Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Posts Tagged ‘به بهانه‌ی یک تولد’

اردیبهشت 1392

آسمان باز آشفته است. باد و طوفان بر زمین غوغا می‌کند و البته، و البته، و البته غوغایی که در دل‌ها برپا شده‌ست. دیگر سخن‌ها بیهوده می‌شود وقتی آزاده‌ای بخواهد حرفی زند. پس فقط روایت می‌کنیم سخن مسعود و مهسا را، مسعود ها و مهسا هایی که باز روی این خاک، دیوار قطور ظلم بین‌شان دوری کشیده…
اما آنجا که عشق جریان دارد دل‌های زنده‌ی آنان است. حقیقتی نورانی که قطرِ ظلمانی هر دیواری را بیهوده ساخته است:

یکشنبه 22 اردیبهشت، تولد من بود. همسرت که نباشد، اولین کسی که تولدت را به تو تبریک می‌گوید شرکت «همراه اول» است!
«همراه اول» راس ساعت پیامک زد و تبریک گفت. من هم که این روز ها حال و حوصله نداشتم تنها به این دلخوش بودم که در روز ملاقات با مهسا ملاقات حضوری خواهم داشت و این ملاقات بعد از چند ماه چقدر دلچسب است.

دلنگران بودم و باید اعتراف کنم که کمی هم استرس داشتم: یعنی یادش هست؟! اگر یادش نبود چه؟ !اصلا نباید به روی خودم بیاورم؛ کاملا حق دارد و طبیعی است!

مهسا از راه رسید، اول از همه مثل کودکی که به خانه برمی‌گردد چرخید و مادرش را بغل کرد. بعد هم بابا و آخر هم نوبت من شد. بلافاصله گفت: تولدت مبارک……….

وای خدای من…!! چه قدر چسبید این جمله در این مکان …! ( سالنی که اولین بار در آبان‌ماه سال 88 من و مهسا ملاقات حضوری داشتیم و حسابی در آن گپ زده بودیم)

مهسا امر آبادی و همسرش مسعود باستانی

مهسا امر آبادی و همسرش مسعود باستانی

با همان فلاکس چایی و چند تا شکلات از ما پذیرایی کرد. و کادوی من چند خطی بود که برایم نوشت. دیشب(یکشنبه) حوالی غروب چند تا از بچه‌ها غافلگیرم کردند و دور هم جمع شدیم و حسابی شرمنده همه شدم که یادی از ما کردند و تبریک گفتند اما زیباترین کادوی دیروز من نامه‌ی دستنویسی از مهسا بود، که باعث شد حال من لحظاتی شبیه هوای بارانی امروز تهران شود.

حالا کمی از نامه را برایتان خواهم نوشت. اگرچه از این نامه‌ها کم ندارم ولی دلم می‌خواهد در این عصز بارانی ماه اردیبهشت این قصه را هم ببینید:

«سلام عزیزم

تولدت مبارک…..!

من اینجا هیچ هدیه‌ای ندارم که به تو بدهم. اما فکر کردم که شاید خوب باشد برایت نامه‌ای بنویسم و بگویم به یادت هستم و حواسم هست که امسال بعد از مدت های مدید، می‌توانی تولدت را در آزادی جشن بگیری…

اگر حال مرا بپرسی، خوبم. شب‌ها در زاغه‌ی تنهاییِ خودم می‌نشینم و آینده را تصویر می‌کنم.
مدام خیال‌پردازی می‌کنم و فکر می کنم «اگر چنان شود، چنین می‌کنم». چشمانم را می‌بندم و به فضای بیرون درهای زندان فکر می‌کنم. به تو، به زندگی و به…. یک بار خودمان را در کیش می‌بینم و بار دیگر در تهران، مشغول کار و زندگی. خانه جدیدمان را تصور می‌کنم و احساس می‌کنم از فضای یک تخت یک متری به خانه‌ای 75 متری با دو اتاق خواب خواهم رفت. و چقدر عالی است که به جای یک طبقه از یخچالِ بند، یک یخچال فریزر بزرگ داریم….

می بینی مسعود؟!چقدر سقف کوتاه زندان، کوچکم می کند…؟! لامصب حتی خیال آزادی هم واقعی نیست؟!…
اما….
…..
……
……
همسر مهربانم، من خوبم و ای کاش تو هم خوب باشی! باید زندگی کنی تا بتوانی زندگی را بسازی! باید باشی تا بتوانی به من ودیگران انرژی بدهی! باید باشی تا من اینجا با رویای خوشبختی و زندگی مشترکمان روز هایم را سر کنم!
…….
دوست داشتم برایت کیک تولد درست کنم. اما نشد، اینجا امکانات کم است و البته اگرهم زیاد بود، من بلد نیستم کیک درست کنم. سعی می‌کنم فردا در ملاقات با تمام وجود تولدت را تبریک بگویم تا شاید جبران شود!

از صمیم قلب برایت آرزوی آزادی، شادی و سر زندگی را دارم.

دو ستت دارم، مرد سی و پنج ساله‌ی اردی بهشتی من!
راستی پیر شدی‌ها…! باستانی

اولین دقایق روز 92/2/22
مهسا- اوین»

مسعود باستانی همسر مهسا امرآبادی – دوشنبه 23 اردیبهشت – ساعت 18

——————————————————————————————————
از شما درخواست می‌شود در کمپین نامه ای به یک آزاده شرکت نمایید:
برای تأکید به همدلی‌ها و باهم بودن‌ها. برای تأکید به بودن در راهی که آزادگان در مسیرش هرچه می‌بایست انجام دادند…

Advertisements

Read Full Post »

اردیبهشت 1392

کیک تولد سال 92 مجید دری - دوم اردیبهشت 92 چهارمین تولد مجید دری در نبود ایشان توسط جمعی از هم‌راهانش در کنارخانواده‌ی ایشان برگزار شد

کیک تولد سال 92 مجید دری – دوم اردیبهشت 92 چهارمین تولد مجید دری در نبود ایشان توسط جمعی از هم‌راهانش در کنارخانواده‌ی ایشان برگزار شد

مجید… چه اسم آشناییست این مجید…
و چه نام غریبی می‌نماید!

و چه نامی‌ست که تپش قلب همراهش دارد، مجید های وطن…

تولدت مبارک مجید!

تولد توست مجید دُرّی… و چه زیباست تکرارِ مکرّرِ این نام که چون دُرّی گرانبها مَُزَیّن هر کلامیست
هرچند کلامش، مانند این حروف از زیر خاک آمده باشد اما، جلوه‌ی گرانبهای نام آزاده‌ای، قیمتش را بی‌منتها و وسعتش را تا بی‌کرانه‌ها خواهد کشاند

راستی تولد سی و دو سالگی یا چهار سالگیت را باید مبارک‌باد گوییم!!؟

از آن 18 تیر 88 که در کنگره‌ی دیواره‌های این شهر، فرو رفته است چهار سال می‌گذرد…
تو به بندِ نزدیک رفتی و برادرت، کمی دورتر، به کهریزک. تو هنوز برنگشته‌ای و او نیز…
اما هر دو در کنار هم، ایستاده، مشاهده‌گر امروزِ مایید. هر دو شاهدید بر آنچه می‌رود و ما شاهدیم بر آزادگی شما
تو از تنگنای بهبهان به آسمان چشم داری و او از آسمان بر استقامت تو آفرین می‌گوید…

مجید وطن! در این روزگار، آسمان ایران را همان ستاره‌هایی که بر رُبان سبز چون نشانِ افتخاری، بر سینه‌ات نهاده بودی، روشن نگاه داشته است.

راستی در دانشگاهی که چهار سال است درس می‌خوانی پس از چند سال مدرک می‌دهند!!؟

راستی! نهالی که زدی، پس از چند سال میوه‌دار می‌شود؟

تو بی‌شک مانده‌ای تا فروغ چشمان مردمان این دیار در بی‌ستارگیِ آسمان، خواموش نگردد و درختِ سبزی که به دستان آزادگانی چون شما روییده است روزی از نوازش باغبانش لذت بَرَد…

لبخند بر تو باد! و اگر لبخند زنی ما نیز بر لبخند تو لبخند می‌زنیم
تولدت و ایستادگی‌ات و آزادگی‌ات مبارک

تقدیم به مادر و پدر مجید دُرّی
تقدیم به مجید دُرّی و آزادگان وطن

نامه ای به یک آزاده

مادر و پدر مجید دری

مادر و پدر مجید دری


مجید دری فعال دانشجویی و زندانی سیاسی است که در تبعید و در زندان بهبهان روزگار می‌گذراند. او در 18 تیر 1388 بازداشت و ابتدا به 11 سال حبس (5سال حبس در تبعید) محکوم شد و سپس در دادگاه تجدیدنظر این 11 سال به 6 سال تأیید شد. پدر و مادر مجید دری از دوری او بسیار در رنج اند و برای دیدار با او به آنچنان سختی دچارند که در کلام نمی‌آید… به امید آزادی مجید دری و همه‌ی زندانیان در بند

——————————————————————————————————
از شما درخواست می‌شود در کمپین نامه ای به یک آزاده شرکت نمایید:
برای تأکید به همدلی‌ها و باهم بودن‌ها. برای تأکید به بودن در راهی که آزادگان در مسیرش هرچه می‌بایست انجام دادند…

Read Full Post »