Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Posts Tagged ‘تکاپوی عاشقانه’

تیر 1393

پسر می‌گوید(کامل بخوانید):

«تا اونجایی که یادم میاد تو این هفت-هشت سال اخیر بابا تو اکثر تولدهای ما زندان بودن و ما تنهایی کیک تولد رو می‌خوریم.

همیشه شب تولد که می‌شد دوست داشتیم، بابا بودن؛ و تولدمونو تبریک می‌گفتن؛ و یا حداقل تماس می‌گرفتن از زندان.

اما این‌بار فرق داره. بابا نیستن؛ ولی از زندان تماس می‌گیرن و اعلام می‌کنن که در بند 2 رجایی شهر کرج هستند و در اعتصاب غذای خشک.»
محمدصالح خزعلی – دوشنبه 2 تیر

اما همان لحظات بود که پدر در تنگنایی که اسیر آن بود به فرزندش می‌اندیشید. در میان مرگ به میلاد می‌اندیشید و عشق را از یاد نبرده بود. بخوانید:

مهدی خزعلی و فرزندشان زینب | عکس: مهدی خزعلی

مهدی خزعلی و فرزندشان زینب | عکس: مهدی خزعلی

«دخترم
اشکهایم هدیه‌ی تولد توست. شب گذشته(احتمالاً یک تیر) با دوست هم‌بند عزیزی که به‌خاطر دفاع از ناموس، سال‌های‌سال در بند است و _زیر تیغ اعدام صبح را شب می‌کند_ و این روز ها سخت مراقب حال و احوال پدر توست می‌گفتم: فردا روز تولد دخترم است، یادم باشد در تبریک پیشی گیرم، نکند گمان کند که سختی زندان روز تولد جگر گوشه‌ام را از یاد برده باشد.

باز هم تو و مادر و خواهرت را که دیدم آنقدر حرفها و خبرهای روز داشتید که شرمنده شدم و باز تولدت را تو به یادم آوردی. اما بدان در این سالهای سال همیشه من بودم که تولد مادرت و سالگرد پیمان آسمانی‌مان را گرامی می‌داشتم.

دختر گلم، این اولین هدیه‌ی تولدی ست که با اشک برایت می‌نگارم و تلخ‌ترین تولدی ست که برایت می‌گیرم.

روزی که خدا تو را به ما داد و جان تازه‌ای بخشید اینجا چند نفر را بی سر و صدا بردند تا جانشان بستانند، یکی‌شان خدمتگزار آرام و خوش‌اخلاقی بود که بند را جارو می‌کرد. شاید برای مبلغی ناچیز که خرجی خانواده‌اش باشد، به او گفتم بگذار در ثواب شریک شوم و کمکت کنم، نپذیرفت.

یکباره دیدم در جمع ما نیست و گفتند او را برای اجرای حکم قصاص برده‌اند تا بر دار کشند و هنگام طلوعِ آفتاب فردا، او را بر دار کشند.

دختر گلم، بیست و اندی سال قبل، پشت در اتاق زایمان منتظر بودم که شاهکار خلقت _حق جل و اعلیٰ_ را زیارت کنم و جل الخالق و تبارک الله احسن الخالقین گویم. شرمنده‌ام که در سالگرد تولدت از پنجره‌ی زندان شاهد ستادن جان سه تن بودم که جانی را که خدا داده بود را ناخدایانِ لبخند بر لب و با عجله‌ای وصف ناشدنی می ستاندند.

رئیس و معاون و مسئول انتظامات زندان و مسئول اجرای احکام جنایی و پزشک و روحانی و راننده‌ی نعش‌کشِ یخچال‌دار و تعدادی مأمور به‌صف بودند. سه زندانی که از پشت دستشان بسته بود را آوردند؛ آخریشان در پله‌ی ورودی سالن اجرا یک‌پا بر پله ماند، پایش نای جلو رفتن نداشت. یک دقیقه یک پای بر پله متوقف شد؛ او را هم بردند.

خانواده‌ی شکات رسیدند؛ خیلی عجله داشتند؛ سریع حکم را خواندند؛ آبی هم به آنها نمی‌دهند. گوسفندی را می‌کشند آبش دهند؛ اما هم‌اتاقی‌هایی که تا پای چوبه‌ی دار رفته‌اند و برگشته‌اند می‌گویند به آنها آبی هم نمی‌دهند.

کمی بعد استغاثه‌ی آنها و التماس به ولی دم و وکیل درحالیکه فریاد می‌کرد وکیل انصراف بده صدای دهشت بار کشیدن اهرم چون پتک بر سر افراد خورد؛ صدای زندانی خاموش، و به حیاتش خاتمه داده شد.

دومی فریاد می‌کرد من نکشتم؛ اما صدای اهرم دار صدای او را هم قطع کرد و رشته‌ی حیاتش گسست. سومی گویی از آن دو صدا مبهوت و مات بود که بی‌صدا رخت از جهان فروبست.این حکایت هرهفته‌ی اینجاست.

عزیز دلم، من میان کسانی هستم که هرلحظه منتظرند نامشان را بخوانند و نمی‌دانند که می‌خواهند دارویشان را تحویل دهند یا لباسی برایشان آورده‌اند یا می‌روند تا به دنیایی دیگر بروند. خودت انصاف بده حق دارم فراموش کنم تولدت را؟! به دنیا آمدنت را در میان این همه جان ستاندن‌ها؟! اما من باز هم فراموش نکردم عزیز من، دختر گلم، زیبای من، مرا ببخش، تولدت مبارک.»
مهدی خزعلی – شنبه 7 تیر

——————————————————————————————————
از شما درخواست می‌شود با لایک کردن و یا فالوکردن توییتر، فیسبوک و وبلاگ «نامه ای به یک آزاده» همراه ما باشید:
برای تأکید به همدلی‌ها و باهم بودن‌ها. برای تأکید به بودن در راهی که آزادگان در مسیرش هرچه می‌بایست انجام دادند…

Advertisements

Read Full Post »

خرداد 1393

این روزها، اگرچه تاریک باشد، اگر هموطنان به زندان و یا سری به‌دار اما هیچوقت قرار قلب عاشقان از تکاپو ایستادن نبود…

این روزها هرچه که باشد، تولد نیز هست…

و عشق نیز، و آزاده نیز و ایستاده نیز هست…

عادله ضیایی برای همسرش آریا آرام نژاد که 13 خرداد ماه میلاد این ترانه‌خوان آزاده است هدیه‌ای نگاشته است که بخوانید:

آریا آرام نژاد و همسرش عادله ضیایی

آریا آرام نژاد و همسرش عادله ضیایی

«مثل تابیدن نور به اتاقی تاریک،اعتراف می‌کنم که وقتی نیاز به از تو نوشتن آغاز می‌شود، دردی شروع می‌شود که منشأ آن هیچ‌چیز و همه‌چیز است.

و تمام توان من، می‌شود بی قراری. می خندم؛ می‌رقصم؛ بغض می‌کنم؛ و قطره‌های اشک روی حروف…

اصلا نمی‌دانم چه مرگم می‌شود. تمام اعتبار و ادا و انضباط پر می‌کشد و من در تصویری از آتش غرق می‌شوم.

فقط اندکی، صرفاً اندکی از حاشیه‌ی امن کلمات می‌توانم خارج شوم و به همان اندازه نزدیک به آنچه می‌خواهم بگویم.

این فاصله عذاب‌آور است. من هزاران زندگی با تو فاصله دارم تا بتوانم از دیوانگی‌های عجیب دوست‌داشتن بنویسم.

سالهای با تو بودن سخت‌ترین و شیرین‌ترین سالها بود و هست. عشق با تلخی‌هایش جذبه‌ای دیگرگونه و منحصر می‌آفریند تا کلماتِ منقش به مهربانی و وفا، در عمل محک زده شوند و پیکرِ ادعا در ضربه‌های اثبات تراشیده شود و صیقل خورد.

چه زشت‌ها و زیبایی‌هایی در تجربه‌ها بود. در تجربه‌هایی که نه با تو که به لطف کنار توبودن آموختم:

آموختم که نمی‌توان آزادی را از او که ذاتی آزادمنش و روحی مؤمن دارد گرفت؛ که آزادی یک تصمیم است.

که آنکه ‹به راستی› بزرگ می‌نماید همان است که در بزنگاهی هراسناک و خالی از اطمینان دست به قمار شجاعت زده است.

که آنکه رنجی را توانست کاست، در نقطه‌ی کوچکی از کیهان با نام خودش ستاره‌ای نامیرا ساخته…

که کوچکی آنان که روی شانه‌های تو، توانستند آسمان را ببینند را می‌توانی برخودشان ببخشی و فراموش کنی.

که همیشه فرصت برای تخریب هست؛ حتی مخروبه‌ای را دوباره ساختن. اما فرصت برای بازگشت اعتماد، یقیناً تمام می‌شود.

که تظاهر ریشه‌ی آرامش را می‌خشکاند؛ و عمیق‌تر می‌خشکاند وقتی، به لهجه‌ی دردهای واقعی مردم نزدیک باشد… اما
صبوری تو، صبوری تو، صبوری تو مرا دیوانه می‌کند…

چگونه می‌توان چرخش کسانی را دید که بر مدار منفعتشان پوست می‌اندازند و حیرت می‌کنند که چرا نمی‌توانی سوار ارابه‌های احساسات دیگران شوی، وتو بی‌قضاوت در سکوتی تلخ بمانی و تا آنجا که می‌توانی فقط دور شوی؟

آریا آرام نژاد و همسرش عادله ضیایی - عکس: عادله ضیایی

آریا آرام نژاد و همسرش عادله ضیایی – عکس: عادله ضیایی

چگونه از انگشتان اتهام که خالی از درک چراها و چگونگی‌ها هستند و بی‌محابا و بی‌خجالت به خود اجازه‌ی نشانه رفتن می‌دهند، با لبخندی غمگین می‌گذری؟

چگونه وقتی می شود به سادگی انتقام گرفت، پرهیزکاری پیشه می‌کنی… این صبــــر ها…

آریا تو شدیداً زنده‌ای. واشتیاق تو مثل قرص‌های تسکینی، کافی‌ست اشاره به درد شود تا تو خودِ شفاگرت را برسانی.

برایم ابداً عجیب نیست که آدمها، متفاوت دوستت دارند که این همان انعکاس نگرش متفاوت تو به آنهاست.

و محال است بدانی. محال است بدانی چه‌چیز را در قلبم فشردی و چه‌چیز را از جانم ربودی.
محال است بدانی که در تک تک قطره‌هایی که از چشمم چکید قلب غمگین تو سهمی بزرگ داشت…

می‌گویند که عشق بعد سالها، به مرور، به تکرار و عادت می‌رسد و به مجاورت بسنده می‌کند؛ اما من می‌گویم آن از ابتدا توهم عشق بوده؛ که عشق تنها حضور معشوق را می‌خواهد بی‌هیچ نیاز و شکایت و توضیح اضافه. همان که تو در مورد آنچه عشق می‌خوانی انجام می‌دهی و من چند قدم عقب‌تر در پی تو دوست دارم زنده بمانم تا روزی که حق مطلب را در مورد این ‹دچارِ خلسه بر› ادا کنم؛ که همیشه شگفتیِ تازه‌ای برای تلنگر دارد.

با تو بودن، به همه‌ی بودن‌ها و داشتن‌های دیگر طعنه می‌زند. من که در تمام فلسفه‌های دنیا دچار شکم، به یقین می‌دانم که حالم با تو از هرچه که می‌توانم در گستره‌ی خیالم بیابم خوشتر است. ❤

اینجا هستم؛ و صدای تو، که فرزند آزادگی‌ست کنار من. حالم خوب می‌شود که این خانه‌ی متبرک‌شده را نفس می‌کشم… حالم خوب است که توئی را دارم که این هوای مسموم را در چشم‌بهم‌زدنی بهشت می‌کند. ❤

زندگی برخلاف جریان آب بود و هرچه گذشت از سالهای باهم بودن، جادو هم بیشتر شد و دوست داشتن با همان شور و تپش‌های آغازین، ما را تازه می‌کند. ❤

پرپشانیِ گاه و بی‌گاهم را ببخش؛ که بی‌نشانی، نشان و قرار من است. اصلاً بی‌خیال ایمان نیامده! ما که همه‌ی دنیا را برای یکدیگر می‌خواهیم، بیا خودمان را برای جشنی بزرگ آماده کنیم… 🙂
________________________________________

پی نوشت:
🙂 🙂 🙂 دوست داشتنی‌های آریا: گرند پیانو – کنسول صدابرداری – هلکوپتر تلسکوپی که بشه علاوه بر کهکشان خودمون چند تا کهکشان دیگه رو هم دید – هر نوع رباط فوق پیشرفته‌ی پرنده – و درتازه ترین نظر سنجی هواپیمای سولار

و

چیزی که من می‌تونم براش بخرم…

تولدت مبارک عزیزم»
عادله ضیایی – سه‌شنبه 13 خرداد – 12:30

وبلاگ نامه به یک آزاده
عکس دوم: عادله ضیایی

——————————————————————————————————
از شما درخواست می‌شود در کمپین نامه ای به یک آزاده شرکت نمایید:
برای تأکید به همدلی‌ها و باهم بودن‌ها. برای تأکید به بودن در راهی که آزادگان در مسیرش هرچه می‌بایست انجام دادند…

Read Full Post »

خرداد 1393

ترانه‌خوان ایران از عشق می‌گوید و از تکاپویی که در این روزها که «شادی» را دستگیر می‌کنند، اما درجریان است:

پژمان ظفرمند خواننده مردمی و فعال راه آزادی

پژمان ظفرمند خواننده مردمی و فعال راه آزادی

«من دنیای هنر رو جایی شروع کردم که شاید حتی خود من نیز فکرش را نمی‌کردم.

بند 209، بند 350، بند 240 و اندرزگاه هفت، جاهایی بود که من را وارد دنیای هنر کرد و امروز می‌توانم صدای خود و جامعه‌ام را فریاد بزنم.

اصلا مهم نیست که به من مجوز نمی‌دن و نمی‌تونم تو برج میلاد کنسرت اجرا کنم. اصلا مهم نیست که نمی‌تونم آلبوم بدم. اصلاً مهم نیست که پول نداریم و دست و پا شکسته می‌خونم.

اصلا شهرت و این چیزا یعنی چی. من جایی اجرا داشتم که آروزی هر خواننده‌ای باید باشه و دارم به خودم افتخار می‌کنم.

نمی دونید چه حس خوبی داره وقتی واسه 200 نفر تو بند 350 اوین می‌تونی بخونی و اونها رو شادکنی. نمی‌دونید چه حس خوبی داره وقتی تو بند 209 زندان اوین می‌تونی بخونی و به همه امید بدی. نمی‌دونید چه حس خوبی داره وقتی اون سمت دیوارهای 209 یکی تو انفرادی آنقدر دلتنگه که من می‌تونم با صدام بهش امید بدم و اونو از تنهایی در بیارم.

خدایا ازت متشکرم.

دوستون دارم و می‌دونم که شما هم مثل من ناامید نیستید و می‌تونید حتی با یک جمله‌ی قشنگ امید رو تو دلها زنده کنید.

بیاید با هم باشیم و همدیگه رو دوست داشته باشیم. همین می‌تونه تمام آروزهای خوب ما رو برآورده کنه»
پژمان ظفرمند – سه‌شنبه، 30 اردیبهشت

وبلاگ نامه به یک آزاده

——————————————————————————————————
از شما درخواست می‌شود در کمپین نامه ای به یک آزاده شرکت نمایید:
برای تأکید به همدلی‌ها و باهم بودن‌ها. برای تأکید به بودن در راهی که آزادگان در مسیرش هرچه می‌بایست انجام دادند…

Read Full Post »

دی 1392

نامه به یک آزاده: مجید دُرّی در در 18 تیرماه سال 1388 در شهر قزوین بازداشت و در آذر ماه همان سال در دادگاه بدوی به یازده سال زندان همراه با تبعید محکوم شد. این حکم در مراحل بعدی به شش سال زندان در تبعید به ایذه کاهش یافت. از آنجا که در این شهر هیچ زندانی وجود نداشت مجید دری را به زندان بهبهان تبعید کردند.

مجید دری دانشجوی محروم از تحصیل دانشگاه علامه طباطبایی و عضو شورای دفاع از حق تحصیل و دبیر کمیته دانشجویی صیانت از حقوق شهروندی، در روز دوشنبه ۷ مرداد ماه 1392 به طور ناگهانی و بدون اطلاع مقامات قضایی از زندان بهبهان به زندان کارون اهواز منتقل شد. ایشان تمام مدت زندان را بدون حق مرخصی و در بدترین شرابط گذرانده‌اند و در تمام این مدت تنها دو بار، یکی 6 شهریور 92 و دیگری 15 آبان 92، تنها برای چند روز به مرخصی آمد و مجدداً در پی عدم تمدید مرخصی‌شان به زندان در تبعید بازگردانده شدند.

متن زیر را پیمان عارف نوشته‌اند و یادی کرده اند از این آزاده‌ی ایستاده‌ی وطن:

«برای مجید دری که پنجمین سال زندان در تبعیدش را در زندان کارون اهواز سپری می‌کند:

روحانی در اهواز تو را ندید
هیچ از تو نپرسید
هیچ از ضیاء نپرسید
از کارون گذشت و ستاره‌هامان در آسمان کارون ندید

آخر، قدرِ دُر، دری شناسد
قدرِ گوهر، گوهری
اما تو مهراس زین بی‌اعتنایی

ستاره‌هامان را
تو را، ضیاء‌مان را
به انتظار نشسته‌ایم

نفسهامان با تو
دعاهامان با تو
همراه است

قلبهامان با تو می تپد»
پیمان عارف – شنبه 28 دی

ویرایش:نامه به یک آزاده
عکس: پیمان عارف

——————————————————————————————————
از شما درخواست می‌شود در کمپین نامه ای به یک آزاده شرکت نمایید:
برای تأکید به همدلی‌ها و باهم بودن‌ها. برای تأکید به بودن در راهی که آزادگان در مسیرش هرچه می‌بایست انجام دادند…

فیسبوک کمپین – توییتر کمپین – فراخوان کمپین

Read Full Post »

دی 1392

23 آبان ماه 1392، امسال مصادف شد با دهم محرم آن عاشورا؛ همان شش دی ماه 1388…

و این یک تصادف ساده نیست! این یعنی خیلی چیزها…

این یعنی فرزند، که گفت مادر! می‌روم برای وطن. و پاسخش عبور سنگینی سه‌باره‌ی ظلم بود بر تنش…

این یعنی روز مادرانی که فریاد می‌کنند:

«سه بار امیرارشد مرا کشتند. سه بار از روی او رد شدند و هیکل نازنین بچه‌ام به وسیله‌ی ماشین نیروی‌انتظامی اول خوردشد ولی او هنوز زنده بوده و سه بار او را کشتند…

امیرارشد راهش را خودش انتخاب کرده بود. او خودش رفت، در تمام اعتراضات همپای مردم حضور داشت و من سرم بالاست و به وجودش افتخار می‌کنم. خوشحالم که شرافتمندانه جوانی ایران‌دوست و ایرانی دوست تحویل جامعه دادم که اگر من، مادر خوبی نبودم اما فرزندم سرم را بلندکرد.

او مرا سربلند کرد اما کمرم شکست. فرزند من خودش رفت و با شجاعتو او می‌دانست که در نهایت بازداشت‌اش می‌کنند و شکنجه استو اما رفت و کشته شد در حالیکه فریاد میزد اینها(مردم) ناموسِ ما و هم وطن ما هستند…»

ایرج تاجمیر و شهین مهین‌فر پدر و مادر شهید عاشورا، امیرارشد تاجمیر

ایرج تاجمیر و شهین مهین‌فر پدر و مادر شهید عاشورا، امیرارشد تاجمیر

«پدر و مادر اولین آموزگار عشق یا نفرت اند.

و ما عاشقانه عشق را به فرزندانمان آموختیم.

امیرارشدمان به خاطر عشق به هموطن کشته شد.

و من و همسرم که عاشق‌ترین عاشقیم، چگونه عشق را به صلیب می‌کشیم؟!

لعنت به ما، اگر با خون پاک پسرمان معامله کنیم!»

شهین مهین فر، مادر امیرارشد تاجمیر – 28 آبان

مزار شهید امیرارشد تاجمیر

مزار شهید امیرارشد تاجمیر

«برای امیرارشدم:

سرت را روی زانوانش نهاد، تا در آخرین نگاه سپاسِ زنده بودنش را از چشمانش بخوانی.

او مدیونِ جوانمرگی توست، جوانمردم.

نه، زبانم لال، او مدیون جوانمردی توست، جوانمرگم.

سکوتم را می‌شنوی؟

صدای فریاد و ضجّه‌های دل من است.

او روز فاجعه فریاد می‌کشید و من هنوز سکوت می‌کنم و در خلوت غمگنانه‌ام برای غریبانه‌جان‌کندنت آرام‌آرام می‌میرم.»

شهین مهین فر، مادر امیرارشد تاجمیر – 22 آبان

ایرج تاجمیر بر مزار فرزند

ایرج تاجمیر بر مزار فرزند

«14 آذر 1363 روز تولد امیرارشد تاجمیر است

امیر ارشد عزیزم

روز تولد تو روزی بود که باران آتش بمب‌های صدام اندک‌اندک در حال فروکش بود، غافل از اینکه ابرهای سیاه آتش داخلی، همراه با گردش چرخهای خودروهای این خراب‌آباد آرام‌آرام بارور می‌شد و سرانجام در روز ششم دی‌ماه 88 یزیدیان زمان در خیابان، اندام مردانه‌ی تو را نه یک بار بلکه سه بار به جرم عشق به وطن و هموطن، زیر چرخ‌های خودروی نیروی ناامنیِ وطن، تکه‌تکه کردند.

امیرارشد عزیزم

14 آذر نیز به زیارتت می‌آیم، تو برای من و مردمی که تو و امثال تو و آرمانت را می‌شناسند نمردی و نمی‌میری.

آنان که غیر از این می‌پندارند خود مبتلا به مرگ تدریجی‌اند و بی‌خبر.»
پدرت ایرج تاجمیر
ایرج تاجمیر، پدر امیرارشد تاجمیر – 12 آذر 92

——————————————————————————————————
از شما درخواست می‌شود در کمپین نامه ای به یک آزاده شرکت نمایید:
برای تأکید به همدلی‌ها و باهم بودن‌ها. برای تأکید به بودن در راهی که آزادگان در مسیرش هرچه می‌بایست انجام دادند…

Read Full Post »

خرداد 1392

مهسا امرآبادی

مهسا امرآبادی

مسعود باستانی در آخرین نوشته‌ی(لطفا برای دیدن نوشته‌های یک تا نُه ایشان به پست «گزارش/این روزهای ایران/انتخاباتی با طعم تلخ دار و دوری» مراجعه کنید) پیش از بازگشتش به زندان رجایی‌شهر نوشته است:

«48 ساعت آخر باقی مانده از مرخصی/ شماره ده: ( آخرین متن….)
بالاخره بوسیدم. بوسیدم چشمان اشک آلود تو را مهسا…..
( می دانم! می دانم! می دانم که وقتی این متن و این عکس را می‌بینی، گلایه خواهی کرد که چرا لحظات خصوصی زندگی و عشق را علنی کرده‌ام و درباره‌ی آنها نوشته‌ام…؟!)
اما بگذار این بار ملاقات را بدون هیچ پرده‌پوشی روایت کنم، چرا که این لحظات بخشی از تاریخ ماست و من در این سحرگاه نیمه روشن شهر، خلوتی یافته‌ام تا روایت کنم؛
برایت بانو…
یادم هست! خوب یادم هست که برایم گفتی در سال 88 و پس از آنکه از زندان آزاد شدی و به اوین رفتی تا وسایلمان را پس بگیری، بیش از همه چشمت به دنبال آن دفترچه یادداشت قرمز رنگی بود که نامه‌های عاشقانه دوران جوانی‌مان را در آن جمع‌آوری می‌کردی و همیشه می‌گفتی که این دفتر بخشی از سرمایه‌ی زندگی من است و دوست ندارم کسی آن را بخواند…

اما بگذار این بار بنویسم! از لحظه‌ی شروع این نوشته‌ها(48 ساعت‌ها) با خودم گفته بودم که روز ملاقات را در آخرین نوشته‌ام، خواهم نوشت.

نگران بودم که چطور بگویم؟! چطور بگویم که باید دوباره به زندان برگردم و این قِصه‌ی تلخ ادامه خواهد یافت…

بهاره هدایت سه روز پیش به زندان آمده بود و من قرار بود که بعد از ملاقات با تو بلافاصله به زندان رجایی شهر، بروم. اجازه دادند که این آخرین ملاقاتمان حضوری باشد. با بهمن به اتاق ملاقات اوین آمدیم و از دور که چهره‌ات را دیدم، بدون اینکه هیچ کلامی رد و بدل شود فهمیدم که از ماجرا بو برده‌ای! نشستیم و من با تفصیل ماجرای دادستانی و بازگشت به زندان را برایت تعریف کردم و لفظ شان را تکرار کردم: » گفته اند به خاطر انتخابات است. ممکن است بعد از انتخابات به من یا تو دوباره مرخصی بدهند!!»

معصومانه نگاهم کردی و با لحن همیشگی ات صدایم کردی و پرسیدی: «مسعود! به نظر تو بعد از انتخابات اجازه می دهند، من و تو کمی با هم زندگی کنیم؟!»

دلم بد جوری لرزید و بغض تا زیر گلویم آمد، سریع بغضم را قورت دادم و با لحن سیاسی گفتم: «نمی دانم! اصلا معلوم نیست! چون این انتخابات هندوانه نشکسته است. ممکن است پس از انتخابات فرصت برای رهایی محدود اغلب زندانیان سیاسی فراهم شود و از سوی دیگر هم شاید فضا تنگ‌تر شود و آمارمان بالاتر هم برود!…»

لیوان ها را از کیسه‌ات بیرون آوردی و برایم آبمیوه ریختی و من از جشن تولدم برایت تعریف کردم. کنجکاوانه از کادو هایم پرسیدی و وقتی از تک‌تکِ آنها برایت می‌گفتم ذوق می‌کردی! داشتی به ساعت نگاه می‌کردی که زیر گوشت گفتم: «دیروز برای اینکه این آخرین ملاقات‌مان به شکل حضوری باشد، دَوَندگی کردم.»

زمان به سرعت می گذشت و دلم می خواست در آغوشت بگیرم. دستم را گرفتی و گفتی: «همیشه از ملاقات حضوری خوشحال می‌شدم اما امروز وقتی به ناگهان نگهبان اعلام کرد که ملاقات مهسا امرآبادی و ژیلا بنی‌یعقوب حضوری است دلم ریخت! این تلخ‌ترین ملاقات حضوری ما در طول این سالهاست که اصلا دوستش ندارم…»

از انتخابات پرسیدی و از اینکه سرانجام هاشمی چه می‌شود؟! برایت گفتم که معنای بازگرداندن ما به زندان و احضار ها و… خیلی خوب نیست! اما گفتی که ما چاره‌ای نداریم باید با آمدن هاشمی راهی به سمت بازگشت به اعتدال و عقلانیت باز کنیم.

دل نگران بچه‌ها هم بودی و اینکه باید مواظب باشیم تا در این دوره از انتخابات کسی آسیب نبیند. کسی را دستگیر نکنند؛ کسی به زندان نیافتد…

خودت را محکم گرفته بودی و مرا حسابی دلداری می دادی: «قوی باش مسعود! این لحظات هم تمام می‌شود! در زندان مواظب خودت باش! مریض نشوی یک وقت و…»

گفتی این دو روز باقی مانده از مرخصی را حسابی به خودت برس. غذا بخور و همه‌ی خوراکی‌هایی که آنجا نیست را دوباره تجربه کن(سالاد را هم فراموش نکردی در بین سفارش‌هایت). از کارهای عقب‌افتاده زندگی برایت گفتم. از خانه‌مان که در غیاب ما باید اسباب‌کشی کنیم، شاید! از اینکه نگران خرج و مخارج من در زندان نباش و اینکه مادرم در دورانی که تو زندان هستی هر هفته که بتواند و جسمش یاری کند به ملاقات من در رجایی شهر می‌آید و…

نگاهی به میز آن طرفی کردم. «لوا خانجانی» زندانی بهایی که قرار بود تا چند روز دیگر به مرخصی بیاید در کنار همسرش بابک، و پدر و مادرش نشسته بود. مرخصی او هم کلاً لغو شده بود و برایت گفتم که به زودی شیوا نظرآهاری هم به زندان بر می‌گردد.
چشمان «لوا» نمناک بود و من برای اینکه فضا را عوض کنم به او گفتم: «تو باید اسم خودت را بگذاری لوک خوش شانس!»

زمان به پایان رسید و نگهبان هشدار داد که وقت تمام است. مرا صمیمانه در آغوش گرفتی و گفتی: «تازه عادت کرده بودم که حداقل هفته‌ای یک‌بار تو را ببینم! حالا دوباره از این زندگی نیمه نرمال و حداقلی هم محروم شدیم.»
دوباره دلم لرزید. می‌خواستم چشمانت را ببوسم و خداحافظی کنم. گفتی: «اینجا دوربین گذاشته‌اند و نگهبانان هم ایستاده‌اند. من دوست ندارم جلوی این غریبه‌ها…!» چهار سال بود در ملاقات‌های اوین و رجایی‌شهر همین جمله را تکرار می‌کردی برایم و من هم بلافاصله اشتیاقم را مخفی می‌کردم.

نگهبان سر رسید و دوباره گفت: «وقت تمام است.» هر دو نفرمان از جا برخواستیم. بهمن و ژیلا که در میز آنطرف‌تر نشسته بودند به طرف ما آمدند. با ژیلا احوالپرسی کردم و برای آخرین بار می‌خواستم تو را در آغوش بگیرم. لحظه‌ی تلخی بود. قطره اشکی را که از گوشه چشم ژیلا راهی شده بود و از زیر عینکش گذشته بود روی گونه‌اش دیدم. ژیلا نگاهم کرد و با بغض گفت: «چرا ملاقات حضوری گرفتید؟!» و شاید معنای جمله‌اش این بود که چرا باید دوباره به زندان برگردید؟!
تو را در آغوش گرفتم. بی‌اختیار روی شانه‌هایت بغضم ترکید.
مهسا! تو هم نتوانستی طاقت بیاوری. اشک‌هایت را با دست پاک کردم و چشمان اشک آلودت را بوسیدم و گفتم:»برایم نامه بنویس. منتظر نامه‌هایم باش.»
بالاخره بوسیدم. بوسیدم چشمان اشک آلود تو را مهسا…
»

مسعود باستانی – سه شنبه 31 اردیبهشت ماه

——————————————————————————————————
از شما درخواست می‌شود در کمپین نامه ای به یک آزاده شرکت نمایید:
برای تأکید به همدلی‌ها و باهم بودن‌ها. برای تأکید به بودن در راهی که آزادگان در مسیرش هرچه می‌بایست انجام دادند…

Read Full Post »

اردیبهشت 1392

آسمان باز آشفته است. باد و طوفان بر زمین غوغا می‌کند و البته، و البته، و البته غوغایی که در دل‌ها برپا شده‌ست. دیگر سخن‌ها بیهوده می‌شود وقتی آزاده‌ای بخواهد حرفی زند. پس فقط روایت می‌کنیم سخن مسعود و مهسا را، مسعود ها و مهسا هایی که باز روی این خاک، دیوار قطور ظلم بین‌شان دوری کشیده…
اما آنجا که عشق جریان دارد دل‌های زنده‌ی آنان است. حقیقتی نورانی که قطرِ ظلمانی هر دیواری را بیهوده ساخته است:

یکشنبه 22 اردیبهشت، تولد من بود. همسرت که نباشد، اولین کسی که تولدت را به تو تبریک می‌گوید شرکت «همراه اول» است!
«همراه اول» راس ساعت پیامک زد و تبریک گفت. من هم که این روز ها حال و حوصله نداشتم تنها به این دلخوش بودم که در روز ملاقات با مهسا ملاقات حضوری خواهم داشت و این ملاقات بعد از چند ماه چقدر دلچسب است.

دلنگران بودم و باید اعتراف کنم که کمی هم استرس داشتم: یعنی یادش هست؟! اگر یادش نبود چه؟ !اصلا نباید به روی خودم بیاورم؛ کاملا حق دارد و طبیعی است!

مهسا از راه رسید، اول از همه مثل کودکی که به خانه برمی‌گردد چرخید و مادرش را بغل کرد. بعد هم بابا و آخر هم نوبت من شد. بلافاصله گفت: تولدت مبارک……….

وای خدای من…!! چه قدر چسبید این جمله در این مکان …! ( سالنی که اولین بار در آبان‌ماه سال 88 من و مهسا ملاقات حضوری داشتیم و حسابی در آن گپ زده بودیم)

مهسا امر آبادی و همسرش مسعود باستانی

مهسا امر آبادی و همسرش مسعود باستانی

با همان فلاکس چایی و چند تا شکلات از ما پذیرایی کرد. و کادوی من چند خطی بود که برایم نوشت. دیشب(یکشنبه) حوالی غروب چند تا از بچه‌ها غافلگیرم کردند و دور هم جمع شدیم و حسابی شرمنده همه شدم که یادی از ما کردند و تبریک گفتند اما زیباترین کادوی دیروز من نامه‌ی دستنویسی از مهسا بود، که باعث شد حال من لحظاتی شبیه هوای بارانی امروز تهران شود.

حالا کمی از نامه را برایتان خواهم نوشت. اگرچه از این نامه‌ها کم ندارم ولی دلم می‌خواهد در این عصز بارانی ماه اردیبهشت این قصه را هم ببینید:

«سلام عزیزم

تولدت مبارک…..!

من اینجا هیچ هدیه‌ای ندارم که به تو بدهم. اما فکر کردم که شاید خوب باشد برایت نامه‌ای بنویسم و بگویم به یادت هستم و حواسم هست که امسال بعد از مدت های مدید، می‌توانی تولدت را در آزادی جشن بگیری…

اگر حال مرا بپرسی، خوبم. شب‌ها در زاغه‌ی تنهاییِ خودم می‌نشینم و آینده را تصویر می‌کنم.
مدام خیال‌پردازی می‌کنم و فکر می کنم «اگر چنان شود، چنین می‌کنم». چشمانم را می‌بندم و به فضای بیرون درهای زندان فکر می‌کنم. به تو، به زندگی و به…. یک بار خودمان را در کیش می‌بینم و بار دیگر در تهران، مشغول کار و زندگی. خانه جدیدمان را تصور می‌کنم و احساس می‌کنم از فضای یک تخت یک متری به خانه‌ای 75 متری با دو اتاق خواب خواهم رفت. و چقدر عالی است که به جای یک طبقه از یخچالِ بند، یک یخچال فریزر بزرگ داریم….

می بینی مسعود؟!چقدر سقف کوتاه زندان، کوچکم می کند…؟! لامصب حتی خیال آزادی هم واقعی نیست؟!…
اما….
…..
……
……
همسر مهربانم، من خوبم و ای کاش تو هم خوب باشی! باید زندگی کنی تا بتوانی زندگی را بسازی! باید باشی تا بتوانی به من ودیگران انرژی بدهی! باید باشی تا من اینجا با رویای خوشبختی و زندگی مشترکمان روز هایم را سر کنم!
…….
دوست داشتم برایت کیک تولد درست کنم. اما نشد، اینجا امکانات کم است و البته اگرهم زیاد بود، من بلد نیستم کیک درست کنم. سعی می‌کنم فردا در ملاقات با تمام وجود تولدت را تبریک بگویم تا شاید جبران شود!

از صمیم قلب برایت آرزوی آزادی، شادی و سر زندگی را دارم.

دو ستت دارم، مرد سی و پنج ساله‌ی اردی بهشتی من!
راستی پیر شدی‌ها…! باستانی

اولین دقایق روز 92/2/22
مهسا- اوین»

مسعود باستانی همسر مهسا امرآبادی – دوشنبه 23 اردیبهشت – ساعت 18

——————————————————————————————————
از شما درخواست می‌شود در کمپین نامه ای به یک آزاده شرکت نمایید:
برای تأکید به همدلی‌ها و باهم بودن‌ها. برای تأکید به بودن در راهی که آزادگان در مسیرش هرچه می‌بایست انجام دادند…

Read Full Post »

Older Posts »