Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Posts Tagged ‘بهمن احمدی امویی’

خرداد 1393

خبر این است که به خانواده‌اش گفته‌اند به‌زودی اعدامش خواهند کرد. همین و دیگر هیچ…

غلامرضا خسروی سوادجانی - ژیلا بنی‌یعقوب

غلامرضا خسروی سوادجانی – ژیلا بنی‌یعقوب

«آن مرد در سلولش نشسته و منتظر است تا چند ساعت دیگر برای اجرای حکم صدایش کنند.

شبش توانسته نیم ساعت با همه‌ی اعضای خانواده‌اش دیدار کند. ملاقاتی در فضایی پر از اندوه و غم.

خانواده‌اش می‌گویند سعی کرده به آنها دلداری بدهد. گفته به خدا توکل داشته باشید…

آن مرد الان به چه فکر می کند…

به آخرین حرفهایی که در آخرین ملاقات با خانواده‌اش رد و بدل کرده؟

به مرور همه زندگی‌اش؟ به چند ساعت دیگر، به لحظه اجرای حکم؟…

لعتنت به اعدام…

مقامات زندان به خانواده غلامرضا خسروی بعد از ملاقات اطلاع داده‌اند حکم اعدامش امروز صبح اجرا می‌شود…

امید که اجرای این حکم متوقف شود»
ژیلا بنی‌یعقوب همسر بهمن احمدی آمویی – یکشنبه 11 خرداد – 3بامداد

همچنین بخوانید:

1- امیر دلیرثانی: خصلتهای والای غلامرضا خسروی را می‌ستایم. به‌نام انسانیت و آزادی،برای اطلاع‌رسانی و جلوگیری از اجرای حکم اعدام کاری کنیم

وبلاگ نامه به یک آزاده

——————————————————————————————————
از شما درخواست می‌شود در کمپین نامه ای به یک آزاده شرکت نمایید:
برای تأکید به همدلی‌ها و باهم بودن‌ها. برای تأکید به بودن در راهی که آزادگان در مسیرش هرچه می‌بایست انجام دادند…

Advertisements

Read Full Post »

مهر 1392

هنوز یک هفته نگذشته است از روزی که ترانه، خواهر ژیلا بنی‌یعقوب در ذیل عکسی از بهمن تعداد روزهای میان میله‌ها را برایش شماره می‌کرد. او نوشته بود:

«روز برگشت بهمن به زندان رجایی‌شهر، وقتی ژیلا هم زندانی بود. او(بهمن) هنوز در زندان است. درست چهار سال و چهار ماه.»
ترانه بنی‌یعقوب – چهارشنبه 14 مهر

عکس: اردیبهشت 92/بهمن احمدی امویی هنگام بازگشت به زندان رجایی شهر پس از مرخصی

عکس: اردیبهشت 92/بهمن احمدی امویی هنگام بازگشت به زندان رجایی شهر پس از مرخصی

یک هفته پس از این چهار سال و چهار ماه است که بهمن احمدی آمویی به مرخصی می‌آید. این «این‌سوی‌میله‌هابودن» این‌بار اما با همیشه متفاوت است؛ چراکه بهمن و ژیلا دیگر در خانه کنار هم اند…

«بعد از سه سال و نیم ژیلا و بهمن بلاخره با هم هستند در راه خونه…. هورا!!!!!!!!!!!!!! بهمن به مرخصی چهار روزه اومده .»
ترانه بنی‌یعقوب – چهارشنبه 17 مهر – 22:30

بهمن احمدی و همسر ایشان ژیلا بنی یعقوب / عکس:17 مهرماه 1392

بهمن احمدی و همسر ایشان ژیلا بنی یعقوب / عکس:17 مهرماه 1392

لینک‌های مربتط:
1- این روزهای ایران/تکاپوی عاشقانه/بهمنی این سوی شیشه
2- این روزهای ایران/مجید،نسرین،بهمن،ژیلا،بهاره،مسعود،مهسا…

——————————————————————————————————
از شما درخواست می‌شود در کمپین نامه ای به یک آزاده شرکت نمایید:
برای تأکید به همدلی‌ها و باهم بودن‌ها. برای تأکید به بودن در راهی که آزادگان در مسیرش هرچه می‌بایست انجام دادند…

Read Full Post »

خرداد 1392

مهسا امرآبادی

مهسا امرآبادی

مسعود باستانی در آخرین نوشته‌ی(لطفا برای دیدن نوشته‌های یک تا نُه ایشان به پست «گزارش/این روزهای ایران/انتخاباتی با طعم تلخ دار و دوری» مراجعه کنید) پیش از بازگشتش به زندان رجایی‌شهر نوشته است:

«48 ساعت آخر باقی مانده از مرخصی/ شماره ده: ( آخرین متن….)
بالاخره بوسیدم. بوسیدم چشمان اشک آلود تو را مهسا…..
( می دانم! می دانم! می دانم که وقتی این متن و این عکس را می‌بینی، گلایه خواهی کرد که چرا لحظات خصوصی زندگی و عشق را علنی کرده‌ام و درباره‌ی آنها نوشته‌ام…؟!)
اما بگذار این بار ملاقات را بدون هیچ پرده‌پوشی روایت کنم، چرا که این لحظات بخشی از تاریخ ماست و من در این سحرگاه نیمه روشن شهر، خلوتی یافته‌ام تا روایت کنم؛
برایت بانو…
یادم هست! خوب یادم هست که برایم گفتی در سال 88 و پس از آنکه از زندان آزاد شدی و به اوین رفتی تا وسایلمان را پس بگیری، بیش از همه چشمت به دنبال آن دفترچه یادداشت قرمز رنگی بود که نامه‌های عاشقانه دوران جوانی‌مان را در آن جمع‌آوری می‌کردی و همیشه می‌گفتی که این دفتر بخشی از سرمایه‌ی زندگی من است و دوست ندارم کسی آن را بخواند…

اما بگذار این بار بنویسم! از لحظه‌ی شروع این نوشته‌ها(48 ساعت‌ها) با خودم گفته بودم که روز ملاقات را در آخرین نوشته‌ام، خواهم نوشت.

نگران بودم که چطور بگویم؟! چطور بگویم که باید دوباره به زندان برگردم و این قِصه‌ی تلخ ادامه خواهد یافت…

بهاره هدایت سه روز پیش به زندان آمده بود و من قرار بود که بعد از ملاقات با تو بلافاصله به زندان رجایی شهر، بروم. اجازه دادند که این آخرین ملاقاتمان حضوری باشد. با بهمن به اتاق ملاقات اوین آمدیم و از دور که چهره‌ات را دیدم، بدون اینکه هیچ کلامی رد و بدل شود فهمیدم که از ماجرا بو برده‌ای! نشستیم و من با تفصیل ماجرای دادستانی و بازگشت به زندان را برایت تعریف کردم و لفظ شان را تکرار کردم: » گفته اند به خاطر انتخابات است. ممکن است بعد از انتخابات به من یا تو دوباره مرخصی بدهند!!»

معصومانه نگاهم کردی و با لحن همیشگی ات صدایم کردی و پرسیدی: «مسعود! به نظر تو بعد از انتخابات اجازه می دهند، من و تو کمی با هم زندگی کنیم؟!»

دلم بد جوری لرزید و بغض تا زیر گلویم آمد، سریع بغضم را قورت دادم و با لحن سیاسی گفتم: «نمی دانم! اصلا معلوم نیست! چون این انتخابات هندوانه نشکسته است. ممکن است پس از انتخابات فرصت برای رهایی محدود اغلب زندانیان سیاسی فراهم شود و از سوی دیگر هم شاید فضا تنگ‌تر شود و آمارمان بالاتر هم برود!…»

لیوان ها را از کیسه‌ات بیرون آوردی و برایم آبمیوه ریختی و من از جشن تولدم برایت تعریف کردم. کنجکاوانه از کادو هایم پرسیدی و وقتی از تک‌تکِ آنها برایت می‌گفتم ذوق می‌کردی! داشتی به ساعت نگاه می‌کردی که زیر گوشت گفتم: «دیروز برای اینکه این آخرین ملاقات‌مان به شکل حضوری باشد، دَوَندگی کردم.»

زمان به سرعت می گذشت و دلم می خواست در آغوشت بگیرم. دستم را گرفتی و گفتی: «همیشه از ملاقات حضوری خوشحال می‌شدم اما امروز وقتی به ناگهان نگهبان اعلام کرد که ملاقات مهسا امرآبادی و ژیلا بنی‌یعقوب حضوری است دلم ریخت! این تلخ‌ترین ملاقات حضوری ما در طول این سالهاست که اصلا دوستش ندارم…»

از انتخابات پرسیدی و از اینکه سرانجام هاشمی چه می‌شود؟! برایت گفتم که معنای بازگرداندن ما به زندان و احضار ها و… خیلی خوب نیست! اما گفتی که ما چاره‌ای نداریم باید با آمدن هاشمی راهی به سمت بازگشت به اعتدال و عقلانیت باز کنیم.

دل نگران بچه‌ها هم بودی و اینکه باید مواظب باشیم تا در این دوره از انتخابات کسی آسیب نبیند. کسی را دستگیر نکنند؛ کسی به زندان نیافتد…

خودت را محکم گرفته بودی و مرا حسابی دلداری می دادی: «قوی باش مسعود! این لحظات هم تمام می‌شود! در زندان مواظب خودت باش! مریض نشوی یک وقت و…»

گفتی این دو روز باقی مانده از مرخصی را حسابی به خودت برس. غذا بخور و همه‌ی خوراکی‌هایی که آنجا نیست را دوباره تجربه کن(سالاد را هم فراموش نکردی در بین سفارش‌هایت). از کارهای عقب‌افتاده زندگی برایت گفتم. از خانه‌مان که در غیاب ما باید اسباب‌کشی کنیم، شاید! از اینکه نگران خرج و مخارج من در زندان نباش و اینکه مادرم در دورانی که تو زندان هستی هر هفته که بتواند و جسمش یاری کند به ملاقات من در رجایی شهر می‌آید و…

نگاهی به میز آن طرفی کردم. «لوا خانجانی» زندانی بهایی که قرار بود تا چند روز دیگر به مرخصی بیاید در کنار همسرش بابک، و پدر و مادرش نشسته بود. مرخصی او هم کلاً لغو شده بود و برایت گفتم که به زودی شیوا نظرآهاری هم به زندان بر می‌گردد.
چشمان «لوا» نمناک بود و من برای اینکه فضا را عوض کنم به او گفتم: «تو باید اسم خودت را بگذاری لوک خوش شانس!»

زمان به پایان رسید و نگهبان هشدار داد که وقت تمام است. مرا صمیمانه در آغوش گرفتی و گفتی: «تازه عادت کرده بودم که حداقل هفته‌ای یک‌بار تو را ببینم! حالا دوباره از این زندگی نیمه نرمال و حداقلی هم محروم شدیم.»
دوباره دلم لرزید. می‌خواستم چشمانت را ببوسم و خداحافظی کنم. گفتی: «اینجا دوربین گذاشته‌اند و نگهبانان هم ایستاده‌اند. من دوست ندارم جلوی این غریبه‌ها…!» چهار سال بود در ملاقات‌های اوین و رجایی‌شهر همین جمله را تکرار می‌کردی برایم و من هم بلافاصله اشتیاقم را مخفی می‌کردم.

نگهبان سر رسید و دوباره گفت: «وقت تمام است.» هر دو نفرمان از جا برخواستیم. بهمن و ژیلا که در میز آنطرف‌تر نشسته بودند به طرف ما آمدند. با ژیلا احوالپرسی کردم و برای آخرین بار می‌خواستم تو را در آغوش بگیرم. لحظه‌ی تلخی بود. قطره اشکی را که از گوشه چشم ژیلا راهی شده بود و از زیر عینکش گذشته بود روی گونه‌اش دیدم. ژیلا نگاهم کرد و با بغض گفت: «چرا ملاقات حضوری گرفتید؟!» و شاید معنای جمله‌اش این بود که چرا باید دوباره به زندان برگردید؟!
تو را در آغوش گرفتم. بی‌اختیار روی شانه‌هایت بغضم ترکید.
مهسا! تو هم نتوانستی طاقت بیاوری. اشک‌هایت را با دست پاک کردم و چشمان اشک آلودت را بوسیدم و گفتم:»برایم نامه بنویس. منتظر نامه‌هایم باش.»
بالاخره بوسیدم. بوسیدم چشمان اشک آلود تو را مهسا…
»

مسعود باستانی – سه شنبه 31 اردیبهشت ماه

——————————————————————————————————
از شما درخواست می‌شود در کمپین نامه ای به یک آزاده شرکت نمایید:
برای تأکید به همدلی‌ها و باهم بودن‌ها. برای تأکید به بودن در راهی که آزادگان در مسیرش هرچه می‌بایست انجام دادند…

Read Full Post »

خرداد 1392

گزارش‌های پیشین در این رابطه:
1-این روزهای ایران/مجید،نسرین،بهمن،ژیلا،بهاره،مسعود،مهسا…
2-این روزهای ایران/ویژه نوروز 1392/تکاپوی عاشقانه:روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد


سلام! فردا به زندان بازگردید…

انتخابات پیش روست. رویدادی با این نام که هر چهار سال در سرزمینمان واقع می‌شود. به چهار سال پیش که برگردیم شاید بمانیم در همان سال‌ها و دیگر نتوانیم از آن خارج شویم! از طمع روزهای سبز باهم بودن‌ها و روزهای تلخ از هم دوری‌ها سخن می‌گویم…

و اما این روزها… این روزها که این خاک بیش از قبل آبیاری می‌خواهد «بــــــاز» پاداش باغبان چیز دیگری‌ست. جای درخت شاید چوبی که میوه‌ی دار داده است… جای آرامش پیش از یک انتخاب بزرگ، شاید خشونت یک برخورد، جزای باخیالی تو باشد. و یا احضار، میان دیوارهایی در شَهرت، که آنجا اگر خودِ زندان نیست از زندان با تو سخن می‌گویند………

بهمن، همان که خواب دیده بود با یارش در راه امن خانه خواهد رفت… بهمن همان که بی‌گمان خوابش تعبیر می‌شود روزی…
«آخرش هم خوابش تعبیر نشد… خواب دیده بود، چمدون ژیلا رو موقع آزادی می‌ذاره پشت ماشینش باهم میرن خونه. چند بار این خواب و دید… امروز می‌گفت آخرش هم خوابم تعبیر نشد. امروز ژیلا در سالن ملاقات زندان اوین با اشک ازش خداحافظی کرده بود. اشکهای ژیلا رو دیدن و حتی شنیدن درباره‌اش هم سخته .خیلی سخت… »
ترانه بنی یعقوب خواهر ژیلا همسر بهمن احمد امویی – یکشنبه 29 اردیبهشت

بهمن احمدی امویی

بهمن احمدی امویی

حسین رونقی ملکی، آنکه با کلیه‌های پاره‌پاره و به حکم حضرت سعدی، روزی به یاری هم‌گوهرانش شتافت امروز که باز در راه بازگشت به اوین است می‌دانست پیش از رفتنش برای آنکه باز، بنی‌آدم را رعایت کرده است حکمِ جدیدِ حبس به دستش خواهند داد:

« بر اساس حکم جدید شعبه 112 دادگاه عمومی تبریز، برای اتهام تهدید علیه بهداشت عمومی از طریق پخش نان کپک زده و تمَرُد از مأمور به شش ماه حبس تعزیری محکوم شدم .
با این حساب و با حکم دو سال حبس تعزیری برای اجتماع و تبانی به قصد بر هم زدن امنیت کشور در مناطق زلزله زده و حکم قبلی مبنی بر 15 سال حبس تعزیری، مجموعا به 17 سال و شش ماه حبس تعزیری محکوم گشته ام.
»
حسین رونقی ملکی – دوشنبه 30 اردیبهشت

مردمانم را بر بلندای آسمان نشاندم نوشته‌ی پیراهن حسین رونقی است / بدرقه‌ی حسین رونقی ملکی توسط همراهانش

مردمانم را بر بلندای آسمان نشاندم نوشته‌ی پیراهن حسین رونقی است / بدرقه‌ی حسین رونقی ملکی توسط همراهانش

مسعود… او که باز از یارش جدایش کرده‌اند مبادا جاودانگی درهم فرو رفته‌ی عشقِ کنارِ هم بودنِ آنان به لحظه‌ای، به آنی بنیاد جهل زندانبانان را برچیند! او غریبانگی‌های چهل‌و‌هشت ساعت پیش از بازگشتش را اینگونه شماره می‌کند:

«یک- رفتم میوه‌فروشی و حسابی میوه‌های فصل خریدم. الان دارم آماده می‌شوم برای یک مراسم میوه‌خوری…
دو- مادرم می‌گوید فرصت تمام شد و نتوانستم حسابی ببینمت. کمی مکث کرد و با غم گفت: «البته اگر در ایام انتخابات زندان باشی شاید خیالم راحت تر است…»
سه- بچه‌ها جمع شدند تا با من و شیوا خداحافظی کنند. شیوا نظرآهاری هم احضار شده و به زندان اوین برمی‌گردد. به شیوا میگویم : خداحافظ رفیق…! به مهسا هم بگو در زندان رجایی شهر به یادت هستم.
خداحافظی با شیوا نظرآهاری و همبندیان مهسا. شیوا، دختری که در زندان در آرزوی تولد رویاهایش خواهم نشست…!
»
شنبه 28 اردیبهشت

شیوا نظرآهاری - مسعود باستانی

شیوا نظرآهاری – مسعود باستانی

«چهار(یکشنبه 29 اردیبهشت)- «گیتول» دوست صمیمی مهسا زنگ زده است و با غصه خداحافظی می کند. میگوید: «نرو! نرو! اصلا اگر برنگردی چه میشود؟!»
می‌گویم: «خوب! نمی‌شود، ما تابع قانون هستیم و اگر برنگردیم کار غیرقانونی محسوب می شود…»
می‌گوید: «اه! کشتید مرا شما دو نفر!! ای بابا… در این مملکت رئیس‌جمهورش تخلف انتخاباتی می‌کند و تو برای بازگشت به زندان از قانون حرف می‌زنی؟!!…»
»

«پنج(دوشنبه 30 اردیبهشت)- امشب سیگار هایم زود تمام شد. اگر بعد از هر خداحافظی سیگاری روشن کنی تا بغض آن جدایی را با دودش فرو بدهی؛ چند تا سیگار لازم است؟! امشب بعضی ها در التهاب رد صلاحیت‌ها هستند و برخی هم به دنبال ایجاد نشاط انتخاباتی! اما در ذهن من این شعر «فروغ» می‌چرخد:
«در خیابان های سرد شب
جز خداحافظ؛ خداحافظ؛ صدایی نیست
من پشیمان نیستم…»
پ.ن: امروز مهسا را ملاقات کردم و ماجراها داشت این ملاقات آخر. اما می‌خواهم آخرین پستم برای او باشد(که روایت خواهم کرد…
»

«شش (دوشنبه 30 اردیبهشت)- بهمن پرسید: «کِی می‌خواهی بروی؟»
گفتم: «عصر دوشنبه!»
گفت: «صبر کن سه شنبه با هم برویم.»
گفتم: «اوکِی، تنهایی نرویم بهتر است…!»
باید بروم و خانه را با عکس‌هایش تنها بگذارم. از دوستان خداحافظی کردم اگرچه دوست داشتم بگویم «به امید دیدار»…!
از فردا دیگر نت هم ندارم. فکر کنم امشب تا صبح پای کامپیوتر بنشینم.
»

منزل مسعود باستانی و مهسا امرآبادی

منزل مسعود باستانی و مهسا امرآبادی

«هفت(دوشنبه 30 اردیبهشت )- وقتی از زندان آمدم، زمستان بود و سرمای هوا روی بدن آدم می‌نشست. اما الان در آستانه‌ی تابستان هستیم…
چیزی زیادی نمی‌توانم همراه خودم ببرم. به یکی از بچه‌ها قول دادم، کتانی برایش ببرم. فردا کتونی‌هایم را می‌پوشم. برای عمو کیوانِ صمیمیِ عزیز هم مجله خواهم خرید. اما به یکی از زندانیانی که به حبس ابد محکوم است، قول داده‌ام تا یک کاپشن گرم با خودم ببرم و اگر نتوانم این کاپشن را بپوشم احتمال وفای‌به‌عهد صفر است.
فردا وقتی با کاپشن می‌روم قیافه‌ام چه شکلی است؟! نگهبانان مرا چطور نگاه می کنند؟!
اگر پرسیدند: چرا در این گرما کاپشن پوشیدی؟ چی بگم؟!!….. آخ آخ یادم افتاد باید یک سِری دارو هم برم….
»

«هشت(سه‌شنبه 31 اردیبهشت)- یادم می آید»عمادآقای باقی» برایم می‌گفت زندان درد عجیبی است.
وقتی در زندان هستی دلت می‌خواهد زودتر آزاد شوی و به خانه‌ات بازگردی. وقتی هم بیرون هستی دلت برای بچه‌ها و همبندیانت تنگ می‌شود. این روزها در کنار غمِ تلخِ جدایی و بازگشت؛ یک چیزی سرور می‌دهد به جان و روحت! دلم برای بچه ها، حسابی تنگ شده بود….
برای آنانی که چندین سال با هم سرما و گرمای فصل‌ها را گذراندیم و برادرانه کنار هم بودیم و فردا در کنارشان خواهم بود…
غم و شادی آغشته به همدیگر که نامی برای آن نمی‌شناسم…
»

«نُه (سه‌شنبه 31 اردیبهشت)- چه می‌توانم بگویم وقتی زبانم در برابر این همه مهرورزی آنها کم می‌آورد؟ تنها جمله‌ای که در آخرین لحظات در ذهنم چرخید، همین بود: «ممنون به خاطر همه‌ی لطف‌های بی‌شمارتان، و خاطره‌هایی شیرین که در دلم به یادگار گذاشتید. وقتی مهسا به زندان بازگشت و من همچنان تنها در مرخصی بودم با خودم فکر می‌کردم که دیگر فرقی ندارد. حالا دیگر او نیست و زندان و بیرون زندان فرق چندانی نمی‌کند و گاهی زیر لب می خواندم ‘بالله که شهر بی‌تو مرا حبس می شود… ‘
اما در این مدت چنان رفاقت‌ها بر دلم نشست که جای خالی او را کمتر دیدم و حالا دل‌کندن از شما برایم سخت شده است… ممنون رفقا… با مهر و سپاس و ‘به امید دیدار’
پ.ن: از خیلی‌ها هم الان عکسی ندارم…
»

عکسهایی که مسعود باستانی برای متن شماره‌ی نه(یکی مانده به آخر) درنظر گرفت

عکسهایی که مسعود باستانی برای متن شماره‌ی نه(یکی مانده به آخر) درنظر گرفت

ده: آخرین متن: بالاخره بوسیدم… بوسیدم چشمان اشک آلود تو را مهسا (برای ملاحظه کلیک کنید)

و نسرین… گاهی برای وصف انسانی بهترین کلام آنست که نام او را به زبان آوریم. نسرین ستوده همان که نسرین ستوده است! نسرین ستوده همان که مادر مهراوه‌ها و نیماهای بزرگی‌ست که قوی تر از مادر شده اند:

«دیروز یکشنبه(29 اردیبهشت) روز ملاقات بند زنان سیاسی بود. خبرهای خوبی برای نسرین و همبندی‌هایش نداشتیم.

شب قبل، خبر تمدید نشدن مرخصی زندانیانی را داشتیم که با وعده‌ی مرخصی منجر به آزادی، در ازای وثیقه‌های ملکی کلان بیرون از زندان به سر می‌بردند. آنها باید همگی، خود را به زندان معرفی می‌کردند.

نسرین می‌گفت: «قبل از آمدن به ملاقات، اعلام کردند که مهسا (امرآبادی) و ژیلا (بنی یعقوب) ملاقات حضوری دارند. و ما حدس زدیم که احتمالا قصد دارند همسران‌شان را به زندان رجایی‌شهر برگردانند وگرنه از این ولخرجی‌ها نمی‌کردند …»

همین خبر کافی بود تا مطمئن شویم دوستان دیگری که قرار بود به مرخصی بیایند دیگر نباید منتظر بمانند.

سه هفته پیش بازی جدیدی را با نسرین شروع کرده‌اند. به او قولِ قطعی برای مرخصی منجر به آزادی داده بودند. با اتفاقات دیروز مشخص شد که این وعده‌ها مثل همیشه نوعی بازی‌ روانی با زندانی و خانواده‌اش و دروغی بیش نبوده است. تنها باری که به‌طور رسمی و قطعی توسط دادستانی و مقام رسمی قضایی اعلام کردند که با مرخصی او در روزهای عید موافقت نشده است، از قضا 3 روز در روزهای عید به مرخصی آمد!

جلوگیری از روند مرخصی‌ها، خبر اعدام‌های دیروز که بی‌شباهت به اعدام آرش رحمانی‌پور و محمدرضا علی‌زمانی در سال 88 نبود و قطع زود هنگام و خارج از روال متعارف ملاقات دیروز، همه اتفاقاتی بودند که بوهای چندان خوبی از آنها به مشام نمی‌رسد.

نسرین می‌گفت: «اتفاقا صدای بلندگوی بند آقایان را که نام محمد حیدری و چند نفر دیگر را صدا کرد شنیدم ولی فکر نمی‌کردم برای اعدام باشد.»

نسرین که داشت با خواهرش با تلفن کابین صحبت می‌کرد با اشاره به مهراوه که چشمش را به او دوخته بود می‌گفت که «مهراوه از شنیدن خبر اعدام حتما خیلی نگران می‌شود.»
خواهرش به او اطمینان داد که: «نگران نباش مهراوه از تو هم قوی‌تر است.»
حالا از هفته‌ی آینده بهمن (احمدی امویی) و مسعود (باستانی) را در روزهای ملاقات همراه خود نخواهیم داشت. در عوض خانواده‌ی خانم‌هایی که باید به زندان برگردند به ما می‌پیوندند.»
رضا خندان همسر نسرین ستوده – دوشنبه 30 اردیبهشت

نسرین ستوده(در مرخصی چند روزه‌ی نوروز) و خانواده اش در شمال ایران - نوروز 1392

نسرین ستوده(در مرخصی چند روزه‌ی نوروز) و خانواده اش در شمال ایران – نوروز 1392


و بازگشتند خیلی‌های دیگر*… آنها که ایران بر ستون تن آنان است که اکنون ایستاده است؛ که هنوز ایستاده است…
راستی فردای این سه‌شنبه‌ی ممنوع، یعنی اول این خرداد ماه فصل بهار، زادروز مجید توکلی نیز هست. او نیز در این روز مانند بهمن احمدی امویی در غربتی سهمگین، سالی به سال‌های زندگی‌اش اضافه می‌گردد…

مطمئنم امروز مادرت بیشتر از همه‌ی این سالها و ماهها و روزها که گذشته، دوست داشت تو را ببیند و در آغوش بگیرد و به خود ببالد که چه فرزندی به ایران هدیه کرده.مجید جان تولدت مبارک ~مهدیه گلرو 2 خرداد

مطمئنم امروز مادرت بیشتر از همه‌ی این سالها و ماهها و روزها که گذشته، دوست داشت تو را ببیند و در آغوش بگیرد و به خود ببالد که چه فرزندی به ایران هدیه کرده.مجید جان تولدت مبارک ~مهدیه گلرو 2 خرداد



سررسید، روزهای بهار را نشان می‌دهد اما، بهار** هم هفته ای‌ست که به بند زنان بازگشته! این روزها، همین سه‌شنبه‌ها روز گریان شدن مهساها و مسعودها، ژیلا ها و بهمن ها؛ روزهای حک شده بر تار و پود مردمان این سرزمین روزهای دردناکی‌ست اما، سوگند به همین روزهای دردناکِ مقدس! که روزی بهمن‌های آزاد، شمع تولدشان را دست در دست ژیلاهای آزاد فوت خواهند کرد…

*- احمد زیدآبادی، مهدی محمودیان، ژیلا کرم زاده مکوندی و بهنام ابراهیم زاده، دیدار رئوفی و… به زندان بازگشتند.
**- بهاره هدایت به زندان بازگشت.

نازنین خسروانی - مهسا امرابادی - بهاره هدایت / عکس:گیلان، بهمن 91

نازنین خسروانی – مهسا امرابادی – بهاره هدایت / عکس:گیلان، بهمن 91

——————————————————————————————————
از شما درخواست می‌شود در کمپین نامه ای به یک آزاده شرکت نمایید:
برای تأکید به همدلی‌ها و باهم بودن‌ها. برای تأکید به بودن در راهی که آزادگان در مسیرش هرچه می‌بایست انجام دادند…

Read Full Post »

بهمن 1391

بهمن است هنوز. و میان این ولوله‌ی هیچ‌و‌پوچ که این روزها صدایش بلند شده، آری هنوز جریان دارد داستان رفتن‌ها، شیشه‌ها، گوشی‌ها و نگاه‌ها… و بهمنی که این سوی شیشه‌هایی که با ضخامت آن خوب آشناست آرام گرفته است:


«دیروز ملاقات بودیم الان دو هفته است که بهمن هم با ما به ملاقات ژیلا میاد. ژیلا دقیقا سه سال منتظر مرخصی آمدن بهمن بود و براش نقشه می‌کشید:
اینکه خونه شون و وسایل جدیدشون رو نشون بهمن بده. دستش رو بگیره و تو خیابونهای شهر با هم قدم بزنند…

حالا اما مجبوره خودش اون ور میله‌ها با بهمن ملاقات کنه… دیروز ناامید بودم، عمیق و کامل. وقتی می‌دیدم بهمن این ور شیشه‌ها نشسته و با تلفن از پشت شیشه‌های قطور با ژیلا حرف می‌زنه… سهم ژیلا انگار همیشه همین ملاقات‌های کابینی است…

با این حال او خوشحال است، خوشحال از اینکه بهمن بعد از سه سال در هوای نسبتا آزاد نفس می‌کشد. او به سهم خود انگار قناعت کرده است، سهمی که هر روز کمتر از روز قبل می‌شود…»

ترانه بنی یعقوب – دوشنبه 16 بهمن ساعت 20:30

عکس:ژیلا بینی یعقوب و بهمن احمدی آمویی. مرخصی بهمن احمدی امویی. سال 1388 روبروی زندان اوین

عکس:ژیلا بینی یعقوب و بهمن احمدی آمویی. مرخصی بهمن احمدی امویی. سال 1388 روبروی زندان اوین

Read Full Post »