Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for the ‘به بهانه‌ی یک تولد’ Category

خرداد 1393

این روزها، اگرچه تاریک باشد، اگر هموطنان به زندان و یا سری به‌دار اما هیچوقت قرار قلب عاشقان از تکاپو ایستادن نبود…

این روزها هرچه که باشد، تولد نیز هست…

و عشق نیز، و آزاده نیز و ایستاده نیز هست…

عادله ضیایی برای همسرش آریا آرام نژاد که 13 خرداد ماه میلاد این ترانه‌خوان آزاده است هدیه‌ای نگاشته است که بخوانید:

آریا آرام نژاد و همسرش عادله ضیایی

آریا آرام نژاد و همسرش عادله ضیایی

«مثل تابیدن نور به اتاقی تاریک،اعتراف می‌کنم که وقتی نیاز به از تو نوشتن آغاز می‌شود، دردی شروع می‌شود که منشأ آن هیچ‌چیز و همه‌چیز است.

و تمام توان من، می‌شود بی قراری. می خندم؛ می‌رقصم؛ بغض می‌کنم؛ و قطره‌های اشک روی حروف…

اصلا نمی‌دانم چه مرگم می‌شود. تمام اعتبار و ادا و انضباط پر می‌کشد و من در تصویری از آتش غرق می‌شوم.

فقط اندکی، صرفاً اندکی از حاشیه‌ی امن کلمات می‌توانم خارج شوم و به همان اندازه نزدیک به آنچه می‌خواهم بگویم.

این فاصله عذاب‌آور است. من هزاران زندگی با تو فاصله دارم تا بتوانم از دیوانگی‌های عجیب دوست‌داشتن بنویسم.

سالهای با تو بودن سخت‌ترین و شیرین‌ترین سالها بود و هست. عشق با تلخی‌هایش جذبه‌ای دیگرگونه و منحصر می‌آفریند تا کلماتِ منقش به مهربانی و وفا، در عمل محک زده شوند و پیکرِ ادعا در ضربه‌های اثبات تراشیده شود و صیقل خورد.

چه زشت‌ها و زیبایی‌هایی در تجربه‌ها بود. در تجربه‌هایی که نه با تو که به لطف کنار توبودن آموختم:

آموختم که نمی‌توان آزادی را از او که ذاتی آزادمنش و روحی مؤمن دارد گرفت؛ که آزادی یک تصمیم است.

که آنکه ‹به راستی› بزرگ می‌نماید همان است که در بزنگاهی هراسناک و خالی از اطمینان دست به قمار شجاعت زده است.

که آنکه رنجی را توانست کاست، در نقطه‌ی کوچکی از کیهان با نام خودش ستاره‌ای نامیرا ساخته…

که کوچکی آنان که روی شانه‌های تو، توانستند آسمان را ببینند را می‌توانی برخودشان ببخشی و فراموش کنی.

که همیشه فرصت برای تخریب هست؛ حتی مخروبه‌ای را دوباره ساختن. اما فرصت برای بازگشت اعتماد، یقیناً تمام می‌شود.

که تظاهر ریشه‌ی آرامش را می‌خشکاند؛ و عمیق‌تر می‌خشکاند وقتی، به لهجه‌ی دردهای واقعی مردم نزدیک باشد… اما
صبوری تو، صبوری تو، صبوری تو مرا دیوانه می‌کند…

چگونه می‌توان چرخش کسانی را دید که بر مدار منفعتشان پوست می‌اندازند و حیرت می‌کنند که چرا نمی‌توانی سوار ارابه‌های احساسات دیگران شوی، وتو بی‌قضاوت در سکوتی تلخ بمانی و تا آنجا که می‌توانی فقط دور شوی؟

آریا آرام نژاد و همسرش عادله ضیایی - عکس: عادله ضیایی

آریا آرام نژاد و همسرش عادله ضیایی – عکس: عادله ضیایی

چگونه از انگشتان اتهام که خالی از درک چراها و چگونگی‌ها هستند و بی‌محابا و بی‌خجالت به خود اجازه‌ی نشانه رفتن می‌دهند، با لبخندی غمگین می‌گذری؟

چگونه وقتی می شود به سادگی انتقام گرفت، پرهیزکاری پیشه می‌کنی… این صبــــر ها…

آریا تو شدیداً زنده‌ای. واشتیاق تو مثل قرص‌های تسکینی، کافی‌ست اشاره به درد شود تا تو خودِ شفاگرت را برسانی.

برایم ابداً عجیب نیست که آدمها، متفاوت دوستت دارند که این همان انعکاس نگرش متفاوت تو به آنهاست.

و محال است بدانی. محال است بدانی چه‌چیز را در قلبم فشردی و چه‌چیز را از جانم ربودی.
محال است بدانی که در تک تک قطره‌هایی که از چشمم چکید قلب غمگین تو سهمی بزرگ داشت…

می‌گویند که عشق بعد سالها، به مرور، به تکرار و عادت می‌رسد و به مجاورت بسنده می‌کند؛ اما من می‌گویم آن از ابتدا توهم عشق بوده؛ که عشق تنها حضور معشوق را می‌خواهد بی‌هیچ نیاز و شکایت و توضیح اضافه. همان که تو در مورد آنچه عشق می‌خوانی انجام می‌دهی و من چند قدم عقب‌تر در پی تو دوست دارم زنده بمانم تا روزی که حق مطلب را در مورد این ‹دچارِ خلسه بر› ادا کنم؛ که همیشه شگفتیِ تازه‌ای برای تلنگر دارد.

با تو بودن، به همه‌ی بودن‌ها و داشتن‌های دیگر طعنه می‌زند. من که در تمام فلسفه‌های دنیا دچار شکم، به یقین می‌دانم که حالم با تو از هرچه که می‌توانم در گستره‌ی خیالم بیابم خوشتر است. ❤

اینجا هستم؛ و صدای تو، که فرزند آزادگی‌ست کنار من. حالم خوب می‌شود که این خانه‌ی متبرک‌شده را نفس می‌کشم… حالم خوب است که توئی را دارم که این هوای مسموم را در چشم‌بهم‌زدنی بهشت می‌کند. ❤

زندگی برخلاف جریان آب بود و هرچه گذشت از سالهای باهم بودن، جادو هم بیشتر شد و دوست داشتن با همان شور و تپش‌های آغازین، ما را تازه می‌کند. ❤

پرپشانیِ گاه و بی‌گاهم را ببخش؛ که بی‌نشانی، نشان و قرار من است. اصلاً بی‌خیال ایمان نیامده! ما که همه‌ی دنیا را برای یکدیگر می‌خواهیم، بیا خودمان را برای جشنی بزرگ آماده کنیم… 🙂
________________________________________

پی نوشت:
🙂 🙂 🙂 دوست داشتنی‌های آریا: گرند پیانو – کنسول صدابرداری – هلکوپتر تلسکوپی که بشه علاوه بر کهکشان خودمون چند تا کهکشان دیگه رو هم دید – هر نوع رباط فوق پیشرفته‌ی پرنده – و درتازه ترین نظر سنجی هواپیمای سولار

و

چیزی که من می‌تونم براش بخرم…

تولدت مبارک عزیزم»
عادله ضیایی – سه‌شنبه 13 خرداد – 12:30

وبلاگ نامه به یک آزاده
عکس دوم: عادله ضیایی

——————————————————————————————————
از شما درخواست می‌شود در کمپین نامه ای به یک آزاده شرکت نمایید:
برای تأکید به همدلی‌ها و باهم بودن‌ها. برای تأکید به بودن در راهی که آزادگان در مسیرش هرچه می‌بایست انجام دادند…

Advertisements

Read Full Post »

دی 1392

عکس:لوا خانجانی مقابل زندان اوین پیش از مراجعه به زندان - 4 شهریور 91

عکس:لوا خانجانی مقابل زندان اوین پیش از مراجعه به زندان – 4 شهریور 91

لوا خانجانی در خانواده‌ای پر رنج… از همان خانواده‌ها با عقاید مظلومشان است…

لوا خانجانی ابتدا 13 دی 1388 یعنی تنها چند روز پس از 6 دی 1388 (عاشورای خونین آن سال) همراه همسرش، بابک مبشر بازداشت شد.

ایشان دهم اسفند آن سال با قرار وثیقه از زندان رجایی شهر آزاد شدند تا در دادگاه انقلاب به 2 سال حبس تعزیری محکوم گردند. حکمی که در تجدیدنظر شعبه‌ی 54 دادگاه انقلاب به ریاست قاضی موحد مهر تأیید خورد!

لوا خانجانی 4 شهریور 1391 پس از احضار، خود را برای گذراندن دو سال حبس تعزیری به زندان معرفی کرد و پس از آن 19 تیرماه 1392 به مرخصی آمد و پس از حدود 5 ماه، به تاریخ 10 آذر 1392 به زندان اوین بازگشت؛ و از آن تاریخ تاکنون در زندان به‌سر می‌برند.

یادداشت زیر را مهسا امرآبادی همسر مسعود باستانی _که او نیز این روزها در زندان رجایی‌شهر کرج روزگار سرمی‌کند_ به بهانه‌ی تولد لوا خانجانی نوشته‌اند:

«وقتی وارد بند شد با هرکسی که دست می‌داد خودش را معرفی می‌کرد: ‹سلام لوا هستم!›

همین جمله با لحن بامزه‌اش شد دست‌مایه شوخی و ادا درآوردن من تا یک سال بعد.

از همان شب نخست باهم جفت و جور شدیم. همسرش بابک(مبشر) را یک بار دیده بودم اما خودش را نه!

دختری به غایت زیبا و دلنشین که به‌خاطر عاشورای ۸۸ به دو سال زندان محکوم شده بود. پدربزرگش جمال‌الدین خانجانی از رهبران جامعه بهایی ایران که به ۲۰ سال و برادرش فؤاد خانجانی که به ۴ سال زندان محکوم شده‌اند در زندان رجایی‌شهر هستند و لوا سومین عضو خانواده بود که به زندان می‌آمد.

طبیعتاً نگران مادر و پدر و همسرش بود. نگران تنهایی‌های مادرش و دلتنگی‌های همسر و پدرش. از فردایش شروع کردیم به ورزش و شریک نگرانی‌ها و دلتنگی‌های هم شدیم. تا وقتی شیوا هم آمد و شد استاد ورزش ما. از چهره‌ی لوا همه‌چیز را می‌شد خواند. تمام احساسش در چشمانش می‌آمد و به سادگی می‌فهمیدیم که از کسی یا چیزی ناراحت است یا دلش گرفته و می‌خواهد حرف بزند. به قول براهنی سادگی روحش به پیچیدگی همه عقایدش می‌چربد.

نمی‌دانم چرا (وقتی) درباره فردی زندانی حرف می‌زنم فعل ماضی را ناخودآگاه به کار می‌برم. شاید تفاوت‌های دو دنیا باعث می‌شود کلاً زمان را در زندان متفاوت ببینم.

همیشه با هم حساب می‌کردیم که من ۴ ماه از لوا زودتر آزاد می‌شوم و مدام حساب می‌کردیم اگر او ۴ ماه زودتر به زندان می‌آمد تقریبا همزمان آزاد می‌شدیم.

آزادی هم امری عجیب است در زندان. دلت برای لحظه‌ی آزادی پَرمی‌کشد اما از آن می‌ترسی. از جدا شدن می‌ترسی. ترس از اینکه تا مدت‌ها نتوانی عزیزانت را حتی از پشت شیشه ببینی. دوستانی که مدت‌ها صبح را با هم شب کردید و داستان‌ها با هم داشتید را تا مدت‌ها نمی‌بینی و آزاردهنده است هر روز آزادی بدون آنان.

ما شروع کردیم به شمارش. یک ماه، دو ماه… پنج ماه… یک سال… از یک جایی به بعد شروع کردیم به شمارش معکوس! روزهای هفته را می‌شمردیم برای روز ملاقات و بعدازظهرهای بعد از ملاقات و رخوت پس از آن و فال حافظ که خبر از اتفاق‌های خوب در آینده‌ای نزدیک می‌داد و ما هم امیدوار می‌شدیم به تاریخ و برای آزادی برنامه می‌ریختیم.

اصلا امیدواری ما هم داستان عجیبی بود. ما امیدوار بودیم، حتی در ناامیدکننده‌ترین شرایط امید را به هم تزریق می‌کردیم. ما این قدرت را داشتیم تا در زندان هم رفاقت کنیم و امید را به همدیگر پاس بدهیم. حالا من آزادم اما امیدهای زندان در من نیست! ناامید نیستم اما ای کاش لوا بود. بهار بود؛ همه بودند تا امیدم به آینده لبریز شود.

دلتنگ لوا هستم. دلتنگ خنده‌هایش‌ و کتاب‌خوانی‌ها و حرف زدن‌ها و همه خاطراتمان. به دختری شاداب و زیبا فکر می‌کنم که تنها به‌دلیل بهایی بودن و داشتن نام خانوادگی خانجانی، دو سال از زندگی‌اش را در زندان سپری می‌کند. دختری که مانند خیلی از ما دوست دارد به سفر برود. خرید کند و زندگی را با همه انرژی و توانش ادامه دهد.

حالا روزها را در تختش می‌گذراند و لابد مانند همیشه وقتی ناراحت می‌شود یا دلش می‌گیرد پرده تختش را می‌کشد و بافتنی می‌بافد و همه پیچ‌های دنیا را یاد می‌گیرد و کتاب می‌خواند و ورزش می‌کند. اما وقتی فکر می‌کنم همه این کارها را بدون من یا شیوا انجام می‌دهد تمام دلم پُر می‌شود از حس خالی تنهایی.

لوا خانجانی - مهسا امرآبادی

لوا خانجانی – مهسا امرآبادی

تمام این‌ها را نوشتم تا بگویم دلم برای لوا و برای بهاره اندازه همه دنیا تنگ شده و خواستم به بهانه تبریک تولد لوا این دلتنگی را ثبت کنم.
تولد لوا مبارک!»
مهسا امرآبادی همسر مسعود باستانی – شنبه 28 دی – ساعت 23:45

ویرایش: نامه به یک آزاده

عکس: مهسا امرآبادی
——————————————————————————————————
از شما درخواست می‌شود در کمپین نامه ای به یک آزاده شرکت نمایید:
برای تأکید به همدلی‌ها و باهم بودن‌ها. برای تأکید به بودن در راهی که آزادگان در مسیرش هرچه می‌بایست انجام دادند…

Read Full Post »

خرداد 1392

هزار روز می‌گذرد. و تولد هایی که باز در زندان و دور از خانواده می‌آید و می‌رود. مادران باز در زندان و جدامانده از کودکان در راه سرسخت و سنگلاخ آزادی ادامه‌ی راه می‌دهند…

و خرداد… خردادی که به «پر حادثه» مشهور است… خرداد هزار رنگ. از رنگ سفید ندایی تا بی‌صدایی شکوهمند رنگ سبز. و ادامه‌دار تا رنگ سرخ عاشورایی. خرداد زادروز بسیاری از ماست! که شاید نه در شناسنامه‌ی خویش اما در قلب و روان خویش در روزی از روزهای آن متولد شده باشیم…
تولد ما مبارک!

رضا خندان - شنبه 7 بهمن ساعت 22:30 :  پس از نزدیک به 28 ماه در کنار هم و در غم از دست دادن مادری که با رفتن اش همه را دور هم جمع کرد. عکس:دی ماه 1391

رضا خندان – شنبه 7 بهمن ساعت 22:30 : پس از نزدیک به 28 ماه در کنار هم و در غم از دست دادن مادری که با رفتن اش همه را دور هم جمع کرد.
عکس:دی ماه 1391

«امروز 9 خرداد، سالروز تولد 50 سالگی نسرین دقیقا 1000 روز از بازداشت و محکومیت غیرقانونی او سپری می شود.

غیرقانونی به این دلیل که تا امروز هیچ عنوان مجرمانه‌ای نتوانسته‌اند به او منتسب کنند. این را هم بازجوها -که متاسفانه حرف اول را در قوه قضاییه می زنند- هم قضات و بازپرس‌ها و هم مردمی که بیرون از این مجموعه صبورانه نظاره‌گر اند به خوبی می‌دانند.

و واقعیت این است که نوع نگاه عموم و داوری آنهاست که تعیین‌کننده‌است.

نگاه عموم به زندانیان سیاسی -جدای از شخصیت حقیقی و زیستی آنان که اجازه ی ورود به آن را نداریم- همانند نگاه به قهرمان‌های ملی است. این نگاه و داوری عمومی مختص به جمع‌های سیاسی و فرهنگی نبوده و کاملا عمومی است. کافی است گشتی در خیابان بزنیم، به مراکز تفریحی و خرید و یا مدارس و مراکز آموزشی مراجعه کنیم و نگاه گرم و مهربانانه‌ی آنان را ببینیم.

این نگاه شامل افکار عمومی در ادارات، مراکز دولتی و حتی تشکیلات قضایی نیز می‌شود. این را به عنوان کسی می‌گویم که اینها را به چشم خود می‌بیند. حتی فضای عمومی قوه‌‍ی قضاییه و نوع نگاه پرسنل آنجا نیز همین داوری را در مورد زندانیان سیاسی دارند.

تردیدی ندارم که قضات و بازجوهایی که عامل بازداشت و محکومیت اینها هستند نیز برخلاف آنچه از خود بروز می‌دهند، فکر می‌کنند.

ماه خرداد تولد بسیاری از زندانیان سیاسی است. نامشان را نمی‌برم، چراکه بیم آن دارم نام کسی از قلم بیفتد. همینجا زادروز همه ی خردادیان را تبریک می گویم.»

رضا خندان پنج‌شنبه 9 خرداد – 13:30

——————————————————————————————————
از شما درخواست می‌شود در کمپین نامه ای به یک آزاده شرکت نمایید:
برای تأکید به همدلی‌ها و باهم بودن‌ها. برای تأکید به بودن در راهی که آزادگان در مسیرش هرچه می‌بایست انجام دادند…

Read Full Post »

اردیبهشت 1392

آسمان باز آشفته است. باد و طوفان بر زمین غوغا می‌کند و البته، و البته، و البته غوغایی که در دل‌ها برپا شده‌ست. دیگر سخن‌ها بیهوده می‌شود وقتی آزاده‌ای بخواهد حرفی زند. پس فقط روایت می‌کنیم سخن مسعود و مهسا را، مسعود ها و مهسا هایی که باز روی این خاک، دیوار قطور ظلم بین‌شان دوری کشیده…
اما آنجا که عشق جریان دارد دل‌های زنده‌ی آنان است. حقیقتی نورانی که قطرِ ظلمانی هر دیواری را بیهوده ساخته است:

یکشنبه 22 اردیبهشت، تولد من بود. همسرت که نباشد، اولین کسی که تولدت را به تو تبریک می‌گوید شرکت «همراه اول» است!
«همراه اول» راس ساعت پیامک زد و تبریک گفت. من هم که این روز ها حال و حوصله نداشتم تنها به این دلخوش بودم که در روز ملاقات با مهسا ملاقات حضوری خواهم داشت و این ملاقات بعد از چند ماه چقدر دلچسب است.

دلنگران بودم و باید اعتراف کنم که کمی هم استرس داشتم: یعنی یادش هست؟! اگر یادش نبود چه؟ !اصلا نباید به روی خودم بیاورم؛ کاملا حق دارد و طبیعی است!

مهسا از راه رسید، اول از همه مثل کودکی که به خانه برمی‌گردد چرخید و مادرش را بغل کرد. بعد هم بابا و آخر هم نوبت من شد. بلافاصله گفت: تولدت مبارک……….

وای خدای من…!! چه قدر چسبید این جمله در این مکان …! ( سالنی که اولین بار در آبان‌ماه سال 88 من و مهسا ملاقات حضوری داشتیم و حسابی در آن گپ زده بودیم)

مهسا امر آبادی و همسرش مسعود باستانی

مهسا امر آبادی و همسرش مسعود باستانی

با همان فلاکس چایی و چند تا شکلات از ما پذیرایی کرد. و کادوی من چند خطی بود که برایم نوشت. دیشب(یکشنبه) حوالی غروب چند تا از بچه‌ها غافلگیرم کردند و دور هم جمع شدیم و حسابی شرمنده همه شدم که یادی از ما کردند و تبریک گفتند اما زیباترین کادوی دیروز من نامه‌ی دستنویسی از مهسا بود، که باعث شد حال من لحظاتی شبیه هوای بارانی امروز تهران شود.

حالا کمی از نامه را برایتان خواهم نوشت. اگرچه از این نامه‌ها کم ندارم ولی دلم می‌خواهد در این عصز بارانی ماه اردیبهشت این قصه را هم ببینید:

«سلام عزیزم

تولدت مبارک…..!

من اینجا هیچ هدیه‌ای ندارم که به تو بدهم. اما فکر کردم که شاید خوب باشد برایت نامه‌ای بنویسم و بگویم به یادت هستم و حواسم هست که امسال بعد از مدت های مدید، می‌توانی تولدت را در آزادی جشن بگیری…

اگر حال مرا بپرسی، خوبم. شب‌ها در زاغه‌ی تنهاییِ خودم می‌نشینم و آینده را تصویر می‌کنم.
مدام خیال‌پردازی می‌کنم و فکر می کنم «اگر چنان شود، چنین می‌کنم». چشمانم را می‌بندم و به فضای بیرون درهای زندان فکر می‌کنم. به تو، به زندگی و به…. یک بار خودمان را در کیش می‌بینم و بار دیگر در تهران، مشغول کار و زندگی. خانه جدیدمان را تصور می‌کنم و احساس می‌کنم از فضای یک تخت یک متری به خانه‌ای 75 متری با دو اتاق خواب خواهم رفت. و چقدر عالی است که به جای یک طبقه از یخچالِ بند، یک یخچال فریزر بزرگ داریم….

می بینی مسعود؟!چقدر سقف کوتاه زندان، کوچکم می کند…؟! لامصب حتی خیال آزادی هم واقعی نیست؟!…
اما….
…..
……
……
همسر مهربانم، من خوبم و ای کاش تو هم خوب باشی! باید زندگی کنی تا بتوانی زندگی را بسازی! باید باشی تا بتوانی به من ودیگران انرژی بدهی! باید باشی تا من اینجا با رویای خوشبختی و زندگی مشترکمان روز هایم را سر کنم!
…….
دوست داشتم برایت کیک تولد درست کنم. اما نشد، اینجا امکانات کم است و البته اگرهم زیاد بود، من بلد نیستم کیک درست کنم. سعی می‌کنم فردا در ملاقات با تمام وجود تولدت را تبریک بگویم تا شاید جبران شود!

از صمیم قلب برایت آرزوی آزادی، شادی و سر زندگی را دارم.

دو ستت دارم، مرد سی و پنج ساله‌ی اردی بهشتی من!
راستی پیر شدی‌ها…! باستانی

اولین دقایق روز 92/2/22
مهسا- اوین»

مسعود باستانی همسر مهسا امرآبادی – دوشنبه 23 اردیبهشت – ساعت 18

——————————————————————————————————
از شما درخواست می‌شود در کمپین نامه ای به یک آزاده شرکت نمایید:
برای تأکید به همدلی‌ها و باهم بودن‌ها. برای تأکید به بودن در راهی که آزادگان در مسیرش هرچه می‌بایست انجام دادند…

Read Full Post »

اردیبهشت 1392

کیک تولد سال 92 مجید دری - دوم اردیبهشت 92 چهارمین تولد مجید دری در نبود ایشان توسط جمعی از هم‌راهانش در کنارخانواده‌ی ایشان برگزار شد

کیک تولد سال 92 مجید دری – دوم اردیبهشت 92 چهارمین تولد مجید دری در نبود ایشان توسط جمعی از هم‌راهانش در کنارخانواده‌ی ایشان برگزار شد

مجید… چه اسم آشناییست این مجید…
و چه نام غریبی می‌نماید!

و چه نامی‌ست که تپش قلب همراهش دارد، مجید های وطن…

تولدت مبارک مجید!

تولد توست مجید دُرّی… و چه زیباست تکرارِ مکرّرِ این نام که چون دُرّی گرانبها مَُزَیّن هر کلامیست
هرچند کلامش، مانند این حروف از زیر خاک آمده باشد اما، جلوه‌ی گرانبهای نام آزاده‌ای، قیمتش را بی‌منتها و وسعتش را تا بی‌کرانه‌ها خواهد کشاند

راستی تولد سی و دو سالگی یا چهار سالگیت را باید مبارک‌باد گوییم!!؟

از آن 18 تیر 88 که در کنگره‌ی دیواره‌های این شهر، فرو رفته است چهار سال می‌گذرد…
تو به بندِ نزدیک رفتی و برادرت، کمی دورتر، به کهریزک. تو هنوز برنگشته‌ای و او نیز…
اما هر دو در کنار هم، ایستاده، مشاهده‌گر امروزِ مایید. هر دو شاهدید بر آنچه می‌رود و ما شاهدیم بر آزادگی شما
تو از تنگنای بهبهان به آسمان چشم داری و او از آسمان بر استقامت تو آفرین می‌گوید…

مجید وطن! در این روزگار، آسمان ایران را همان ستاره‌هایی که بر رُبان سبز چون نشانِ افتخاری، بر سینه‌ات نهاده بودی، روشن نگاه داشته است.

راستی در دانشگاهی که چهار سال است درس می‌خوانی پس از چند سال مدرک می‌دهند!!؟

راستی! نهالی که زدی، پس از چند سال میوه‌دار می‌شود؟

تو بی‌شک مانده‌ای تا فروغ چشمان مردمان این دیار در بی‌ستارگیِ آسمان، خواموش نگردد و درختِ سبزی که به دستان آزادگانی چون شما روییده است روزی از نوازش باغبانش لذت بَرَد…

لبخند بر تو باد! و اگر لبخند زنی ما نیز بر لبخند تو لبخند می‌زنیم
تولدت و ایستادگی‌ات و آزادگی‌ات مبارک

تقدیم به مادر و پدر مجید دُرّی
تقدیم به مجید دُرّی و آزادگان وطن

نامه ای به یک آزاده

مادر و پدر مجید دری

مادر و پدر مجید دری


مجید دری فعال دانشجویی و زندانی سیاسی است که در تبعید و در زندان بهبهان روزگار می‌گذراند. او در 18 تیر 1388 بازداشت و ابتدا به 11 سال حبس (5سال حبس در تبعید) محکوم شد و سپس در دادگاه تجدیدنظر این 11 سال به 6 سال تأیید شد. پدر و مادر مجید دری از دوری او بسیار در رنج اند و برای دیدار با او به آنچنان سختی دچارند که در کلام نمی‌آید… به امید آزادی مجید دری و همه‌ی زندانیان در بند

——————————————————————————————————
از شما درخواست می‌شود در کمپین نامه ای به یک آزاده شرکت نمایید:
برای تأکید به همدلی‌ها و باهم بودن‌ها. برای تأکید به بودن در راهی که آزادگان در مسیرش هرچه می‌بایست انجام دادند…

Read Full Post »