Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Posts Tagged ‘ترانه’

آبان 1393

شعر «نمیدانستی» از یغما گلرویی - برای امیرارشد تاجمیر شهید عاشورای 88

شعر «نمیدانستی» از یغما گلرویی – برای امیرارشد تاجمیر شهید عاشورای 88

شعری با نام «می‌دانستی» از یغما گلرویی برای امیرارشد تاجمیر، شهید عاشورا.

امیرارشد فرزند یکی از مادران فرزندان ایران، بانو شهین مهین‌فر هستند.

می‌دانستی نه این شعر برت می‌گرداند،
نه های‌هایِ پدر
و نه چشم‌های مادرت
که اندوهی مُسری را
همیشه در خود دارند…

می‌دانستی به‌همان سادگی که آن روز
قدم به خیابانِ محو شده در اشک‌آور گذاشتی
دیگر برنمی‌گردی!

زندگی مانندِ آن ماشینِ لجنی
دنده‌‌عقب ندارد
و دیگر نمی‌شود خون تو را
قطره‌به‌قطره
از آسفالتِ خیابان جمع کرد
و به رگ‌هایت برگرداند.

باخبر بودی که در دنیای حقیقی
چاه‌کن هرگز
در چاه نمی‌اُفتد
و در گوشه‌ای از این شهر
عاشورای هر سال
کسی با دهانِ چرب از قیمه‌ی نذری
حکایتِ بُکس و باد کردنِ ماشینش
بر تنِ تو را
به‌خنده تعریف می‌کند برای دوستانش
و کَکَش هم نمی‌گزد…

دنیای ما
دارِ مکافات نیست
و تو این را می‌دانستی که همچنان
با چشم‌های درخشانت
درآن عکسِ قدیمی
به ما لب‌خند می‌زنی.

برگرفته از فیسبوک یغما گلرویی به تاریخ 14 آبان – 15:30 – 11 محرم 93

مطالب مرتبط:
شهناز اکملی، مادر شهید عاشورا مصطفی کریم بیگی: صدای پسرم نمی‌میرد. و من تمرین می‌کنم مقابل ظلم ایستادن را از پسرم
خواهر شهید مصطفی کریم بیگی: من عاشورا را با چشمان خود دیدم

وبلاگ نامه به یک آزاده

——————————————————————————————————
از شما درخواست می‌شود در کمپین نامه ای به یک آزاده شرکت نمایید:
برای تأکید به همدلی‌ها و باهم بودن‌ها. برای تأکید به بودن در راهی که آزادگان در مسیرش هرچه می‌بایست انجام دادند…

Advertisements

Read Full Post »

خرداد 1393

اکبر امینی را آزاد کنید

اکبر امینی را آزاد کنید

«در باز می‌شود. نگاهم را رو به او می‌کنم و بعد اندکی مکث از هر دو سو. به آرامی و با خوشونتی در چشمهایش می‌گوید، آیا به هواخوری می‌روی و به آرامی می‌گویم بله.

پارچه‌ای را به دور چشمانم می‌بندم و فقط از پایین چشم بندم می‌توانم به زمین خیره شوم و به سوی حیاطی کوچک با دیوارهای بسیار بلند می‌روم و بعد از بسته‌شدن در، چشمانم را باز می‌کنم.

یکبار از اول تا انتهای حیاط را می‌روم و همین کافی است تا شرایط اطرافم را بسنجم و به بالای سرم که پنجره سلولهای انفرادی که لانه کبوترانی بود، که با غم و اندوهی بسیار به من خیره می‌شدند بنگرم و با دیدن آنها آروزی پرواز را در سرم تجسم کنم.

اندکی بعد شروع به خواندن ترانه‌ی دیوار کردم و منتظر ماندم تا صدایم کند. به آرامی صدایم می‌زند و من با بغض می‌گویم که بسیار تحت فشار برای اعتراف واهی هستم و با این شرایط شاید آنها به خواسته‌های خود برسند و من بی‌گناه در دام آنها گرفتار شوم.

می‌گفت صبور باش. خدا بزرگ است. و من وقتی به بزرگی خدا فکر می‌کردم، شاید برای اینکه آنها به اهدافشان نرسند به زندگی خود پایان می‌دادم و در جواب گفتم می‌خواهم اعتصاب غذای خشک کنم و اعتراض کنم و خود را به دست پنجه‌های گور بسپارم، و او در جواب گفت من نیز به زندگی خود پایان خواهم داد اما به گونه‌ی دیگری و امشب رگهایم را پاره خواهم کرد و خونش را تقدیم وطن.

فرصت اندک بود و با بغضی در گلو خداحافظی کردیم و بعد از آمدن نگهبان مجدد چشمهایم را بستم و به سلول انفرادی خود بازگشتم و بعد از بسته شدن در اشکهایم سرازیر شد و بارها و بارها خدا را فریاد زدم و با اندکی تفکر بیشتر شروع به اعتصاب غذای تر کردم و دراز کشیدم در مستراحی که به جرم بی‌گناهی نصیبم شده بود.

تا شب، زمان سالها طول کشید، مثل هر شب. و ناگهان فریادهای بلندی شنیده می‌شد و التهاب راهرو را کاملاً متوجه شده بودم و فریادها لحظه‌به‌لحظه بیشتر به گوش می‌رسید و همین کافی بود تا من نیز فریاد االله و اکبر سر دهم و بعد از نزدیک به یک ساعت دیگر صدایی از او نشنیدم.

با خود می‌گفتم وقتی متوجه شده‌اند که خون از رگهایش جاری شده، پس حتماً زنده خواهدبود چند سال در چند روز گذشت و در باز شد. با ماسکی بر صورت گفت تمامی وسایلت را جمع‌کن. و من (که) در انتظار آزادی بودم مجدداً با چشمانی بسته از سلولی به سلول دیگر انتقال داده شدم.

اکبر امینی را آزاد کنید

اکبر امینی را آزاد کنید

در طول مسیر سعی می‌کردم صدایی از او بشنوم و از زیر چشم بندم سعی می‌کردم به هر چیزی توجه کنم. اما نه راهرو و لیوان پلاستیکی پر از خون را. افکارم مجدداً بهم ریخت و چاره ای جز انتظار نداشتم.

هفتاد روز یعنی نزدیک به هفتاد سال گذشت و در باز شد و من را از آن ساختمان خارج کردند و من را به‌سوی درب خروج راهی می کردند.

من با بدنی نحیف و به سختی به سمت درب خروج می‌رفتم و شوق آزادی هر لحظه بیشتر در من موج می‌زد؛ اما متأسفانه با زدن انگشتی به برگه‌ای که در جلویم گذاشتن درب خروج را دور زده و به سوی بند عاشقان راهی شدم و شوق دیدن عاشقان در بند هر لحظه بیشتر در من موج می‌زد.

به درب نزدیک شدم. افسر نگهبانی که در آنجا نشسته بود غریب نبود. چندین سالی بود او را می‌شناختم. به داخل بند راهی شدم. امید داشتم او را در آنجا ببینم. در باز شد. دوستانم را در آغوش گرفتم اما او نبود. و اندوه من بسیار شد.

صد و پنج روز گذشت. در باز شد. او را دیدم. آری خودش بود. بوسه ای بر گونه‌هایش زدم و او را در آغوش گرفتم و با دستانی مواجه‌شدم که انگار رگی در آن باقی نمانده بود.

او ایستادگی کرد. او نگذاشت نااهلان به اهدافشان برسند. او تسلیم نشد. او اکنون زندان است اما می‌دانم که او چقدر آزاد است.

با تشکر
پژمان ظفرمند
»
پنجشنبه 15 خرداد 93 – 20:00

وبلاگ نامه به یک آزاده

——————————————————————————————————
از شما درخواست می‌شود در کمپین نامه ای به یک آزاده شرکت نمایید:
برای تأکید به همدلی‌ها و باهم بودن‌ها. برای تأکید به بودن در راهی که آزادگان در مسیرش هرچه می‌بایست انجام دادند…

Read Full Post »

خرداد 1393

این روزها، اگرچه تاریک باشد، اگر هموطنان به زندان و یا سری به‌دار اما هیچوقت قرار قلب عاشقان از تکاپو ایستادن نبود…

این روزها هرچه که باشد، تولد نیز هست…

و عشق نیز، و آزاده نیز و ایستاده نیز هست…

عادله ضیایی برای همسرش آریا آرام نژاد که 13 خرداد ماه میلاد این ترانه‌خوان آزاده است هدیه‌ای نگاشته است که بخوانید:

آریا آرام نژاد و همسرش عادله ضیایی

آریا آرام نژاد و همسرش عادله ضیایی

«مثل تابیدن نور به اتاقی تاریک،اعتراف می‌کنم که وقتی نیاز به از تو نوشتن آغاز می‌شود، دردی شروع می‌شود که منشأ آن هیچ‌چیز و همه‌چیز است.

و تمام توان من، می‌شود بی قراری. می خندم؛ می‌رقصم؛ بغض می‌کنم؛ و قطره‌های اشک روی حروف…

اصلا نمی‌دانم چه مرگم می‌شود. تمام اعتبار و ادا و انضباط پر می‌کشد و من در تصویری از آتش غرق می‌شوم.

فقط اندکی، صرفاً اندکی از حاشیه‌ی امن کلمات می‌توانم خارج شوم و به همان اندازه نزدیک به آنچه می‌خواهم بگویم.

این فاصله عذاب‌آور است. من هزاران زندگی با تو فاصله دارم تا بتوانم از دیوانگی‌های عجیب دوست‌داشتن بنویسم.

سالهای با تو بودن سخت‌ترین و شیرین‌ترین سالها بود و هست. عشق با تلخی‌هایش جذبه‌ای دیگرگونه و منحصر می‌آفریند تا کلماتِ منقش به مهربانی و وفا، در عمل محک زده شوند و پیکرِ ادعا در ضربه‌های اثبات تراشیده شود و صیقل خورد.

چه زشت‌ها و زیبایی‌هایی در تجربه‌ها بود. در تجربه‌هایی که نه با تو که به لطف کنار توبودن آموختم:

آموختم که نمی‌توان آزادی را از او که ذاتی آزادمنش و روحی مؤمن دارد گرفت؛ که آزادی یک تصمیم است.

که آنکه ‹به راستی› بزرگ می‌نماید همان است که در بزنگاهی هراسناک و خالی از اطمینان دست به قمار شجاعت زده است.

که آنکه رنجی را توانست کاست، در نقطه‌ی کوچکی از کیهان با نام خودش ستاره‌ای نامیرا ساخته…

که کوچکی آنان که روی شانه‌های تو، توانستند آسمان را ببینند را می‌توانی برخودشان ببخشی و فراموش کنی.

که همیشه فرصت برای تخریب هست؛ حتی مخروبه‌ای را دوباره ساختن. اما فرصت برای بازگشت اعتماد، یقیناً تمام می‌شود.

که تظاهر ریشه‌ی آرامش را می‌خشکاند؛ و عمیق‌تر می‌خشکاند وقتی، به لهجه‌ی دردهای واقعی مردم نزدیک باشد… اما
صبوری تو، صبوری تو، صبوری تو مرا دیوانه می‌کند…

چگونه می‌توان چرخش کسانی را دید که بر مدار منفعتشان پوست می‌اندازند و حیرت می‌کنند که چرا نمی‌توانی سوار ارابه‌های احساسات دیگران شوی، وتو بی‌قضاوت در سکوتی تلخ بمانی و تا آنجا که می‌توانی فقط دور شوی؟

آریا آرام نژاد و همسرش عادله ضیایی - عکس: عادله ضیایی

آریا آرام نژاد و همسرش عادله ضیایی – عکس: عادله ضیایی

چگونه از انگشتان اتهام که خالی از درک چراها و چگونگی‌ها هستند و بی‌محابا و بی‌خجالت به خود اجازه‌ی نشانه رفتن می‌دهند، با لبخندی غمگین می‌گذری؟

چگونه وقتی می شود به سادگی انتقام گرفت، پرهیزکاری پیشه می‌کنی… این صبــــر ها…

آریا تو شدیداً زنده‌ای. واشتیاق تو مثل قرص‌های تسکینی، کافی‌ست اشاره به درد شود تا تو خودِ شفاگرت را برسانی.

برایم ابداً عجیب نیست که آدمها، متفاوت دوستت دارند که این همان انعکاس نگرش متفاوت تو به آنهاست.

و محال است بدانی. محال است بدانی چه‌چیز را در قلبم فشردی و چه‌چیز را از جانم ربودی.
محال است بدانی که در تک تک قطره‌هایی که از چشمم چکید قلب غمگین تو سهمی بزرگ داشت…

می‌گویند که عشق بعد سالها، به مرور، به تکرار و عادت می‌رسد و به مجاورت بسنده می‌کند؛ اما من می‌گویم آن از ابتدا توهم عشق بوده؛ که عشق تنها حضور معشوق را می‌خواهد بی‌هیچ نیاز و شکایت و توضیح اضافه. همان که تو در مورد آنچه عشق می‌خوانی انجام می‌دهی و من چند قدم عقب‌تر در پی تو دوست دارم زنده بمانم تا روزی که حق مطلب را در مورد این ‹دچارِ خلسه بر› ادا کنم؛ که همیشه شگفتیِ تازه‌ای برای تلنگر دارد.

با تو بودن، به همه‌ی بودن‌ها و داشتن‌های دیگر طعنه می‌زند. من که در تمام فلسفه‌های دنیا دچار شکم، به یقین می‌دانم که حالم با تو از هرچه که می‌توانم در گستره‌ی خیالم بیابم خوشتر است. ❤

اینجا هستم؛ و صدای تو، که فرزند آزادگی‌ست کنار من. حالم خوب می‌شود که این خانه‌ی متبرک‌شده را نفس می‌کشم… حالم خوب است که توئی را دارم که این هوای مسموم را در چشم‌بهم‌زدنی بهشت می‌کند. ❤

زندگی برخلاف جریان آب بود و هرچه گذشت از سالهای باهم بودن، جادو هم بیشتر شد و دوست داشتن با همان شور و تپش‌های آغازین، ما را تازه می‌کند. ❤

پرپشانیِ گاه و بی‌گاهم را ببخش؛ که بی‌نشانی، نشان و قرار من است. اصلاً بی‌خیال ایمان نیامده! ما که همه‌ی دنیا را برای یکدیگر می‌خواهیم، بیا خودمان را برای جشنی بزرگ آماده کنیم… 🙂
________________________________________

پی نوشت:
🙂 🙂 🙂 دوست داشتنی‌های آریا: گرند پیانو – کنسول صدابرداری – هلکوپتر تلسکوپی که بشه علاوه بر کهکشان خودمون چند تا کهکشان دیگه رو هم دید – هر نوع رباط فوق پیشرفته‌ی پرنده – و درتازه ترین نظر سنجی هواپیمای سولار

و

چیزی که من می‌تونم براش بخرم…

تولدت مبارک عزیزم»
عادله ضیایی – سه‌شنبه 13 خرداد – 12:30

وبلاگ نامه به یک آزاده
عکس دوم: عادله ضیایی

——————————————————————————————————
از شما درخواست می‌شود در کمپین نامه ای به یک آزاده شرکت نمایید:
برای تأکید به همدلی‌ها و باهم بودن‌ها. برای تأکید به بودن در راهی که آزادگان در مسیرش هرچه می‌بایست انجام دادند…

Read Full Post »

خرداد 1393

متأسفانه طوطی سلطانی، مادر محسن قشقایی زاده زندانی سیاسی محبوس در بند 350 اوین پس از آخرین ملاقات با فرزند محبوسش (29 اردیبهشت) به خانه بازنگشته‌اند و در یک هفته گذشته هیچ اطلاعی از ایشان به‌دست نیامده است.

درخواست برای اطلاع‌رسانی این مهم و همچنین کمک در این زمینه از سوی خانواده‌ی ایشان و همراهان صورت گرفته‌است. لطفاً درصورت داشتن اطلاع از وضعیت مادر این عزیز از طریق شماره تلفنهای 09356658457 و یا 09364306414 اطلاع رسانی نمایید. …

«دوستان عزیز متاسفأنه خانم سلطانی مادر محسن قشقایی‌زاده زندانی سیاسی مبحوس در بند 350 اوین بعد از آخرین ملاقات با فرزندش در دوشنبه هفته گذشته در اوین به خانه باز نگشته‌اند.

طی گفته‌های محسن و خانواده‌اش، خانم سلطانی در سلامت کامل عقلی و جسمی بوده‌اند و (خانواده) در همان شب ملاقات و فردایش مکرر با گوشی همراهشان تماس گرفته‌اند که فردی جواب تلفن را داده‌اند و گفته‌اند که ایشان گوشی همراه خود را (جا)گذاشته‌اند و بعد از آن تلفن همراهشان خاموش شده است.

این عکس مادر محسن قشقایی‌زاده زندانی سیاسی مبحوس در بند 350 اوین می‌باشد، که بنا به درخواست خانواده‌ی ایشان این عکس تکثیر شده است و از شما درخواست داریم در پیدا کردن ایشان ما را همراهی کنید.

لطفاً درصورت مشاهده ایشان و یا هرگونه اطلاعی با شماره اینجانب 09364306414 تماس بگیرید و با اشتراک‌گذاری (این خبر) ما را در پیداکردن این عزیز همراهی کنید.

با تشکر
پژمان ظفرمند
»
دوشنبه 5 خرداد – 23:55

طوطی سلطانی مادر محسن قشقایی زاده - پژمان طفرمند

طوطی سلطانی مادر محسن قشقایی زاده – پژمان طفرمند | عکس: پژمان ظفرمند

محسن قشقایی زاده - پژمان ظفرمند

محسن قشقایی زاده – پژمان ظفرمند | عکس: پژمان ظفرمند

«دوستان عزیز
بانو سلطانی ، مادر محسن قشقایی زاده عزیز زندانی سیاسی محبوس در اوین پس از ملاقات با فرزند خود دیگر به خانه بازنگشته است. لطفا با اشتراک گذاری این عکس برای دست یافتن به خبری از ایشان همراهی کنید …

مفقودشدن طوطی سلطانی مادر محسن قشقایی زاده پس از آخرین ملاقات بار فرزندش در اوین به تاریخ 29 اردیبهشت 1393 - این عکس را منتشر کنید

مفقودشدن طوطی سلطانی مادر محسن قشقایی زاده پس از آخرین ملاقات بار فرزندش در اوین به تاریخ 29 اردیبهشت 1393 – این عکس را منتشر کنید

خانم طوطی سلطانی، مادر محسن قشقایی زاده از زندانیان سیاسی محبوس در بند 350 زندان اوین، آخرین بار روز دوشنبه 29 اردیبهشت ماه 93 با فرزندش در زندان اوین ملاقات کرده و پس از خروج از سالن ملاقات زندان تاکنون هیچ اطلاعی از وی در دست نیست. پی گیری آشنایان و خویشاوندان وی نیز ظرف یک هفته‌ی گذشته به نتیجه نرسیده است.

گفتنی است سرپرستی این مادر سالمند را محسن قشقایی برعهده داشته و طی مدت حبس این زندانی سیاسی، خانم سلطانی به تنهایی زندگی می کرده است
آریا آرام‌نژاد – سه شنبه 6 خرداد – 12:10 بامداد

وبلاگ نامه به یک آزاده

——————————————————————————————————
از شما درخواست می‌شود در کمپین نامه ای به یک آزاده شرکت نمایید:
برای تأکید به همدلی‌ها و باهم بودن‌ها. برای تأکید به بودن در راهی که آزادگان در مسیرش هرچه می‌بایست انجام دادند…

Read Full Post »

خرداد 1393

ترانه‌خوان ایران از عشق می‌گوید و از تکاپویی که در این روزها که «شادی» را دستگیر می‌کنند، اما درجریان است:

پژمان ظفرمند خواننده مردمی و فعال راه آزادی

پژمان ظفرمند خواننده مردمی و فعال راه آزادی

«من دنیای هنر رو جایی شروع کردم که شاید حتی خود من نیز فکرش را نمی‌کردم.

بند 209، بند 350، بند 240 و اندرزگاه هفت، جاهایی بود که من را وارد دنیای هنر کرد و امروز می‌توانم صدای خود و جامعه‌ام را فریاد بزنم.

اصلا مهم نیست که به من مجوز نمی‌دن و نمی‌تونم تو برج میلاد کنسرت اجرا کنم. اصلا مهم نیست که نمی‌تونم آلبوم بدم. اصلاً مهم نیست که پول نداریم و دست و پا شکسته می‌خونم.

اصلا شهرت و این چیزا یعنی چی. من جایی اجرا داشتم که آروزی هر خواننده‌ای باید باشه و دارم به خودم افتخار می‌کنم.

نمی دونید چه حس خوبی داره وقتی واسه 200 نفر تو بند 350 اوین می‌تونی بخونی و اونها رو شادکنی. نمی‌دونید چه حس خوبی داره وقتی تو بند 209 زندان اوین می‌تونی بخونی و به همه امید بدی. نمی‌دونید چه حس خوبی داره وقتی اون سمت دیوارهای 209 یکی تو انفرادی آنقدر دلتنگه که من می‌تونم با صدام بهش امید بدم و اونو از تنهایی در بیارم.

خدایا ازت متشکرم.

دوستون دارم و می‌دونم که شما هم مثل من ناامید نیستید و می‌تونید حتی با یک جمله‌ی قشنگ امید رو تو دلها زنده کنید.

بیاید با هم باشیم و همدیگه رو دوست داشته باشیم. همین می‌تونه تمام آروزهای خوب ما رو برآورده کنه»
پژمان ظفرمند – سه‌شنبه، 30 اردیبهشت

وبلاگ نامه به یک آزاده

——————————————————————————————————
از شما درخواست می‌شود در کمپین نامه ای به یک آزاده شرکت نمایید:
برای تأکید به همدلی‌ها و باهم بودن‌ها. برای تأکید به بودن در راهی که آزادگان در مسیرش هرچه می‌بایست انجام دادند…

Read Full Post »

اسفند 1392


همین‌جا! همین‌جای همین‌جا! دارد اتفاق می‌افتد…

دیگر اتفاق افتاد…

فعل گذشته، به حال بدل شد…

وقتی که باد نمی‌آمد، و وقتی که انگار، همه‌جا سکوت بود….

متأسفانه هنرمند مردمی، رامین پرچمی مجدداً بازداشت شده است. و اینگونه اتفاق‌ها همین گوشه‌کنارها، و همین روزها، همین‌روزهای همین‌روزها درحال رخ دادن است. و نام‌دارانی که نام‌شان انسان‌است اما کسی نام‌شان را فریاد نزده است…

پژمان ظفرمند - رامین پرچمی - عکس:پژمان ظفرمند

پژمان ظفرمند – رامین پرچمی – عکس:پژمان ظفرمند

پژمان ظفرمند ترانه‌خوان مردمی در یادداشتی با بیان این مطلب از مردم برای اطلاع‌رسانی در این زمینه یاری خواسته اند تا تأمین قرار وثیقه‌ی 50 میلیون تومانی برای رامین پرچمی ساده تر گردد:

«وقتی گلایه می‌کنیم که آیا کسی از حال روز ما خبر دارد دروغ نگفته‌ایم.

متأسفانه رامین پرچمی عزیز دقیقاً شب بعد از اولین اجرای هنری خودش بعد از 5 سال ممنوع از فعالیت بودن بازداشت شد و پرونده‌ای واهی برای او تشکیل شده است که هر چه تلاش کرده‌ایم، تاکنون نتوانسته‌ایم این عزیز را آزاد کنیم و نیازمند سند 50 میلیون تومانی برای آزادی ایشان هستیم که متأسفانه بعد از گذشت 45 روز هنوز کسی نتوانسته به ما برای تأمین این قرار کمک کند.

از همه‌ی شما دوستان عزیز تقاضا دارم اطلاع‌رسانی کنید تا بتوانیم برای تأمین قرار صادره برای این هنرمند عزیز مردمی کاری کرده باشیم.

با تشکر
پژمان ظفرمند»
یکشنبه 4 اسفند – 22:20

ویرایش: نامه به یک آزاده
عکس: پژمان ظفرمند

——————————————————————————————————
از شما درخواست می‌شود در کمپین نامه ای به یک آزاده شرکت نمایید:
برای تأکید به همدلی‌ها و باهم بودن‌ها. برای تأکید به بودن در راهی که آزادگان در مسیرش هرچه می‌بایست انجام دادند…

Read Full Post »

مهر 1392

آزاده‌شاعر وطن نوشته است:

«همه چیز از غروب جمعه 22 خرداد 88 شروع شد…

وقتی که هوا رو به سیاهی می‌رفت و آسمان می‌بارید( میان خاطرات من اردیبهشت و خرداد آن سال باران زیاد بارید)…

به ستاد قیطریه حمله کرده بودند… بوی ترس می‌آمد، بوی خطر… ورق زندگی داشت برمی‌گشت… قرار بود درخیلی از ستادها تا صبح بمانند… در ستاد ما هم…

آخر شب بازداشت‌ها و حمله به ستادها که شروع شد، ساعت از 12 گذشته بود که بچه‌های ستاد را دسته‌دسته فرستادم بروند خانه… با چشمان اشک‌آلود و شکست‌خورده‌شان طوری خداحافظی کردم که انگار دیگر نخواهم بود و نخواهم دیدشان…

من ماندم و دو سه نفر دیگر… ساعت از سه و نیم صبح گذشته بود که با تماس یکی از بچه‌ها که می‌گفت سریع از ستاد خارج شو، تمام مدارک و فرم‌های بچه‌ها را به‌سرعت جمع کردم و بیرون زدم…

وسط اتوبان های ساکت و خلوت و خاموشی که موتورسوارانِ خوشحال، پرچم‌به‌دست بالا و پایین می‌رفتند و شعار می‌دادند… می‌لرزیدم… می‌ترسیدم همانجا جلوی ماشین را بگیرند و در آن خلوتی حمله‌ای بکنند…
ده دقیقه بعد از خروج من از ستاد با دو موتور رفته بودند ستاد… یکی از بچه‌ها که مانده بود درها را قفل کند بهشان گفته بود رئیس ستاد نیست، اصلا امشب کسی اینجا نیامد…

بعد از آن شب تا چهارده ماه در جایی بی‌نشان و بی‌آدرس زندگی می‌کردم… درست مثل یک قاتل… مثل یک تبهکار حرفه‌ای، فراری بودم… سه‌چهار باری رفته بودند خانه پدربزرگم (که حالا دیگر فقط روحش کنار ماست) به سراغم…

شنبه‌ی لعنتی که رسیده بود همه یا فراری بودند و موبایل‌ها همه خاموش بود، یا یکی‌یکی و دقیقه‌به‌دقیقه خبر بازداشتشان می‌رسید… فقط دو دوست بودند که با شماره‌های دیگر صدایشان را می‌شنیدم و با بغض و هراس در حالی که نمی‌دانستیم چه باید بهم بگوییم فقط زنگ می‌زدیم که بگوییم هستیم… اصلا نمی‌دانستیم چه بر سرمان خواهد آمد… یکی از آنها سه روز بعد رفت .. یکی دیگرشان بعد از آنکه دوماهی خودش را گم و گور کرد، آخرش او هم سر از بیرون مرز در آورد… حالا یکی از آنها جایی خیلی دور از اینجاست و یکی دیگر هم امروز همسرم است…

خوب یادم هست، روزهای اول از پوتینِ سیاه هم می‌ترسیدم و هفته‌ها بعد از مرگ هم نمی‌ترسیدم دیگر… در آن روزهای سرد و یخ‌بندان تابستان که همه چیز بوی درد می‌داد… دردهایم شعر می‌شد و گاهی شعرهایم فریاد… مهر 88 این شعر را سرودم… وسط آن زندگی فراری رفتم و در یکی از انجمن‌ها خواندمش و بعد برای بار دوم آبان همان سال در اولین حضورم در انجمن امیرکبیر با همان بعض و دردی که به وقت نوشتن داشتم خواندمش… چند هفته بعد فیلمش که رسید دستم گذاشتم در فیس‌بوک و شب خوابیدم و صبح که بیدار شدم آنچنان فراگیر شده بود که به گمانم 18 آذر 88 هم برای من ورق جدید زندگی رو شده بود… ورقی که نمی‌دانستم چه سرنوشتی را برایم رقم خواهد زد

پ.ن: مقصودم از گذاشتن این شعر تکثیر دوباره درد نیست… این روزها که خبرهای خوشی در راه است تورقی به خاطراتم زده‌ام و یاد آنها که جایشان این روزها خالی‌ست.»
هیلا صدیقی – 31 شهریور 1392 – 4:30 بامداد

هیلا صدیقی

هیلا صدیقی

متن غزل

هوا بارانی است و فصل پاییز **** گلوی آسمان از بغض لبریز
به سجده آمده ابری که انگار **** شده از داغِ تابستانه سرریز
هوای مدرسه بوی الفبا **** صدای زنگ اول محکم و تیز

جزای خنده‌های بی‌مجوز **** و شادی‌ها و تفریحات ناچیز
برای نوجوانی‌های ما بود **** فرود خشم و تهمت‌های یک‌ریز

رسیده اول مهر و درونم **** پر است از لحظه‌های خاطرانگیز
کلاسِ درسِ خالی‌مانده از تو **** من و گل‌های پژمرده، سرِ میز
هوا پاییزی و بارانی‌ام من **** درون خشم خود زندانی‌ام من
چه فردای خوشی را خواب دیدیم **** تمام نقشه‌ها بر آب دیدیم
چه دورانی چه رویای عبوری **** چه جُستن‌ها به دنبال ظهوری

من و تو نسل بی‌پرواز بودیم **** اسیر پنجه‌های باز بودیم
همان بازی که با تیغ سرانگشت **** به پیش چشم‌های من تو را کشت

تمام آرزوها را فنا کرد **** دو دست دوستی‌مان را جدا کرد
تو جام شوکران را سرکشیدی **** به ناگه از کنارم پرکشیدی

به دانه‌دانه اشک مادرانه **** به آن اندیشه‌های جاودانه
به قطره‌قطره خون عشق سوگند **** به سوز سینه‌های مانده در بند
دلم صدپاره شد بر خاک افتاد **** به قلبم از غمت صد چاک افتاد

بگو آنجا که رفتی شاد هستی؟ **** در آن سوی حیاط آزاد هستی؟
هوای نوجوانی خاطرت هست؟ **** هنوز هم عشق میهن در سرت هست؟
بگو آنجا که رفتی هرزه‌ای نیست؟ **** طبر تقدیر سرو و سبزه‌ای نیست؟
کسی دزد شعورت نیست آنجا؟ **** تجاوز به غرورت نیست آنجا؟
خبر از گورهای بی‌نشان هست؟ **** صدای زجه‌های مادران هست؟

بخوان هم‌درد من، هم‌نسل و هم‌راه **** بخوان شعر مرا با حسرت و آه
دوباره اول مهر است و پاییز **** گلوی آسمان از بغض لبریز
من و میزی که خالی مانده از تو **** و گل‌هایی که پژمرده سر میز

تماشا کنید این غزل را با صدای سراینده در فیسبوک ایشان

——————————————————————————————————
از شما درخواست می‌شود در کمپین نامه ای به یک آزاده شرکت نمایید:
برای تأکید به همدلی‌ها و باهم بودن‌ها. برای تأکید به بودن در راهی که آزادگان در مسیرش هرچه می‌بایست انجام دادند…

Read Full Post »

Older Posts »