد اول این بود که حتی وقتی اسم صبا آذرپیک و میلاد را می آورد نیم نگاهی به اطراف می انداخت و تن صدایش را پایین می آورد و دوم اینکه گفت : خواهشا امروز پیش نمایندها نروید و گریه زاری نکنید. اینجا کسی با شما هم نظر هم باشد از شما حمایت نمیکند. سرم را بالا گرفتم و گفتم همسرم کاری نکرده و باعث افتخار من است. اگر گریه کنم به حال آنها گریه میکنم که از خود اختیاری ندارن…
این نیز بگذرد.»
صبا شعر دوست – دوشنبه 16 بهمن

میلاد فدایی اصل و صبا شعر دوست

میلاد فدایی اصل و صبا شعر دوست

«فردا به آن مجلس فرمایشی می‌روم. احتمالا نمایندگان منتسب به مردم را هم می‌بینم. نمی‌دانم بعضی از آنها چطور می‌توانند به من نگاه کنند و از اظهار نظرهایشان دفاع کنند؟ الان که آرام تر هستم می‌گویم که قطعا از همسرم دفاع نمی‌کنم چون آنها باید از خود و اظهاراتشان دفاع کنند. دنیا از ما دفاع می‌کند و آنها هستند که باید از فرمایشاتشان و فرمایشات دیکته شده‌شان دفاع کنند. البته دفاع آنها حتما در جهت بقایشان است اما مهم آنکه بقای ما بسته به اظهارنظرهای آبکی و دیکته شده آنها نیست. فردا روز استیضاح وزیر کار نیست روز استیضاح این نمایندگان منتسب به مردم است….»
صبا شعر دوست – شنبه 14 بهمن

Read Full Post »

Older Posts »