Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for the ‘نامه ای به یک آزاده’ Category

خرداد 1393

پنجشنبه 28 فروردین 1393 حمله کردند، زدند و خونین کردند

و سحرگاه یکشنبه 11 خرداد 1393 اعدام کردند

آنها درد می‌کردند!
آنها درد می‌کنند

غلامرضا خسروی سوادجانی - پیمان عارف

غلامرضا خسروی سوادجانی – پیمان عارف

«دیگر زمین 350 سنگینی گامهای مردی که تشنه‌ی آموختن بود و باوجود زیرِحکمِاعدام‌بودن، در زندان لیسانس از دانشگاه پیام نور گرفت را، حس نخواهد کرد!

آن مرد که خط خوشی داشت و کلک بر جان کاغذ می‌کشید، دیگر رفته است.

آن مرد که کتاب از دست فرو نمی‌گذاشت دیگر در میان ما نیست!

آسوده بخواب اتاق یک!
تختی دیگر از تو خالی شد.
در همان روزهایی از سال، که تخت هدی صابر خالی شده بود!

آسوده بخواب اتاق یک.
اتاق مردان خالص. اتاق مردانی که نه سیاست‌ورزی یاد داشتند و نه سیاست‌ورز بودند!

آخر از نوجوانی‌شان در زندان گذرانده بودند و هیچ‌گاه فرصت آموختن سیاست نیافته بودند!

آسوده بخواب اتاق مردان نمازهای کنج‌نشینانه.
نماز شبهای در سکوت!
عبادتهای بی ریا!
آسوده بخواب
»
پیمان عارف – یکشنبه 11 خرداد – 12:45

همچنین بخوانید:
1- امیر دلیرثانی: خصلتهای والای غلامرضا خسروی را می‌ستایم. به‌نام انسانیت و آزادی،برای اطلاع‌رسانی و جلوگیری از اجرای حکم اعدام کاری کنیم
2- ژیلا بنی‌یقوب: آن مرد در سلولش نشسته و منتظر است برای اعدام صدایش کنند. غلامرضا خسروی اکنون به چه فکر می‌کند؟
3- نجواهای بلند |درخواست برای اطلاع رسانی وسیع درمورد احتمال اجرای حکم اعدام غلامرضا خسروی به هر روش پیشنهادی
4- ننگ پنجشنبه سیاه تکمیل گشت. غلامرضا خسروی سوادجانی به چوبه‌ی دار سپرده شد

وبلاگ نامه به یک آزاده

——————————————————————————————————
از شما درخواست می‌شود در کمپین نامه ای به یک آزاده شرکت نمایید:
برای تأکید به همدلی‌ها و باهم بودن‌ها. برای تأکید به بودن در راهی که آزادگان در مسیرش هرچه می‌بایست انجام دادند…

Advertisements

Read Full Post »

خرداد 1393

خبر این است که به خانواده‌اش گفته‌اند به‌زودی اعدامش خواهند کرد. همین و دیگر هیچ…

غلامرضا خسروی سوادجانی - ژیلا بنی‌یعقوب

غلامرضا خسروی سوادجانی – ژیلا بنی‌یعقوب

«آن مرد در سلولش نشسته و منتظر است تا چند ساعت دیگر برای اجرای حکم صدایش کنند.

شبش توانسته نیم ساعت با همه‌ی اعضای خانواده‌اش دیدار کند. ملاقاتی در فضایی پر از اندوه و غم.

خانواده‌اش می‌گویند سعی کرده به آنها دلداری بدهد. گفته به خدا توکل داشته باشید…

آن مرد الان به چه فکر می کند…

به آخرین حرفهایی که در آخرین ملاقات با خانواده‌اش رد و بدل کرده؟

به مرور همه زندگی‌اش؟ به چند ساعت دیگر، به لحظه اجرای حکم؟…

لعتنت به اعدام…

مقامات زندان به خانواده غلامرضا خسروی بعد از ملاقات اطلاع داده‌اند حکم اعدامش امروز صبح اجرا می‌شود…

امید که اجرای این حکم متوقف شود»
ژیلا بنی‌یعقوب همسر بهمن احمدی آمویی – یکشنبه 11 خرداد – 3بامداد

همچنین بخوانید:

1- امیر دلیرثانی: خصلتهای والای غلامرضا خسروی را می‌ستایم. به‌نام انسانیت و آزادی،برای اطلاع‌رسانی و جلوگیری از اجرای حکم اعدام کاری کنیم

وبلاگ نامه به یک آزاده

——————————————————————————————————
از شما درخواست می‌شود در کمپین نامه ای به یک آزاده شرکت نمایید:
برای تأکید به همدلی‌ها و باهم بودن‌ها. برای تأکید به بودن در راهی که آزادگان در مسیرش هرچه می‌بایست انجام دادند…

Read Full Post »

شهریور 1392

واحد خلوصی فعال مدنی و دانشجوی محروم از تحصیل و از امدادگران کمپ سرند(لطفا رجوع کنید به پست«») که آن روزها در کنار حسین رونقی ملکی در آن فاجعه‌ی ملی زلزله‌ی آذربایجان وطن به یاری هموطنان شتافته بود در پیام‌هایی چند کلام گفته اند از آنچه این روزها برایش یادآور است. تلخ سخن می‌گوید از اینکه شرم ساکت ماندن از هر بازداشتی سخت‌تر است و گاهی که انسان دلتنگ انفرادی می‌گردد :

«* سال 90 در چنین شب‌هایی، به جرم محرومیت از تحصیل، در حال تلاش برای درخواست پتو جهت گذراندن اولین شب انفرادی در سلولهای 2-الف سپاه بودم و به دنبال آن 21 روز بازداشت و حکم 5 سال زندان.

* سال 91 در چنین شب‌هایی، به جرم کمک به زلزله‌زدگان، در حال خوردن مشت و لگد از دست مأمورین وزارت اطلاعات تبریز بودم و به دنبال آن 37 روز بازداشت و حکم 2 سال زندان.

* سال 92 در چنین شبی، به جرم بودن، هنوز زنده هستم و در حال مرور اخباری که تحمل بودن و شرم ساکت ماندن را از هر بازداشت و تبعیضی سخت‌تر می‌کند:

– حسین رونقی و مادرش در اعتصاب غذا
– مرگ انسان و انسانیت در حمله‌های شیمیایی سوریه
– اعدام پشت اعدام و بازهم اعدام
– مرگ عزیز از دست رفته، رشید اسماعیلی
– حبس برادرم «نوید خانجانی» پشت دیوارهای سرد
– بمب، انفجار، مرگ، عراق، افغانستان، پاکستان، سوریه و …
– حبس و حصر و بند بسیاری از ایرانیان آزاده.
– سیرک سیاستی که بهای بلیطش شیره‌ی جان آدمیان شده.
– …

و دنیا چه بر سرت آورده که مجبوری دلتنگ انفرادی باشی، تا نشنوی، تا نبینی، تا رنج نکشی، غذایت را بخوری، نمازت را بخوانی و بخوابی، فارغ از اندیشه فردا.»
واحد خلوصی – اول شهریور ماه 1392

واحد خلوصی - حسین رونقی ملکی

واحد خلوصی – حسین رونقی ملکی

ایشان همچنین در پیامی از حسین رونقی ملکی می‌گوید:

«سالها پیش از حق تحصیل محروم شدم و او رفیقم شد. بعد‌ها در اوین دیدمش، قوت جانم شد.

مرخصی گرفت اما آرام نه، وطن داغدار زلزله بود و حسین وام‌دار زلزله‌زدگان.

مقابل دیدگانم لگد به کلیه‌های بیمارش زدند، به خود پیچیدم، وجدان بیمارِشان به خود نپیچید.

حسینِ، در اعتصاب غذا‌، بیمار است، چون عدالت گرسنه و بیمار است.
حسین، شنوایی خود را از دست می‌دهد، چون حاکمیت گوش شنوا ندارد.
حسین، دچار اختلال سیستم عصبی شده، چون سیستم قضائی کشور مختل شده.
حسین، دچار تشنج شدید شده، چون ایران که هیچ، خاورمیانه شدیداً متشنج است.
حسین …

بازجویمان یکی بود، پس سرنوشتمان هم یکی شد. آی مردی که دم از جبهه و تَرکِش می زدی، با مرخصی حسین، انسانیت را دوباره تجربه کن.»
واحد خلوصی – پنجشنبه 7 شهریور ماه – 23:10

A Message From Vahed Kholosi A Former Prison Mate Of On-Hunger-Strike Hossein Ronaghi Maleki

Banned from education, activist Vahed Kholosi, was along side Hossein Ronaghi, as one of the Sarand earthquake relief camp volunteers. They went to the earthquake-stricken area of Azarbaijan to lend a hand to the people affected by this national disaster. He has written a note about what recent days are reminding him of.

His bitter words describe how the shame of remaining silent now, is harder then enduring being imprisoned, and how one can sometimes miss being in solitary confinement:

“In 2011, on nights like this, for the crime of being banned from education, I was trying to get a blanket for my first night in solitary confinement in IRGC’s Ward 2-A. The solitary confinement lasted 21 days followed by a 5 year imprisonment sentence.

In 2012, on nights like this, for the crime of helping the earthquake-stricken people, I was being beaten by the Tabriz Intelligence Ministry’s agents, and after that I received a 2 year imprisonment sentence.

In 2013, on this night, for the very crime of being, I am still alive and busy browsing the news. That news makes it more difficult to bear the shame of staying silent more than any arrest or exile:

– Hossein Ronaghi and his mother are on hunger strike.

– The death of humans and humanity in the chemical attacks in Syria.

– Executions after executions and more executions.

– The imprisonment of my brother “Navid Khanjani” behind those cold walls.

– The loss of someone dear, Rashid Esmaili

– Bombings, explosions, death, Iraq, Afghanestan, Pakestan, Syria, and……

– The incarceration and enchainment of many liberty seeking Iranians.

– The political circus whose ticket price has become the sap of the soul of humans.

And what has the this world inflicted upon you for you to miss being in a solitary confinement cell, so you won’t hear any more, you won’t see any more, you don’t suffer pain any more, eat your food, perform your prayers, just go to sleep without a thought of the future.”

Vahed Kholosi
August 23, 2013

Vahed Kholosi also wrote about Hossein Ronaghi in another short note:

“Many years ago when I was barred from education, he became my friend. I later saw him in Evin, and he became my strength.

He was granted furlough, but didn’t stay inactive. The Mother Land was mournful due to the earthquake, and Hossein felt he owed the earthquake-stricken people.

Before my eyes, they kicked his sides, hitting his ill kidneys. I was distraught, but their sick conscience was not distraught.

Hossein is in poor health and is on hunger strike, because Justice is hungry and sick. Hossein is loosing his hearing because the ruling apparatuses are deaf.

Hossein suffers from an impaired nervous system, because the country’s Judiciary system has become disordered.

Hossein is suffering from severe convulsions, like not only Iran but the whole Middle East has become convulsive.

We had the same interrogator, our fate now is the same. O you people who boasted of being in the war zone, grant Hossein medical furlough, and experience humanity again.”

Vahed Kholosi
Thursday August 29, 2013
11:10 PM

——————————————————————————————————
از شما درخواست می‌شود در کمپین نامه ای به یک آزاده شرکت نمایید:
برای تأکید به همدلی‌ها و باهم بودن‌ها. برای تأکید به بودن در راهی که آزادگان در مسیرش هرچه می‌بایست انجام دادند…

Read Full Post »

شهریور 1392

پیمان عارف، فعال سیاسی در پیامی که در فیسبوک خود منتشر کرده است نگرانی خود را نسبت به وضع موجود برای اکبر امینی ابراز نموده و به لزوم اطلاع‌رسانی قوی درباره‌ی ایشان تأکید کرده اند تا مبادا وضعیتی مشابه با آنچه امروز برای آرش صادقی پیش آمده است دوباره تکرار شود. آرشی که تنها درباره اش می‌توان گفت: «آرش صادقی کجاست؟». ایشان نوشته اند:

اکبر امینی - پیمان عارف - قاسم شعله سعدی

اکبر امینی – پیمان عارف – قاسم شعله سعدی

«اکبر امینی شهروند متعرض سیاسی است که از سال 88 به نحوی مستمر مطالبات دموکراسی‌خواهانه‌ی جنبش سبز را پیگیری نموده است.

اکبر که در مقطع انتخابات(92) ابتدا از دکتر قاسم شعله سعدی و سپس از دکتر حسن روحانی حمایت می‌کرد، از بیش از هفتاد روز پیش(از 17 خرداد) درحالی در بازداشت به‌سر می‌برد که تاکنون هیچگونه ملاقات یا تماس تلفنی و ارتباطی با خانواده‌اش نداشته است.

بدین‌جهت گمان می‌رود که این فعال جنبش 25 بهمن 89 تحت فشار شدید بازجویان قرار داشته باشد.

من به نوبه‌ی خود ضمن تقدیر از کوششهای دموکراسی‌خواهانه اکبر امینی ارمکی، آزادی بلاقید او را خواستارم و از دوستان نیز تمنا دارم با حساس نمودن افکار عمومی نسبت به وضعیت او مانع از شکلگیری شرایطی چون آرش صادقی برای او گردند!»
پیمان عارف – پنجشنبه 7 شهریور ماه – 23:15

همچنین در این رابطه توجه شما را جلب می‌کنیم به پست «آنها کجا هستند؟/وضعیت خطرناک پژمان ظفرمند، اکبر امینی و احمد عسگری + گزارش و پوستر»

——————————————————————————————————
از شما درخواست می‌شود در کمپین نامه ای به یک آزاده شرکت نمایید:
برای تأکید به همدلی‌ها و باهم بودن‌ها. برای تأکید به بودن در راهی که آزادگان در مسیرش هرچه می‌بایست انجام دادند…

Read Full Post »

مرداد 1392

در این ضمینه همچنین لطفا پست «این روزهای ایران/روزهای کوهنوردی در «مسیر ایران» به سوی برودپیک‌های اوج‌ناپیدا» را نیز ملاحظه فرمایید

«سلام پرستو. لطفا این مطلب رو اگر دوست داشتی روی وبلاگت بذار. منتها
لطفا بعد از رفتن ما روز دوشنبه این کار رو بکن.
»

این را آیدین بزرگی یکی از همان کوهنوردان بزرگ به دوست و هم‌رشته‌اش پرستو ابریشمی گفته بود

یکی از دوستان سه کوهنورد آزاده‌ی ایران که خود نیز کوهنورد است یعنی خانم پرستو ابریشمی، در وبلاگ خود(به نام «خاک خوب») نامه‌ای را به درخواست آیدین بزرگی یک روز پس از آنکه تیم باشگاه آرش برای گشایش راهی نو در رشته‌کوه هیمالیا عازم برودپیک شود منتشر کردند که در زیر می‌خوانیم:

«من وتو يكي دهانيم
كه با همه آوازش، به زيباتر سرودي خواناست.

من و تو يكي ديدگانيم
كه دنيا را هر دم، در منظر خويش تازه‌تر مي‌سازد.

نفرتي
از هر آنچه بازمان دارد، از هر آنچه محصورمان كند، از هر آنچه واداردمان، كه به دنبال بنگريم.

دستی
که خطی گستاخ به باطل می‌کشد.

من و تو يكي شوريم
از هر شعله‌ اي برتر، كه هيچ گاه شكست را بر ما چيرگي نيست
چرا كه از عشق رویینه تنيم.

و پرستوئي كه در سرپناه ما آشيان كرده است
با آمد شدني شتابناك
خانه را از خدائي گمشده لبريز مي‌كند.

شاملو

این ماییم، دوباره اینجاییم. با هم هستیم ولی تنهاییم. اینجاییم نه از برای خودخواهی، نه از برای خودنمایی، اینجاییم از سر عشق، اینجاییم از سر شور، از سر غرور. اینجاییم از برای رشد، از برای اوج، از سر جنون، اینجاییم برای پایان، پایان یک آغاز، پایانی که آغازی بلند پروازانه تر را نوید دهد.
پایانی که پایان نیست، که شالوده ی آغاز است، که پشتوانه ی آغاز است، که تیر خلاصی است بر نتوانستن ها، بر خود کم بینی ها، بر در حصار ماندن ها، بر گرفتار تکرار شدن ها. آری تیر خلاصی است بر ماندن ها، نرفتن ها، نرسیدن ها، غروبی است برای این فرسایش ها و طلوعی است برای ریشه زدن ها، برای شکوفه دادن ها. بوی خوش تغییر است و مهر ابطال است بر راکد بودن ها.

مجتبی جراحی - پویا کیوان - آیدین بزرگی - آنها راهی نو گشودند و مسیری تازه نشان دادند....

مجتبی جراحی – پویا کیوان – آیدین بزرگی – آنها راهی نو گشودند و مسیری تازه نشان دادند….

می خواهیم مال خودمان باشد، راه خودمان باشد، مسیر خودمان باشد، طناب خودمان باشد، از نفس و عرق خودمان باشد. می خواهیم توانستن را معنی کنیم، می خواهیم تغییر را زندگی کنیم، می خواهیم خواستن را بفهمیم، خواستن را بخواهیم. می خواهیم روی آن بزرگ مردی را سفید کنیم که مویش در این راه سفید شد، که قلبش در این راه شکست، که روحش در این راه درد کشید. می خواهیم پیرمردی را شاد کنیم که بغض به گلو نشسته اش فریاد شد، و فریادش به دادگاه برده شد. می خواهیم راهی را برویم که درست است، که رو به اعتلاست. می خواهیم طعنه بشنویم، مسخره شویم، مضحکه شویم، پول هایمان را هدر بدهیم، بدویم، گریه کنیم، خطر کنیم. می خواهیم کوهنورد باشیم، می خواهیم میراث بران شایسته ای باشیم، نمی خواهیم زیر چتر زور باشیم، نمی خواهیم کور باشیم.

آری، ما اینجاییم، تا یادی از کوهنوردی اینک مرده ی کشورمان کنیم، تا کوهنوردی مان را دوباره ورق بزنیم، تا یادگاری از خودمان به جا بگذاریم، توشه ای برای کوهنوردان آینده ی کشورمان. اینجاییم تا بر تن یک کوه هشت هزار متری یادگاری خودمان را بنویسیم، نام ایران مان را حک کنیم، اینجاییم تا دوباره زنده شدن را زمزمه کنیم.

چه کسی است که بتواند جلوی عزم ما بایستد؟ عزم ما از ذره ذره ی وجود کوهنوردان ایران است. عزم ما بی پولی را نمی شناسد، عزم ما خطر را می هراساند، عزم ما نیازی به اجازه ی پشت میز نشینانی ندارد که خود را رئیس و سرپرست می دانند، که خود را تافته ی جدا بافته می دانند، که خود را نخبه می پندارند، که خود را کوهنورد می دانند، که آنان اند که محتاج عزم مایند، که آنان اند که زیر چتر مایند. عزم ما نامه و گواهی و مجوز شورا نمی خواهد. عزم ما ریشه در ذات ما دارد، ریشه در پیشکسوتان ما دارد، ریشه در عمق وجود آنانی دارد که زندگی شان را وقف کوهنوردی این کشور کرده اند. عزم ما عزم جوانی است، عزم پرواز است. عزم ما عاشق است، شکست را نمی شناسد، کارشکنی را نمی فهمد، استهزا را عار نمی داند، طعنه را ننگ نمی شمارد، عزم ما فقط آنجا را می بیند، راس آن ستیغ بلند را.

گفتم ما تنهاییم. ولی نه، ما تنها نیستیم. هزاران چشم به راه ماست، هزاران دست دعاگوی ماست. چشمان مادرم، دستان پدرم، نگاه دوستانم، همه پشتوانه ی ماست. ما تنها نیستیم، چند دهه کوهنوردی پر افتخار پشت ماست، این همه کوهنورد نو جو و نو طلب پشت ماست. پشتوانه ی ما ارز دولتی نیست، حکم قهرمانی نیست، مقام نخبگی نیست. پشتوانه ی ما های و هوی نیست، جنجال نیست، مصاحبه نیست، تلویزیون نیست. پشتوانه ی ما باربر بیچاره نیست، کپسول اکسیژن نیست، طناب ثابت نیست. پشتوانه ی ما عرق جبین ماست، صدای نفس نفس زدن های ماست، بغض در گلوی ماست، اشک حلقه شده در چشم ماست. پشتوانه ی ما سکوت ماست، صبر ماست. پشتوانه ی ما تویی، تو که چند سال تلاش ما را شکست ندانستی. پشتوانه ی ما تویی، نه آن حسودی که از ضعف خودش ما مسخره می کرد، نه آن ضعیفی که خودش جسارت پیمایش صد متر را در طناب خودش ندارد، نه آن کسی که هیمالیانوردی اش در یومارش خلاصه است، نه آن کسی که قهرمان دروغین است. پشتوانه ی ما تویی، تو که با نگاهت، تو که با صدایت، تو که با امیدت، با امیدت به آینده ای روشن برای کوهنوردی این مملکت، ما را راهی می کنی. پشتوانه ی ما تویی که صد متر راه از مسیر اعتلا را بر هزاران متر راه از مسیر تکرار ترجیح می دهی.

پویا کیوان

پویا کیوان

می گویند نمی توانید، می گویند کشته می شوید، می گویند شما را چه به این کارها! نخبگان ما نتوانستند، شما که اصلا نخواهید توانست. می گویند راهتان را می بندیم، پایتان را می گیریم. می گویند هیمالیا مال ماست، صعودش هم مال ماست، افتخارش هم فقط مال ماست، کیف و کوکش هم مال ماست، عشق و حالش هم مال ماست. می گویند بروید چند ماه دیگر جواب نامه ی تان را می دهیم، می گویند مگر بچه بازیست، مگر به این آسانی است! می گویند آنجا هییییییییییمااااااااااالیییییییییاسسسسسسسسست، توچال نیست!

می گوییم بترسید، دیر یا زود سردمداریتان به پایان می رسد، می گوییم این صعود برای شما کابوس است و این کابوس رویای ماست. می گوییم نتوانستن برای ما ننگ نیست، قله برای ما هدف نیست.
می گوییم جرات نداشتن ننگ است، هراسیدن ننگ است، درجا زدن ننگ است. می گوییم آری هدف قله نیست، هدف اعتلا است، هدف تجربه کردن است، هدف دیدن است، لمس کردن است، هدف آموختن است، از شکست درس گرفتن است.
می گوییم به شکست های ما بخندید، از ته دل، از سر کیف، نوبت ما نیز می رسد، آن زمانی که شکست های قبلی مان مانند نبردبانی ما را به بالای بالا می رساند. می گوییم اینک بخندید، خنده ی شما هرچه بلند هم باشد در آن پایین ها مانده است.
می گوییم ما از آن بالا به شما می خندیم، از آن بالا همه صدای مارا خواهند شنید، همه پیام ما را خواهند گرفت. می گوییم این پاداش ماست، این نتیجه ی صبر ماست، نتیجه ی پایمردی ماست، نتیجه ی جرات کردن ماست، نتیجه ی اشکهای ماست، نتیجه ی چند دهه کوهنوردی ماست که شما پایتان را بر گلویش گذاشتید، نمی گذارید بلند شود، نمی گذارید نفس بکشد. ولی ما از آن بالا پا بر گلوی شما خواهیم گذاشت، ما از آن بالا شما را پایین خواهیم کشید، ما از آن بالا ترانه ی زندگی را برای کوهنوردی مان خواهیم خواند، دست در دست هم، غرق شادی، غرق غرور، غرق افتخار.

مجتبی جراحی - رامین شجاعی

مجتبی جراحی – رامین شجاعی

نه ما تنها نیستیم، این کوه با ماست، هنوز هم در عکس هایمان کنارمان ایستاده، هنوز هم نگاهش که می کنیم صدایش را می شنویم. ما را می خواند، به مکتب خانه ی عشقش، به مدرسه ی زندگی اش، مدرسه ی کوهنوردی اش. مشتاق آموختن است، آموختن جسارت، آموختن خود باوری، آموختن پیشرفت. ما را می خواند به بهشت گم شده اش، ما را می خواند با همه ی بادهای سهمگینش، با همه ی بهمن های مهیبش، با صدای خرد شدن یخهایش. با آن که بر همه ی دنیای اطرافش محیط است، با آنکه همه را از بالا می بیند، اما ما را می خواند تا محاط ما شود، ما را می خواند تا خودش را خاک پای ما کند. نه به این خاطر که ما کسی باشیم، نه به این خاطر که ما در مقابلش عددی باشیم، که خود می دانیم در دریایش مثل حبابی هستیم و در آسمانش کمتر از ذره ی کاهی.
ما را می خواند چون می داند در فضای ماتم زده و درمانده ی کوهنوردی کشورمان، فقط اوست که می تواند دست ما را بگیرد. ما را می خواند چون می داند به او پناه آورده ایم، ما را می خواند چون می داند که ما فرعیم و اصل صدها یا شاید هزاران کوهنورد جوانی هستند که باید با مرام و مکتبش تربیت شوند. ما را می خواند چون خودش بزرگ است، رو به بالاست و از سر به زیر بودن ها خسته است، ما را می خواند چون جسارت تعرض به حریمش را داشتیم، چون پیام ما پیام ما نسیت، پیام کوهنوردان ایران زمین است، پیام تغییر است.

نه این ما نیستیم. تنها هم نیستیم. این شمایید. شما که این راه را ادامه خواهید داد، شما که این تفکر را زنده نگه خواهید داشت، شما که فریب تکرار را نخواهید خورد، در باتلاق عاشقان میز و صندلی فرو نخواهید رفت. این شمایید که غرور مایید، که پیشران مایید، که انگیزه ی مایید. این دستان شماست که دعا گوی ماست، که خیرخواه ماست. این شمایید که همیشه زنده خواهید ماند، که آینده متعلق به شماست، که آینده متکی به شماست. آری این شمایید، فقط کافیست بخواهید، بهترین ها را، رشدکردن ها را، بالاترین ها را، اولین ها را.»
آیدین بزرگی

آیدین بزرگی و بخش هایی از پیام او

آیدین بزرگی و بخش هایی از پیام او

– «تیم باشگاه کوهنوردی آرش امروز عصر(19 خرداد) راهی کوه برودپیک شد. برای این تیم آرزوی موفقیت می کنم. امیدوارم در پناه خدا موفق به اتمام مسیر ایرانیها بر روی برودپیک شوند.
– پویا ی(پویا کیوان) عزیز هم در ترکیب این تیم حضور دارد. امیدوارم در کنار هم برنامه‌ای موفق و ایمن را اجرا کنند. هنوز نرفته، دلم برات تنگ شده پویا
– آیدین(آیدین بزرگی) عزیز، متن تاثیرگذار، پرشور و با احساست را در خاک خوبم گذاشتم. موفق باشی دوست خوبم
پرستو ابریشمی – یکشنبه نوزدهم خرداد 1392 – ساعت 7:16 بعد از ظهر – وبلاگ خاک خوب

——————————————————————————————————
از شما درخواست می‌شود در کمپین نامه ای به یک آزاده شرکت نمایید:
برای تأکید به همدلی‌ها و باهم بودن‌ها. برای تأکید به بودن در راهی که آزادگان در مسیرش هرچه می‌بایست انجام دادند…

Read Full Post »

اردیبهشت 1392

آزاده‌ای همسر آزاده‌ای. فخرالسادات محتشمی‌پور همسر سیدمصطفی تاجزاده در پیامی تولد نرگس، فرزند میرحسین و رهنورد را که صدها روز است دور از پدر و مادر روزگار می‌گذراند، تبریک گفته است. میرحسین موسوی، زهرا رهنورد و مهدی کروبی از بهمن 1389 در زندان خانگی به سر می‌برند و فرزندان آنها امروز بی‌خبر تر و دل‌نگران‌تر از دیروزند. روزهای تولد که به قول مادر فخری ‹می‌آید و می‌رود› یادآور روزهای باهم بودن‌هاست. باهم بودن‌هایی که این روزها چاره‌ای نیست جز اینکه با خاطراتش سرکنیم. باهم بودن‌هایی که این روزها اگرچه در چشمان تنگ دنیادوست به بند رفته است اما، در قلب آنان که انسان را زنده نگاه داشتند هنوز جان‌دار و جاریست…

نرگس موسوی فرزند میرحسین و رهنورد - فخرالسادات محتشمی پور همسر سید مصطفی تاجزاده

نرگس موسوی فرزند میرحسین و رهنورد – فخرالسادات محتشمی پور همسر سید مصطفی تاجزاده

«سلام دخترم نرگس جان!
چند روزی بود که می خواستم برای هم نامت که دختر مردی است که این روزها جای پدر دربند و محصور را برایتان گرفته ، چند !کلامی بنویسم اما تولد اردیبهشتی نرگس موسوی بهانه ای شد برای نوشتن این نامه در حضور نرگس خاتمی:

تولدت مبارک باشد دخترم و امید که سال دگر شادترین سالروز میلادت را با حضور پدر و مادر و در جمع خانواده‌ای بدون حتی یک غایب جشن بگیری. من نیک می‌دانم که این تولدها که دیروز می‌رسید و می‌گذشت و گاه با شاخه‌گلی یا پیامکی و تبریکی یادآوری می‌شد، امروز و در این روزهای هجران چقدر مهم می‌شود قابل تأمل می‌شود. مسئله می‌شود. و اصلا نمی‌توان از آن گذشت. و اصلا نمی‌توان جاهای خالی را ندید و اصلا نمی‌توان اشک‌ها را پنهان کرد و لرزش لب‌هایی را که به دندان گزیده می‌شوند!

من امشب وقتی برای خریدن گل به گل فروشی نزدیک خانه‌ات رفتم، به فروشنده گفتم که این هدیه به کدام خانه در شمال غرب پایتخت روانه می‌شود و آن مرد دلش می‌خواست در ارسال پیام تبریک به فرزند کوچک پدری که به خاطر ایران و مردمش در حصر است و دردانۀ مادری که به خاطر کشورش و ملتش و البته پای بندی به شویش در حصر است، سهیم شود. امشب وقتی که من درب خانه کوچک تو را کوفتم، دوست داشتم چهره‌ی تو را نه مثل همیشه مغموم از بی‌خبری عزیزترین کسانت بلکه شاد شاد زیارت کنم اما دریغ که نامردمی اصحاب شیطان باز هم دل مهربان تو را شکسته است. این که در آستانه تولد تو زندان‌بان شعورش نرسد که بیش از خواهرها، تو و خواهرانت و فرزندانتان نیازمند آغوش گرم پدر و دست نوازشگر مادرید، بیش از آن که نفرت‌آور باشد، رقت‌آفرین است! هم برای او که آدمیتش را به قدرت اربابانش فروخته و هم برای خودمان که در چنین زمانه‌ای زیست می‌کنیم!

نرگس قشنگم! کاش وقت داشتم و بیشتر کنارت می‌ماندم و تو سر بر شانه‌های من می‌گذاشتی با آرزوی استشمام عطر مادر. و کاش گیسوان زیبایت را به دستان و سرانگشتان من می‌سپردی تا مادرانه نوازششان کنم. کاش من می‌توانستم ذره‌ای از عطش تو را به در کنار مادر بودن سیراب کنم و کاش می‌توانستم فراموش کنم که تو و خواهرانت و همه‌ی فرزندان ما چه روزهای سختی را می‌گذرانید. کاش می‌توانستم باور کنم که این همه سختی و درد هدیه‌ی اهریمن به ما نیست!

نرگس عزیزم!
این روزها ما آرزوهایی داریم که با همه کوچکی و قابل دسترس بودن، دور و دست نایاقتنی نمایانده می‌شوتد. توسط کسانی که آرزو را حتی بر جوانان عیب می‌دانند و می‌خواهند کالاهای بنجل خود را به هر شکل و وضع ممکن به مشتری‌هایی که به دنبال متاعی اعلی به میدان آمده اند، قالب کنند!

ما می‌خواهیم کلید نجات ایران را که از فراسوی مطالبات انباشته شهروندان برگرفته‌ایم به دستان مردی که جای پدر دربند و محصورتان را برایتان گرفته، بدهیم اما راه را برایمان دراز و پرپیچ و خم و ناهموار می‌کنند. آن‌ها خوب می‌دانند که چه می‌کنند اما ما‌هم می‌دانیم که چه می‌خواهیم و آن چه می‌خواهیم را فریاد می‌کنیم تا دجالان روزگار فردا روز نگویند گوش فلک هم کر بود از تبلیغات پرهیاهوی، چه رسد به گوش ما که دچار کهولت و ناشنواییِ حاصل از آن شده‌ایم!

دخترک رنج کشیده‌ام!
امشب من در تمام طول مسیر ترانه‌های وصل و هجران را گوش کردم و با یاد تنهایی شماها اشک ریختم و با یاد تنهایی خواهرم زهرا و برادرم میرحسین و با یاد تنهایی همسرجانم که به تیرِ کین نااهلان و نامحرمان دچار آمده است. مناسبت‌ها می‌آیند و می‌روند و ما همه‌ی نیازهایمان را در قربان‌گاهِ مامِ وطن به دست فراموشی می‌سپاریم؛ اما حفره‌هایی که این روزها در فراخنای قلب‌هایمان ایجاد می‌شود معلوم نیست تا کجای زمانه دیر و دور آینده با سخاوت مردمانی از جنس آئینه پر خواهد شد؟!
مناسبت ها می‌آیند و می‌روند و ما سال‌های تازه‌ای را بر عمر خود علاوه می‌کنیم. و آرزو می‌کنیم که فردا در دستان مردمانی قرار گیرد که کینه و خشم را به دست فراموشی سپرده برای به زیستی مردمان تلاش کنند.

نرگس جان کاش می‌شد فاصله‌ها را به سرعت نور درمی‌نوردیدیم تا تو بتوانی دستانت را در دستان گرم هم نامت، خواهرت نرگس که این روزها مشوش و دل نگران پدر است بگذاری. تشویش حالا فقط برای نرگس موسوی نیست بلکه نرگس خاتمی نیز خانه دلش را نه به اختیار بلکه به جبر و زور به اجاره نگرانی‌هایی داده که البته بخش عمده آن بی مورد است. مردم می‌گویند: «کلید را که به دست صاحب خانه برسانیم لااقل خیالمان راحت می شود که دزدها برای ورود باید وقت بیشتری صرف کنند و زور بیشتری بزنند.»

تولدت مبارک دخترم! در شب آرزوهایت هنگام فوت کردن شمع ها برای رسیدن کلید خانه ایرانمان به دست پدر دلسوزی که مردم صاحب خانه‌اش می خواهند، دعا کن!
مامان فخری
»

دوم اردیبهشت 1392

——————————————————————————————————
از شما درخواست می‌شود در کمپین نامه ای به یک آزاده شرکت نمایید:
برای تأکید به همدلی‌ها و باهم بودن‌ها. برای تأکید به بودن در راهی که آزادگان در مسیرش هرچه می‌بایست انجام دادند…

Read Full Post »

فروردین 1392

بی گمان ایران فردا نیازمند همه انسان های شایسته ای است که در راه اعتلای میهن، آمادگی ایثار و از خودگذشتگی دارند

دکتر مهدی خزعلی از نهم آبان 91 طی یورش به جلسه‌ی سرای اهل قلم در بازداشت و از 10 دی 91 در اعتصاب غذای مداوم به سر می‌برند. پس از انتشار پیام همسر دکتر مهدی خزعلی مبنی بر درخواست فریاد عدالتخواهی و شکستن سکوت درمورد مهدی خزعلی، یک به یک یادداشت‌هایی در همراهی و همدلی با دکتر خزعلی و خانواده‌ی ایشان منتشر شده است:

درخواست همسر شهید همت و شهید باکری از مهدی خزعلی برای پایان اعتصاب غذا
درخواست پروین فهیمی،مادر شهید 88 سهراب اعرابی، از مهدی خزعلی برای پایان اعتصاب غذا
درخواست اعظم طالقانی فعال ملی-مذهبی از مهدی خزعلی برای پایان اعتصاب غذا
درخواست آیت الله محمود امجد از مهدی خزعلی برای پایان اعتصاب غذا
درخواست سیدمحمد خاتمی از مهدی خزعلی برای پایان اعتصاب غذا

لازم به ذکر است پیش از تمام این درخواست‌ها زهرا ربانی املشی عروس آیت الله منتظری پیامی را در همدلی با خانواده‌ی دکتر مهدی خزعلی خطاب به مهدی خزعلی منتشر کرده‌اند

سی تن از زندانیان محبوس در بند 350 زندان اوین که نامشان در ذیل نامه آمده است از مهدی خزعلی خواسته‌اند تا به اعتصاب غذای خود پایان دهد. به گزارش کلمه پیام ایشان به شرح زیر است:

dr-mehdi-khazali-stand مهدی خزعلی

«به نام خدا

جناب آقای دکتر خزعلی
با سلام

اگرچه ما نیز نسبت به مظالم، بی‌عدالتی ها و اقدامات غیرقانونی که بر شما و همه‌ی زندانیان سیاسی کشور رفته آگاهیم و خود را قربانی این تصمیمات غیرقانونی و نابخردانه می‌دانیم، اما هم‌سخن با همه‌ی بزرگانی که نگران سلامتی جان گرامی شما هستند انتظار داریم اعتصاب غذای خود را پایان دهید.

بی گمان ایران فردا نیازمند همه انسان های شایسته ای است که در راه اعتلای میهن، آمادگی ایثار و از خودگذشتگی دارند.

امضا کنندگان:عبدالفتاح سلطانی/سیدعلیرضا بهشتی/فیض الله عرب سرخی/علیرضا رجایی/عبدالله مومنی/محمدرضا مقیسه/عماد بهاور/محمدامین هادوی/مصطفی بادکوبه ای/حسن اسدی زیدآبادی/سیامک قادری/امیرخسرو دلیرثانی/حمیدرضا مرادی/سیداحمد هاشمی/محمدصادق ربانی املشی/فرشید یدالهی/مصطفی دانشجو/امیر اسلامی/امید بهروزی/افشین کرم پور/رضا انتصاری/علیرضا روشن/مصطفی عبدی/سیاوش حاتم/حسین زرینی/سیدمحمد ابراهیمی/حمید کرواسی/مصطفی ریسمان باف/مهدی تاجیک/محمدحسن یوسف پورسیفی»

——————————————————————————————————
از شما درخواست می‌شود در کمپین نامه ای به یک آزاده شرکت نمایید:
برای تأکید به همدلی‌ها و باهم بودن‌ها. برای تأکید به بودن در راهی که آزادگان در مسیرش هرچه می‌بایست انجام دادند…

Read Full Post »

Older Posts »