Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for the ‘عاشورا’ Category

آبان 1393

عاشورا را از زبان عاشورادیدگان باید معنی آموخت…

و حقیقت عاشورا را در عاشورایی‌شدگان باید جست…

مریم خواهر شهید عاشواری 88، مصطفی کریم بیگی

مریم خواهر شهید عاشواری 88، مصطفی کریم بیگی

«من سال 88، عاشورا را با چشم‌های خودم دیدم؛ وقتی که شب برادرم به خانه نیامد.

من عاشورا را زمانی دیدم که راضی‌نشدم عکس بی‌جان برادرم را در پزشک قانونی تشخیص‌دهم و شناسایی کنم. من ترجیح‌دادم نبینم و باورنکنم.

من عاشورا را لای کفن به‌خون آغشته‌ی برادرم در تاریکی دی ماه دیدم.

من عاشورا را در بار سنگین ِ خبردادن به پدرم دیدم؛ که بر شانه‌های من _دختر 21 ساله_ بود.

من عاشورا را در فریادهای پدر و بغض‌های به گریه نشسته‌ی مادرم دیدم.

من در 21 سالگی عاشورا را دیدم و لمس کردم. این عاشورا برای من؛ آن عاشورا بماند برای هرکه عاشورای من را ندیده‌است.»
مریم کریم‌بیگی خواهر مصطفی کریم بیگی – 7 آبان 93 – 4 محرم

پست مرتبط: شهناز اکملی، مادر شهید عاشورا مصطفی کریم بیگی: صدای پسرم نمی‌میرد. و من تمرین می‌کنم مقابل ظلم ایستادن را از پسرم

وبلاگ نامه به یک آزاده

——————————————————————————————————
از شما درخواست می‌شود در کمپین نامه ای به یک آزاده شرکت نمایید:
برای تأکید به همدلی‌ها و باهم بودن‌ها. برای تأکید به بودن در راهی که آزادگان در مسیرش هرچه می‌بایست انجام دادند…

Advertisements

Read Full Post »

آبان 1393

امروز، همین روزهاست، که عاشوراست!

نه یک نام، نه یک واژه، نه یک عزا، نه یک نوحه، نه یک تقویم، بلکه یک حقیقت. بلکه یک شاهد…

ما شاهد داریم. از عاشورا شاهد داریم. از عاشورا بازمانده داریم. معلم و شاگرد معاصر داریم!

عاشورا یعنی صدای خاموش‌نشده‌ی ایستادگانی که بر ظلمِ پیچ در پیچ تعظیم نکردند.

ظلم هست. امروز هنوز ظلم هست. و نیز هست چیزهایی دیگر. آنان که با خونشان، نمایش ایستادگی مقابل ظلم شدند؛ آنان که با جانشان معلم شدند تا بگویند ایستادن حقیقت‌دارد. و آنان که امروز هنوز ایستاده‌اند و از سرمشق معلمان خویش سرمشق می‌نویسند…

هنوز عاشوراست…

شهید مصطفی کریم بیگی - مادرشان، شهناز اکملی

شهید مصطفی کریم بیگی – مادرشان، شهناز اکملی

«تاسوعا شب به سال 88: من کنار مصطفی و مریمم توی جمع عزادان حسین بودیم. ناخودآگاه اشکم سرازیر شد. مصطفی نگاهم کرد و گفت برای حسین گریه نکن، شهامتش و مقابل ظلم ایستادنش رو تمرین کن.

من توی فکر و بهت، که چقدر مرد شده پسرک ِ دیروز ِ من.

عاشورا ظهر: الو مامان کجایی؟ اینجا قیامته. الو مامان. باشه نگران نباش. مواظبم. الو مامان.
من پشت تلفن بیقرار.

عاشورا عصر: مشترک مورد نظر خاموش است.

عاشورا شب: مشترک مورد نظر خاموش است.

و من، بیقرار، تمام خیابان شهر را چهارده روز، وجب‌به‌وجب گشتم تا ثابت‌کنم مشترک مورد نظر من خاموش نبود و نیست و نخواهدشد. من مادرش هستم و صدای او. مشترک من، پسر من، خاموش نیست.

پنج سال بعد 88، من هم چنان زنده‌ام و صدای پسرم. این صدا نمی‌میرد. خاموش نمی‌شود و من تمرین می‌کنم مقابل ظلم ایستادن را از پسرم مصطفی»
شهناز اکملی – سه‌شنبه 13 آبان 93 – عاشورای 93

وبلاگ نامه به یک آزاده

——————————————————————————————————
از شما درخواست می‌شود در کمپین نامه ای به یک آزاده شرکت نمایید:
برای تأکید به همدلی‌ها و باهم بودن‌ها. برای تأکید به بودن در راهی که آزادگان در مسیرش هرچه می‌بایست انجام دادند…

Read Full Post »

دی 1392

23 آبان ماه 1392، امسال مصادف شد با دهم محرم آن عاشورا؛ همان شش دی ماه 1388…

و این یک تصادف ساده نیست! این یعنی خیلی چیزها…

این یعنی فرزند، که گفت مادر! می‌روم برای وطن. و پاسخش عبور سنگینی سه‌باره‌ی ظلم بود بر تنش…

این یعنی روز مادرانی که فریاد می‌کنند:

«سه بار امیرارشد مرا کشتند. سه بار از روی او رد شدند و هیکل نازنین بچه‌ام به وسیله‌ی ماشین نیروی‌انتظامی اول خوردشد ولی او هنوز زنده بوده و سه بار او را کشتند…

امیرارشد راهش را خودش انتخاب کرده بود. او خودش رفت، در تمام اعتراضات همپای مردم حضور داشت و من سرم بالاست و به وجودش افتخار می‌کنم. خوشحالم که شرافتمندانه جوانی ایران‌دوست و ایرانی دوست تحویل جامعه دادم که اگر من، مادر خوبی نبودم اما فرزندم سرم را بلندکرد.

او مرا سربلند کرد اما کمرم شکست. فرزند من خودش رفت و با شجاعتو او می‌دانست که در نهایت بازداشت‌اش می‌کنند و شکنجه استو اما رفت و کشته شد در حالیکه فریاد میزد اینها(مردم) ناموسِ ما و هم وطن ما هستند…»

ایرج تاجمیر و شهین مهین‌فر پدر و مادر شهید عاشورا، امیرارشد تاجمیر

ایرج تاجمیر و شهین مهین‌فر پدر و مادر شهید عاشورا، امیرارشد تاجمیر

«پدر و مادر اولین آموزگار عشق یا نفرت اند.

و ما عاشقانه عشق را به فرزندانمان آموختیم.

امیرارشدمان به خاطر عشق به هموطن کشته شد.

و من و همسرم که عاشق‌ترین عاشقیم، چگونه عشق را به صلیب می‌کشیم؟!

لعنت به ما، اگر با خون پاک پسرمان معامله کنیم!»

شهین مهین فر، مادر امیرارشد تاجمیر – 28 آبان

مزار شهید امیرارشد تاجمیر

مزار شهید امیرارشد تاجمیر

«برای امیرارشدم:

سرت را روی زانوانش نهاد، تا در آخرین نگاه سپاسِ زنده بودنش را از چشمانش بخوانی.

او مدیونِ جوانمرگی توست، جوانمردم.

نه، زبانم لال، او مدیون جوانمردی توست، جوانمرگم.

سکوتم را می‌شنوی؟

صدای فریاد و ضجّه‌های دل من است.

او روز فاجعه فریاد می‌کشید و من هنوز سکوت می‌کنم و در خلوت غمگنانه‌ام برای غریبانه‌جان‌کندنت آرام‌آرام می‌میرم.»

شهین مهین فر، مادر امیرارشد تاجمیر – 22 آبان

ایرج تاجمیر بر مزار فرزند

ایرج تاجمیر بر مزار فرزند

«14 آذر 1363 روز تولد امیرارشد تاجمیر است

امیر ارشد عزیزم

روز تولد تو روزی بود که باران آتش بمب‌های صدام اندک‌اندک در حال فروکش بود، غافل از اینکه ابرهای سیاه آتش داخلی، همراه با گردش چرخهای خودروهای این خراب‌آباد آرام‌آرام بارور می‌شد و سرانجام در روز ششم دی‌ماه 88 یزیدیان زمان در خیابان، اندام مردانه‌ی تو را نه یک بار بلکه سه بار به جرم عشق به وطن و هموطن، زیر چرخ‌های خودروی نیروی ناامنیِ وطن، تکه‌تکه کردند.

امیرارشد عزیزم

14 آذر نیز به زیارتت می‌آیم، تو برای من و مردمی که تو و امثال تو و آرمانت را می‌شناسند نمردی و نمی‌میری.

آنان که غیر از این می‌پندارند خود مبتلا به مرگ تدریجی‌اند و بی‌خبر.»
پدرت ایرج تاجمیر
ایرج تاجمیر، پدر امیرارشد تاجمیر – 12 آذر 92

——————————————————————————————————
از شما درخواست می‌شود در کمپین نامه ای به یک آزاده شرکت نمایید:
برای تأکید به همدلی‌ها و باهم بودن‌ها. برای تأکید به بودن در راهی که آزادگان در مسیرش هرچه می‌بایست انجام دادند…

Read Full Post »

دی 1392

آن عاشورا را به‌یاد دارید…

همان ششم دی ماه 88. همان که امسال شد، 23 آبان 92!

عجیب است! مگر هنوز عاشوراست؟ آری در یادِ مانده‌گان عاشورا، هرروز عاشوراست…

مگر تمام دی‌ماه عاشورا شده است؟ آری! تمام سال در یادِ آنان عاشوراست…

عاشوراییان نه امروز که تا هرروز بر تاروپود این خاک تنیده‌شدند…

این عاشورا، این شاهد را! نه ما، که تاریخ از یاد نخواهد برد…

«سلام مادر ایران‌زمین، این روزها خیلی به یادتان هستم، وقتی می‌بینم بعد از گذشت چهار سال همچنان ایستاده‌اید به بزرگی شما افتخار می‌کنم و دست شما را می‌بوسم.

مادر واژه‌ایست که با لفظ آن هم همیشه کوه مشکلات از ما دور می‌شود و به شانه‌هایش می‌افتد و چه سنگین است شانه‌های مادری که جگرگوشه‌اش را از دست داده است. چه خونها دارد چشم پدری که خون فرزند بیگناهش توسط ضحاکان عصر ریخته است.

آری کسی از دل مادر خبر ندارد که دلش به اندازه‌ی بی‌نهایت، اندوه را در خود جای داده است. آیا کسی می‌تواند این اندوه را به جان بخرد؟؟ کسی می‌تواند یاد پسر را از وجود مادر حذف کند؟؟ جسم جگر گوشه‌اش را گرفتند ولی بی‌شک یاد فرزندش همیشه در قلبش است اما چه‌سود که یادش با افسوس نبودنش گره خورده است…

مادرجان درد تو را هیچ‌کس نمی‌فهمد ولی بدان که یاد فرزندت برای ما جاودان خواهد بود.

مادر جان تو اسوه‌ی صبری برای من و بی‌شک اگر ایوب در این زمان می‌زیست تو را می‌ستود.

سنگ مزار شیهد مصطفی کریم بیگی، شکسته به دستان وهم

سنگ مزار شیهد مصطفی کریم بیگی، شکسته به دستان وهم

مادرم سنگ مزار فرزندت را شکسته اند، بی‌آنکه بدانند مصطفی در دل مردم جا دارد و با این شکستنهای ظاهری قلبها بیشتر به تپش می‌افتند و یادها بیشتر از پیش زنده می‌ماند… در خیالشان سنگ مزار وجود طرف است بی‌آنکه بدانند وجود مصطفی یادش است…

بی‌اختیار به یاد این شعر می‌افتم که ‘گیرم که می‌زنید گیرم که می‌کشید با رویش ناگزیر جوانه چه می‌کنید؟؟؟’

گیرم که سنگ مزارش را می‌شکنید با یاد و خاطرش چه می‌کنید؟؟؟

با این شکستنها یاد و خاطرش برای ما محترم‌تر می‌شود. پس بزنید و بشکنید باشد که عقده‌هایتان نسبت به یاد و خاطر مصطفی فروکش کند…

مادرم ما همه راه عزیزان شما را ادامه می‌دهیم تا خون عزیزان شما پایمال نشود و دیکتاتور از میان برود… مادرم فریاد بزن و بلرزان دیوار ظلم را
تو فریادت بزرگترین جنبش است در قلب ما و بزرگترین ترس در دل ظالم…

روح برادر عزیزم مصطفی شاد و یادش گرامی باد…»

مسعود علی‌زاده قربانی کهریزک – 20 آبان

مسعود علیزاده دردکشیده‌ی کهریزک

مسعود علیزاده دردکشیده‌ی کهریزک

«خانواده‌های محترم جانباختگان عاشورای خونین 88

من مسعود علی‌زاده به‌عنوان فرزند کوچک شما در برابر بزرگ‌مردی جگرگوشه‌هایتان شرمگینم چرا که آنها جانشان را برای آزادی این خاک داده اند…

می‌دانم که غم بزرگی را به دوش می‌کشید. فقط از شما می‌خواهم که مرا به عنوان عضوی کوچک از خانواده‌تان شریک غم خود بدانید… جگر گوشه‌هایتان افتخار این مرز و بوم هستند و همیشه ماندگار در یاد و قلب ما؛ و راهشان ادامه دارد تا ظلم و ظالم ریشه‌کن شود…

ایران همیشه در روزگارانش بزرگ‌مردانی را داشته است که جانشان را برای آزادی میهن فدا کرده‌اند…

بزرگ‌مردانی که بر این عقیده استوار بوده اند که حاضرند جانشان را برای آزادی دیگران بدهند و این اندیشه، ستودنی‌ترین نوع انسانیت است…»

مسعود علیزاده، قربانی کهریزک – 20 آبان

——————————————————————————————————
از شما درخواست می‌شود در کمپین نامه ای به یک آزاده شرکت نمایید:
برای تأکید به همدلی‌ها و باهم بودن‌ها. برای تأکید به بودن در راهی که آزادگان در مسیرش هرچه می‌بایست انجام دادند…

Read Full Post »

دی 1392

23 آبان ماه 1392، امسال مصادف شد با دهم محرم آن عاشورا؛ همان شش دی ماه 1388…

و این یک تصادف ساده نیست! این یعنی خیلی چیزها…

و این یعنی آنچه او به انجام رساند، و آنچه مانده‌اویی دیگر شرح می‌دهد:

«در غم انسان نشستن…!

ششم دی ماه است. چهارمین سالگرد از دست دادن عزیزانمان در جنبش مردمی سال ۸۸.

4 سال پیش(19 خرداد 89)، نوشته‌ی زیر را با دلی که خون می‌بارید نوشتم. با درد و امید.

شهرام و دخترش آوا در قاب

شهرام و دخترش آوا در قاب

‘عطر شکوفه‌هایی که خوب می‌دانند نمی‌توان زیبائی را کشت و نور خورشید را به قتل رساند، هوای باغ را لبریز کرده است…’

با درد و امید… دردی که عمیق‌تر شده است و امیدی که مثل خودم از رمق افتاده است اما عشقی هنوز در دلم می‌خواند:

‘زندگانی شعله می‌خواهد…
شعله‌ها را هیمه باید روشنی‌افروز’
نیست تردید، زمستان گذرد
وز پی‌اش پیک بهار با هزاران گل سرخ
بیگمان می‌آید’

*** *** *** ***

نه یک سیاستمدار جاه‌طلب و نه یک چریک پرکینه‌ی خیابانی؛ شهرام یک جوان مهربان و ساده دل بود. یک فرزند با احترام و یک پدر سرشار از عشق، یک انسان پر محبت مانند همه‌ی انسانهائی که آنها را به قلب بزرگشان می‌شناسیم.

یک فرد معمولی که عملکردش درلحاظات واپسین زندگیش، او را به مقام یک قهرمان ارتقا داد. ‘شجاعت یک قهرمان با شجاعت یک فرد عادی این فرق را دارد که قهرمان پنج دقیقه شجاع تر از دیگران است.’

‘قهرمان آن کسی ست که آنچه از دستش بر می‌آید انجام می‌دهد، دیگران انجام نمی‌دهند.’ رومن رولان راست می‌گفت! شهرام آنچه را که از دستش بر می‌آمد انجام داد. کاری که خیلی از ما انجام نمی‌دهیم!

شهرام دختر زیبایش را به‌خاطر عشقش به موسیقی ‘آوا’ نامیده بود. آوا یک سوناتای عاشقانه بود که امروز به یک سمفونی حماسی تبدیل شده است! آوا، امروز یک سرود شده است.

آوا دختر شهرام(عباس) فرج زاده طارانی - مزار پدر

آوا دختر شهرام(عباس) فرج زاده طارانی – مزار پدر

سرود گلی درحال شکوفائی با ریشه‌هایی اسیر، در حسرت هوای تازه و روشنایی خورشید…

گلی که باغبانش جان خود فدا کرده است تا روشنائی را به سرزمینی که حکومت شب بر آن حاکم شده است به ارمغان آورد.

شهرام روشنائی خورشید و هوای تازه را برای همه می‌خواست. او برای رویاهای مشترک، برای خواسته‌های ساده‌ی اساسی همه‌ی انسانها کشته شد…

عطر شکوفه‌هایی که خوب می‌دانند نمی‌توان زیبائی را کشت و نور خورشید را به قتل رساند، هوای باغ را لبریز کرده است…

یک سوناتای عاشقانه، به یک سمفونی حماسی تبدیل شده است و یک انسان معمولی به یک قهرمان!»

راحله فرج زاده طارانی، خواهر شهید شهرام(عباس) فرج زاده طارانی – 5 دی

——————————————————————————————————
از شما درخواست می‌شود در کمپین نامه ای به یک آزاده شرکت نمایید:
برای تأکید به همدلی‌ها و باهم بودن‌ها. برای تأکید به بودن در راهی که آزادگان در مسیرش هرچه می‌بایست انجام دادند…

Read Full Post »

دی 1392

23 آبان ماه 1392، امسال مصادف شد با دهم محرم آن عاشورا؛ همان شش دی ماه 1388…

و این یک تصادف ساده نیست! این یعنی خیلی چیزها…

این یعنی آنان که نفس گرفتند، تن گرفتند، قبر دادند و سنگ شکستند… مگر به خود سنگ می‌زدند؟ مگر سر خویش می‌شکستند که اینگونه از یاد رفتند؟

و این یعنی آنان که دستان وهم، شبهه‌کرد که پرپرشان کرده‌است، شبهه‌کرد که دودمان‌شان به باد داده‌است، تا دیگر کسی جسارت نورزد نگران خاکش شود…

تا دیگر کسی جسارت نورزد در خیابان‌ها، عشق را قدم‌زند… مگر وهمشان چقدر بزرگ بود که شاهدان سرخین این سرزمین اینگونه به یاد ماندند؟ اینگونه جاودانه شدند؟

سنگ مزار شیهد مصطفی کریم بیگی، شکسته به دستان وهم

سنگ مزار شیهد مصطفی کریم بیگی، شکسته به دستان وهم

«وقتی شکستند سنگ قبر مصطفی را **** انگار بردند از دلهایشان نام خدا را»
پژمان ظفرمند، خواننده مردمی – 3 آذر

پژمان ظفرمند خوانند و ترانه‌سرای مردمی

پژمان ظفرمند خوانند و ترانه‌سرای مردمی

از شش دی تا هفده دی راهی نیست، هفده دی تولد این نگین کوچک است، و ششم دی روز پرواز آن نگین بود…

«خانم رهنورد براش تولد گرفت؛ (نگین)، دختر شبنم(سهرابی)، شهید روز عاشوراست؛ افسردگی گرفته بود و مدام از مادر بزرگش می‌پرسید مادرش کی می‌یاد؛ مادری که از در خونه بیرون رفته بود و برنگشته بود؛ له شده بود زیر ماشینی که صاحبش…

حالا نه مادرش هست نه زهرا بانو.»
صبا آذرپیک، خبرنگار – 26 آبان

تولد نگین سهرابی فرزند شهید شبنم سهرابی، شهید عاشورا - بانو زهرا رهنورد همسر میرحسین موسوی و مادر بزرگ نگین

تولد نگین سهرابی فرزند شهید شبنم سهرابی، شهید عاشورا – بانو زهرا رهنورد همسر میرحسین موسوی و مادر بزرگ نگین

»اینها سند مظلومیت در 1388 هجری شمسی بودند

به خون کشیده شدند: عباس فرج زاده، مصطفی کریم‌بیگی، شبنم سهرابی، امیرارشد تاج‌میر، شاهرخ رحمانی، محمدعلی راسخ‌نیا، مهدی فرهادی راد، جهان‌بخت پازوکی، علی موسوی حبیبی.

هر کدام به فجیع‌ترین شکل کشته شدند و در امنیتی‌ترین حالت به خاک سپرده‌شده‌اند.»
صبا آذر پیک، خبرنگار – 23 آبان

«این چه حقی بود که برای اثباتش به تفنگ و سرنیزه رو آوردند؟ از چی می‌ترسند؟ ترسشون از چی بود که ظهر عاشورا اون‌طور به یک زن بی پناه تیر زدند؟

خواهرزاده موسوی را چطور از قلب نشون گرفتند؟ چرا بچه‌ها رو از روی پل کالج انداختند؟ چرا اون‌قدر وقیحانه از روی یک انسان دو بار رد شدند؟ با ماشین… این کار اسرائیل‌ مأبانه نبود؟»
صبا آذر پیک، خبرنگار – 23 آبان

صبا آذرپیک خبرنگار سبز

صبا آذرپیک خبرنگار سبز

«سبزیم و بچه مسلمون

امروز ظهر بارونی تهران؛ گوشه‌ی اتاق نشسته، هم ذهنم درگیر ظلم 1400 سال پیش در صحرای کربلاست و داغی که بر دل خاندان پیامبر گذاشته شد؛ و هم دلم داغدار همشهریانم که چهار سال پیش برای عزاداری ‘سبز’ از خانه برون رفتند و سرخ، بر کف خیابان افتادند.

ظهر عاشوراست و ما چه نسل بدبختی هستیم که در گوشه‌ی اتاق‌هایمان دو داغ عاشورا را بر دل می‌کشیم.

و مدام می‌پرسم: اگر ما در سال 61 بودیم آیا در گوشه‌ی خانه‌هایمان برای فرزند پیغمبر فقط دعا می‌کردیم؟ و توجیه‌مان این بود که یزید لشکرش قوی‌ست و دست ما خالی؟»
صبا آذر پیک، خبرنگار – 23 آبان

»هر عاشورا، برای دفاع از حاکم، شهر را به خون کشیدند.

با ماشین از روی مردم رد شدند. تیر زدند؛ تیر خلاص.

پیشانی و سینه‌ی جوانانی را هدف گرفتند که تنها جرم‌شان این بود که با نماد سبز به خیابان آمده بودند و لباس مشکی.

دروغ گفتند که کشته‌شده‌ها حرمت عاشورا نگه نداشتند.

حرمت عاشورا را آن‌هایی به‌هم زدند که عزاداران حسینی را به خاک و خون کشیدند.»
صبا آذر پیک ، خبرنگار– 23 آبان

معصومه دهقان همسر عبدالفتاح سلطانی

معصومه دهقان همسر عبدالفتاح سلطانی

«اول به یاد حسین تشنه لب، دوم به یاد شهدای مجروح و تشنه‌ی کهریزک، سوم به یاد اعتصاب کرده‌ی اوین آقای برزگری _که نمی‌دانم اعتصابش را شکسته یا نه_ و به یاد زندانیان بیمار و به امید آزادی زندانیان عمومی و انفرادی و محصوران بی‌گناه و نوشیدن آب گوارا در فضای آزاد گلدانهایم را آب می‌دهم!»
معصومه دهقان همسر عبدالفتاح سلطانی – 21 آبان

راحله فرج زاده طارانی خواهر شهید شهرام(عباس) فرج زاده طارانی

راحله فرج زاده طارانی خواهر شهید شهرام(عباس) فرج زاده طارانی

«6 دی:

روز خون

روز له‌شدن زیر چرخ ظلم

روز پرت‌شدن از پل

روز شلیک مستقیم به سر

روز خون گرم و آسفالت سرد

روز مصطفی…»
راحله فرج زاده طارانی، خواهر شهید شهرام(عباس) فرج زاده طارانی – 5 دی

——————————————————————————————————
از شما درخواست می‌شود در کمپین نامه ای به یک آزاده شرکت نمایید:
برای تأکید به همدلی‌ها و باهم بودن‌ها. برای تأکید به بودن در راهی که آزادگان در مسیرش هرچه می‌بایست انجام دادند…

Read Full Post »

دی 1392


23 آبان ماه 1392، امسال مصادف شد با دهم محرم آن عاشورا؛ همان شش دی ماه 1388…

و این یک تصادف ساده نیست! این یعنی خیلی چیزها…

این یعنی فرزندانی که نفس‌کشان از خانه برون شده و دیگر نفس‌کشیدن‌شان را کسی ندید…

و این برای او که آن روز نفس می‌کشید و هنوز هم! یعنی خاطراتی زنده! مانند هوایی که همین الان نفس می‌کشد، و آنچه اکنون زندگی می‌کند… آری به همین زنده‌گی!

و این یعنی مادرانِ انگار هنوز چشم‌به‌راه، و پدرانِ انگار هنوز چشم‌بر در…

و این یعنی خیلی چیزهای دیگر، که قلم از نگارش آن شرمنده است…

شهید مصطفی کریم بیگی - مادرشان، شهناز اکملی

شهید مصطفی کریم بیگی – مادرشان، شهناز اکملی

«پسرم، مصطفی

سلام

از حالت نمی‌پرسم که بی‌خبر گذاشتنمان از احوالت بدترین تنبیه برای هر اندک وجدانی است که این روزها به خواب رفته و فداکاری‌ها و آزادگی‌های آزادمردان و زنانی چون تو را فراموش کرده است.

از حالت نمی‌پرسم، شاید دنیای دیگر، دنیای زیباتری باشد که هرکس به آن رفته هرگز برنگشته است.

از حال ما هم نپرس پسرم… حال ما خوب است اما می‌دانم که باور نمی‌کنی.

باور نمی‌کنی که این همه درد و غربت و شکست و سکوت در کشور، خودش، روز و شب‌هامان را یکی کرده است. تو در دو متر زیر خاک و تنهایی، و ما در خواب عمیقی که فرو بردندمان تنهای تنها به شکنجه‌ای به نام نفس گرفتاریم.

پسرم
بگذار هزاربار خیال کنند که عدالت ظالم‌پسندشان زیر بالشت‌هاشان در امان است… یک دعای خیر تو، از آسمان هر چه پلیدی است خواهدشکست و خواب‌هاشان را درهم خواهد ریخت.

ما به تو نیاز داریم که جوانه‌های نروییده‌ی فردای میهنمان با افتخار، نام تو و دیگر بزرگوارانی چون تو رابه سبزی یادکنند و از سینه‌ی خاک به درآیند… تا آفتاب دوباره به ما بتاید.

و ما باز ‘ایرانی’ شویم.

ایران آبادمان را با آزادی جوانان سربلندی چون تو آرزومندیم.»

شهناز اکملی، مادر شهید مصطفی کریم بیگی – 21 آبان

Shahnaz-Akmali-Mostafa-Karimbeygi

«گزارشی از عاشورای 92

دیروز عاشورا بود…

صبح زود به اتفاق خانم زینالی و مادران پارک لاله راهی شهریار(مزار مصطفی) شدیم. سر مزار بودیم که خانم اعرابی و خانم حسن پور و خانواده ستار بهشتی به ما ملحق شدند و با خواندن سرود یار دبستانی من، که از سرودهای مورد علاقه مصطفی بود مراسم را تمام کردیم.

بعد از اتمام مراسم به‌همراه خانم زینالی برای رفتن به مزار کشته‌شدگان عاشورای 88، به بهشت زهرا رفتیم. گفتیم ابتدا سری هم به قطعه 257 بزنیم و سلامی هم به بچه‌های آنجا بدهیم.

257 پراز مأمور بود. سر مزار ندا بودیم که شروع کردند از ما عکسبرداری، و دخترم شروع به اعتراض با صدای بلند کرد. در همین حین به سر مزار سهراب رسیده بودیم که دخترم می‌گفت: ‘برادرم را روز عاشورا کشتید و امروز که عاشورا است از ناموسش عکس می‌اندازید’ که مأمورها سرشان را پائین انداختن و رفتند.

سپس به همراه خانم زینالی و مادران پارک لاله و بهزاد یزدان پناه و خانواده‌اش به قطعات 302 ، 304 ، 211 ، 221 و 222 رفتیم و سلام همه‌ی شما را به آنها رساندیم.

در ضمن با تشکر از دوستانی که دیروز به شهریار آمدند و با زنگ یا مسیج به یاد ما بودند.»

شهناز اکملی مادر شهید مصطفی کریم بیگی – 24 آبان

در این رابطه همچنین بخوانید: «این روزهای ایران: هنوز عاشورا / سالگرد شهید عاشورا، مصطفی کریم بیگی برگزار شد + گزارش تصویری»

ویرایش: نامه به یک آزاده

——————————————————————————————————
از شما درخواست می‌شود در کمپین نامه ای به یک آزاده شرکت نمایید:
برای تأکید به همدلی‌ها و باهم بودن‌ها. برای تأکید به بودن در راهی که آزادگان در مسیرش هرچه می‌بایست انجام دادند…

Read Full Post »