Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for the ‘محمد نوریزاد’ Category

مهر 1393

پیمان عارف دومین روز تحصن(30مهر) مقابل کانون وکلای مرکز و اولین روزی را که به این تحصن پیوسته‌است را، و همچنین تجمع اعتراضی مقابل مجلس را که در اعتراض به اسیدپاشی و عدم رسیدگی کافی به آن صورت گرفته است را اینگونه شرح می‌کنند:

تجمع اعتراضی خیابان بهارستان مقابل مجلس - 30 مهر 1393 - اعتراض به اسیدپاشی - عکس:پیمان عارف

تجمع اعتراضی خیابان بهارستان مقابل مجلس – 30 مهر 1393 – اعتراض به اسیدپاشی – عکس:پیمان عارف

«روز اول تحصن برای حقوق بنیادین:

ساعت 9 صبح رسیدم جلوی کانون وکلای مرکز. جای پارک نیافتم تا مجبور شوم اول گاندی پارک کنم.

تا برگشتم جلوی کانون، نسرین ستوده و رضا خندان هم رسیدند. پلاکارد نسرین آماده بود اما من با شلختگی کاغذ از سمتی باید میافتم و ماژیک از دیگر سوی!
با خط ناخوشم روی آ4 و بعد آ3 ای نوشتم «حق تحصیل؛ حق دگراندیشان» (education right, dissent right)

اول صبح بود و هنوز از نیروهای امنیتی خبری نبود. رضا رفت و ساعتی بعد محمد نوریزاد با تن‌پوش و پرچم «جانم فدای ایران»اش سررسید.

وکلا و اعضای جامعه‌ی حقوقدانان یک‌یک و با تعجب از جلومان رد می‌شدند و عمدتاً نسرین و نوریزاد و بعضاً بنده را می‌شناختند. سلام و علیکی و درودی و بدرودی و آفرینی می‌گفتند و راهشان می‌کشیدند تا مبادا دردسری پیش‌شان آید!

مسعود شفیعی وکیل سه امریکایی متهم به جاسوسی در سال 88 ساعتی بعد به ما پیوست. اسماعیل مفتی‌زاده این دلیرمرد کرد و البته استاد علیرضا جباری.
دراویش گنابادی آمدند و اعلام حمایت دراویش دکتر تابنده را پیام آوردند.

ساعت 11 برای پیوستن به تجمع فعالان حقوق زنان در اعتراض به اسیدپاشی در اصفهان راهی بهارستان شدیم. خیلی ها بودند؛ از پروفایل فعالان جوان فیسبوکی تا نرگس محمدی و نوشین احمدی خراسانی!

تجمع اعتراضی خیابان بهارستان مقابل مجلس - 30 مهر 1393 - اعتراض به اسیدپاشی - عکس:پیمان عارف

تجمع اعتراضی خیابان بهارستان مقابل مجلس – 30 مهر 1393 – اعتراض به اسیدپاشی – عکس:پیمان عارف

مأمور اطلاعاتی یکباره به نوریزاد حمله‌کرد و با او گلاویز شد تا گوشی‌اش بستاند که با مقاومت او و همراهان مواجه شد.

نوریزاد عزیز این مرد خستگی‌ناپذیر دموکراسی‌خواه و حر جنبش سبز اما رهایش نساخت و تا ستاندن گوشی تلفن همراهش به دنبال مأمور قوی‌پنجه رفت تا یکباره در صندلی عقب خودروی کلانتری نشانده شده، و جلب شده، ظاهر شد و بردندش تا نمی‌دانم کی که آزاد شود.

تجمع تمام شد اما پرچم «جانم فدای ایران» نوریزاد دستم مانده بود. به واسطه قراری کاری تعجیل داشتم. پرچم به دوستی سپردم تا به کلانتری بهارستان رود و به صاحبش برساند.

تجمع اعتراضی خیابان بهارستان مقابل مجلس - 30 مهر 1393 - اعتراض به اسیدپاشی - عکس:پیمان عارف

تجمع اعتراضی خیابان بهارستان مقابل مجلس – 30 مهر 1393 – اعتراض به اسیدپاشی – عکس:پیمان عارف

با نسرین ستوده و زنانی همگی از جنس حق‌خواهی به خیابان زاگرس برگشتیم و راهی «زندگی روزمره» شدیم!»
پیمان عارف – 30مهر – 14:15

و اما دو تجمع دیگر امروز در اعتراض به اسیدپاشی که این روزهای ایران را فراگرفته‌است برگزار گردید. یکی آنطور که در بالا ذکر شد در تهران مقابل مجلس در خیابان بهارستان و دیگری در اصفهان مقابل دادگستری.

تجمع اصفهان:

در اصفهان به گزارش کانون زنان و رادیو فردا تجمع مقابل دادگستری اصفهان از ساعت 10 الی 12ظهر درحضور نیروهای انتظامی و حضور جشمگیر مردم از هر قشر جامعه، پیر و جوان، چادری مانتویی، دانشجو و کارگر برگزار گردید. در این تجمع شعارهایی مانند «امر به معروب با اسید نمی‌خوایم»، «نیروی انتظامی خجالت خجالت»، «نیروی انتظامی چشمهای خواهرم کو»، «ما امنیت نداریم، ما امنیت نداریم»، «روحانی ما امنیت نداریم، ما امنیت نداریم»، «ایرانی داعشی اعدام باید گردد»، «این سکوت، حمایت از داعش است»،«زاینده‌رود خشک شده، اسیدپاشی مد شده» و «ای کم‌تر از داعشی، اسید به ما می‌پاشی» توسط مردم سرداده‌شد.

یکی از شهروندان اصفهانی به رادیو فردا گفته است که تعداد تجمع‌کنندگان این شهر را چندصد نفر تخمین می‌زند و در ادامه گفت که نیروی انتظامی «با باتوم» به ضرب و شتم تجمع‌کنندگان اقدام کرده و همچنین با گاز اشک‌آور به معترضان حمله کرده‌است. وی افزود که «مردم تصمیم گرفته‌اند روز شنبه در تمام مقاطع تحصیلی دختران به نشانه اعتراض سر کلاس‌ها نروند.»

تجمع اعتراضی در اصفهان مقابل دادگستری اصفهان- 30 مهر 1393 - اعتراض به اسیدپاشی - عکس: سایت کانون زنان

تجمع اعتراضی در اصفهان مقابل دادگستری اصفهان- 30 مهر 1393 – اعتراض به اسیدپاشی – عکس: سایت کانون زنان

تجمع تهران:

تجمعی دیگر نیز با حضور فعالین حقوق زن و دیگر مردم همراه مقابل مجلس برگزارگردید. در این تجمع شعارهایی مانند «امنیت ،امنیت. ای مجلس خجالت خجالت»، «حق زن از امنیت: اسید پاشی، جنایت»، «قوانین ضد زن ملغی باید گردد»، «ننگ ماست ننگ ماست، مجلس شورای ما» توسط مردم سرداده‌‍شد.

تجمع اعتراضی خیابان بهارستان مقابل مجلس - 30 مهر 1393 - اعتراض به اسیدپاشی - عکس:سایت کانون زنان

تجمع اعتراضی خیابان بهارستان مقابل مجلس – 30 مهر 1393 – اعتراض به اسیدپاشی – عکس:سایت کانون زنان

همچنین مردم نوشته‌هایی را باخود همراه دارند که می‌توان برای نمونه به متن برخی از آنها اشاره کرد: «صورت من کجاست؟» ، «اخلاق!»، «زن در خطر شده‌است.»، «اسید ممنوع»، «جامعه مردسالاری، قوانین مردسالار»، «خشونت علیه زنان»، «نه به اسید»، «جنگ با بدن زنان را متوقف کنید» ، «عاملین اسیدپاشی سریعا باید شناسایی و دستگیر شوند»، «جلو اسید پاشان را بگیرید»، «جنگ با بدن زنان»، «صورت من کجاست – WHERE IS MY FACE!?»، «بدن من حق است بازیچه شما نیست»، «زنان جامعه نگران هستند و دلواپس»، «چه کسی امنیت مرا تضمین می‌کند؟»، «اصفهان داعش نمی‌خواهد،اسید پاشی را متوقف کنید»،

تجمع اعتراضی خیابان بهارستان مقابل مجلس - 30 مهر 1393 - اعتراض به اسیدپاشی - عکس:سایت کانون زنان

تجمع اعتراضی خیابان بهارستان مقابل مجلس – 30 مهر 1393 – اعتراض به اسیدپاشی – عکس:سایت کانون زنان

باوجود اینکه صدای مردم بسیار بلند است و بی‌شک نمایندگان که امروز در صحن علنی مجلس جلسه دارند شعارها و به‌خصوص شعارهایی که خطاب به نمایندگان مجلس فریاد می‌شد به‌گوش نمایندگان داخل مجلس رسیده‌است اما هیچیک از نمایندگان در میان مردم حضور نیافتند.

یکی شعارهایی که نمایندگان مجلس را خطاب قرار می‌دادند عبارت‌بودند از: «قانون گذار حمایتو اسید پاشی جنایت» و برای نمونه یکی از مردم نوشته‌ای را بالا برده‌است خطاب به یکی از نمایندگان مجلس: «آقای مطهری! عکس‌های زنان قربانی اسید را در مجلس پخش کنید.»

تجمع اعتراضی خیابان بهارستان مقابل مجلس - 30 مهر 1393 - اعتراض به اسیدپاشی - عکس:سایت کانون زنان

تجمع اعتراضی خیابان بهارستان مقابل مجلس – 30 مهر 1393 – اعتراض به اسیدپاشی – عکس:سایت کانون زنان

همچنین باید اشاره کرد که در این تجمع مرد و زن در کنار هم بودند. برای نمونه پسر جوانی که خود را دانشجو معرفی می‌کند می‌گوید: «اعتراض به اسید پاشی را نباید جنسیتی نگاه کرد. من هم یک انسانم و به اندازه‌ی زنان از این واقعه رنج می‌کشم. اعتراض به این حادثه دلخراش و خشونت عریان، زن و مرد نمی‌شناسد و همه با هم باید به اسیدپاشی اعتراض کنیم»»

در این تجمع همینطور برخی از قربانیان اسیدپاشی درگذشته نیز مانند معصومه عطایی، سمیه و دختر خردسالش نیز حضور داشتند.

تجمع اعتراضی خیابان بهارستان مقابل مجلس - 30 مهر 1393 - اعتراض به اسیدپاشی - عکس:عالیه مطلب‌زاده

تجمع اعتراضی خیابان بهارستان مقابل مجلس – 30 مهر 1393 – اعتراض به اسیدپاشی – عکس:عالیه مطلب‌زاده

تجمع اعتراضی خیابان بهارستان مقابل مجلس - 30 مهر 1393 - اعتراض به اسیدپاشی - عکس:عالیه مطلب‌زاده

تجمع اعتراضی خیابان بهارستان مقابل مجلس – 30 مهر 1393 – اعتراض به اسیدپاشی – عکس:عالیه مطلب‌زاده

پس از ساعت 12 نیروهای انتظامی مردم را به متفرق‌شدن می‌خوانند. پیمان عارف در مصاحبه‌ای که با رادیورفردا داشته است شرح می‌دهد که برآوردش از تجمع‌کنندگان حدود 200 نفر بوده و پس از حرکت تجمع‌کنندگان به سمت پایین میدان بهارستان برخورد نیروی انتظامی با آنها نیز شروع شده‌است و عابران در خیابان‌های اطراف نیز از این تجمع اعلام حمایت می‌کنند اما نیروی انتظامی اجازه پیوستن مردم به جمعیت را نمی‌دهد.

دیگر عکسها از این تجمع:

تجمع اعتراضی خیابان بهارستان مقابل مجلس - 30 مهر 1393 - اعتراض به اسیدپاشی - عکس:عالیه مطلب‌زاده

تجمع اعتراضی خیابان بهارستان مقابل مجلس – 30 مهر 1393 – اعتراض به اسیدپاشی – عکس:عالیه مطلب‌زاده

تجمع اعتراضی خیابان بهارستان مقابل مجلس - 30 مهر 1393 - اعتراض به اسیدپاشی - عکس:عالیه مطلب‌زاده

تجمع اعتراضی خیابان بهارستان مقابل مجلس – 30 مهر 1393 – اعتراض به اسیدپاشی – عکس:عالیه مطلب‌زاده

تجمع اعتراضی خیابان بهارستان مقابل مجلس - 30 مهر 1393 - اعتراض به اسیدپاشی - عکس:عالیه مطلب‌زاده

تجمع اعتراضی خیابان بهارستان مقابل مجلس – 30 مهر 1393 – اعتراض به اسیدپاشی – عکس:عالیه مطلب‌زاده

تجمع اعتراضی خیابان بهارستان مقابل مجلس - 30 مهر 1393 - اعتراض به اسیدپاشی - عکس:عالیه مطلب‌زاده

تجمع اعتراضی خیابان بهارستان مقابل مجلس – 30 مهر 1393 – اعتراض به اسیدپاشی – عکس:عالیه مطلب‌زاده

تجمع اعتراضی خیابان بهارستان مقابل مجلس - 30 مهر 1393 - اعتراض به اسیدپاشی - عکس:عالیه مطلب‌زاده

تجمع اعتراضی خیابان بهارستان مقابل مجلس – 30 مهر 1393 – اعتراض به اسیدپاشی – عکس:عالیه مطلب‌زاده

تجمع اعتراضی خیابان بهارستان مقابل مجلس - 30 مهر 1393 - اعتراض به اسیدپاشی - عکس:سایت کانون زنان

تجمع اعتراضی خیابان بهارستان مقابل مجلس – 30 مهر 1393 – اعتراض به اسیدپاشی – عکس:سایت کانون زنان

برای تکمیل اطلاعات لطفاً به پست‌های زیر مراجعه نمایید:

پیمان عارف: از 30مهر مانند نسرین ستوده و محمد نوریزاد در پی حقوق بشری‌ام یکی از افراد تحصن مقابل کانون وکلا خواهم بود

ایستادگی به‌پای حق تحصیل | پیمان عارف: آقای بازجو! اکنون به تحصن در وزارت علوم و بلکه در “قدمگاهى” جلوى وزارت اطلاعات می‌اندیشم
گزارشی از اولین روز تحصن نسرین ستوده مقابل کانون وکلا | حضور جمعی از فعالین و مأمورین انتظامی + گزارش تصویری
ادامه‌ی یک ایستادگی | نسرین ستوده:سال هاست دگراَندیشان را از حق حیات، تحصیل و کار محروم می‌کنند. از 29 مهر 93 تحصن خواهم کرد
نامه سرگشاده‌ی پیمان عارف به دکتر حسن روحانی: بازهم آسمان دانشگاه ستاره‌دار است!

وبلاگ نامه به یک آزاده

——————————————————————————————————
از شما درخواست می‌شود در کمپین نامه ای به یک آزاده شرکت نمایید:
برای تأکید به همدلی‌ها و باهم بودن‌ها. برای تأکید به بودن در راهی که آزادگان در مسیرش هرچه می‌بایست انجام دادند…

Read Full Post »

اسفند 1392

برای ساپورت محمد نوریزاد عضو تنها فیسبوک رسمی ایشان شوید: https://www.facebook.com/mohammadnourizad

سایت محمد نوریزاد: Nurizad.info

گوگل پلاس محمد نوریزاد: https://plus.google.com/112895614620528557071

ایمیل محمد نوریزاد: mnourizaad AT SIGHT gmail DOT com


محمد نوری‌زاد نوشته است از

اوین خون

چهره‌ی آسیب‌دیده‌ی محمد نوریزاد توسط نیروهای وزارت اطلاعات - عکس: محمد نویزاد،دوشنبه 5 اسفند

چهره‌ی آسیب‌دیده‌ی محمد نوریزاد توسط نیروهای وزارت اطلاعات – عکس: محمد نویزاد،دوشنبه 5 اسفند

«اولین خون

دوشنبه پنج اسفند – روز چهل و دوم

من همیشه برای قدم زدن، لباس راحت می پوشم. اما دیروز(دوشنبه 5 اسفند) تیپ زده بودم چه جور. با کت و شلوار مشکی و کفش چرمی و رخت و لباس مرتب و خلاصه به قول جوانها: توپ. شاید به این دلیل که من چند تا از فیلم های جشنواره را از همانجا و با لباس و کفش راحت رفته و دیده بودم. بعدش که نشستم و اوضاع را ورانداز کردم به خود گفتم: شاید پسندیده نبود. این شد که دیروز کت وشلوار پوشیدم و نو نوار ترین رخت و لباسهایم را به تن کردم.

صورتِ من چسبیده بود به زمین. تعدادی از سنگریزه ها تمایلشان به این بود که از سطح پوست گذرکنند و به قسمت های زیرین داخل شوند. این شدنی نبود مگر این که نازکیِ پوست را بدرند. خوب، دریدند. به همین سادگی. و من با صورتی که یک پرسش کوچک با پوست دریده اش آمیخته بود به اوین برده شدم. پرسشم چه بود؟ این که: من مگر چه می خواهم از شما خوش انصاف ها؟

صبح یکی زنگ زد. همسرم گوشی را برداشت. شما؟ من » بلند بالا » هستم. کمی صحبت کرد و به توجیه قضایای دیروزش پرداخت. همسرم کمی که به او گوش کرد گفت: ببیند آقای بلند بالا، من نه وسایلم را می خواهم، ونه می خواهم ممنوع الخروجی ام برطرف شود. اگر راست می گویید که صداقت دارید وسایل مرا و گذرنامه ام را بیاوید دمِ در تحویل دهید. همانگونه که برده اید و می برید.

چهل و پنج دقیقه از قدم زدن های من می گذشت که » بلند بالا » آمد و دمِ در ورودی ایستاد و مثل همیشه به من اشاره کرد که به آنجا بروم. با تکانِ دست به او فهماندم که بین ما و شما حرفی نیست. خودش آمد. که بله هیچ دروغی و زد و بندی درکار نبوده و فلان وفلان. گفتم: بنیان اینجا با دروع بالا رفته و اینجور کارها بخشی از طبیعتِ وزارت اطلاعات است. گفت: حکم جلب جدید گرفته اند بیا برویم. گفتم: از رییس قوه ی قضاییه هم حکم گرفته باشند هیچ اعتنایی بدان نخواهم کرد. وگفتم: شماها مگر جنازه ی مرا ازاینجا بردارید و ببرید. برو بگو با گونی بیایند. بگو دوازده نفره بیایند. چون من با پای خودم سوار ماشینشان نخواهم شد.

من، سپید پوش و پرچم به دوش قدم می زدم و اطلاعاتی ها در اطراف من پرسه می زدند و فیلم می گرفتند. آرامش پیش از توفان بود. مراقب اطراف بودم که از پس و پهلو غافلگیرم نکنند. اتومبیل شاسی بلندشان را هم آوردند و خلاصه جنس شان جورشد. بلند بالا پشت در ایستاده بود و از شبکه های ریزِ در، چشم به راه تماشای یک فیلم کوتاهِ پر ازهیجان اما تکراری بود.

رَجَزِ دوازده نفره ی من کارگر نیفتاد. سه نفرآمدند طرف من. که یعنی اندازه ی این پیرمرد همین سه نفر است و نه بیشتر. نخست سرتیمشان که همیشه سربه زیر اما قُدّ است حمله آورد. خود را کشاندم سمت بزرگراه. همانجا مرا زمین زدند و خوابیدند روی سینه ام و دست و پایم را گرفتند. یکی شان رفت تا اتومبیل های بزرگراه را به سمتی دیگر هدایت کند. یکی هم رفت تا دستبند بیاورد. من ماندم و سرتیمِ سربه زیر که روی من افتاده بود و تلاش داشت مرا مهار کنند. تقلایی کردم و دست به گلویش بردم. فریاد کشید و مجتبی را به کمک طلبید. که بیا و پاهایش را بگیر.

سه نفری زور زدند و مرا برگرداند. صورتم برآسفالت بزرگراه نشست. سربه زیر زانویش را بر پسِ کله ام نهاد. سنگ ریزه ها بالای ابرویم را شکافتند و خون بیرون زد. بینی ام نیز با همین مشکل مواجه بود. گرچه تقلای من بیهوده می نمود اما تلاش کردم از ورود سنگریزه ها به آن سوی پوست صورتم جلوگیری کنم. زانویی که سربه زیر برسرم نشانده بود کار را دشوار می کرد. عینکم زیر صورتم مانده بود و هرآن ممکن بود بشکند و صورتم را بشکافد. راننده داد زد: همین را می خواستی روانی؟ با دهانی که به آسفالت خیابان چسبیده بود گفتم: من فردا باز همینجایم.

دستنبد آمد. اتومبیل آمد. جنازه ی سپید پوش را ازجا بلند کردند و به صورت هُل دادند برصندلی عقب. اتومبیل از بزرگراه بیرون رفت و درجایی ایستاد. کمی که هماهنگی کردند، مرا نشاندند. داخل خیابان مجاورِ اطلاعات بودیم. همسایه ها حساس شده بودند. همه را راندند. سربه زیرجلو نشست و فیلمبردار کنار من و آنکه مرا روانی خطاب کرده بود رفت پشت فرمان. اتومبیل به حرکت درآمد و از دمِ درِ شمالی وزارت به بزرگراه پیوست. به سربازنگهبان دمِ در لبخندی زدم و به اطلاعاتی های داخل اتومبیل گفتم: من فردا اینجایم.

سرتیمِ سربه زیرگفت: ما کاری به خواسته های تو نداریم ما طبق قانون عمل می کنیم. گفتم: حرف قانون را نزن که حالم به هم می خورد. مگر خود تو نبودی که با یک حکم جلب، که تنها برای یکبار جلب اعتبار دارد، سه بار مرا به اوین بردی؟ حرفی برای گفتن نداشت. چه بگوید؟ قانونش جریحه دار شده بود.

از بزرگراه حقانی می گذشتیم که تلفنِ سرتیمِ سربه زیر زنگ خورد. به مِنّ و مِنّ افتاد که: چیزی نشده حاجی فقط کمی … و با دست به پیشانی و بالای ابروانش اشاره کرد. بلند گفتم: بله، به ش بگو چیزی نشده چند تا خراش جزیی است. ظاهراً آنکه پشت خط بود صدای مرا شنید. سربه زیر تلفنش را که خاموش کرد به پهلو چرخید و شمرده شمرده اما محکم به من گفت: تو یاد نگرفته ای تا وقتی از تو سئوالی نشده جواب ندهی؟ و تأکید کرد: این تربیت را به تو یاد نداده اند؟ داد زدم: به تو مربوط نیست که من حرف می زنم یا نمی زنم. تو کارت را انجام داده ای جایزه ات هم در راه است. وگفتم: با همه ی هیاهویت آنقدر شهامت نداری که بگویی ابرویش شکافته خون بیرون زده و بینی اش آسیب دیده و چند جای بدنش خراشیده و پارچه ی سفیدش هم خونی است.

سربه زیر ساکت شد و دم نزد و راننده رادیو را روشن کرد. اینها محکوم به این هستند که یا رادیو قرآن را روشن کنند یا رادیو معارف را. جناب حجة الاسلام و المسلمین جناب حاج آقای نقوی دامت افاضاته داشت صحبت می کرد. چه می گفت؟ با سوزی که اینجور مواقع به لحن شان می افزایند می گفت: ای مردم، گاهی می بینید یک نگاه حرام یک لقمه ی شبهه ناک بیست سال بعد آثارش ظهور کرده و دودمان یکی را به باد داده. و با سوزی بیشتر ادامه داد: به همین امام هشتم حضرت ثامن الحجج قسم ای مردم همینطور است که می گویم. مراقب نگاهها و لقمه هایتان باشید. صحبت نقوی که تمام شد گفتم: به دزدی های تریلیاردی آقایان هیچ اشاره نکرد که!

رفتیم اوین. عینکم خش برداشته بود و قابل استفاده نبود. با صورت خاک آلود و خونین و پارچه ی سپیدی که به تن داشتم و چند جایش خونی بود به راهروی طبقه ی بالا داخل شدیم. مرا مقابل درِ شعبه ی شش نشاندند. نگاه حاضرینِ در راهرو به هیبت من بود. هم به نوشته های خاک آلود پارچه ی سفید و هم به صورت خونینم. کمی بعد سربازی آمد و خبرآورد که گفته اند برویم پایین. برافروختم و گفتم: قاضیِ شعبه ی شش حکم جلب مرا داده من ازاینجا تکان نمی خورم. اطلاعاتی ها به احتجاج افتادند. قیل و قالشان برایم مهم نبود. سرباز به التماس درآمد که برای من بد می شود اگر ممکن است برویم پایین. به احترام همو رفتیم پایین. وهمان داستان مسخره ی همیشگی تکرار شد.

اطلاعاتی ها نرم و خزنده رفتند و من ماندم با سربازانی که مقابلم نشسته بودند. سه ربعِ بعد برخاستم و به سربازِ پشت میز گفتم: اینها اجازه ندارند مرا اینجا نگه دارند تا شب شود و آزادم کنند. ظاهراً من نباید از جا برمی خاستم اما برخاسته بودم. دو سرباز برای مهار من پیش دویدند. درهمان حال لگدی به یکی از درها که باز بود زدم و داد زدم این کارشان غیرقانونی است. آن دری که با لگد بازش کردم، اتاق کسی بود که نمی دانم مسئولیتش چه بود اما سربازان با هربار عبور او برایش بپا می خاستند و احترامش می کردند. لگد های بعدی را به درهای دیگر و به میز سربازان کوفتم.

از اتاقِ لگد خورده مردی بیرون آمد و به من گفت: خبردادم الآن می آیند. سربازی که مسئول نگه داری من بود از من قول گرفت که تکان نخورم تا برود و اوضاع را به دفتر شعبه ی شش بگوید. کمی بعد با مسئول دفتر شبعه ی شش که همیشه دمپایی به پا و لخ لخ کنان در رفت و آمد است، پایین آمد. که برویم بالا. رفتیم بالا. به اتاقی که قاضی شمالیِ شعبه ی شش درآن بود. عده ای نیز مهمانش بودند.

قاضیِ شمالی به صورت من نگاه کرد و با تعجب و افسوسی تصنعی گفت: اوه اوه چه کسی شما را به این روز انداخته؟ گفتم: من معمولاَ به پرسش های بی دلیل پاسخ نمی دهم. وگفتم: تقصیر شماست که درجایگاه قانونی نشسته اید و رفتارغیرقانونی انجام می دهید. به کنایه و با همان لهجه ی شیرین شمالی اش گفت: همه تقصیرها با من است شما راست می گویید. گفتم: برای چه دست به دست اطلاعاتی ها داده اید؟ مگرنه این که شما باید مستقل باشید؟ چرا از یک حکم جلبِ مستعمل چند باره استفاده کردید و مرا به اینجا کشاندید؟ این کار شما غیرقانونی هست یا نیست؟ گفت: هست . بله غیرقانونی است.

گفتم: من می توانم از شما شکایت کنم. خیالش از بیهودگیِ شکایت من راحت بود. گفت: برای شکایت باید بروید دادگاه انتظامی قضات. گفتم: آن حکم جلبِ تقلبی را به من بدهید تا از شما شکایت کنم. چهره اش را به تعجب آلود و گفت: من مدرک به شما بدهم علیه خودِ من ازش استفاده کنید؟ گفتم: اگر درکارتان درستی بود حتماً اینکار را می کردید. گفت: کجاست آدم درست؟ گفتم: شما چرا خود را ذلیل این اطلاعاتی ها کرده اید؟ مگر نه این که شما باید مستقل باشید؟ گفت: اگر قاضی مستقل پیدا کردی سلام مرا به او برسان. من قاضیِ دادسرا هستم. یک قاضیِ دادسرا مگر می تواند مستقل باشد؟

حرف زدن با او بیهوده بود. او، مأمور کاری بود که باید انجام می شد. گفت: فردا بیا تا من تکلیف شما را یک سره کنم. گفتم: همین حالا یکسره کنید. گفت: نه، باید با یکی دو نفر مشورت کنم. قرار شد امروز سه شنبه بین ساعت نه و ده پیشش بروم تا تکلیفم را روشن کند.
پارچه ی سفید را از تن درآوردم و زدم بیرون و با یک اتومبیل کرایه رفتم طرفِ قدمگاه. هنوز تا غروب کلی راه بود. در آینه ی راننده به صورت خود نگریستم. عجب مخوف اما خنده دار شده بودم: خاک و خون و زخم و ژولیدگی. مقابل درشمالیِ اطلاعات از اتومبیل پیاده شدم. سفید پوشیدم و پرچم به دوش رفتم به سرنگهبانِ متعجب گفتم: به اینها بگو تلفن و عینک مرا بیاورند. رفت تا خبر بدهد. ومن، شروع کردم به قدم زدن. با صورتی که خونی بود و پارچه ی سفیدی که به خاک و لکه های خون آغشته بود.

یکی از مأموران حفاظت فیزیکی از پژوی 206 پیاده شد و آمد درکنارمسیرمن ایستاد و به صورت من نگاه کرد. اعتنایی به او نکردم. احتمالاً از او خواسته بودند میزان آسیب صورت مرا رصد کند. همو رفت کمی آنسوتر و گزارش داد. که یعنی این بابا صورتش ازاینجاها خونی است و با همین شکل و شمایل دارد قدم می زند. رهگذران حالا علاوه برنوشته های پارچه ی سفید، به صورتم نیز نگاه می کردند. آنچنان با استحکام قدم می زدم که گویا هر قدمم، کلنگی است بر بیخ قلعه یِ بظاهر محکم اما پوک تباهی.

غروب شد. خورشید رفت و نورش را از ما دریغ کرد. تلفن را آوردند اما عینک توی ماشینشان بود قرار شد امروز تحویلم بدهند. پارچه ی سفید را از تن درآوردم و کت وشلوار خاکی ام را تکاندم. اصلاً صلاح نبود با آن شکل و شمایل به افتتاحیه ی تئاتر آقای محمد رحمانیان بروم. از چند روز پیش مرا به حضور در آن افتتاحیه دعوت کرده بود. به ایشان و به همسر خوبشان سرکار خانم مهتاب نصیرپور ارادت ویژه ای دارم. دو زوج خوبِ هنری. بی هیچ حاشیه و قیل و قالی. چه خوب که آن دو مرا با آن شکل و شمایل نمی دیدند. همانجا رو به تالار وحدت ایستادم و دست برسینه نهادم و سلامشان گفتم و پوزش خواستم.

محمد نوری زاد
ششم اسفند نود و دو – تهران

به سایت نوری زاد:
Nurizad.info
به صفحه ی نوری زاد در فیس بوک:
https://www.facebook.com/mohammadnourizad
و به صفحه ی نوری زاد در گوگل پلاس سربزنید:
https://plus.google.com/112895614620528557071
mnourizaad at sign gmail dot com»
محمد نوریزاد – سه شنبه 6 اسفند

——————————————————————————————————
از شما درخواست می‌شود در کمپین نامه ای به یک آزاده شرکت نمایید:
برای تأکید به همدلی‌ها و باهم بودن‌ها. برای تأکید به بودن در راهی که آزادگان در مسیرش هرچه می‌بایست انجام دادند…

Read Full Post »