Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for the ‘این روزهای ایران’ Category

تیر 1393

«یا امام حسین مادر محسن فوت کرد
خدااااااا خداااااا
منو ببخش محسن
منو ببخش داداش
»

محسن قشقایی زاده - پژمان ظفرمند

محسن قشقایی زاده – پژمان ظفرمند

این را پژمان ظفرمند دوست و همراه محسن قشقایی‌زاده فریاد می‌زند…

به راستی که فریاد باید زد. آخر چند فاجعه؟ آخر هنوز دیری نگذشته از پرواز خانواده‌ی پیمان عارفی در جاده‌هایی که به زندان می‌رسید…

ِژیلا وقتی از دلِ جامانده در زندانِ آن مادر می‌نوشت او هنوز نفس می‌کشید:

«دستهاش تو دست من بود.د لش اما جای دیگه!

صدای گومب گومب قلبش شنیده می‌شد.انگار می‌خواست پر بزنه و از دستهام خارج بشه. حرفهای قشنگ و امیدوارنه‌ی منهم نتونست اونو نگه داره…

حق داشت… فرصت زیادی برای خداحافظی نبود. به یک مادر درب زندان چقدر فرصت می‌دن برای در آغوش‌گرفتن فرزندش؟ چقدر زمان برای آخرین بوسه…

محسن قشقایی درحالی وارد بند شد که دوستانش اونو بدرقه کردند و مادر نازنینش را تنها نگذاشتند.

اما این بگیر ببندها تا کی؟ چقدر صبوری؟ چقدر سکوت؟ این در شرایطی‌ست که همه نگران سلامتی مهندس میرحسین موسوی و خانم رهنورد هستیم. در این مورد سکوت نخواهیم کرد. و مقتدرانه پیگیر مطالبات جنبش سبز که رفع حصر غیرقانونی و آزادی زندانیان سیاسی است خواهیم بود.»
ژیلا کرم زاده مکوندی – 26 فروردین

مرحوم طوطی سلطانی مادر محسن قشقایی زاده - ژیلا کرم زاده مکوندی | عکس: ژیلا کرم زاده مکوندی

مرحوم طوطی سلطانی مادر محسن قشقایی زاده – ژیلا کرم زاده مکوندی | عکس: ژیلا کرم زاده مکوندی

و آن روز که ژیلا شنید: «مادر گمشده است»؛ سرگشته شد؛ و نوشت: این حق مادران رنجدیده‌ی این خاک نیست…

«متأسفم این روزها من به اینترنت خیلی کم دسترسی دارم اما خبر مادر محسن قشقایی شوکه‌ام کرده. امیدوارم هر چه زودتر ازش خبری بشه.

مادرهایی که هر یکشنبه و دوشنبه سرگردان کوچه‌های اوین برای 20 دقیقه ملاقات با فرزندانشان‌اند.

این حق مادران رنجدیده‌ی این سرزمین نیست!….»
ژیلا کرمزاده مکوندی – 6 خرداد

اما امروز عکس متن ژیلا سیاه و سفید شده، و مادر پرکشیده به همانجا که قلبش را جا گذاشته بود. مادر، دیوارشکنِ آن زندان شده که فرزندش را اسیر کرده بود.و بی‌شک دیگر دیوارهای ضخیم زندان، میله‌ها و شیشه‌های آهنین زندان، نمی‌توانند مادر را از پرواز به سوی پسر و آغوش‌کشیدن او منع کنند…

مادر بیدار است گرچه چاره‌ای نداریم جز آنکه به حکم تن و جان برایش لالایی بخوانیم… و پسر مانده‌است و دیگر تقلایش و فریادش زندانبان را آزار نخواهد داد…

مرحوم طوطی سلطانی مادر محسن قشقایی زاده - ژیلا کرم زاده مکوندی | عکس: ژیلا کرم زاده مکوندی

مرحوم طوطی سلطانی مادر محسن قشقایی زاده – ژیلا کرم زاده مکوندی | عکس: ژیلا کرم زاده مکوندی

«لالایی مادرم
حالا نوبت توست
تو بخواب امیدم
مادر مادر…..

نگرانی‌های محسن بی‌مورد نبود. بچه احساس کرده بود برای مادرش اتفاقی افتاده.

توی زندان تقلا می‌کرد. خودش را به آب و آتیش می‌زد تا خبری از مادر بگیره. اعتصاب غذا کرد به بند هشت تبعید شد. تا اینکه بالاخره خبر مرگ مادر رسید.

از اون لحظه تو سر خودش می‌زنه. باورش نمی‌شه. می‌گه: فقط مادرم حرفهای منو می‌فهمه و می‌دونه من چی میگم!

محسن راست می‌گه. این خصوصیت همه‌ی مادرهاست که حرف بچه‌شون رو می‌فهمن. مثل مادر محسن…

روحش شاد. یاد و خاطره‌اش گرامی»
ژیلا کرمزاده مکوندی – پنجشنه 5 تیر

در شهر ما چه می‌گذرد؟ در شهری که مردمش در خیابانها می‌میرند و گاهی این مرگ، ملاقاتیِ مادری بی‌کس است که کسی در راه ملاقات با او همراه نبوده‌است…

در شهر ما چه می‌گذرد؟ در شهری که مردمش از فقر چاره‌ای ندارند جز دستبردن به همشهریان خویش و گاهی که این دستبرد، ملاقاتیِ مادری بی‌کس است که قلبش را با آخرین آغوشش به فرزندِ به‌راهِ زندانش سپرده است…

رضا خندان همسر نسرین ستوده یادمان می‌آورد که:

«درگذشت مادر محسن قشقایی زندانی سیاسی براثر تصادف سومین موردی‌است که در یک سال گذشته در مسیر ملاقات، خبرش منتشر می‌شود.

چند ماه پیش بود که اتفاق مشابهی باعث شد مادر و همسر پیمان عارفی زندانی سیاسی جانشان را در راه ملاقات از دست دادند.

دیروز معلوم شده‌است که مادر محسن قشقایی زندانی سیاسی

1 – به علت ناامنی اتوبان‌های درون‌شهری توسط خودرو ای کشته می‌شود.
2 – همچنین به علت ناامنی در قلب پایتخت شخصی کیف پیرزن کشته شده را همانجا سرقت می‌کند.
3 – به‌علت بی‌توجهی و پیگیری‌نکردن موضوع ناپدیدشدن این مادر توسط نیروهای امنیتی، دادستانی و انتظامی، بیش از یک ماه هویت‌اش تشخیص داده نمی‌شود.
4 – به فرزند زندانی‌اش اجازه نمی‌دهند موضوع ناپدیدشدن مادرش را پیگیری‌کند.»

محسن قشقایی زاده - رضا خندان

محسن قشقایی زاده – رضا خندان

آریا نیز از همان پیمان می‌گوید:

«همین سال پیش بود که مسیر ملاقات، همسر و مادر پیمان عارفی را به کام مرگ کشید و حالا هم محسن قشقایی زاده داغدار مادری شد که از مسیر ملاقات باز می‌گشت!
خدا به محسن عزیز صبر بدهد…
»
آریا آرام نژاد – پنجشنبه 5 تیر

محسن قشقایی زاده - آریا آرام نژاد

محسن قشقایی زاده – آریا آرام نژاد

مادران ایستاده و فرزندان ایستاده میان این بی‌عدالتی… مادرانی که گرچه دلشان پر از خون دل است اما برای فرزندان خویش که خواستاران آزادی بودند ایستادند تا پای جان. آری تا پای جان…

«چقدر نگاه‌کردن به این عکس سخته. هر بار اشک آدم رو درمیاره

محسن قشقایی زاده را آزاد کنید

محسن قشقایی زاده را آزاد کنید

نمی‌دونم فقط بخاطر مصیبت تلخ بعد از آخرین ملاقات هست یا بخاطر حجم مظلومیت و سادگی و پاکی و بی‌آلایشی‌ای که با تمام جدیت و اطمینان و سخت‌کوشی با چهره‌ی این مادر ترکیب شده…

خدایا به دل این پسر آرامش بده»
سمانه ابولپور – جمعه 6 تیر

محسن قشقایی زاده - سمانه ابولپور

محسن قشقایی زاده – سمانه ابولپور


در شهر ما چه می‌گذرد؟ هر روز چه می‌گذرد؟ در کوجه‌های شهر و در قلب مادران که سوی زندان‌ها می‌روند؟

پسر را به زندان کرده‌اند و مادرش که برای دیدار او آمده دیگر به خانه‌اش باز نمی‌گردد. دیگر سربالایی اوین دردمند قدم‌های او نیست. دیگر نه روی خیابانهای شهر، که در آسمان باید او را جست…

پسر را به زندان کردند و با خنجر بی‌عدالتی دلش را زخم کردند. دل پسر همچون دل مادر زخم دیگری هم داشت. زخم دیدار مادر که چه سخت به دیدار او می‌آید. که چه سخت از نبود او کوچه‌های شهر بر مادر حبس شده است. که چه سخت مادر در هر ملاقات پیر تر از قبل می‌شود. و پسر از پشت شیشه‌های سنگین، زخم این حقیقت را نیز کنارِ سکوتِ دیگر زخم‌هایش می‌چیند…

«نداری خبر زحال من نداری
که دل به جاده می‌سپاری

سحر ندارد این شب تار
مرا به خاطرت نگه دار

مادران بسیاری درسربالایی اوین و در راه‌های ناهموار سایر زندانها هرروز پیر و هربار دراین مسیرها تحلیل می‌روند و زندانی در هر ملاقات این تغییر رادرسکوت وپشت شیشه تنها نظاره‌گر است.

اما داستان این بار نابودی است. مثل پیمان عارفی و مرگ در جاده، بازهم مادری قربانی مجازات ناعادلانه‌ی فرزندش می‌شود.

مادر محسن قشقایی که در زندان اوین است فوت کرد! یک حکم ناعادلانه و مجازات چند نفر. زخم زندان هم مداوا شود زخم بی‌مادری… آنهم تصادف در راه اوین…

فقط صبر و صبر و صبر»
مهدیه گلرو – پنجشنبه 5 تیر

محسن قشقایی زاده - مهدیه گلرو

محسن قشقایی زاده – مهدیه گلرو

«زمانی که خودم در زندان بودم، ممنوع الملاقات؛ به این فکر می‌کردم اگر در این لحظه بر مادرم یا پدرم ناخنی بشکند یا تار مویی کم شود چه خاکی بر سر کنم!

محسن قشقائی زاده دوست نازنین و مهربانم چگونه این مصیبت سنگین را در زندان تحمل می‌کند…

بعد از دو ماه بی‌خبری متوجه شده مادرش بر اثر تصادف در مسیر برگشت از ملاقات با پسرش به خانه جان سپرده…

داغ مادر داغ عظیمی است… داغی که در شرایط عادی کمر خم می‌کند… چه برسد در زندان…

اگر نه باده‌ی غم دل ز یاد ما ببرد
نهیب حادثه بنیاد ما ز جا ببرد

جا دارد این غم بزرگ و مصیبت عظیم را به او و دوستانش تسلیت عرض کنم»
محسن رحمانی – جمعه 6 تیر – 14:00

محسن قشقایی زاده - محسن رحمانی

محسن قشقایی زاده – محسن رحمانی

«دوباره قرعه‌ی مرگ به نام مادر عزیزی رقم‌خورد که فرزندش پشت حصارها زندانی‌ست.

طوطی سلطانی دربند خاک؛٫ محسن قشقایی زاده دربند حاکمان…

خواستار آزادی این زندانی سیاسی هستیم.»
عیسی سحرخیز – جمعه 6 تیر

محسن قشقایی زاده - عیسی سحرخیز

محسن قشقایی زاده – عیسی سحرخیز

«برخی وقت‌ها برخی چیزها آنقدر تلخ هستند، آنقدر غمی عجیب را توی وجودت می‌ریزد که هرچه می‌کنی حتی نمی‌توانی به آن موضوع نزدیک شوی.

نمی توانی کلمه‌ای در باره‌اش بگویی. انگار از درون آنقدر دچار فروپاشی می‌شوی که نمی‌توانی چیزی بگویی…

مثل مرگ مادر زندانی سیاسی محسن قشقایی در راه بازگشت از ملاقات با فرزندش…»
ژیلا بنی‌یعقوب – شنبه 7 تیر – 21:00

همچنین لطفاً ملاحظه نمایید پست: «جمعی از دوستان محسن قشقايى زاده، جمعى از فعالان سياسى و اجتماعى: محسن قشقایی زاده را آزاد کنید»

پست‌های مرتبط:

1- مفقودشدن بانو طوطی سلطانی، مادر محسن قشقایی زاده پس از آخرین ملاقات با فرزند محبوسش در اوین | درخواست کمک و اطلاع رسانی
2- ادامه‌ی بیخبری مطلق از مادر محسن قشقایی زاده زندانی سیاسی بند 350 اوین | بی‌ثمری تلاشها برای یافتن ایشان
3- عدم رسیدگی به درخواست مرخصی محسن قشقایی‌زاده برای پیگیری وضعیت مادر گمشده‌اش موجب اعتصاب غذای وی شد
4- مادر مفقود شده‌ی زندانی سیاسی، محسن قشقایی زاده غریبانه و بی‌کس به دیار باقی شتافت + ساعت مراسم ختم

وبلاگ نامه به یک آزاده

——————————————————————————————————
از شما درخواست می‌شود با لایک کردن و یا فالوکردن توییتر، فیسبوک و وبلاگ «نامه ای به یک آزاده» همراه ما باشید:
برای تأکید به همدلی‌ها و باهم بودن‌ها. برای تأکید به بودن در راهی که آزادگان در مسیرش هرچه می‌بایست انجام دادند…

Read Full Post »

خرداد 1393


آه… خرداد…
خردادهای این روزها،
طوفان‌های سیاه و درختایی که اگر هم زیر سهمگینی طوفان شکستند اما باز درخت ماندند و ریشه از قلب ایستادگی رها نکردند…

امروز، در همین خرداد ها، بشنو از قلم‌ها! بشنو از قلم، چون حکایت می‌کند…

بشنو از قلم‌هایی که هرگز از قلم‌بودن خود نگفتند. همان قلم‌هایی که حتی هیچکس نفهمید که مگر قلم بوده‎اند! اما قلم‌ها، میان طبرها میان آتش‌ها می‌ماندند، دو تا می‌شدند، زندان می‌شدند، می‌سوختند، اما باز…. قلم می‌ماندند.

قلم بود و آسمانِ کوتاهِ انفرادی که پاک‌کن‌ها از جوهرِ سیاهِ فراموشی سیاهش کرده بودند تا زجر دهند، تا مبادا قلم‌های مشکین بر سیاهی بنویسد! اما قلم‌ها خون دل خوردند. و یک شب، در همان انفرادی‌ها، اکسیر عشق بر مس‌شان افتاد و زر شدند…

آن روز که پاک‌کن به سلول آمده بود زمین خورد و مرد!
چون دید که سقف سپیدسپید شده بود از رنگی که نور بود. قلم، قلم مانده بود و از خون سپید خود بر همان جوهرین‌سقفِ فراموشی از سپیدی اندیشه‌ی خود با قلب خود نگاشته بود. قلم سپید شده بود. و بر سیاهی نگاشته بود: من سپیدم… من سپیدم…

قلم، همان که از نی می‎تراشند. و نی همان که هرگز از خود سخن نگفت. پس بیا امروز تا ما بگوییم از قلم!

آن روز بود، همان روز که دوباره طوفان‌های سیاه نسیم‌ها را گرفتند و قلم‌ها را شکستند. آن روز بود که نگاشتیم «دست بردارید از آزار قلم‌ها». (بخوانید: «این روزهای ایران/صباها و قلم ها…» ) امروز اما روزی است که فرق دارد! فرق دارد با آن روزهای نه‌چندان‌دور. امروز قلم‌ها دیگر تنها یک «قلمِ تنها» نیستند. از میان قلم‌های دیروز، امروز قلم‌هایی روییده‌اند که قلم‌های عاشق نام دارند. قلم‌هایی که رشد کرده‌اند. قلم‌هایی که گرچه بزرگ شده اند اما هنوز قلم مانده‌اند. امروز، این آتش عشق است کاندر قلم افتاده است…
و امروز گرچه هنوز فریاد آن روزمان بلند است، اما می‌نگاریم از حقیقتی دیگر که حس می‌کنیم باید نگاشته شود! می‌نگاریم از حقیقتی که گرچه دیرینه و به‌طول همه‌ی تاریخ این سرزمین پهناور است اما نوشتنش دیر نیست. امروز می‌نگاریم «تولد قلم‌های عاشق مبارک باد!»

ببین امروز… آری همین امروز… در میان همین شب، قلم‌هایی به رنگ سپید مانده‌اند تا بگویند اگر آسمان و زمین و زمان سیاه باشد، من سپید می‌مانم و بر قلب مرده‌ی همین سیاهی از زندگی می‌نویسم.

صبا را باز گرفته‌اند اما حتی جرم صبا را پنهان می‌کنند. نمی‌گویند که جرم صبا نوشتن نیست، جرم او سخن‌گفتن با مسیح نیست! جرم او حتی فریاد نیست! نمی‌گویند که جرم او تنها یک چیز است. جرم او سپید بودن است. جرم صبا، صبا بودن و عاشق بودن است. جرم او آزاد بودن و بندگسلیدن است…

صبا قلمی عاشق است که صدای بلند بندگسلیدنش را شنیده‌ایم و اسمش را بلد شده‌ایم! اما قلم‌هایی هستند که حتی نامشان را کسی نمی‌شناسد. قلم‌هایی که گویا اصلا نیاز نیست نامشان فاش شود؛ چون قلم قرار نیست از خویش بگوید.

از قلم خیلی چیزها می‌شنوی، حدیث این راه پرخون و قصه‌های عشق مجنون… از ظن خود یار او می‌شوی… می‌خوانی و می‌خوانی اما هرگز نگارنده را نمی‌دانی و از درون او اسرار نمی‌جویی. چون قلم اصلا قرار نیست از خویش بگوید. چون قلم، قلم است… مگر تا روزی که باز صدای جرق جرق گسستن بندی فولادین به آسمان رود و به گوشهای ما رسد تا باز اسمی را از او بلد شویم…

آری این رسم غریبانه، رسم قلم است. این قانون قلم است، این رسم قلم‌های عاشق و آزاده است…

«صبا درقبال کمکهایی که به دوستان میکرد هیچ چشم داشتی نداشت، لیکن باید دانست اگر در کنار هم نباشیم و بسادگی از موضوع بگذریم، فردا شاید نوبت ما شود و تنها بمانیم.»
اکرم محمدی مادر صبا آذرپیک – 17 خرداد

آنان که در ره عشق پانهادند، گرچه اینک نباشند تا چون پیکی، در فریاد صداها کرَمی کنند اما میان عاقلی و عاشقی، عشق را برگزیدند و پیروز ماندند… آنان خود دریا شدند و تدبیر عاقل‌بودن‌های مصلحتی را چون شبنمی در خویش حل کردند…

ز دلبرم که رساند نوازش ِ قلمی؟
کجاست پیک صبا گر همی‌کند کرَمی؟
قیاس کردم و تدبیرِ عقل در رهِ عشق،
چو شبنمی است که بر بحر می‌کشد رقمی
~~حافظ

صبا آذرپیک

صبا آذرپیک

صبا آذرپیک روزنامه نگار و خبرنگار جوان و آزاده اولین بار از یکشنبه‌شب 8 بهمن ماه 1391 طی حمله به منزلشان دستگیر می‌گردند و پس از 37 روز، سه شنبه 15 اسفند آزاد می‌شوند. حمله‌ای که مادر صبا آذرپیک در شرح آن اینگونه(بخوانید: «روایت مادر صبا آذرپیک از دستگیری دخترش/ضرب و شتم برادر صبا») گفته بودند که:

«نه ماه است که او در تمام قسمت هایی که کار می کرد منع شده بود، نه اعتماد بود، نه شرق بود حتی در یک ارگان دولتی هم که مشغول کار بود هم عذرش را خواستند و فقط برای اینکه بیکار نبودن در مجله تجارت کار می‌کرد که فقط در حوزه اقتصادی بود و هیچ جنبه‌ی سیاسی نداشت و من نمی‌دانم به چه دلیلی ایشون را گرفتند.»

ایشان ادامه می‌دهند:
«بعد از یک ربع بیست دقیقه که صبا از منزل خارج شده‌بود دیدم که در می‌زنند، وقتی گفتم، کیه، دیدم صبا پشت در است و می‌گوید مادر حکم ندارند در را باز نکن. حکم ورود به منزل را نداشتند. بعد از یک سری تنش‌هایی که ایجاد کردند صبا را بردند پایین توی ماشین. من فکر کردم کلا دخترم را بردند. پسرم بعد از مدتی آمد، یکی از مامورانی که پشت در ایستاده بود، به صورت پسرم چند بار سیلی می‌زند و وقتی پسرم می‌گوید که چرا می‌زنی مأمور بر می‌گردد به پسرم می‌گوید: ‹چیه، داری جوسازی می کنی›. مأمور منتظر بود با سیلی‌ها و مشت‌هایی که به صورتش می‌زند، پسرم واکنش نشان دهد و او فیلمبرداری کند و ضبط کند. پسرم خیلی هوشیارانه برخورد می‌کند و می‌گوید چرا می زنی آقا…. یعنی آنها به این شکل وانمود می‌کردند که عملی انجام ندادند…»

پس از این دستگیری 22 بود که خبر بازداشت مجدد صبا آذرپیک منتشر گردید. بی‌خبری مطلق از ایشان که باعث نگرانی‌های مضاعف گردیده بود تا امروز ادامه یافته است. مادر صبا آذر پیک این بی‌خبری‌ها را اینگونه شرح داده‌اند:

«امروز 5 روزه که از صبا خبر ندارم.

بازپرس شعبه‌ی دو رسانه بهم قول داده بود که با بیگانگان صحبت نکنم و روز شنبه مراجعه کنم تا بهم بگه.

متأسفانه بدقولی‌کردن و غیر از صحبتهایی که چرا فقط ایشان با نماینده مصاحبه کرده و چرا… و در آخر منو به معاون دادستانی ارجاع داد تا مگر ایشان پاسخی برایم بدهد (که) صبا رو برای چی بازداشت کردن؛ جرمش چیه و کجاست؛ چرا باید یک‌ماه انفرادی (و) بدون تماس باشه؛ که متأسفانه معاون دادستانی در پاسخ ادعاکردند (که) در جریان موضوع نیستند و امروز تازه آمدن.
من مادر صبا حق قانونی دارم تا از وضعیت و سلامتی دخترم آگاه باشم. از مسئولین می‌خوام پاسخگو باشند.
»
اکرم محمدی مادر صبا آذرپیک – 11 خرداد

«امروز یکی از مأمورینی که برای بازداشت صبا اومده بود بهم زنگ زد و از سلامتی صبا و اینکه جاش خوبه، برام گفت.

شاید کمی آرام شدم ولی کدوم مادری می‌تونه دوری فرزند در حبس رو تحمل کنه و نگران نباشه.

دختری که تنها به فکر مادر و خانواده نبود، دغدغه‌اش همه و همه بودن. در پاسی از شب در فکر درمانده از فقر و بیماری و… ِ همنوعان و هموطنانش بود.

بارها بهش یاداوری می‌کردم چرا به تو می‌گن؟ می‌خندید و می‌گفت: ‘نمی‌دونم تلفنم رو از کجا پیدا کرده زنگزده’

ولی براش مهم نبود. با تمام وجود سعی می‌کرد مشکلشو توسط دوستانِ همیشه خوبش برطرف کنه. و این باعث افتخارمه و با نگاه به تلاشش لذت می‌بردم.»
اکرم محمدی مادر صبا آذرپیک – 12 خرداد

وای از آه و درد مادران…

ادامه‌ی بی‌خبری مادر صبا آذرپیک باعث گردید تا ایشان فریاد به آسمان بلند کنند:

«ای خدا! ‘داد از بیداد’
قلبم به‌درد آمده. خداوندا دردم رابه کی بگم. فرزندم و فرزندانم در حبس و اسارتند. از کی و از کجا پیگیری کنم. منو تهدیدکردن به‌خاطر فرزندت باید سکوت کنی و با هیچکس حرف نزنی.

اگر صحبت کنی شرایط فرزندت را سخت‌تر می‌کنی. خداوندا دیگر قلبم تحمل این همه فشار و درد را ندارد.

کجا هستند مسئولین این مملکت؟ فرزندم را از کجا باید پیدا کنم؟ وزارت اطلاعات میگه ما نگرفتیم. قوه‌ی قضاییه هم ادعا می‌کنه در جریان موضوع نیستند.
تنها سپاه می‌ماند که اگر چنین باشد، انتقام 13 خرداد 91 را از دخترم گرفته. دو سال پیش در چنین روزی به فرزندم گفتند، چرا کسی را که ما گرفتیم، شما توسط مسئولین برای مداوای بیماریش به بیمارستان فرستادید و بسیار سخت عصبانی از محبت دخترم برای یک بیمار بودند.

آقایان و مسئولین محترم مملکت، امروز در عزای بنیانگذار جمهوری اسلامی بر مزارشان نشستید، همان کسی که در پای صحبتهایش به گریه می‌افتادید، حال در مزارش گریه می‌کنید. رهبری که بارها گفتند، این جوانان سرمایه‌های این مملکت هستند، بارها گفتند مجسمه‌ای از من در میدانها بر پا نکنید. بارها گفتند اگر کسی عکس مرا پاره‌کرد با او کاری نداشته باشید و….

با هر کلامش دلهاتان می‌لرزید و به گریه می‌افتادید. ای مسئولین، ای جوانان دیروز، عزای عمومی در بین مردم شهر است. پشت سرتونو نگاه کنید ببینید چگونه مادری در دل سیاه شب از اعماق قلبش فریاد می‌کشد و ضجه می‌زند. ببینید چگونه پدری سر به دیوار می‌کوبد و عرش خدا چگونه به‌لرزه در آمده(جوانان این مملکت کجا هستند).

از بازپرس می‌پرسم به چه جرمی؟ دو جمله برام می‌گه، که باعث تعجبم شد. گفتم دو جمله‌ی کلیشه‌ای رو بلدید و برای همه این رو مطرح می‌کنید. نه تنها مردم ایران، بلکه کل دنیا می‌دونند که فرزندم صبا ،همیشه به همه تأکید می‌کرد انسان در هر مملکتی که زندگی می‌کند باید به چار چوب قوانین اون کشور احترام بگذارد. هر کشوری خط قرمزهایی دارد که باید از ان عبور نکرد، چه در ایران باشد، چه در امریکا و یا انگلستان و یا هر کشور دیگر. باید این دو موضوع را در نظر داشته باشد، که بلا فاصله بازپرس حرفش را تصحیح کرد و گفت، من کی چنین حرفی رو زدم.
مسئولین محترم شما رو به‌خدا قدر جوانانی را که دلسوز مملکتشون هستند رو بدونید. صبا بر این اعتقاد داشت که اگر فردی خطایی از او سر زد باید بر او انتقاد کرد و باید او را اصلاح کرد، تا خطای او به پای کل نظام نوشته نشود.

یک شخص باید خودش هزینه خطایش رابدهد؛ نه یک نظام هزینه او را بپردازد. ولی افسوس ما انسانها تحمل انتقادهای درست و منطقی را نداریم. از ترس از دست ندادن پست و صندلی، جوانان را محاکمه می‌کنیم و در حبس می‌اندازیم.

شما امروز برای بیعت با رهبر انقلاب جمع شدید، در صورتیکه ایشان، این مردم و جوانان را پشتوانه‌ی انقلاب می‌دانستند.

مسئولین محترم این سرمایه و پشتوانه‌ها را از دست ندهید و بیشتر به‌داد این مردم مظلوم برسید. امروز 8 روز است که قلبم شکسته. برایم 37 روزِ 91 بس نبود!؟ ‘انفرادی در سلول بسیار کوچک و سرمای بسیار شدید در سه هفته اول؛ و پس از مطرح‌کردن اینکه فرزندم پاهاش درد می‌گیرد او را به مدت دو هفته در سلولی که اطرافش حمام بوده و رطوبت بسیار زیادی داشته _به‌طوری که دخترم می‌گفت بعضی وقتها نفسم بالا نمی‌آمد_ بدون آب می‌گذارند، تا اینکه دخترم برای اعتراض روزه می‌گیرد’

خداوندا داد از بیداد. به داد دل مادرانی که در دل شب فریاد می‌زنند، ناله می‌کنند، به دل مادرانی که جگر گوشه هاشون به‌خاطر عشق به وطنشون در حصارهای تنگ و باریک حبسند، برس.

صبا آذرپیک

صبا آذرپیک

خدایا پناه به تو میارم. بهم گفتند دردت را روی دفترچه بنویس. گفتم شاید خداوندا نبینی و به گوشت نرسد. خدایا به تو پناه می‌برم تا نکند، به‌قول خودشون موقعیت دخترم رو سختر کنند و یا چند نفر رو جمع کنند تا شعار بدهند ‘اینا دشمنان این مملکتند و بیگانه‌اند و ازاین آب و خاک نیستند’
خدایا تو خود خوب می‌دانی. ای مسئولین محترمی که دلسوز این ملت و آب و خاک هستید، شما را به‌خدا نگذارید فشارها و دردها، آتش زیر خاکستر شود. شما را به‌خدا اگر درد دلم با خدا خوشایندتان نبود، بر فرزندم تلافی نکنید و به‌قول مأمور بازداشت صبا، موقعیت دخترم را بدتر نکنید. این جملات رامن، مادر صبا، گفتم. اگر حسابی هست بر من است، نه بر دخترم. باز هم سر بر آسمان بلند می‌کنم و فریاد می‌زنم، خداوندا، داد از بیداد.
»
اکرم محمدی مادر صبا آذرپیک – 14 خرداد

متأسفانه حق کسب اطلاع از فرزند برای مادر سلب گردید تا بار دیگر آزار و اذیت‌های زندانیان سیاسی و خانواده‌هاشان به‌دست این شیوه‌ی رایج در این سرزمین مضاعف گردد. مادر صبا در اینباره گفته‌اند که:

«من تا امروز صدای صبای عزیز رو نشنیدم و دلتنگ عزیز دلبندم هستم، از تمام دوستان التماس دعا دارم و امید ازادی صبا رو بزودی دارم.»
اکرم محمدی مادر صبا آذرپیک – 13 خرداد

«امروز ده روز است که هیچ خبری از صبا نیست. آقای روحانی، آقای لاریجانی، رئیس مجلس و آقای لاریجانی، رئیس قوه‌ی قضاییه، شما رو به‌خدا یکی از شما منو از نگرانی دربیاره و از سلامتی و مکان و مسئول بازداشت صبا، اطلاع بده.

شما خانواده‌ها رو هم مجازات می‌کنید. این رسم مردانگی‌ست؟ این رسم مملکت داریست؟ این است حکومت اسلامی که مادری رو نگران و چشم به در و زنگ تلفن بزاره؟ مگر انسانیت در این مملکت از بین رفته؟ چرا با یک مادر این چنین برخورد می‌کنید؟ امام حسین (ع) کجاست تا ببینه، مردمش چطور زیر ستم هستند؟ تا ببیند قلم‌ها چگونه شکسته می‌شود؟ تا ببیند زبان ها چگونه بریده می‌شود؟ تا ببیند مادرها را چگونه مجازات می‌کنند؟»
اکرم محمدی مادر صبا آذرپیک – 16 خرداد

فرزند میرحسین موسوی نیز درمورد این شیوه‌ی برخورد با مادر صبا آذرپیک گفته‌اند:

«خانواده‌ی زندانی سیاسی همراهش تنبیه می‌شه چون حامی عزیزش هست؛
وصد البته برای اینکه رنج خانواده‌ی دردمند توسط بازجو و زندانبان به آن زندانی منتقل شه و شکنجه‌ای و تنبیهی مضاعف باشه برایش
با خبر بودن ازوضعیت اسیر دربند حق انسانی خانواده و خود زندانیست.
»
زهرا موسوی فرزند میرحسین موسوی و زهرا رهنورد – 16 خرداد

وبلاگ نامه به یک آزاده

——————————————————————————————————
از شما درخواست می‌شود در کمپین نامه ای به یک آزاده شرکت نمایید:
برای تأکید به همدلی‌ها و باهم بودن‌ها. برای تأکید به بودن در راهی که آزادگان در مسیرش هرچه می‌بایست انجام دادند…

Read Full Post »

اردیبهشت 1393

از این روزها می‌گوید…

از یاد ها و از «نکند فراموش شدن»ها…

از «نکند عادت‌شدن»ها و از دردها و از دل‌ها و از نام‌ها…

و می‌گوید از انسان‌ها. از همانان که سالهاست ایستاده‌اند:

عماد بهاور - مریم شفیعی

عماد بهاور – مریم شفیعی

«از دل برود هر آنکه از دیده برفت

حدود 5 سال میشه که عماد زندان هست.

گاهی فکر می‌کنم واقعاً بعضی دوستاش الان یادشون هست که یک دوستی داشتن به این نام یا فراموش کردن…

نمی‌خوام گله به دوستان بکنم؛ اینا همه از برکات جمهوری اسلامی هست. خودم هم با اینکه هر هفته یک ربع می‌رم و می‌بینمش، گاهی دستم رو روی حلقه‌ام میکشم که یادم بیاد متأهل هستم.

آقای جمهوری اسلامی! خیلی بد کردی درحق ما. خیلی…

نمی‌دونم روزی خواهدرسید که متوجه اشتباهت بشی یا نه؟»
مریم شفیعی، همسر عماد بهاور – 26 اردیبهشت

وبلاگ نامه به یک آزاده

——————————————————————————————————
از شما درخواست می‌شود در کمپین نامه ای به یک آزاده شرکت نمایید:
برای تأکید به همدلی‌ها و باهم بودن‌ها. برای تأکید به بودن در راهی که آزادگان در مسیرش هرچه می‌بایست انجام دادند…

Read Full Post »

اردیبهشت 1393


حالش خوب نیست…

همان اختر هزار و صد و هفتاد و یک روزه‌ی این سرزمین…

خبر نمی‌دهند کجاست…

خبر نمی‌دهند حال و روزش چگونه است…

چشم دوخته‌اند، چشم دوخته اند… تا آفتاب از چشمان دختران سیلی‌خورده به ایران بتابد…

و چشم نبستند… چشم نبستند… تا آفتاب نمی‌رد. تا تاریکی، تنهاباقی‌مانده نباشد

فریاد «ایستاده‌ایم ایستاده‌ایم» از شکسته‌پایانی که در اندیشه‌ی گشودن پنجره از پا نافتاده‌اند در شهر پیچیده

و مردگان با قلاب خونین در شهر قدم‌می‌زنند

پلیدی از ترس مرده است…

و حاکمان… خوابیده‌اند…

اینجا ایران است… هزار و سیصد و نود و سه

«حال مهندس موسوی خوب نیست …»
آریا آرام‌نژاد – سه‌شنبه 9 اردیبهشت – ساعت 17

«نگرانی برای مهندس میرحسین موسوی. میرحسین ایستاده است، اما چطور؟»
مهسا امرآبادی – سه‌شنبه 9 اردیبهشت – ساعت 17

میرحسین و رهنورد - عکس:زورهای پیش از زندان

میرحسین و رهنورد – عکس:زورهای پیش از زندان

«پدر را به بيمارستان منتقل كرده اند»
نرگس موسوی – 16:30

میرحسین موسوی که پیش از عید نوروز 93، با توجه به نوسانات شدید فشار و داشتن سرگیجه، برای انجام آزمایش و تشخیص، چند ساعتی را به خارج از حصر منتقل شده بود امروز سه‌شنبه 9 اردیبهشت در 1171 امین روز زندان خانگی غیرقانونی، برای عمل آنژیوگرافی به بیمارستان قلب تهران منتقل گردیده است. عملی که باید خیلی پیش‌ترها صورت می‌گرفت. شاید بعد از همان آزمایشات عید. آزمایشاتی که نتایج آن در دستان مأموران امنیتی مانده است.

دختر میرحسین موسوی می‌گویند:

«اتفاق‌های بدی که افتادند از کتک‌زدن و توهین‌های بی‌شرمانه‌ی 28 فروردین تا به امروز ادامه داره.

نمی‌دونم قطع‌شدن وایبر و کم‌شدن سرعت نت ربطی به پنهان‌کاری کثیف درباره‌ی وضعیت سلامت پدر از طریق اختناق آفرین‌ها داره یا نه.»
سه‌شنبه 9 اردیبهشت – ساعت 17

بی‌ربط به موضوع ماست اما توضیح می‌دهیم که مشکلات فنی وایبر بین‌المللی بوده و توسط وایبر اطلاع‌رسانی گردیده است. لینک را ببینید.

دختر میرحسین هم به این بی‌ربطی اشاره می‌کنند و می‌گویند:

«دوستان غصه‌ی ما الان از بی‌اطلاعی راجع به سیستم قطعی وایبر نیستو بلکه سکوت و بی‌خبرگذاشتن عمدی ماست از سلامت ایشون»
سه‌شنبه 9 اردیبهشت – ساعت 18

انتقال ناگهانی میرحسین موسوی به بیمارستان که بدون اعلام به دختران ایشان صورت گرفت موجی از نگرانی را پدید آورد. دختران ایشان ساعتها را در بی‌خبری و نگرانی‌ای طاقتفرسا گذراندند.

سرانجام پس از این نگرانی‌های چندین ساعته، دختران میرحسین موسوی طی تماسی که از بیمارستان با آنان گرفته شده است چند کلامی را با پدر صحبت کرده‌اند. زهرا رهنورد نیز در کنار میرحسین است و با دختران مکالمه می‌کنند.

عدم حضور خانواده در زمان انجام اقدامات پزشکی بر روی میرحسین موسوی در بیمارستان و حذف پزشک معتمد خانواده‌ی میرحسین از جریان اقدامات پزشکی باعث گردیده است تا کسب اطلاع از وضعیت دقیق میرحسین موسوی و یا احتیاجات وی دشوار گردد.

اما آنچه که روشن است و پزشکان پیش از این و اخیراً نیز واضح و آشکارا دختران ایشان (بخوانید پست «دختران میرحسین موسوی: نگرانی به‌شدت باقی‌ست. درمانی صورت نگرفته و سلامت قلب پدر در خطری جدی است»)به آن اشاره کرده‌اند وضعیت جدی قلب میرحسین موسوی و توجهی دقیق و تخصصی به درمان ایشان است.

وبلاگ نامه به یک آزاده

——————————————————————————————————
از شما درخواست می‌شود در کمپین نامه ای به یک آزاده شرکت نمایید:
برای تأکید به همدلی‌ها و باهم بودن‌ها. برای تأکید به بودن در راهی که آزادگان در مسیرش هرچه می‌بایست انجام دادند…

Read Full Post »

اردیبهشت 1393

مهم و فوری/ توفان توییتری شنبه 6 اردیبهشت ساعت 23:30 به وقت تهران. برای اطلاعات کامل کلیک نمایید. دیدارمان توییتر

———————————————————————————————


«زندانیان بند 240 انفرادی 8 روز است لب به آب و غذا نزده‌اند. مراجع، مقامات! آیا آن‌ها زنده‌اند؟
زندانیان بند 350 چهارمین روز اعتصاب غذای تر را پشت سر می‌گذارند.
»
4 اردیبهشت

این کلام معصومه دهقان است؛ همسر عبدالفتاح سلطانی. همسر وکیلی که به جرم شغلش و به‌جرم پایبندی به قانون، به زندان است.

عبدالفتاح سلطانی،اسماعیل برزگری، وحید اصغری، آرش همپای، مهدی ساجدی فر، امید شاهمرادی، ابراهیم پیروزی، مسعود عرب چوبدار، اسدالله هادی، سهیل عربی، اصغر قطان، امیر درستی، وحید حیدرزاده، سعید حائری، امید زارعی نژاد، یاشار دالرشفا، مهدی خدایی، مجید اسدی، علی سلام پور، امیر قاضیانی  در بند 350 اوین در اعتصاب غذا - اعتراض به حمله‌ی خونین پنجشنبه 28 فروردین 93 به بند 350 زندان اوین

عبدالفتاح سلطانی،اسماعیل برزگری، وحید اصغری، آرش همپای، مهدی ساجدی فر، امید شاهمرادی، ابراهیم پیروزی، مسعود عرب چوبدار، اسدالله هادی، سهیل عربی، اصغر قطان، امیر درستی، وحید حیدرزاده، سعید حائری، امید زارعی نژاد، یاشار دالرشفا، مهدی خدایی، مجید اسدی، علی سلام پور، امیر قاضیانی در بند 350 اوین در اعتصاب غذا – اعتراض به حمله‌ی خونین پنجشنبه 28 فروردین 93 به بند 350 زندان اوین

این روزها عبدالفتاح سلطانی سرفراز از ایستادن بر پای عهدش در همراهی با دیگر یاران زخم‌خورده‌اش غذای سیاهی را نمی‌خورند.

بغض همسر از ناگفته‌های پنهان در کلماتش پیداست وقتی که می‌گوید: «برای همراهی با اعتصاب‌کنندگان روزه می‌گیریم!»
3 اردیبهشت

و باز می‌گوید: «اگر زندانیان در اسراییل و امریکا و انگلیس و… این‌جنین هتک‌حرمت می‌شدند حکومت ما چه می‌کرد؟ اشکهایم مهلت نمی‌دهد نوشته‌ی خانم متین پور و خانم کبودوند را بخوانم!»
4 اردیبهشت

و این آخرین کلام اوست که: «حال ما خوب است اما تو باور نکن !
5 نفر در انفرادی حال بسیار بدی دارند !!»
6 اردیبهشت – 17:45

معصومه دهقان در تکاپوی این گرانی‌ها تکاپوی دیگری نیز دارد مانند همه‌ی خانواده‌های زندانیان سیاسی. و آن یاری عزیز دربند برای رهایی است. او تلاشش را اینگونه بازگو می‌کند. بازگویی‌ای که گویی این‌روزها به طعم عمیق‌تری از درد آغشته است:

«خدابخشی دادیار ناظر زندان با وثیقه‌ی یک میلیاردی هم راضی نشد!

این چهارمین سندی‌ست که پس از چند ماه معطلی خدابخشی را راضی نمی‌کند. از اسفند 92 آقای خدابخشی به من اعلام تودیع وثیقه می‌کند هر بار که می‌برم پس از چند ماه می‌گوید کم است و دادستان قبول نمی‌کند !!!

باز دو هفته‌ی پیش زنگ زدند که وثیقه‌ی میلیاردی بیاورید و همکار ایشان 4 شنبه مدارک را تحویل دادند.

امروز شنبه که مراجعه کردم خانم منشی گفتند سند وکالتی‌ست قبول نداریم!

گفتم شما قبول ندارید یا قانون؟ گفت: شعبه‌ی ما نمی‌پذیرد.

پرونده‌ی آقای سلطانی برای اعمال ماده‌ی 18 حدود 17 ماه است که در دفتر قوه‌ی قضاییه خاک می‌خورد.

اینجا ایران است مهد تمدن و فرهنگ

کجایند شهدای مشروطه که برای تدوین «قانون» شهید شدند؟؟؟»
معصومه دهقان همسر عبدالفتاح سلطانی – شنبه 6 اردیبهشت – 17:30

برای اطلاعات بیشتر درمورد اعتصاب غذا بخوانید: «اعتصاب غذای فراگیر در زندان‌های ایران / بیش از 65 زندانی سیاسی عقیدتی در اعتصاب غذا + پوستر»

وبلاگ نامه به یک آزاده
منبع عکس: معصومه دهقان

——————————————————————————————————
از شما درخواست می‌شود در کمپین نامه ای به یک آزاده شرکت نمایید:
برای تأکید به همدلی‌ها و باهم بودن‌ها. برای تأکید به بودن در راهی که آزادگان در مسیرش هرچه می‌بایست انجام دادند…

Read Full Post »

اردیبهشت 1393

تکاپوی عاشقانه یا این روزهای ایران!

برخی خبرها را نمی‌شود مقدمه یا عنوان نوشت. تنها باید نشست و دید و گوش کرد که گفت:

این روزها… تمام ایران 350 است.

شهناز اکملی مادر شهید مصطفی کریم بیگی

شهناز اکملی مادر شهید مصطفی کریم بیگی

«یکبار برای از دست دادن مصطفی موهایم سپید شد، و اینبار برای پسران دربندم تراشیده…

تمام ایران 350 است»
شهناز اکملی – چهارشنبه 3 اردیبهشت – 17:40

«یکبار برای از دست دادنِ مصطفی موهایم سپید شد و اینبار برای پسرانِ دربندم تراشیده. تمام ایران ٣٥٠ است.

این را مادر مصطفی نوشته است.

نامش شهناز اکملی است دوست دارد بان مصطفی صدایش کنند.

مصطفی در عاشورای 88 با اصابت گلوله‌ای به پیشانی‌اش کشته شد و مادرش هیچ‌گاه سکوت را دوست نداشت.

زنی که بارها گفت از خون بچه‌ام درصورتی می‌گذرم که زندانیانِ سیاسی را آزاد کنند.

او که خون بهای مصطفایش را آزادی زندانیان خواند امروز در اعتراض به ضرب و شتم خونین زندانیان و تراشیده شدن سر آنان، برای همدلی با زندانیان موهای خود را تراشید.»
مسیح علینژاد – چهارشنبه 3 اردیبهشت – 18:10

ویرایش: وبلاگ نامه به یک آزاده

——————————————————————————————————
از شما درخواست می‌شود در کمپین نامه ای به یک آزاده شرکت نمایید:
برای تأکید به همدلی‌ها و باهم بودن‌ها. برای تأکید به بودن در راهی که آزادگان در مسیرش هرچه می‌بایست انجام دادند…

Read Full Post »

فروردین 1393

پس ار حمله‌ی خونین به بند 350 زندان اوین که شرح آن را در پست «این روزهای ایران | اوین‌هایی آغشته به خون و زندانی که دیوار است» بخوانید، معصومه دهقان همسر یکی از این زندانیان مورد هجوم قرارگرفته، شرح درد خود را اینگونه فریاد می‌زنند که:

معصومه دهقان و همسرشان عبدالغتاح سلطانی - عکس مربوط به گذشته و در بیمارستان است

معصومه دهقان و همسرشان عبدالغتاح سلطانی – عکس مربوط به گذشته و در بیمارستان است

«برگی دیگر از دفتر تاریخ خونین شد!

88 دیگری در اوین به وقوع پیوست.

همسران و فرزندان بی‌دفاعمان در زندان زندانی شدند!

آی کفن‌پوشان کجائید؟ عمامه بر زمین بکوبید که آزادگی و دینداری به فنا رفت.

همسرم عبدالفتاح سلطانی به اتفاق تعدادی از ضرب و شتم‌شدگان به انفرادی منتقل شد.

آقای سلطانی 61 سال سن دارد و مبتلا به بیماری گوارشی و نوسان فشار خون می‌باشد. جرم ایشان دفاع از متهمین و موکلین بی پناه است.

35 سال زندگی شرافتمندانه و مؤمنانه برایم ثابت کرد زندان و شکنجه و ضرب و شتم در تعهد انسانی و اخلاقی وی خللی ایجاد نمی‌کند.

دست از این همه ظلم و ستم بردارید و زندانیان بی‌گناهمان را آزاد کنید. شکافتن فرق اسیران بی‌دفاع هنر نیست؛ هنر، جوانمردانه زیستن و مردانه پذیرفتن خطاست!»
معصومه دهقان – پنج‌شنبه 28 فروردین – 20:20

ویرایش: وبلاگ نامه به یک آزاده

——————————————————————————————————
از شما درخواست می‌شود در کمپین نامه ای به یک آزاده شرکت نمایید:
برای تأکید به همدلی‌ها و باهم بودن‌ها. برای تأکید به بودن در راهی که آزادگان در مسیرش هرچه می‌بایست انجام دادند…

Read Full Post »

Older Posts »