Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for فوریه 2014

اسفند 1392

برای ساپورت محمد نوریزاد عضو تنها فیسبوک رسمی ایشان شوید: https://www.facebook.com/mohammadnourizad

سایت محمد نوریزاد: Nurizad.info

گوگل پلاس محمد نوریزاد: https://plus.google.com/112895614620528557071

ایمیل محمد نوریزاد: mnourizaad AT SIGHT gmail DOT com


محمد نوری‌زاد نوشته است از

اوین خون

چهره‌ی آسیب‌دیده‌ی محمد نوریزاد توسط نیروهای وزارت اطلاعات - عکس: محمد نویزاد،دوشنبه 5 اسفند

چهره‌ی آسیب‌دیده‌ی محمد نوریزاد توسط نیروهای وزارت اطلاعات – عکس: محمد نویزاد،دوشنبه 5 اسفند

«اولین خون

دوشنبه پنج اسفند – روز چهل و دوم

من همیشه برای قدم زدن، لباس راحت می پوشم. اما دیروز(دوشنبه 5 اسفند) تیپ زده بودم چه جور. با کت و شلوار مشکی و کفش چرمی و رخت و لباس مرتب و خلاصه به قول جوانها: توپ. شاید به این دلیل که من چند تا از فیلم های جشنواره را از همانجا و با لباس و کفش راحت رفته و دیده بودم. بعدش که نشستم و اوضاع را ورانداز کردم به خود گفتم: شاید پسندیده نبود. این شد که دیروز کت وشلوار پوشیدم و نو نوار ترین رخت و لباسهایم را به تن کردم.

صورتِ من چسبیده بود به زمین. تعدادی از سنگریزه ها تمایلشان به این بود که از سطح پوست گذرکنند و به قسمت های زیرین داخل شوند. این شدنی نبود مگر این که نازکیِ پوست را بدرند. خوب، دریدند. به همین سادگی. و من با صورتی که یک پرسش کوچک با پوست دریده اش آمیخته بود به اوین برده شدم. پرسشم چه بود؟ این که: من مگر چه می خواهم از شما خوش انصاف ها؟

صبح یکی زنگ زد. همسرم گوشی را برداشت. شما؟ من » بلند بالا » هستم. کمی صحبت کرد و به توجیه قضایای دیروزش پرداخت. همسرم کمی که به او گوش کرد گفت: ببیند آقای بلند بالا، من نه وسایلم را می خواهم، ونه می خواهم ممنوع الخروجی ام برطرف شود. اگر راست می گویید که صداقت دارید وسایل مرا و گذرنامه ام را بیاوید دمِ در تحویل دهید. همانگونه که برده اید و می برید.

چهل و پنج دقیقه از قدم زدن های من می گذشت که » بلند بالا » آمد و دمِ در ورودی ایستاد و مثل همیشه به من اشاره کرد که به آنجا بروم. با تکانِ دست به او فهماندم که بین ما و شما حرفی نیست. خودش آمد. که بله هیچ دروغی و زد و بندی درکار نبوده و فلان وفلان. گفتم: بنیان اینجا با دروع بالا رفته و اینجور کارها بخشی از طبیعتِ وزارت اطلاعات است. گفت: حکم جلب جدید گرفته اند بیا برویم. گفتم: از رییس قوه ی قضاییه هم حکم گرفته باشند هیچ اعتنایی بدان نخواهم کرد. وگفتم: شماها مگر جنازه ی مرا ازاینجا بردارید و ببرید. برو بگو با گونی بیایند. بگو دوازده نفره بیایند. چون من با پای خودم سوار ماشینشان نخواهم شد.

من، سپید پوش و پرچم به دوش قدم می زدم و اطلاعاتی ها در اطراف من پرسه می زدند و فیلم می گرفتند. آرامش پیش از توفان بود. مراقب اطراف بودم که از پس و پهلو غافلگیرم نکنند. اتومبیل شاسی بلندشان را هم آوردند و خلاصه جنس شان جورشد. بلند بالا پشت در ایستاده بود و از شبکه های ریزِ در، چشم به راه تماشای یک فیلم کوتاهِ پر ازهیجان اما تکراری بود.

رَجَزِ دوازده نفره ی من کارگر نیفتاد. سه نفرآمدند طرف من. که یعنی اندازه ی این پیرمرد همین سه نفر است و نه بیشتر. نخست سرتیمشان که همیشه سربه زیر اما قُدّ است حمله آورد. خود را کشاندم سمت بزرگراه. همانجا مرا زمین زدند و خوابیدند روی سینه ام و دست و پایم را گرفتند. یکی شان رفت تا اتومبیل های بزرگراه را به سمتی دیگر هدایت کند. یکی هم رفت تا دستبند بیاورد. من ماندم و سرتیمِ سربه زیر که روی من افتاده بود و تلاش داشت مرا مهار کنند. تقلایی کردم و دست به گلویش بردم. فریاد کشید و مجتبی را به کمک طلبید. که بیا و پاهایش را بگیر.

سه نفری زور زدند و مرا برگرداند. صورتم برآسفالت بزرگراه نشست. سربه زیر زانویش را بر پسِ کله ام نهاد. سنگ ریزه ها بالای ابرویم را شکافتند و خون بیرون زد. بینی ام نیز با همین مشکل مواجه بود. گرچه تقلای من بیهوده می نمود اما تلاش کردم از ورود سنگریزه ها به آن سوی پوست صورتم جلوگیری کنم. زانویی که سربه زیر برسرم نشانده بود کار را دشوار می کرد. عینکم زیر صورتم مانده بود و هرآن ممکن بود بشکند و صورتم را بشکافد. راننده داد زد: همین را می خواستی روانی؟ با دهانی که به آسفالت خیابان چسبیده بود گفتم: من فردا باز همینجایم.

دستنبد آمد. اتومبیل آمد. جنازه ی سپید پوش را ازجا بلند کردند و به صورت هُل دادند برصندلی عقب. اتومبیل از بزرگراه بیرون رفت و درجایی ایستاد. کمی که هماهنگی کردند، مرا نشاندند. داخل خیابان مجاورِ اطلاعات بودیم. همسایه ها حساس شده بودند. همه را راندند. سربه زیرجلو نشست و فیلمبردار کنار من و آنکه مرا روانی خطاب کرده بود رفت پشت فرمان. اتومبیل به حرکت درآمد و از دمِ درِ شمالی وزارت به بزرگراه پیوست. به سربازنگهبان دمِ در لبخندی زدم و به اطلاعاتی های داخل اتومبیل گفتم: من فردا اینجایم.

سرتیمِ سربه زیرگفت: ما کاری به خواسته های تو نداریم ما طبق قانون عمل می کنیم. گفتم: حرف قانون را نزن که حالم به هم می خورد. مگر خود تو نبودی که با یک حکم جلب، که تنها برای یکبار جلب اعتبار دارد، سه بار مرا به اوین بردی؟ حرفی برای گفتن نداشت. چه بگوید؟ قانونش جریحه دار شده بود.

از بزرگراه حقانی می گذشتیم که تلفنِ سرتیمِ سربه زیر زنگ خورد. به مِنّ و مِنّ افتاد که: چیزی نشده حاجی فقط کمی … و با دست به پیشانی و بالای ابروانش اشاره کرد. بلند گفتم: بله، به ش بگو چیزی نشده چند تا خراش جزیی است. ظاهراً آنکه پشت خط بود صدای مرا شنید. سربه زیر تلفنش را که خاموش کرد به پهلو چرخید و شمرده شمرده اما محکم به من گفت: تو یاد نگرفته ای تا وقتی از تو سئوالی نشده جواب ندهی؟ و تأکید کرد: این تربیت را به تو یاد نداده اند؟ داد زدم: به تو مربوط نیست که من حرف می زنم یا نمی زنم. تو کارت را انجام داده ای جایزه ات هم در راه است. وگفتم: با همه ی هیاهویت آنقدر شهامت نداری که بگویی ابرویش شکافته خون بیرون زده و بینی اش آسیب دیده و چند جای بدنش خراشیده و پارچه ی سفیدش هم خونی است.

سربه زیر ساکت شد و دم نزد و راننده رادیو را روشن کرد. اینها محکوم به این هستند که یا رادیو قرآن را روشن کنند یا رادیو معارف را. جناب حجة الاسلام و المسلمین جناب حاج آقای نقوی دامت افاضاته داشت صحبت می کرد. چه می گفت؟ با سوزی که اینجور مواقع به لحن شان می افزایند می گفت: ای مردم، گاهی می بینید یک نگاه حرام یک لقمه ی شبهه ناک بیست سال بعد آثارش ظهور کرده و دودمان یکی را به باد داده. و با سوزی بیشتر ادامه داد: به همین امام هشتم حضرت ثامن الحجج قسم ای مردم همینطور است که می گویم. مراقب نگاهها و لقمه هایتان باشید. صحبت نقوی که تمام شد گفتم: به دزدی های تریلیاردی آقایان هیچ اشاره نکرد که!

رفتیم اوین. عینکم خش برداشته بود و قابل استفاده نبود. با صورت خاک آلود و خونین و پارچه ی سپیدی که به تن داشتم و چند جایش خونی بود به راهروی طبقه ی بالا داخل شدیم. مرا مقابل درِ شعبه ی شش نشاندند. نگاه حاضرینِ در راهرو به هیبت من بود. هم به نوشته های خاک آلود پارچه ی سفید و هم به صورت خونینم. کمی بعد سربازی آمد و خبرآورد که گفته اند برویم پایین. برافروختم و گفتم: قاضیِ شعبه ی شش حکم جلب مرا داده من ازاینجا تکان نمی خورم. اطلاعاتی ها به احتجاج افتادند. قیل و قالشان برایم مهم نبود. سرباز به التماس درآمد که برای من بد می شود اگر ممکن است برویم پایین. به احترام همو رفتیم پایین. وهمان داستان مسخره ی همیشگی تکرار شد.

اطلاعاتی ها نرم و خزنده رفتند و من ماندم با سربازانی که مقابلم نشسته بودند. سه ربعِ بعد برخاستم و به سربازِ پشت میز گفتم: اینها اجازه ندارند مرا اینجا نگه دارند تا شب شود و آزادم کنند. ظاهراً من نباید از جا برمی خاستم اما برخاسته بودم. دو سرباز برای مهار من پیش دویدند. درهمان حال لگدی به یکی از درها که باز بود زدم و داد زدم این کارشان غیرقانونی است. آن دری که با لگد بازش کردم، اتاق کسی بود که نمی دانم مسئولیتش چه بود اما سربازان با هربار عبور او برایش بپا می خاستند و احترامش می کردند. لگد های بعدی را به درهای دیگر و به میز سربازان کوفتم.

از اتاقِ لگد خورده مردی بیرون آمد و به من گفت: خبردادم الآن می آیند. سربازی که مسئول نگه داری من بود از من قول گرفت که تکان نخورم تا برود و اوضاع را به دفتر شعبه ی شش بگوید. کمی بعد با مسئول دفتر شبعه ی شش که همیشه دمپایی به پا و لخ لخ کنان در رفت و آمد است، پایین آمد. که برویم بالا. رفتیم بالا. به اتاقی که قاضی شمالیِ شعبه ی شش درآن بود. عده ای نیز مهمانش بودند.

قاضیِ شمالی به صورت من نگاه کرد و با تعجب و افسوسی تصنعی گفت: اوه اوه چه کسی شما را به این روز انداخته؟ گفتم: من معمولاَ به پرسش های بی دلیل پاسخ نمی دهم. وگفتم: تقصیر شماست که درجایگاه قانونی نشسته اید و رفتارغیرقانونی انجام می دهید. به کنایه و با همان لهجه ی شیرین شمالی اش گفت: همه تقصیرها با من است شما راست می گویید. گفتم: برای چه دست به دست اطلاعاتی ها داده اید؟ مگرنه این که شما باید مستقل باشید؟ چرا از یک حکم جلبِ مستعمل چند باره استفاده کردید و مرا به اینجا کشاندید؟ این کار شما غیرقانونی هست یا نیست؟ گفت: هست . بله غیرقانونی است.

گفتم: من می توانم از شما شکایت کنم. خیالش از بیهودگیِ شکایت من راحت بود. گفت: برای شکایت باید بروید دادگاه انتظامی قضات. گفتم: آن حکم جلبِ تقلبی را به من بدهید تا از شما شکایت کنم. چهره اش را به تعجب آلود و گفت: من مدرک به شما بدهم علیه خودِ من ازش استفاده کنید؟ گفتم: اگر درکارتان درستی بود حتماً اینکار را می کردید. گفت: کجاست آدم درست؟ گفتم: شما چرا خود را ذلیل این اطلاعاتی ها کرده اید؟ مگر نه این که شما باید مستقل باشید؟ گفت: اگر قاضی مستقل پیدا کردی سلام مرا به او برسان. من قاضیِ دادسرا هستم. یک قاضیِ دادسرا مگر می تواند مستقل باشد؟

حرف زدن با او بیهوده بود. او، مأمور کاری بود که باید انجام می شد. گفت: فردا بیا تا من تکلیف شما را یک سره کنم. گفتم: همین حالا یکسره کنید. گفت: نه، باید با یکی دو نفر مشورت کنم. قرار شد امروز سه شنبه بین ساعت نه و ده پیشش بروم تا تکلیفم را روشن کند.
پارچه ی سفید را از تن درآوردم و زدم بیرون و با یک اتومبیل کرایه رفتم طرفِ قدمگاه. هنوز تا غروب کلی راه بود. در آینه ی راننده به صورت خود نگریستم. عجب مخوف اما خنده دار شده بودم: خاک و خون و زخم و ژولیدگی. مقابل درشمالیِ اطلاعات از اتومبیل پیاده شدم. سفید پوشیدم و پرچم به دوش رفتم به سرنگهبانِ متعجب گفتم: به اینها بگو تلفن و عینک مرا بیاورند. رفت تا خبر بدهد. ومن، شروع کردم به قدم زدن. با صورتی که خونی بود و پارچه ی سفیدی که به خاک و لکه های خون آغشته بود.

یکی از مأموران حفاظت فیزیکی از پژوی 206 پیاده شد و آمد درکنارمسیرمن ایستاد و به صورت من نگاه کرد. اعتنایی به او نکردم. احتمالاً از او خواسته بودند میزان آسیب صورت مرا رصد کند. همو رفت کمی آنسوتر و گزارش داد. که یعنی این بابا صورتش ازاینجاها خونی است و با همین شکل و شمایل دارد قدم می زند. رهگذران حالا علاوه برنوشته های پارچه ی سفید، به صورتم نیز نگاه می کردند. آنچنان با استحکام قدم می زدم که گویا هر قدمم، کلنگی است بر بیخ قلعه یِ بظاهر محکم اما پوک تباهی.

غروب شد. خورشید رفت و نورش را از ما دریغ کرد. تلفن را آوردند اما عینک توی ماشینشان بود قرار شد امروز تحویلم بدهند. پارچه ی سفید را از تن درآوردم و کت وشلوار خاکی ام را تکاندم. اصلاً صلاح نبود با آن شکل و شمایل به افتتاحیه ی تئاتر آقای محمد رحمانیان بروم. از چند روز پیش مرا به حضور در آن افتتاحیه دعوت کرده بود. به ایشان و به همسر خوبشان سرکار خانم مهتاب نصیرپور ارادت ویژه ای دارم. دو زوج خوبِ هنری. بی هیچ حاشیه و قیل و قالی. چه خوب که آن دو مرا با آن شکل و شمایل نمی دیدند. همانجا رو به تالار وحدت ایستادم و دست برسینه نهادم و سلامشان گفتم و پوزش خواستم.

محمد نوری زاد
ششم اسفند نود و دو – تهران

به سایت نوری زاد:
Nurizad.info
به صفحه ی نوری زاد در فیس بوک:
https://www.facebook.com/mohammadnourizad
و به صفحه ی نوری زاد در گوگل پلاس سربزنید:
https://plus.google.com/112895614620528557071
mnourizaad at sign gmail dot com»
محمد نوریزاد – سه شنبه 6 اسفند

——————————————————————————————————
از شما درخواست می‌شود در کمپین نامه ای به یک آزاده شرکت نمایید:
برای تأکید به همدلی‌ها و باهم بودن‌ها. برای تأکید به بودن در راهی که آزادگان در مسیرش هرچه می‌بایست انجام دادند…

Advertisements

Read Full Post »

اسفند 1392


این روزها…

این‌جا…

همین‌جا که ایران است…

امروز نه فقط برای لقمان، که برای انسان به‌عنوان روزی تلخ ثبت خواهد شد…

همین… و همین…

و فقط یک چیز دیگر: این روزهای ایران… و ستارهایی که خاموش، در بدوِ تکرارند…

مهسا امرآبادی هم‌او که همسرش این روزها در زندان رجایی‌شهر روزگار می‌گذرانند، می‌نویسد:

«امروز همه‌ی زندانیان رجایی‌شهر غمگین هستند.

صبح امروز (یک‌شنبه 4 اسفند) لقمان مرادی در زندان رجایی‌شهر مورد ضرب و شتم شدید مأموران اعزام قرار گرفته است.

ضرب و شتم لقمان مرادی دردناک بوده است. جای زخم‌ها روی بدن و صورتش کاملاً پیداست.

پسری که سه سال است به‌همراه پسرعمویش زانیار مرادی زیر حکم اعدام زندگی می‌کند، امروز برای محاکمه‌شدن در دادگاه شعبه 74 کیفری از زندان رجایی‌شهر روانه‌ی دادگاه شده بود.

لقمان مرادی - زانیار مرادی

لقمان مرادی – زانیار مرادی

این‌بار پرونده ابهام‌آمیز سال 88 بار دیگر گشوده شده تا از سوی قضات دادگاه کیفری ارزیابی شود. این رخداد می‌توانست امیدی باشد در دل لقمان و زانیار که 4 سال است در زندان فریاد بی‌گناهی سرمی‌دهند و فشار حکم اعدام را تحمل می‌کنند.

اما رفتارهای خودسرانه‌ی مأموران اعزام زندان رجایی‌شهر خاطره تلخی را آفرید. در هنگام اعزام، مأموران قصد داشتند وی را مجبور به پوشیدن لباس زندان کنند که وی از پوشیدن لباس زندان سر بازمی‌زند و اعلام می‌کند که حاضر نیست با این شرایط به دادگاه برود.

به او اصرار می‌کنند و نهایتاً سه نفر از مأمورین رسمی و کادری، وی را زیر مشت و لگد گرفته و تلاش می‌کنند تا با ضرب و شتم لباس زندان را بر تنش بپوشانند، لقمان باز هم مقاومت و کتک‌ها را تحمل می‌کند.

پس از کتک خوردن و ضرباتی که همچنان آثار و بقایش روی بدن او باقی مانده، لقمان دچار تنگی نفس شده و نفسش بند می‌آید در این هنگام مأموران از ضرب و شتم دست کشیده و حاضر شدند او را بدون لباس به دادگاه ببرند.

عجیب است که هنوز قضیه‌ی ستار بهشتی برای افکار عمومی آزاردهنده است و هنوز مادر ستار سر از سجاده برنگرفته که دوباره شاهد این هستیم که عده‌ای خودسر برخلاف قانون اقدام به ضرب و شتم زندانیان می‌کنند.

امروز یاد خرداد 89 افتادم که مسعود را در زندان رجایی‌شهر جلوی چشم ما مورد ضرب و شتم قرار دادند و آن روز برای ما به یکی از تلخ‌ترین روزهای این سال‌های نفرین شده تبدیل شد. امروز برای لقمان به عنوان روزی تلخ ثبت خواهد شد.

ای کاش کمی عقلانیت و منطق و آینده‌نگری وجود داشت و با نظارت بیشتر، آموزش مأموران و اخراج نیروهای خشن و خودسر، از تکرار فجایع جدید جلوگیری می‌شد و دیگر شاهد ماجراهایی مانند ستار بهشتی و هدی صابر نباشیم.»
مهسا امرآبادی – دوشنبه 5 اسفند – 12:50 بامداد

ویرایش: نامه به یک آزاده

——————————————————————————————————
از شما درخواست می‌شود در کمپین نامه ای به یک آزاده شرکت نمایید:
برای تأکید به همدلی‌ها و باهم بودن‌ها. برای تأکید به بودن در راهی که آزادگان در مسیرش هرچه می‌بایست انجام دادند…

Read Full Post »

اسفند 1392


همین‌جا! همین‌جای همین‌جا! دارد اتفاق می‌افتد…

دیگر اتفاق افتاد…

فعل گذشته، به حال بدل شد…

وقتی که باد نمی‌آمد، و وقتی که انگار، همه‌جا سکوت بود….

متأسفانه هنرمند مردمی، رامین پرچمی مجدداً بازداشت شده است. و اینگونه اتفاق‌ها همین گوشه‌کنارها، و همین روزها، همین‌روزهای همین‌روزها درحال رخ دادن است. و نام‌دارانی که نام‌شان انسان‌است اما کسی نام‌شان را فریاد نزده است…

پژمان ظفرمند - رامین پرچمی - عکس:پژمان ظفرمند

پژمان ظفرمند – رامین پرچمی – عکس:پژمان ظفرمند

پژمان ظفرمند ترانه‌خوان مردمی در یادداشتی با بیان این مطلب از مردم برای اطلاع‌رسانی در این زمینه یاری خواسته اند تا تأمین قرار وثیقه‌ی 50 میلیون تومانی برای رامین پرچمی ساده تر گردد:

«وقتی گلایه می‌کنیم که آیا کسی از حال روز ما خبر دارد دروغ نگفته‌ایم.

متأسفانه رامین پرچمی عزیز دقیقاً شب بعد از اولین اجرای هنری خودش بعد از 5 سال ممنوع از فعالیت بودن بازداشت شد و پرونده‌ای واهی برای او تشکیل شده است که هر چه تلاش کرده‌ایم، تاکنون نتوانسته‌ایم این عزیز را آزاد کنیم و نیازمند سند 50 میلیون تومانی برای آزادی ایشان هستیم که متأسفانه بعد از گذشت 45 روز هنوز کسی نتوانسته به ما برای تأمین این قرار کمک کند.

از همه‌ی شما دوستان عزیز تقاضا دارم اطلاع‌رسانی کنید تا بتوانیم برای تأمین قرار صادره برای این هنرمند عزیز مردمی کاری کرده باشیم.

با تشکر
پژمان ظفرمند»
یکشنبه 4 اسفند – 22:20

ویرایش: نامه به یک آزاده
عکس: پژمان ظفرمند

——————————————————————————————————
از شما درخواست می‌شود در کمپین نامه ای به یک آزاده شرکت نمایید:
برای تأکید به همدلی‌ها و باهم بودن‌ها. برای تأکید به بودن در راهی که آزادگان در مسیرش هرچه می‌بایست انجام دادند…

Read Full Post »

اسفند 1392

نسرین ستوده - رضا خندان / عکس:صبح یکشنبه 19 آبان 92 مقابل کانون وکلا - عکاس: خانم عالیه مطلب زاده

نسرین ستوده – رضا خندان / عکس:صبح یکشنبه 19 آبان 92 مقابل کانون وکلا – عکاس: خانم عالیه مطلب زاده

پیش از این گزارش داده بودیم(جلسه‌ی دادگاه نسرین ستوده مربوط به پروانه‌ی وکالت برگزار شد/عکس نسرین ستوده مقابل کانون) که محاکمه ی نسرین ستوده یکشنبه 19 آبان در دادگاه انتظامی وکلا صورت پذیرفت که در آن جلسه خانم ستوده برای انجام دفاعیات خود از دادگاه مهلت خواستند ودادگاه با درخواست ایشان موافقت کرد…

رضا خندان همسر نسرین ستوده مجدداً خبر داده‌اند که این دادگاه‌ها ادامه داشته و دارد:

«دادگاه نسرین یکشنبه 4 اسفند، ساعت 10 صبح در شعبه‌ی اول دادگاه انتظامی وکلا برگزار می‌شود.

محل برگزاری دادگاه: میدان آرژانتین، ابتدای خیابان زاگرس، ساختمان کانون وکلای مرکز.

این دادگاه به درخواست و اصرار دادسرای اوین، مبنی‌بر درخواست تعلیق پروانه‌ی وکالت او برای چندمین بار است که برگزار می‌شود.

ورود خبرنگاران و افراد علاقمند، به محل کانون بلامانع است.»
رضا خندان – 2 اسفند

پس از برگزاری دادگاه رضا خندان در یادداشتی کوتاه به شرحی از چگونگی برگزاری جلسه‌ی دادگاه پرداخته اند:

«امروز(4اسفند) جلسه‌ی دادگاه نسرین در شعبه یک دادگاه انتظامی وکلا با حضور دو تن از وکلای او، سرکار خانم گیتی پورفاضل و آقای عبدالصمد خرمشاهی؛ و عده‌ای از خبرنگاران و علاقمندان برگزار شد.

در ابتدای جلسه، نسرین به ابلاغ‌نشدن وقت رسیدگی به 2 تن از وکلایش(آقای عبدالفتاح سلطانی و سرکار خانم مهناز پراکند) اعتراض کرد و از دادگاه تقاضاکرد که جلسه تجدیدشده و وقت رسیدگی برای جلسه‌ی آینده، به ایشان نیز ابلاع شود که این درخواست او از سوی دادگاه مورد موافقت قرار گرفت.

آقای سلطانی با اینکه در زندان هستند اما پروانه‌ی وکالتشان هیچ مشکلی ندارد و می‌توانند در جلسات دادگاه شرکت کنند.»
رضا خندان – 4 اسفند – 16:20

نسرین ستوده - مقابل کانون وکلا - 4 اسفند 92 - عکس:رضا خندان

نسرین ستوده – مقابل کانون وکلا – 4 اسفند 92 – عکس:رضا خندان

ویرایش: نامه به یک آزاده
عکس: رضا خندان

——————————————————————————————————
از شما درخواست می‌شود در کمپین نامه ای به یک آزاده شرکت نمایید:
برای تأکید به همدلی‌ها و باهم بودن‌ها. برای تأکید به بودن در راهی که آزادگان در مسیرش هرچه می‌بایست انجام دادند…

Read Full Post »

بهمن 1392

سالش فرقی ندارد! روزش مهم است…

25 آن روز، 25 بهمن ماه بود…

بخوانید از پژمان ظفرمند:

پژمان ظفرمند - زمستان 92 - عکس: پژمان ظفرمند

پژمان ظفرمند – زمستان 92 – عکس: پژمان ظفرمند


«25بهمن سال 90 در حوالی خیابان اسکندری دستگیر و به‌اتفاق 11 نفر دیگر از عزیزانی که دستگیر شده بودند به اندرزگاه هفت زندان اوین انتقال داده شدیم.

در این بین دیدن علی شکرچی در اتوبوسی که قرار بود ما را به زندان انتقال دهد بسیار دردناک بود. علی شکرچی که مدت 5 روز قبل از سالگرد 25 بهمن از بند 350 اوین آزاد گشته بود، متأسفانه مجدد در چهارراه ولیعصر دستگیر شده بود و در حین انتقال به زندان بارها مورد ضرب و شتم قرار گرفت و ما نیز در اعتراض به این حرکت و هم اعتراض به دستگیری خود، دست به اعتصاب غذا زده که بعد از گذشت 12 روز به‌اتفاق دو نفر دیگر از زندانیان آزاد گشتم و دیگر عزیزان هم بعد از گذشت چند روز آزاد گشتن.

در این بین شعری را در اندرزگاه هفت در ارتباط با دستگیری خود نوشتم که به شرح زیر می‌باشد:

عابری بودم ز دنیا بی‌خبر
بی‌خیال و بی‌حواس و بی‌خطر
قصد من رفتن به سوی خانه بود
در سرم سودای آب و دانه بود
ناگهان بین خوش و اسکندری
سبز شد در راه من نره خری
گفت با یاران که او فتنه‌گر است
ساعتی می‌بینم این دور و برست
گفتمش ما را به چه فتنه‌گری
بی‌گناهم من کجایم می‌بری
اندکی بعد ما را سوار ون نمود
با دگر همشهریان ما را ربود»

پژمان ظفرمند – 25 بهمن

ویرایش: نامه به یک آزاده

——————————————————————————————————
از شما درخواست می‌شود در کمپین نامه ای به یک آزاده شرکت نمایید:
برای تأکید به همدلی‌ها و باهم بودن‌ها. برای تأکید به بودن در راهی که آزادگان در مسیرش هرچه می‌بایست انجام دادند…

Read Full Post »

بهمن 1392

25 بهمن 89 بود که محدودیت‌های شدید بر خانواده‌ی مهدی کروبی و میرحسین موسوی شدت گرفت، و این آغازی بود بر زندان‌کردن خانه‌های این شهروندان ایران که در پاسخ به واژه‌های بلند گفتند: «ما نیز جز همراهان این جنبشِ بلند نیستیم»…

محمدتقی، فرزند مهدی کروبی به مناسبت شروع چهارمین سال زندان خانگی زهرا رهنورد، میرحسین موسوی و مهدی کروبی نوشته‌اند:

محمد تقی کروبی فرزند مهدی کروبی

محمد تقی کروبی فرزند مهدی کروبی

«به مناسبت ورود به چهارمین سال حبس و حصر غیرقانونی رهبران جنبش، دوست دارم یادی از فروریختن پرده‌ی تزویر و ریا در 25 بهمن 1389 کنم.

روزی که برخلاف ادعای سیستم، مبنی‌بر حمایت از مردم تحت ستم منطقه، دعوت مشترک کروبی و موسوی برای حمایت از بهار عربی در مصر و تونس تحمل نشد و متأسفانه تعدادی از عزیزان‌مان به‌شهادت رسیدند و یا مجروح و یا دستگیر شدند.

شاید بتوان گفت که کثیف‌تر از اصل جنایت در به‌شهادت‌رساندن صانع، محمد و حامد یا دیگر شهدای جنبش، تلاش مذبوحانه‌ی افرادی بود که پروژه‌ی شهید دزدی را طراحی و با مشوق‌های مادی می‌خواستند لباس حق بر باطل بپوشانند و سپس به ادعای خونخواهی آنان، خون‌های بیشتری بر زمین جاری کنند.

درود بر شرف و انسانیت خانواده‌ی محترم عزیزانی که دست رد بر سینه‌ی متعرضین به حقوق ملت زدند و حاضر نشدند خون و اهداف فرزندان شان را با مکر آنان معامله کنند.»
محمدتقی کروبی – 25 بهمن

مهدی کروبی - زهرا رهنورد - میرحسین موسوی

مهدی کروبی – زهرا رهنورد – میرحسین موسوی

ویرایش: نامه به یک آزاده
عکس کوچک: محمدتقی کروبی
——————————————————————————————————
از شما درخواست می‌شود در کمپین نامه ای به یک آزاده شرکت نمایید:
برای تأکید به همدلی‌ها و باهم بودن‌ها. برای تأکید به بودن در راهی که آزادگان در مسیرش هرچه می‌بایست انجام دادند…

Read Full Post »

بهمن 1392

بخوانید. پژمان ظفرمند از آن روزها می‌گوید. از همان روزها، و از آن یاد ها…

«اکبر! ای آزاده‌خواهی راهِ تو
دل فدای جان مرگ‌آگاهِ تو
با من از الواحِ تقدیرت بگو
از بهادادن به تحقیرت بگو
لال باشی قهرمانت می‌کنند!
موج گردی قصد جانت می‌کنند
اکبر از ایثار تو شرمنده‌ام
کاش اعدامی شود پرونده‌ام»
پژمان ظفرمند – 23 بهمن

پژمان ظفرمند - زمستان 92 - عکس: پژمان ظفرمند

پژمان ظفرمند – زمستان 92 – عکس: پژمان ظفرمند

«وقتی دلت واسه خودت تنگ می‌شه تو سلول انفرادی، و باید تو کاسه‌ی فلزی توالت تو ساعتهای خاصی خودت رو ببینی، شاید با دیدن یک عکس از خودت، روحیت عوض بشه.

تو یکی از بازجویی‌ها با نشان‌دادن این عکس به من، انگار دیگه دلتنگ خودم نبودم و به لحظه‌های سختی که اکبر در حال گذراندن بود فکر می‌کردم.

خدایا تو رو به حق مرتضی علی هم، عزیزان در بندمان را آزاد بگردان.»
پژمان ظفرمند – 8 بهمن

ویرایش: نامه به یک آزاده
عکس: پژمان ظفرمند
——————————————————————————————————
از شما درخواست می‌شود در کمپین نامه ای به یک آزاده شرکت نمایید:
برای تأکید به همدلی‌ها و باهم بودن‌ها. برای تأکید به بودن در راهی که آزادگان در مسیرش هرچه می‌بایست انجام دادند…

Read Full Post »

Older Posts »