Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for the ‘یادی از حقیقت’ Category

مهر 1393


ستاره‌های دنباله‌دار…

بدون حاشیه نظر شما را جلب می‌کنیم به نامه‌ای که پیمان عارف در این رابطه به حسن روحانی نوشته‌اند:

خدمت ریاست محترم جمهوری اسلامی ایران؛ جناب آقای دکتر حسن روحانی

با سلام و عرض ادب؛

بنده جزو فعالان سیاسی-دانشجویی بودم که در سال 92 علیرغم تمامی تردیدهایی که از انتخابات مناقشه انگیز سال 88 نشات میگرفت؛ نهایتا در انتخابات شرکت نموده و به شما رای دادم.

از جمله دلایل مشارکت سیاسی بنده در انتخابات هم 88 و هم 92 حل شدن و یا لااقل کاهش مصائب جامعه دانشگاهی و توقف پروژه سرکوب دانشگاه ذیل عنوان انقلاب فرهنگی دوم بود که در دولت محمود احمدی نژاد آغازیده بود و نهاد آکادمی در ایران را تا سرحد نابودی پیش برد!

آری به شما رای دادم تا دیگر استاد اخراجی و دانشجوی ستاره دار و رد گزینشی نداشته باشیم.

به شما رای دادم تا دیگر فضای دانشگاهها پادگانی نباشد و نهادهای امنیتی از رویکرد امنیتی و تخاصم سالار نسبت به دانشگاه دست بردارند؛ دانشجو را سوژه پرونده سازی ها و محروم از تحصیل سازی ها و روانه زندان نمودن های خویش قرار ندهند!

و شما وعده داده بودید که دیگر دانشجوی ستاره دار نخواهیم داشت و کسی بخاطر فعالیت سیاسی و دانشجویی محروم از تحصیل نخواهد شد.

بدین سان به شما رای دادم و دادیم تا شما رییس جمهور شدید و کابینه خویش تشکیل دادید؛ وزیر اطلاعات خویش برگزیدید و برایش رای اعتماد گرفتید و انصافا وزیر اطلاعاتی نیز برگزیدید که سوابق همه نشان از اعتدال در رفتار و منطق و عقلانیت در کردار داشت و انتخاب تان امیدها بر دلهای فسرده و سرکوب شده مان نشاند و امیدوار شدیم که دیگر وزارت اطلاعات کسی را به خاطر یک سیاسی رهسپار زندان و پرونده سازی نخواهد کرد؛ دانشجویی را ستاره دار ننموده با زندگی و جوانی اش بازی نخواهد کرد و بالاخره آزادیهای آکادمیک را به رسمیت خواهد شناخت.

دکتر میلی منفرد را به مجلس معرفی نمودید تا امیدمان به اصلاح فضای امنیتی و یخ زده دانشگاه بیشتر شود ؛ به او رای اعتماد ندادند تا دکتر جعفر توفیقی را معرفی کنید. دکتر توفیقی کمیته ای برای حل فوری مشکل دانشجویان ستاره دار تشکیل داد؛ درخواستی را تسلیم اش کردم در رابطه با قبولی ام در دکترای سال 91 دانشگاه تهران با استفاده از سهمیه استعداد درخشان که نهایتا کاشف به عمل آمد که اساسا دانشگاه تهران و رییس وقتش بنده را به سازمان سنجش معرفی ننموده و در همان دانشگاه تهران باصطلاح ذبح شرعی مان نموده اند!

با خود اندیشیدم که چه باک ؛ دوباره کنکور دکتری میدهم و با چراغ خاموش هم کنکور میدهم تا بلکه حساسیت برادران گمنام و پرده نشین برنینگیزم.

بدین سان چند ماهی وقت گذاشتم؛ اسفند ماه کنکور نیمه متمرکز دکترای علوم سیاسی دادم و اردیبهشت ماه با رتبه ای خوب در مرحله اول پذیرفته شدم تا برای مصاحبه علمی در مرحله دوم به پنج دانشگاه تهران،تربیت مدرس، علامه طباطبایی، خوارزمی و شهید بهشتی دعوت شوم.

از اردیبهشت تا تیر در مصاحبه ها شرکت کردم و در تقریبا تمامی مصاحبه ها نیز نمره ای کمتر از 85 از 100 نگرفتم!

روز موعود اعلام نتایج در 25 مرداد فرا رسید؛ با اطمینان از قبولی ام به سایت سازمان سنجش مراجعه کردم و در کمال ناباوری با «مردود به دلیل نقص پرونده؛ مراجعه به طبقه دوم سازمان سنجش» مواجه گردیدم!

نتیجه‌ی کنکور پیمان عارف در سایت سنجش / مردود به دلیل نقص پرونده؛ مراجعه به طبقه دوم سازمان سنجش

نتیجه‌ی کنکور پیمان عارف در سایت سنجش / مردود به دلیل نقص پرونده؛ مراجعه به طبقه دوم سازمان سنجش

طبقه دوم سازمان سنجش اما جایی آشنا برایم بود: هیئت گزینش استاد و دانشجو به ریاست دکتر مرتضی نوربخش!

جایی که شش سال از ابتدای 85 تا انتهای 90 پله هایش را بالا و پایین رفته بودم تا بالاخره از تعداد ستاره هایم یکی کاسته شود و اجازه دفاع مشروط به اخذ تعهد از پایان نامه فوق لیسانس ام را پیدا کنم.

با مراجعه به هیئت گزینش متوجه شدم که قبول قطعی دانشگاه تربیت مدرس هستم و به واسطه نامه ایکه معاونت «تعیین صلاحیت» وزارت اطلاعات طی همان روز به هیئت گزینش ارسال داشته است به استناد بند 3 آیین نامه گزینش که درباره «معاندان با نظام» است؛ از تحصیل محروم گردیده ام و دوباره ستاره ها بر دوشم بنشسته!

به نظر هیئت گزینش لایحه اعتراضی نوشتم و تسلیم شان کردم ؛ به وزیر اطلاعات نامه نوشتم و معنای معاند و محارب را یادآور شدم ؛ به مجلس رفتم و اعضای کمیسیون آموزش عالی را دیدم ؛ به وزارت علوم رفتم و نامه اعتراض به این تصمیم تسلیم سرپرست و معاونین محترم نمودم و البته همگی – از دکتر توفیقی تا دکتر میلی منفرد تا اخوی محترم ناب دکتر فریدون- مرقوم فرمودند که «جناب نوربخش مشکل را بررسی و حل و گزارش دهید»

هیئت گزینش به تاریخ دهم شهریور طی مکاتبه ای با معاونت تعیین صلاحیت وزارت اطلاعات ضمن انعکاس لایحه اعتراضی بنده ، با ارائه نظر خود مبنی بر بلامانع بودن ادامه تحصیل بنده خواهان تجدیدنظر وزارت اطلاعات در نظرش گردید.

در این فاصله استیضاح دکتر رضا فرجی دانا نیز اتفاق میفتد و بنده نیز در حمایت از ایشان مصاحبه و نوشتارهایی منتشر میسازم که ظاهرا به مذاق جناب کارشناس گمنام خوش نمی آید و پرونده سازی و بولتن سازی دوباره شروع میشود!

نامه اعتراض به کمیسیون 6 نفره تعیین صلاحیت وزارت اطلاعات ارجاع میگردد و آنجا عضو غیر دائم کمیسیون یعنی همان آقای بازجوی خودم با تهیه بولتنی از مصاحبه ایکه در حمایت از دکتر رضا فرجی دانا امجام داده بودم به شیوه ای مطلقا غیراخلاقی با نسبت دادن سخنان مهمان دیگر آن مصاحبه -که خود یکی از فعالان برجسته و خوشنام و سابق دانشجویی است که سالیانی است به محنت همین تنگ نظری ها رحل اقامت در خارج از کشور گزیده و طبعا مواضع تندتری از بنده میتواند داشته باشد- به بنده موفق میشود تا نظر و رای دو عضو دیگر کمیسیون را نیز جلب نماید و رای گیری با نتیجه 3-3 پایان پذیرد؛

در پی آن جناب آقای دکتر علوی وزیر محترم اطلاعات با ارجاع نامه بنده بدیشان از سوی یکی از نمایندگان فرهیخته و شجاع مجلس دستور صریحی مبنی بر حل مشکل و تایید صلاحیت و اجازه تحصیل ام صادر میکنند که متاسفانه هیچگاه تاکنون توسط معاونت تعیین صلاحیتها مورد توجه و اهتمام قرار نمیگیرد و آن معاونت به سبب همان رای گیری برآمده از بولتن سازی جناب بازجو دیگر نه امکان پاسخ مثبت به استعلام گزینش را میابد و نه پاسخ منفی!

وضعیتی که تا به امروز نیز ادامه دارد و وزارت اطلاعات پس از 40 روز کماکان از پاسخ به استعلام گزینش خودداری نموده و می نماید.

این در حالیست که طبق مصوبات شورای عالی انقلاب فرهنگی هیئت گزینش در صورتیکه وزارت اطلاعات تا مدت یک ماه از پاسخ به استعلام خودداری کند قانونا امکان و اجازه این را دارد که راسا تصمیم مقتضی بگیرد و بر اساس تصمیم خود اقدام نماید که متاسفانه هیئت گزینش علیرغم این امکان قانونی به واسطه واهمه از عواقب چنین اقدامی از سوی وزارت اطلاعات از این امکان چشم پوشیده و امر را به پاسخی از اطلاعات احاله میدهد که معلوم نیست فردا بیاید یا تا پایان ریاست جمهوری شما نیز نیاید!

و در این میان آنچه میرود گذر عمر و جوانی بنده است و آنچه می ماند تداوم رفتارهای مغایر اصل 30 قانون اساسی از جانب وزارت اطلاعات در دولت شماست.

دولتی که قرار بود نسیم اعتدال و عقلانیتش نه تنها سپهر سیاست خارجی را در هم نوردد ؛ بلکه حض و هوده اش در سیاست داخلی نیز لمس گردد تا از جمله دیگر آسمان دانشگاه ایرانی ستاره دار و منقش به نقش ستم و ظلم نباشد؛

ولی جناب آقای رییس جمهور متاسفانه آسمان دانشگاه ایرانی هنوز و در دولت شما هم ستاره دار است و غمگین!

شما وعده نشاط به جامعه و دانشگاه دادید؛

شما همین هفته و در دانشگاه تهران فرمودید که پیگیر وعده هاتان به دانشگاهیان و مطالبات ایشان هستید؛

شما در برابر وعده هاتان به مردم مسئولید!

آقای رییس جمهور!

میدانم وزیدن نسیم اعتدال و عقلانیت به وزارت اطلاعاتی که 8 سال و بویژه 4 سال به برخوردهای چکشی و دید امنیتی به عالم و آدم خو گرفته کار راحتی نیست؛ اما از شما میخواهم به این مهم اهتمام ورزید و نخست محروم از تحصیل نمودن به دلایل سیاسی را یکبار برای همیشه از فضای دانشگاه برچینید.

با احترام و امتنان: پیمان عارف / 20 مهرماه 1393

وبلاگ نامه به یک آزاده

——————————————————————————————————
از شما درخواست می‌شود در کمپین نامه ای به یک آزاده شرکت نمایید:
برای تأکید به همدلی‌ها و باهم بودن‌ها. برای تأکید به بودن در راهی که آزادگان در مسیرش هرچه می‌بایست انجام دادند…

Read Full Post »

تیر 1393

پیمان عارف بیان‌می‌کند از آن روز…

از همان روز…

از همان روزِ تیرکشیدنِ قلب‌ها…

از 18 تیر ماه 1388…

«پنج سال پیش در چنین روزی در بیست و سومین روز بازداشت:

از دیروز صبح قلبم تیر می‌کشد. امروز پنجشنبه است.

بعدازظهر دیگر طاقت از دست می‌دهم و زنگ سلول را می‌زنم. نگهبان می‌آید و می‌پرسد: چیه؟ چته؟
می‌گویم: لبم درد می‌کند. می‌خوام برم پیش پزشک.

الان که کارشناسهات اومدند. باید بری بازجویی. بعدش می‌بریمت پیش دکتر!

پیمان عارف

پیمان عارف

چشم‌بند می‌زنم و راهی اتاق بازجویی می‌شوم.
کارشناسی که ترکی را با لهجه روستاهای قره داغ حرف می‌زند هم آمده‌است.
او همان است که چند روز پیش نصف دندان جلویی‌ام را شکسته!
دلم می‌ریزد.

آن دیگری می‌گوید: ماشاالله چهره‌ات نورانی شده‌است؛ بس‌که عبادت کرده‌ای!
میگویم: بالاخره ماه رجب است و سلول انفرادی هم معنویت می‌آورد.
می‌گوید: پس بدون‌وقت‌تلف‌کردن همه‌ی پسوردهات رو بنویس و برو سلولت به عباداتت برس.

میگم: خواسته‌تون غیرقانونی است. تحقیقات باید حول اتهامِ تفهیم شده باشد. تحقیقات به معنای تفتیش زیر و بم زندگی متهم نیست. پسورد بهتون نمی‌دم!

کارشناس آذری شروع می‌کند به عربده‌کشیدن؛ گوشهایم را می‌گیرم. نعره‌هایش واقعاً دهشتناک است و زجرآور.

قلبم تیر می‌کشد و آنقدر تیر می‌کشد که از نیمکت بازجویی نقش بر زمین می‌شوم.
چشم باز می‌کنم و می‌بینم داخل آمبولانسی هستم که به سرعت خیابانها را طی می‌کند.
با حس یک تزریق گرم که کل بدنم را گرم می‌کند روی تخت بیمارستان چشم باز می‌کنم. دور تا دور تختم مأمور ایستاده!

پرستار مهربانی فرا می‌رسد و با فریادی رسا همگی را از اتاق بیرون می‌کند.
می‌گوید چه کمکی از دستم برایتان برمی‌آید؟
می‌گم مردم هنوز تو خیابونها هستند؟
می‌گه مملکت قیامته

میگم به نامزدم اطلاع می‌دید که من اینجا هستم؟
میگه باشه. شماره خانوم رو می‌گیره و می‌ره!

چند ساعت بعد برم می‌گردونند به بازداشتگاه سئول. صدای دعای ندبه از رادیوی افسرنگهبان بازداشتگاه به‌گوش می‌رسد و من دارم فکر می‌کنم که «این کی بود؟ یعنی واقعاً زنگ میزنه؟!»

چند روز بعد وقتی تو جلسه‌ی بازجویی بازجو سؤال می‌ده ‹تمام آشنایان و اقوام پزشک و پرستار خود که شاغل در بیمارستانهای تهران هستند را معرفی کنید’؛
تو دلم می‌خندم و می‌گم ‹درود به تو پرستار باشرف؛ درود به تو و شجاعتت.›
روی برگه بازجویی می‌نویسم: تمام پزشکان و پرستاران بیمارستانهای تهران خواهران و برادران سبز من هستند!
»
پیمان عارف – 18 تیر

وبلاگ نامه به یک آزاده

——————————————————————————————————
از شما درخواست می‌شود در کمپین نامه ای به یک آزاده شرکت نمایید:
برای تأکید به همدلی‌ها و باهم بودن‌ها. برای تأکید به بودن در راهی که آزادگان در مسیرش هرچه می‌بایست انجام دادند…

Read Full Post »

تیر 1393

«یا امام حسین مادر محسن فوت کرد
خدااااااا خداااااا
منو ببخش محسن
منو ببخش داداش
»

محسن قشقایی زاده - پژمان ظفرمند

محسن قشقایی زاده – پژمان ظفرمند

این را پژمان ظفرمند دوست و همراه محسن قشقایی‌زاده فریاد می‌زند…

به راستی که فریاد باید زد. آخر چند فاجعه؟ آخر هنوز دیری نگذشته از پرواز خانواده‌ی پیمان عارفی در جاده‌هایی که به زندان می‌رسید…

ِژیلا وقتی از دلِ جامانده در زندانِ آن مادر می‌نوشت او هنوز نفس می‌کشید:

«دستهاش تو دست من بود.د لش اما جای دیگه!

صدای گومب گومب قلبش شنیده می‌شد.انگار می‌خواست پر بزنه و از دستهام خارج بشه. حرفهای قشنگ و امیدوارنه‌ی منهم نتونست اونو نگه داره…

حق داشت… فرصت زیادی برای خداحافظی نبود. به یک مادر درب زندان چقدر فرصت می‌دن برای در آغوش‌گرفتن فرزندش؟ چقدر زمان برای آخرین بوسه…

محسن قشقایی درحالی وارد بند شد که دوستانش اونو بدرقه کردند و مادر نازنینش را تنها نگذاشتند.

اما این بگیر ببندها تا کی؟ چقدر صبوری؟ چقدر سکوت؟ این در شرایطی‌ست که همه نگران سلامتی مهندس میرحسین موسوی و خانم رهنورد هستیم. در این مورد سکوت نخواهیم کرد. و مقتدرانه پیگیر مطالبات جنبش سبز که رفع حصر غیرقانونی و آزادی زندانیان سیاسی است خواهیم بود.»
ژیلا کرم زاده مکوندی – 26 فروردین

مرحوم طوطی سلطانی مادر محسن قشقایی زاده - ژیلا کرم زاده مکوندی | عکس: ژیلا کرم زاده مکوندی

مرحوم طوطی سلطانی مادر محسن قشقایی زاده – ژیلا کرم زاده مکوندی | عکس: ژیلا کرم زاده مکوندی

و آن روز که ژیلا شنید: «مادر گمشده است»؛ سرگشته شد؛ و نوشت: این حق مادران رنجدیده‌ی این خاک نیست…

«متأسفم این روزها من به اینترنت خیلی کم دسترسی دارم اما خبر مادر محسن قشقایی شوکه‌ام کرده. امیدوارم هر چه زودتر ازش خبری بشه.

مادرهایی که هر یکشنبه و دوشنبه سرگردان کوچه‌های اوین برای 20 دقیقه ملاقات با فرزندانشان‌اند.

این حق مادران رنجدیده‌ی این سرزمین نیست!….»
ژیلا کرمزاده مکوندی – 6 خرداد

اما امروز عکس متن ژیلا سیاه و سفید شده، و مادر پرکشیده به همانجا که قلبش را جا گذاشته بود. مادر، دیوارشکنِ آن زندان شده که فرزندش را اسیر کرده بود.و بی‌شک دیگر دیوارهای ضخیم زندان، میله‌ها و شیشه‌های آهنین زندان، نمی‌توانند مادر را از پرواز به سوی پسر و آغوش‌کشیدن او منع کنند…

مادر بیدار است گرچه چاره‌ای نداریم جز آنکه به حکم تن و جان برایش لالایی بخوانیم… و پسر مانده‌است و دیگر تقلایش و فریادش زندانبان را آزار نخواهد داد…

مرحوم طوطی سلطانی مادر محسن قشقایی زاده - ژیلا کرم زاده مکوندی | عکس: ژیلا کرم زاده مکوندی

مرحوم طوطی سلطانی مادر محسن قشقایی زاده – ژیلا کرم زاده مکوندی | عکس: ژیلا کرم زاده مکوندی

«لالایی مادرم
حالا نوبت توست
تو بخواب امیدم
مادر مادر…..

نگرانی‌های محسن بی‌مورد نبود. بچه احساس کرده بود برای مادرش اتفاقی افتاده.

توی زندان تقلا می‌کرد. خودش را به آب و آتیش می‌زد تا خبری از مادر بگیره. اعتصاب غذا کرد به بند هشت تبعید شد. تا اینکه بالاخره خبر مرگ مادر رسید.

از اون لحظه تو سر خودش می‌زنه. باورش نمی‌شه. می‌گه: فقط مادرم حرفهای منو می‌فهمه و می‌دونه من چی میگم!

محسن راست می‌گه. این خصوصیت همه‌ی مادرهاست که حرف بچه‌شون رو می‌فهمن. مثل مادر محسن…

روحش شاد. یاد و خاطره‌اش گرامی»
ژیلا کرمزاده مکوندی – پنجشنه 5 تیر

در شهر ما چه می‌گذرد؟ در شهری که مردمش در خیابانها می‌میرند و گاهی این مرگ، ملاقاتیِ مادری بی‌کس است که کسی در راه ملاقات با او همراه نبوده‌است…

در شهر ما چه می‌گذرد؟ در شهری که مردمش از فقر چاره‌ای ندارند جز دستبردن به همشهریان خویش و گاهی که این دستبرد، ملاقاتیِ مادری بی‌کس است که قلبش را با آخرین آغوشش به فرزندِ به‌راهِ زندانش سپرده است…

رضا خندان همسر نسرین ستوده یادمان می‌آورد که:

«درگذشت مادر محسن قشقایی زندانی سیاسی براثر تصادف سومین موردی‌است که در یک سال گذشته در مسیر ملاقات، خبرش منتشر می‌شود.

چند ماه پیش بود که اتفاق مشابهی باعث شد مادر و همسر پیمان عارفی زندانی سیاسی جانشان را در راه ملاقات از دست دادند.

دیروز معلوم شده‌است که مادر محسن قشقایی زندانی سیاسی

1 – به علت ناامنی اتوبان‌های درون‌شهری توسط خودرو ای کشته می‌شود.
2 – همچنین به علت ناامنی در قلب پایتخت شخصی کیف پیرزن کشته شده را همانجا سرقت می‌کند.
3 – به‌علت بی‌توجهی و پیگیری‌نکردن موضوع ناپدیدشدن این مادر توسط نیروهای امنیتی، دادستانی و انتظامی، بیش از یک ماه هویت‌اش تشخیص داده نمی‌شود.
4 – به فرزند زندانی‌اش اجازه نمی‌دهند موضوع ناپدیدشدن مادرش را پیگیری‌کند.»

محسن قشقایی زاده - رضا خندان

محسن قشقایی زاده – رضا خندان

آریا نیز از همان پیمان می‌گوید:

«همین سال پیش بود که مسیر ملاقات، همسر و مادر پیمان عارفی را به کام مرگ کشید و حالا هم محسن قشقایی زاده داغدار مادری شد که از مسیر ملاقات باز می‌گشت!
خدا به محسن عزیز صبر بدهد…
»
آریا آرام نژاد – پنجشنبه 5 تیر

محسن قشقایی زاده - آریا آرام نژاد

محسن قشقایی زاده – آریا آرام نژاد

مادران ایستاده و فرزندان ایستاده میان این بی‌عدالتی… مادرانی که گرچه دلشان پر از خون دل است اما برای فرزندان خویش که خواستاران آزادی بودند ایستادند تا پای جان. آری تا پای جان…

«چقدر نگاه‌کردن به این عکس سخته. هر بار اشک آدم رو درمیاره

محسن قشقایی زاده را آزاد کنید

محسن قشقایی زاده را آزاد کنید

نمی‌دونم فقط بخاطر مصیبت تلخ بعد از آخرین ملاقات هست یا بخاطر حجم مظلومیت و سادگی و پاکی و بی‌آلایشی‌ای که با تمام جدیت و اطمینان و سخت‌کوشی با چهره‌ی این مادر ترکیب شده…

خدایا به دل این پسر آرامش بده»
سمانه ابولپور – جمعه 6 تیر

محسن قشقایی زاده - سمانه ابولپور

محسن قشقایی زاده – سمانه ابولپور


در شهر ما چه می‌گذرد؟ هر روز چه می‌گذرد؟ در کوجه‌های شهر و در قلب مادران که سوی زندان‌ها می‌روند؟

پسر را به زندان کرده‌اند و مادرش که برای دیدار او آمده دیگر به خانه‌اش باز نمی‌گردد. دیگر سربالایی اوین دردمند قدم‌های او نیست. دیگر نه روی خیابانهای شهر، که در آسمان باید او را جست…

پسر را به زندان کردند و با خنجر بی‌عدالتی دلش را زخم کردند. دل پسر همچون دل مادر زخم دیگری هم داشت. زخم دیدار مادر که چه سخت به دیدار او می‌آید. که چه سخت از نبود او کوچه‌های شهر بر مادر حبس شده است. که چه سخت مادر در هر ملاقات پیر تر از قبل می‌شود. و پسر از پشت شیشه‌های سنگین، زخم این حقیقت را نیز کنارِ سکوتِ دیگر زخم‌هایش می‌چیند…

«نداری خبر زحال من نداری
که دل به جاده می‌سپاری

سحر ندارد این شب تار
مرا به خاطرت نگه دار

مادران بسیاری درسربالایی اوین و در راه‌های ناهموار سایر زندانها هرروز پیر و هربار دراین مسیرها تحلیل می‌روند و زندانی در هر ملاقات این تغییر رادرسکوت وپشت شیشه تنها نظاره‌گر است.

اما داستان این بار نابودی است. مثل پیمان عارفی و مرگ در جاده، بازهم مادری قربانی مجازات ناعادلانه‌ی فرزندش می‌شود.

مادر محسن قشقایی که در زندان اوین است فوت کرد! یک حکم ناعادلانه و مجازات چند نفر. زخم زندان هم مداوا شود زخم بی‌مادری… آنهم تصادف در راه اوین…

فقط صبر و صبر و صبر»
مهدیه گلرو – پنجشنبه 5 تیر

محسن قشقایی زاده - مهدیه گلرو

محسن قشقایی زاده – مهدیه گلرو

«زمانی که خودم در زندان بودم، ممنوع الملاقات؛ به این فکر می‌کردم اگر در این لحظه بر مادرم یا پدرم ناخنی بشکند یا تار مویی کم شود چه خاکی بر سر کنم!

محسن قشقائی زاده دوست نازنین و مهربانم چگونه این مصیبت سنگین را در زندان تحمل می‌کند…

بعد از دو ماه بی‌خبری متوجه شده مادرش بر اثر تصادف در مسیر برگشت از ملاقات با پسرش به خانه جان سپرده…

داغ مادر داغ عظیمی است… داغی که در شرایط عادی کمر خم می‌کند… چه برسد در زندان…

اگر نه باده‌ی غم دل ز یاد ما ببرد
نهیب حادثه بنیاد ما ز جا ببرد

جا دارد این غم بزرگ و مصیبت عظیم را به او و دوستانش تسلیت عرض کنم»
محسن رحمانی – جمعه 6 تیر – 14:00

محسن قشقایی زاده - محسن رحمانی

محسن قشقایی زاده – محسن رحمانی

«دوباره قرعه‌ی مرگ به نام مادر عزیزی رقم‌خورد که فرزندش پشت حصارها زندانی‌ست.

طوطی سلطانی دربند خاک؛٫ محسن قشقایی زاده دربند حاکمان…

خواستار آزادی این زندانی سیاسی هستیم.»
عیسی سحرخیز – جمعه 6 تیر

محسن قشقایی زاده - عیسی سحرخیز

محسن قشقایی زاده – عیسی سحرخیز

«برخی وقت‌ها برخی چیزها آنقدر تلخ هستند، آنقدر غمی عجیب را توی وجودت می‌ریزد که هرچه می‌کنی حتی نمی‌توانی به آن موضوع نزدیک شوی.

نمی توانی کلمه‌ای در باره‌اش بگویی. انگار از درون آنقدر دچار فروپاشی می‌شوی که نمی‌توانی چیزی بگویی…

مثل مرگ مادر زندانی سیاسی محسن قشقایی در راه بازگشت از ملاقات با فرزندش…»
ژیلا بنی‌یعقوب – شنبه 7 تیر – 21:00

همچنین لطفاً ملاحظه نمایید پست: «جمعی از دوستان محسن قشقايى زاده، جمعى از فعالان سياسى و اجتماعى: محسن قشقایی زاده را آزاد کنید»

پست‌های مرتبط:

1- مفقودشدن بانو طوطی سلطانی، مادر محسن قشقایی زاده پس از آخرین ملاقات با فرزند محبوسش در اوین | درخواست کمک و اطلاع رسانی
2- ادامه‌ی بیخبری مطلق از مادر محسن قشقایی زاده زندانی سیاسی بند 350 اوین | بی‌ثمری تلاشها برای یافتن ایشان
3- عدم رسیدگی به درخواست مرخصی محسن قشقایی‌زاده برای پیگیری وضعیت مادر گمشده‌اش موجب اعتصاب غذای وی شد
4- مادر مفقود شده‌ی زندانی سیاسی، محسن قشقایی زاده غریبانه و بی‌کس به دیار باقی شتافت + ساعت مراسم ختم

وبلاگ نامه به یک آزاده

——————————————————————————————————
از شما درخواست می‌شود با لایک کردن و یا فالوکردن توییتر، فیسبوک و وبلاگ «نامه ای به یک آزاده» همراه ما باشید:
برای تأکید به همدلی‌ها و باهم بودن‌ها. برای تأکید به بودن در راهی که آزادگان در مسیرش هرچه می‌بایست انجام دادند…

Read Full Post »

تیر 1393


این روزهای ایران…

هنوز خرداد، و هر روز خرداد، و هنوز عاشورا و گویی هر روز عاشورا…

مولانا گفت:

باغِ سبزِ عشق کو بی‌منتهاست **** جز غم و شادی در او بس میوه‌هاست
عاشقی زین هردو حالت برتر است **** بی‌بهار و بی‌خزان سبز و تر است
دِه زکاتِ روی خوب ای خوب‌رو **** شرحِ جانِ شرحه‌شرحه بازگو
کز کرشمِ غمزه‌ای غمازه‌ای **** بر دلم بنهاد داغی تازه‌ای
من حلالش کردم ار خونم بریخت **** من همی گفتم حلال او می‌گریخت
چون گریزانی ز ناله‌ی خاکیان **** غم چه ریزی بر دلِ غم‌ناکیان
چون بهانه دادی این شیدات را **** ای بها نه شِکر لب‌هات را
ای جهان کهنه را تو جان نو **** از تنِ بی‌جان و دل افغان شنو
شرحِ گل بگذار از بهر خدا **** شرح بلبل گو که شد از گل جدا

این روزها، مادرانِ بلبلانِ پرواز هنوز زندگی‌شان پر از آن روزهاست… ببینید:

ایرج تاجمیر و شهین مهین فر؛ پدر و مادر شهید امیرارشد تاجمیر، شهید عاشورای خونین سال 1388

ایرج تاجمیر و شهین مهین فر؛ پدر و مادر شهید امیرارشد تاجمیر، شهید عاشورای خونین سال 1388

«کتاب توی دستمه! اما فکرم پیش توئه. به جای خطوط کتاب. چشمات بهم زل زده. چشمهایی که همیشه می‌خندید.

امیرارشدم جات راحته؟ تو به آرزوت رسیدی. مهم نیست اگه من آرزو به‌دل در هجرتت می‌سوزم و می‌نالم.

چه کنم؛ باورم نمی‌شه که دیگه نمی‌تونم بغلت کنم و ببوسمت. وای! به خدا درد بزرگیه(بی‌تو بودن رو می‌گم).

یادته؟ هنوز زنگ صدات توی گوشمه؛ از راه نرسیده می‌گفتی: مامان مُردم از گشنگی؛ غذا بیار. قربون شکمت برم. حالا کی واست غذا میاره؟ حالا کی لباساتو می‌شوره؟ سرتو روی پای کی می‌ذاری تا موهاتو نوازش کنه؟ حالا خودتو واسه کی لوس می‌کنی؟ دلم برات تنگه.

هنوز منتظرتم تا به خونه بیای؛ اما این کابوس واقعیه. تو دیگه بر نمی‌گردی. میدونم من باید چمدونامو ببندم و بیام پیش تو. خدایا چه لحظه شیرینیه لحظه دیدار. بغلت می‌کنم. می‌بوسمت. سرمو رو سینه‌ی مهربونت می‌ذارم و از شادی همش می‌خندم و دیگه نمی‌گذارم از پیشم بری. تو پاره‌ای از وجود منی. نه نه! تو خود منی. دیگه نمی‌گذارم از پیشم بری…»
شهین مهین فر – 31 خرداد 1393

وبلاگ نامه به یک آزاده

——————————————————————————————————
از شما درخواست می‌شود در کمپین نامه ای به یک آزاده شرکت نمایید:
برای تأکید به همدلی‌ها و باهم بودن‌ها. برای تأکید به بودن در راهی که آزادگان در مسیرش هرچه می‌بایست انجام دادند…

Read Full Post »

خرداد 1393

اکبر امینی را آزاد کنید

اکبر امینی را آزاد کنید

«در باز می‌شود. نگاهم را رو به او می‌کنم و بعد اندکی مکث از هر دو سو. به آرامی و با خوشونتی در چشمهایش می‌گوید، آیا به هواخوری می‌روی و به آرامی می‌گویم بله.

پارچه‌ای را به دور چشمانم می‌بندم و فقط از پایین چشم بندم می‌توانم به زمین خیره شوم و به سوی حیاطی کوچک با دیوارهای بسیار بلند می‌روم و بعد از بسته‌شدن در، چشمانم را باز می‌کنم.

یکبار از اول تا انتهای حیاط را می‌روم و همین کافی است تا شرایط اطرافم را بسنجم و به بالای سرم که پنجره سلولهای انفرادی که لانه کبوترانی بود، که با غم و اندوهی بسیار به من خیره می‌شدند بنگرم و با دیدن آنها آروزی پرواز را در سرم تجسم کنم.

اندکی بعد شروع به خواندن ترانه‌ی دیوار کردم و منتظر ماندم تا صدایم کند. به آرامی صدایم می‌زند و من با بغض می‌گویم که بسیار تحت فشار برای اعتراف واهی هستم و با این شرایط شاید آنها به خواسته‌های خود برسند و من بی‌گناه در دام آنها گرفتار شوم.

می‌گفت صبور باش. خدا بزرگ است. و من وقتی به بزرگی خدا فکر می‌کردم، شاید برای اینکه آنها به اهدافشان نرسند به زندگی خود پایان می‌دادم و در جواب گفتم می‌خواهم اعتصاب غذای خشک کنم و اعتراض کنم و خود را به دست پنجه‌های گور بسپارم، و او در جواب گفت من نیز به زندگی خود پایان خواهم داد اما به گونه‌ی دیگری و امشب رگهایم را پاره خواهم کرد و خونش را تقدیم وطن.

فرصت اندک بود و با بغضی در گلو خداحافظی کردیم و بعد از آمدن نگهبان مجدد چشمهایم را بستم و به سلول انفرادی خود بازگشتم و بعد از بسته شدن در اشکهایم سرازیر شد و بارها و بارها خدا را فریاد زدم و با اندکی تفکر بیشتر شروع به اعتصاب غذای تر کردم و دراز کشیدم در مستراحی که به جرم بی‌گناهی نصیبم شده بود.

تا شب، زمان سالها طول کشید، مثل هر شب. و ناگهان فریادهای بلندی شنیده می‌شد و التهاب راهرو را کاملاً متوجه شده بودم و فریادها لحظه‌به‌لحظه بیشتر به گوش می‌رسید و همین کافی بود تا من نیز فریاد االله و اکبر سر دهم و بعد از نزدیک به یک ساعت دیگر صدایی از او نشنیدم.

با خود می‌گفتم وقتی متوجه شده‌اند که خون از رگهایش جاری شده، پس حتماً زنده خواهدبود چند سال در چند روز گذشت و در باز شد. با ماسکی بر صورت گفت تمامی وسایلت را جمع‌کن. و من (که) در انتظار آزادی بودم مجدداً با چشمانی بسته از سلولی به سلول دیگر انتقال داده شدم.

اکبر امینی را آزاد کنید

اکبر امینی را آزاد کنید

در طول مسیر سعی می‌کردم صدایی از او بشنوم و از زیر چشم بندم سعی می‌کردم به هر چیزی توجه کنم. اما نه راهرو و لیوان پلاستیکی پر از خون را. افکارم مجدداً بهم ریخت و چاره ای جز انتظار نداشتم.

هفتاد روز یعنی نزدیک به هفتاد سال گذشت و در باز شد و من را از آن ساختمان خارج کردند و من را به‌سوی درب خروج راهی می کردند.

من با بدنی نحیف و به سختی به سمت درب خروج می‌رفتم و شوق آزادی هر لحظه بیشتر در من موج می‌زد؛ اما متأسفانه با زدن انگشتی به برگه‌ای که در جلویم گذاشتن درب خروج را دور زده و به سوی بند عاشقان راهی شدم و شوق دیدن عاشقان در بند هر لحظه بیشتر در من موج می‌زد.

به درب نزدیک شدم. افسر نگهبانی که در آنجا نشسته بود غریب نبود. چندین سالی بود او را می‌شناختم. به داخل بند راهی شدم. امید داشتم او را در آنجا ببینم. در باز شد. دوستانم را در آغوش گرفتم اما او نبود. و اندوه من بسیار شد.

صد و پنج روز گذشت. در باز شد. او را دیدم. آری خودش بود. بوسه ای بر گونه‌هایش زدم و او را در آغوش گرفتم و با دستانی مواجه‌شدم که انگار رگی در آن باقی نمانده بود.

او ایستادگی کرد. او نگذاشت نااهلان به اهدافشان برسند. او تسلیم نشد. او اکنون زندان است اما می‌دانم که او چقدر آزاد است.

با تشکر
پژمان ظفرمند
»
پنجشنبه 15 خرداد 93 – 20:00

وبلاگ نامه به یک آزاده

——————————————————————————————————
از شما درخواست می‌شود در کمپین نامه ای به یک آزاده شرکت نمایید:
برای تأکید به همدلی‌ها و باهم بودن‌ها. برای تأکید به بودن در راهی که آزادگان در مسیرش هرچه می‌بایست انجام دادند…

Read Full Post »

بهمن 1392

سالش فرقی ندارد! روزش مهم است…

25 آن روز، 25 بهمن ماه بود…

بخوانید از پژمان ظفرمند:

پژمان ظفرمند - زمستان 92 - عکس: پژمان ظفرمند

پژمان ظفرمند – زمستان 92 – عکس: پژمان ظفرمند


«25بهمن سال 90 در حوالی خیابان اسکندری دستگیر و به‌اتفاق 11 نفر دیگر از عزیزانی که دستگیر شده بودند به اندرزگاه هفت زندان اوین انتقال داده شدیم.

در این بین دیدن علی شکرچی در اتوبوسی که قرار بود ما را به زندان انتقال دهد بسیار دردناک بود. علی شکرچی که مدت 5 روز قبل از سالگرد 25 بهمن از بند 350 اوین آزاد گشته بود، متأسفانه مجدد در چهارراه ولیعصر دستگیر شده بود و در حین انتقال به زندان بارها مورد ضرب و شتم قرار گرفت و ما نیز در اعتراض به این حرکت و هم اعتراض به دستگیری خود، دست به اعتصاب غذا زده که بعد از گذشت 12 روز به‌اتفاق دو نفر دیگر از زندانیان آزاد گشتم و دیگر عزیزان هم بعد از گذشت چند روز آزاد گشتن.

در این بین شعری را در اندرزگاه هفت در ارتباط با دستگیری خود نوشتم که به شرح زیر می‌باشد:

عابری بودم ز دنیا بی‌خبر
بی‌خیال و بی‌حواس و بی‌خطر
قصد من رفتن به سوی خانه بود
در سرم سودای آب و دانه بود
ناگهان بین خوش و اسکندری
سبز شد در راه من نره خری
گفت با یاران که او فتنه‌گر است
ساعتی می‌بینم این دور و برست
گفتمش ما را به چه فتنه‌گری
بی‌گناهم من کجایم می‌بری
اندکی بعد ما را سوار ون نمود
با دگر همشهریان ما را ربود»

پژمان ظفرمند – 25 بهمن

ویرایش: نامه به یک آزاده

——————————————————————————————————
از شما درخواست می‌شود در کمپین نامه ای به یک آزاده شرکت نمایید:
برای تأکید به همدلی‌ها و باهم بودن‌ها. برای تأکید به بودن در راهی که آزادگان در مسیرش هرچه می‌بایست انجام دادند…

Read Full Post »

دی 1392

نامه به یک آزاده: مجید دُرّی در در 18 تیرماه سال 1388 در شهر قزوین بازداشت و در آذر ماه همان سال در دادگاه بدوی به یازده سال زندان همراه با تبعید محکوم شد. این حکم در مراحل بعدی به شش سال زندان در تبعید به ایذه کاهش یافت. از آنجا که در این شهر هیچ زندانی وجود نداشت مجید دری را به زندان بهبهان تبعید کردند.

مجید دری دانشجوی محروم از تحصیل دانشگاه علامه طباطبایی و عضو شورای دفاع از حق تحصیل و دبیر کمیته دانشجویی صیانت از حقوق شهروندی، در روز دوشنبه ۷ مرداد ماه 1392 به طور ناگهانی و بدون اطلاع مقامات قضایی از زندان بهبهان به زندان کارون اهواز منتقل شد. ایشان تمام مدت زندان را بدون حق مرخصی و در بدترین شرابط گذرانده‌اند و در تمام این مدت تنها دو بار، یکی 6 شهریور 92 و دیگری 15 آبان 92، تنها برای چند روز به مرخصی آمد و مجدداً در پی عدم تمدید مرخصی‌شان به زندان در تبعید بازگردانده شدند.

متن زیر را پیمان عارف نوشته‌اند و یادی کرده اند از این آزاده‌ی ایستاده‌ی وطن:

«برای مجید دری که پنجمین سال زندان در تبعیدش را در زندان کارون اهواز سپری می‌کند:

روحانی در اهواز تو را ندید
هیچ از تو نپرسید
هیچ از ضیاء نپرسید
از کارون گذشت و ستاره‌هامان در آسمان کارون ندید

آخر، قدرِ دُر، دری شناسد
قدرِ گوهر، گوهری
اما تو مهراس زین بی‌اعتنایی

ستاره‌هامان را
تو را، ضیاء‌مان را
به انتظار نشسته‌ایم

نفسهامان با تو
دعاهامان با تو
همراه است

قلبهامان با تو می تپد»
پیمان عارف – شنبه 28 دی

ویرایش:نامه به یک آزاده
عکس: پیمان عارف

——————————————————————————————————
از شما درخواست می‌شود در کمپین نامه ای به یک آزاده شرکت نمایید:
برای تأکید به همدلی‌ها و باهم بودن‌ها. برای تأکید به بودن در راهی که آزادگان در مسیرش هرچه می‌بایست انجام دادند…

فیسبوک کمپین – توییتر کمپین – فراخوان کمپین

Read Full Post »

Older Posts »