Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for the ‘ترانه’ Category

آبان 1393

شعر «نمیدانستی» از یغما گلرویی - برای امیرارشد تاجمیر شهید عاشورای 88

شعر «نمیدانستی» از یغما گلرویی – برای امیرارشد تاجمیر شهید عاشورای 88

شعری با نام «می‌دانستی» از یغما گلرویی برای امیرارشد تاجمیر، شهید عاشورا.

امیرارشد فرزند یکی از مادران فرزندان ایران، بانو شهین مهین‌فر هستند.

می‌دانستی نه این شعر برت می‌گرداند،
نه های‌هایِ پدر
و نه چشم‌های مادرت
که اندوهی مُسری را
همیشه در خود دارند…

می‌دانستی به‌همان سادگی که آن روز
قدم به خیابانِ محو شده در اشک‌آور گذاشتی
دیگر برنمی‌گردی!

زندگی مانندِ آن ماشینِ لجنی
دنده‌‌عقب ندارد
و دیگر نمی‌شود خون تو را
قطره‌به‌قطره
از آسفالتِ خیابان جمع کرد
و به رگ‌هایت برگرداند.

باخبر بودی که در دنیای حقیقی
چاه‌کن هرگز
در چاه نمی‌اُفتد
و در گوشه‌ای از این شهر
عاشورای هر سال
کسی با دهانِ چرب از قیمه‌ی نذری
حکایتِ بُکس و باد کردنِ ماشینش
بر تنِ تو را
به‌خنده تعریف می‌کند برای دوستانش
و کَکَش هم نمی‌گزد…

دنیای ما
دارِ مکافات نیست
و تو این را می‌دانستی که همچنان
با چشم‌های درخشانت
درآن عکسِ قدیمی
به ما لب‌خند می‌زنی.

برگرفته از فیسبوک یغما گلرویی به تاریخ 14 آبان – 15:30 – 11 محرم 93

مطالب مرتبط:
شهناز اکملی، مادر شهید عاشورا مصطفی کریم بیگی: صدای پسرم نمی‌میرد. و من تمرین می‌کنم مقابل ظلم ایستادن را از پسرم
خواهر شهید مصطفی کریم بیگی: من عاشورا را با چشمان خود دیدم

وبلاگ نامه به یک آزاده

——————————————————————————————————
از شما درخواست می‌شود در کمپین نامه ای به یک آزاده شرکت نمایید:
برای تأکید به همدلی‌ها و باهم بودن‌ها. برای تأکید به بودن در راهی که آزادگان در مسیرش هرچه می‌بایست انجام دادند…

Advertisements

Read Full Post »

اردیبهشت 1393

در همراهی‌اش بی‌غذا است و در آرزوی یک افطار شعر می‌خواند:

«این سروده را تقدیم میکنم به زندانیان سیاسی مظلوم بخصوص آسیب دیدگان پنجشنبه ی سیاه:

پشت دیوارها خبریست
و هیاهوی سکوتی سنگین
که به‌هم می‌زند آرامش شب

این چه هنگام اذان است، عجب!

باد پیچید میان زندان
میله‌ها می‌لرزند
و صدای طپش سلول‌ها
به‌شمارش افتاد

قهرمانی برخاست به نمازی دیگر
روزه‌دارانی سبز، با لبانی عطشان
جشن افطار را منتظرند

در دلم باز هوایی دگر است
مرغ روحم گرفته و غمگین
بال و پر بسته به شوق سحر است

جغدهای شوم تباهی، ترسان
چشم ها گشوده در سیاهی شب
تا مبادا سحری آید، لیک
حکم قرآنست بی‌مکر و فریب
صبح می‌آید› ألیس الصبح بقریب›

هان ای طلایه‌داران فخر و غرور!
وقت آن رسیده که افطار کنید
مرغ خوش طنین آزادی را
ندا رسیده، که بیدار کنید…
»

مریم شربتدار قدس همسر فیض اله عربسرخی – شنبه 6 اردیبهشت 1:45 بامداد

وبلاگ نامه به یک آزاده

——————————————————————————————————
از شما درخواست می‌شود در کمپین نامه ای به یک آزاده شرکت نمایید:
برای تأکید به همدلی‌ها و باهم بودن‌ها. برای تأکید به بودن در راهی که آزادگان در مسیرش هرچه می‌بایست انجام دادند…

Read Full Post »

مهر 1392

آزاده‌شاعر وطن نوشته است:

«همه چیز از غروب جمعه 22 خرداد 88 شروع شد…

وقتی که هوا رو به سیاهی می‌رفت و آسمان می‌بارید( میان خاطرات من اردیبهشت و خرداد آن سال باران زیاد بارید)…

به ستاد قیطریه حمله کرده بودند… بوی ترس می‌آمد، بوی خطر… ورق زندگی داشت برمی‌گشت… قرار بود درخیلی از ستادها تا صبح بمانند… در ستاد ما هم…

آخر شب بازداشت‌ها و حمله به ستادها که شروع شد، ساعت از 12 گذشته بود که بچه‌های ستاد را دسته‌دسته فرستادم بروند خانه… با چشمان اشک‌آلود و شکست‌خورده‌شان طوری خداحافظی کردم که انگار دیگر نخواهم بود و نخواهم دیدشان…

من ماندم و دو سه نفر دیگر… ساعت از سه و نیم صبح گذشته بود که با تماس یکی از بچه‌ها که می‌گفت سریع از ستاد خارج شو، تمام مدارک و فرم‌های بچه‌ها را به‌سرعت جمع کردم و بیرون زدم…

وسط اتوبان های ساکت و خلوت و خاموشی که موتورسوارانِ خوشحال، پرچم‌به‌دست بالا و پایین می‌رفتند و شعار می‌دادند… می‌لرزیدم… می‌ترسیدم همانجا جلوی ماشین را بگیرند و در آن خلوتی حمله‌ای بکنند…
ده دقیقه بعد از خروج من از ستاد با دو موتور رفته بودند ستاد… یکی از بچه‌ها که مانده بود درها را قفل کند بهشان گفته بود رئیس ستاد نیست، اصلا امشب کسی اینجا نیامد…

بعد از آن شب تا چهارده ماه در جایی بی‌نشان و بی‌آدرس زندگی می‌کردم… درست مثل یک قاتل… مثل یک تبهکار حرفه‌ای، فراری بودم… سه‌چهار باری رفته بودند خانه پدربزرگم (که حالا دیگر فقط روحش کنار ماست) به سراغم…

شنبه‌ی لعنتی که رسیده بود همه یا فراری بودند و موبایل‌ها همه خاموش بود، یا یکی‌یکی و دقیقه‌به‌دقیقه خبر بازداشتشان می‌رسید… فقط دو دوست بودند که با شماره‌های دیگر صدایشان را می‌شنیدم و با بغض و هراس در حالی که نمی‌دانستیم چه باید بهم بگوییم فقط زنگ می‌زدیم که بگوییم هستیم… اصلا نمی‌دانستیم چه بر سرمان خواهد آمد… یکی از آنها سه روز بعد رفت .. یکی دیگرشان بعد از آنکه دوماهی خودش را گم و گور کرد، آخرش او هم سر از بیرون مرز در آورد… حالا یکی از آنها جایی خیلی دور از اینجاست و یکی دیگر هم امروز همسرم است…

خوب یادم هست، روزهای اول از پوتینِ سیاه هم می‌ترسیدم و هفته‌ها بعد از مرگ هم نمی‌ترسیدم دیگر… در آن روزهای سرد و یخ‌بندان تابستان که همه چیز بوی درد می‌داد… دردهایم شعر می‌شد و گاهی شعرهایم فریاد… مهر 88 این شعر را سرودم… وسط آن زندگی فراری رفتم و در یکی از انجمن‌ها خواندمش و بعد برای بار دوم آبان همان سال در اولین حضورم در انجمن امیرکبیر با همان بعض و دردی که به وقت نوشتن داشتم خواندمش… چند هفته بعد فیلمش که رسید دستم گذاشتم در فیس‌بوک و شب خوابیدم و صبح که بیدار شدم آنچنان فراگیر شده بود که به گمانم 18 آذر 88 هم برای من ورق جدید زندگی رو شده بود… ورقی که نمی‌دانستم چه سرنوشتی را برایم رقم خواهد زد

پ.ن: مقصودم از گذاشتن این شعر تکثیر دوباره درد نیست… این روزها که خبرهای خوشی در راه است تورقی به خاطراتم زده‌ام و یاد آنها که جایشان این روزها خالی‌ست.»
هیلا صدیقی – 31 شهریور 1392 – 4:30 بامداد

هیلا صدیقی

هیلا صدیقی

متن غزل

هوا بارانی است و فصل پاییز **** گلوی آسمان از بغض لبریز
به سجده آمده ابری که انگار **** شده از داغِ تابستانه سرریز
هوای مدرسه بوی الفبا **** صدای زنگ اول محکم و تیز

جزای خنده‌های بی‌مجوز **** و شادی‌ها و تفریحات ناچیز
برای نوجوانی‌های ما بود **** فرود خشم و تهمت‌های یک‌ریز

رسیده اول مهر و درونم **** پر است از لحظه‌های خاطرانگیز
کلاسِ درسِ خالی‌مانده از تو **** من و گل‌های پژمرده، سرِ میز
هوا پاییزی و بارانی‌ام من **** درون خشم خود زندانی‌ام من
چه فردای خوشی را خواب دیدیم **** تمام نقشه‌ها بر آب دیدیم
چه دورانی چه رویای عبوری **** چه جُستن‌ها به دنبال ظهوری

من و تو نسل بی‌پرواز بودیم **** اسیر پنجه‌های باز بودیم
همان بازی که با تیغ سرانگشت **** به پیش چشم‌های من تو را کشت

تمام آرزوها را فنا کرد **** دو دست دوستی‌مان را جدا کرد
تو جام شوکران را سرکشیدی **** به ناگه از کنارم پرکشیدی

به دانه‌دانه اشک مادرانه **** به آن اندیشه‌های جاودانه
به قطره‌قطره خون عشق سوگند **** به سوز سینه‌های مانده در بند
دلم صدپاره شد بر خاک افتاد **** به قلبم از غمت صد چاک افتاد

بگو آنجا که رفتی شاد هستی؟ **** در آن سوی حیاط آزاد هستی؟
هوای نوجوانی خاطرت هست؟ **** هنوز هم عشق میهن در سرت هست؟
بگو آنجا که رفتی هرزه‌ای نیست؟ **** طبر تقدیر سرو و سبزه‌ای نیست؟
کسی دزد شعورت نیست آنجا؟ **** تجاوز به غرورت نیست آنجا؟
خبر از گورهای بی‌نشان هست؟ **** صدای زجه‌های مادران هست؟

بخوان هم‌درد من، هم‌نسل و هم‌راه **** بخوان شعر مرا با حسرت و آه
دوباره اول مهر است و پاییز **** گلوی آسمان از بغض لبریز
من و میزی که خالی مانده از تو **** و گل‌هایی که پژمرده سر میز

تماشا کنید این غزل را با صدای سراینده در فیسبوک ایشان

——————————————————————————————————
از شما درخواست می‌شود در کمپین نامه ای به یک آزاده شرکت نمایید:
برای تأکید به همدلی‌ها و باهم بودن‌ها. برای تأکید به بودن در راهی که آزادگان در مسیرش هرچه می‌بایست انجام دادند…

Read Full Post »

اسفند 1391

«با «سالهای بی تحویل» پرونده اشکها و لبخندهای یک سال موسیقی ام بسته خواهد شد و شما میهمان شنیدن اولین همکاری من با دکتر مهدی موسوی خواهید بود …»
آریا آرام نژاد – 28 اسفند

آریا آرام نژاد ترانه‌خوان آزاده‌ی ایران با پیغام بالا وعده‌ی آخرین ترانه‌ی سال 1391 را داده بود

سال‌های بی‌تحویل - خواننده و آهنگساز : آریا آرام نژاد - ترانه‌سرا : دکتر مهدی موسوی

سال‌های بی‌تحویل – خواننده و آهنگساز : آریا آرام نژاد – ترانه‌سرا : دکتر مهدی موسوی

و اینک ترانه‌ی ذکر شده با توضیح زیر از ایشان، امروز سه شنبه 29 اسفند ماه ساعت 17:20 منتشر شد:

این سالها را خوب به خاطر بسپار
سالهائی که لبخند دگرگیسی کاملی از غم شده
و من هائی که در تنهائی شان غنی ترشده اند
این سالهای با فصل مشترک درد را به خاطر بسپار
سالهای بی تحویل را
بهار تعبیر هیچ خواب روشنی نیست
که در چرخش روزگار، ناگزیر می آید
دستش را روی قلب یخ زده ات میگذارد
تا حول حالنائی بشوی
به شکوه تمام قدمهای پیش رویت
با همه خستگی باید گذشت
قدم برداشت
رفت و زندگی را اززیر برفها بیرون کشید
حتی اگر دیگر چهار گوشه اش را ندارد
حتی اگر بوی نا میدهد
بی اعتنا به تکرار ها و تکرارها
باید چشم بست روی داستان سنگ و شیشه
باید چشم گشود به رویاها که جوانه زده اند،
در این بهار کمی بیشتر درنگ کنیم …
با احترام
آریــــا آرام نـــــژاد

شنیدن و یا دانلود ترانه

صفحه فیسبوک رسمی آریا آرام نژاد:
https://www.facebook.com/AryaAramnejad.official.Page

Read Full Post »

بهمن 1391

«من به حرفِ زور و ناحق پا نمیدم… من تو سختی‌ها به‌راحت وا نمیدم…
در دلم، دردِ دلو عامیانه میگم… در دلم جز ایران نامی رانمیدم…»

اما اگر دردِ دلت را از دلت بیرون کردی، جزایت در سرزمینت جز بند و زندان نیست… اینجا، امروز، کنار گیوتین‌های قلم‌خـُـردکُنِ دوران، جز همیاری و همدلی و جز فریادِ نام آنان که آزادی را فریاد کردند راهی نمانده است.

این ترانه اعتراضی‌ست به بی‌کفایتی آنان که مسئول این وضع هستند. تعریفِ تلخ و زهرآلودِ این ترانه از وطن، برای آنان نیست که در تجربه‌ی اجباری این وضع زندگی می‌گذرانند بلکه برای آنان است که فرو رفتن در ذلتِ قدرت و شهوت، نورِ چشمانشان را از دیدن وضعی که عامل آن هستند خاموش کرده است. آزادیخواهان این دیار هرچند دانای جزای سنگین فریادِ «آهای! تاریکی را بگذار و به روشنایی بیا» هستند اما با اینحال از راهشان حتی یک لحظه و در سخت‌ترین شرایط کوتاه نیامدند تا آموزشی باشد برای آنان که در مسیر سختِ رهایی گام گذاشته اند.

درود به هموطنای گرامی و خوبم.خیلی با خودم کلنجار رفتم که این مطلبو نگم ولی از اونجایی که وظیفه خودم می دونم با شما رو راست باشم لازم دونستم که در جریان باشید.متاسفانه حامد فرد دیگه حق خوندن نداره و اکنون هم با قید سند آزاد شده و هنوز هم حکم قطعی صادر نشده...دعا کنید... ~حامد فرد. 4 بهمن

درود به هموطنای گرامی و خوبم.خیلی با خودم کلنجار رفتم که این مطلبو نگم ولی از اونجایی که وظیفه خودم می دونم با شما رو راست باشم لازم دونستم که در جریان باشید.متاسفانه حامد فرد دیگه حق خوندن نداره و اکنون هم با قید سند آزاد شده و هنوز هم حکم قطعی صادر نشده…دعا کنید… ~حامد فرد. 4 بهمن

حامد فرد به جرم ترانه‌‌ی «وطن» دستگیر شد. او اینک به قیدِ وثیقه خارج از زندان است و منتظر صدور حکم قطعی. لطفا برای گوش کردن، دانلود یا اطلاعات بیشتر به لینک های زیر مراجعه فرمایید. همچنین بخشی از این ترانه در زیر آورده شده است:

گوش دادن به ترانه وطن یعنی از حامد فرد در رادیو جوان
دانلود با کیفیت 320
صفحه‌ی هواداران حامد فرد در فیسبوک
صفحه‌ی شخصی حامد فرد در فیسبوک
آرشیو ترانه های حامد فرد و دانلود با لینک مستفیم

باز قلم‌به‌دست، دنبالِ حسِ نابم… پس تو هم بیا تو حالِ قِصه با من…
و باز قلمه که حس کنه گرمی بدنو… حال، قراره بنویسه معنی وطنو:
وطن یعنی نون به نرخِ پونصدی خوردن… یعنی لبخندی تلخ روی صورتی پرغم…
وطن یعنی از هموطنت توسری خوردن… تو رو به جرم نذاشتن روسری بردن…
وطن یعنی غرشِ خونِ یه حیوونِ بی‌سر… یعنی سکه‌ی طلا یه‌ملیون‌و‌سیصد…
وطن یعنی این که پول از راه پرغم درآری… دیگه حتی پول یه بالِ مرغم نداری…
وطن یعنی تنها جیبته واست رایگان… مجبوری زندگی کنی با هر سایبان…
وطن یعنی زجر بکش تا آخر پایِ جان… مثل قوم آواره‌ی آذربایجان…
وطن یعنی اشکِ ناموس رو کاغذِ سفیدت… یعنی چشم‌داشتن به خواهرِ رفیقت…
وطن یعنی مرگ بهتر از تحملِ یه‌درد… یعنی کودک‌آزاری توسطِ یه مرد…
این احساس فرداست که فریادِ درداست…
و این کم‌کاست در ماست… که از ماست که بر ماست…
و این درخواست برجاست که سرباز تنهاست…
و این چشمانِ سرباز به مردان و زنهاست…
من به حرفِ زور و ناحق پا نمیدم… من تو سختی‌ها به‌راحت وا نمیدم…
در دلم، دردِ دلو عامیانه میگم… در دلم جز ایران نامی رانمیدم…

اینجا اما پر است از ستاره هنوز، نورانیانی که با نگاه به آنان، وطن را بدون رنگِ امید معنا نتوان کرد… اما آری گاهی خیلی تلخ و اشک‌آلود باید وطن را اینگونه تعریف کرد برای آنان که وظیفه‌ی پدری کردن و مادری کردن برای فرزندان ایران را از یاد بردند؛ بلکه روزی پیش از آنکه فرصت‌ها پایان یابد و تلخی از این تلخ تر شود آنان به خود آیند و به قولِ آریا آرام نژاد: «شاید این ترانه‌ی تلخ، تو رو به خودت بیاره…»

آپدیت: حامد فرد از تبرعه شدنش خبر داد:

«تبرعه شدم…
خدایا شکرت….
همش به خاطر دعای پدر و مادرم و شما هموطنای عزیزم بوده….
نمی دونم چی بگم…
مخلص همتون هم هستم که اینقدر دلتون پاکه…
شکرت خدا شکرت….
»
حامد فرد – پنج شنبه 22 فروردین – 11:30

Read Full Post »