Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for دسامبر 2013

دی 1392

شال بافته شده به دستان بهاره هدایت از زندان اوین. برای مهدی کروبی

شال بافته شده به دستان بهاره هدایت از زندان اوین. برای مهدی کروبی

بهار برای بهار سرود می‌خواند، و پرستو یاد خانه می‌کند؛ هرچند که چرخ روزگار به زندان بهار کرده باشد و خانه را زندان!


هزار و پنجاه روز…

امروز دوشنبه، نهم دی ماه 1392، یا امروز، روز هزار و پنجاه و یکم ِ یک حصر بزرگ است…

این عدد، شمارگان روزهایی ست که مهدی کروبی، میرحسین موسوی، زهرا رهنورد در زندان به سر می‌برند.

محمدحسین کروبی فرزند مهدی کروبی نوشته است از یک شکوه، که بخوانید:

«هدیه بهاره هدایت از زندان اوین برای پدرم

هدیه بهاره هدایت از اوین. معرق کاری و شال. برای مهدی کروبی

هدیه بهاره هدایت از اوین. معرق کاری و شال. برای مهدی کروبی

برای تقدیر از ایستادگی بر عقیده و در آستانه‌ی پنجمین سالروز زندان بهاره هدایت٬ روز گذشته به منزل آقای احمدیان و این دانشجوی زندانی رفتم.

در این دیدار همسر باوفای ایشان یک شال‌گردن که یادنوشته‌ی اوین روی آن هک شده بود را از طرف خانم بهاره هدایت که از زندان اوین به همراه یک تابلوی معرق‌کاری شده از شعر «ای مرغ گرفتار بمانی و ببینی، آن روز همایون که به عالم قفسی نیست» را که خود باقته و ساخته بودند و برای آقای کروبی ارسال شده بود را به من دادند و من هم این یادگاری را در اولین فرصت توسط خانواده برای پدر خواهم فرستاد.

خانم هدایت که ده سال حکم گرفته به همراه خانم مریم شفیع‌پور دو تن از فعالین زن ستاد آقای کروبی بودند که همکنون در اوین محصورند.»

——————————————————————————————————
از شما درخواست می‌شود در کمپین نامه ای به یک آزاده شرکت نمایید:
برای تأکید به همدلی‌ها و باهم بودن‌ها. برای تأکید به بودن در راهی که آزادگان در مسیرش هرچه می‌بایست انجام دادند…

Advertisements

Read Full Post »

دی 1392


آزادگان اندیشه! گویی با خوبی‌تان، با خنده‌هاتان، بساط ظلم را سخت برچیده‌اید، که ظلم، به انتقام اینگونه حریصانه چنگال غارت برکشیده است!

تو ظلم! چنگال بکش؛ و سفره‌هامان برهم‌ریز! سفره‌ها دوباره چیده خواهد شد، و ما آزاده خواهیم ماند…

اما تو، باز، آسوده نخواهی خوابید…

منزل غارت شده ی رضا خندان و نسرین ستوده

منزل غارت شده ی رضا خندان و نسرین ستوده

رضا خندان همسر نسرین ستوده تعریف می‌کند:

«دو ساعتی می‌شود که از یک سفر یک‌روزه برای شرکت در مجلس ختم یکی از اقوام که دو روز پیش براثر تصادف جان‌اش را از دست داده‌است، به خانه برگشته‌ایم.

علاوه بر چهره‌ی وحشت‌زده‌ی بچه‌ها و خاله‌شان و درب شکسته‌ی آپارتمان، این هم تصویر گوشه‌ای از یکی از اتاق‌هاست که این چنین شخم زده شده است. هنوز دقیقاً نتوانسته‌ایم چیزهایی را که برده شده است را لیست کنیم. تقریبا هیچ چیز ارزشمندی در خانه نمانده است.

اینکه این اتفاق چقدر با جنجال‌های اخیر مرتبط هست یا نه؟ اثبات‌اش بستگی به نیروی انتظامی و مأمورین امنیتی و اراده‌ی آنها برای پیگیری موضوع و پیدا کردن عاملین این اتفاق دارد.

همه می‌دانند نیروی انتظامی و اداره آگاهی و مدل‌به‌مدل نهادهای امنیتی و قضایی در این کشور آن‌قدر قدرت و اختیار دارند که ظرف 48 ساعت عاملین را پیدا بکنند.

ما منتظر می‌مانیم تا نتیجه‌ی اقدامات‌شان را اعلام کنند.»
شنبه – 7 دی – ساعت 2 بامداد

صندلی های خالی دو برنده ی جایزه ی ساخاروف، نسرین ستوده و جعفر پناهی - 22 آذر 91

صندلی های خالی دو برنده ی جایزه ی ساخاروف، نسرین ستوده و جعفر پناهی – 22 آذر 91

لازم به ذکر است چهارشنبه 22 آذرماه 91 بود که مراسم جایزه‌ی ساخاروف در پارلمان اروپا در غیاب بردنگان این جایزه، یعنی نسرین ستوده و جعفر پناهی که در آن تاریخ به ترتیب در زندان و ممنوع‌الخروج بودند، با صندلی خالی این عزیزان برگزار گردید.

درست یک سال بعد یعنی 22 آذر 92 در سفارت يونان ملاقاتی بین هیئتی اعزامی از سوی پارلمان اروپا و این برندگان جايزه ساخاروف آزادی اندیشه‌ی سال 2012صورت گرفت. که اين رویداد متأسفانه با جنجالی از سوی برخی نمایندگان مجلس و مقامات جمهوری اسلامی و خبرگزاری‌های وابسته پاسخ داده شد!

رضا خندان در این رابطه گفته بود:

«به دعوت هیات پارلمانی اروپا، نسرین و آقای پناهی پس از ورود این هیأت به تهران با آنان دیدار کرده و در زمینه‌ی وضع حقوق‌بشر در ایران با آنان گفتگو کردند.

آقای پناهی و نسرین هر کدام 20 و 10 سال ممنوع‌الخروج بوده و امکان سفر به خارج از کشور از جمله به منظور دریافت جایزه‌ی پارلمان اروپا (ساخاروف) را ندارند.»
رضا خندان – 22 آذر 92

ویرایش: نامه به یک آزاده

خبرهای مرتبط در آرشیو:

نسرین ستوده و جعفر پناهی برنده جایزه ساخاروف شدند
رضا خندان:امروز مراسم اهدای جایزه‌ی ساخاروف در نبود نسرین و جعفر پناهی برگزار میشود
مراسم جایزه ساخاروف در نبود ستوده و پناهی/متن کامل پیام جعفر پناهی
عدم تغییر وضع جسمی نسرین ستوده/رضا خندان:نسرین بابت بیانیه اش برای مراسم ساخاروف ناراحت بود
روز49 اعتصاب غذای نسرین ستوده/واکنش پارلمان آلمان به وضعیت او
لغو سفر هیات پارلمانی اروپا به ایران، پس از رد درخواست دیدار با دو زندانی سیاسی سابق(جعفر پناهی) و فعلی(نسرین ستوده)

——————————————————————————————————
از شما درخواست می‌شود در کمپین نامه ای به یک آزاده شرکت نمایید:
برای تأکید به همدلی‌ها و باهم بودن‌ها. برای تأکید به بودن در راهی که آزادگان در مسیرش هرچه می‌بایست انجام دادند…

Read Full Post »

آذر 1392

دکتر جلودارزاده این روزها کجاست؟

او به زندان است! او به غریبانگی همان صبح آزادی، امروز به زندان است!
فراموش‌مان نشود! از انسان حرف می‌زنیم، نه چیز دیگر!

دکتر رضا جلودارزاده در «سکوت مطلق خبری» برای گذران شش ماه حبس تعزیری، این روزها میهمانِ یک زندان است و تنها می‌خواهد، برای او و مادر بیمارش دعا کنیم!

دکتر رضا جلودارزاده، روزنامه نگار

دکتر رضا جلودارزاده، روزنامه نگار

دکتر رضا طالشی جلودارزاده در تاریخ 11 بهمن ماه 1390 بازداشت و پس از حدود 80 روز حبس در تاریخ 29 فروردین ماه سال 1391 با سند 100 میلیون تومانی موقتاً آزاد شد تا پس از این آزادی به بهانه‌ی «تبلیغ علیه نظام» به یک سال حبس تعزیری محکوم گردد! این حکم پس از اعتراض و ارائه‌ی مدارک پزشکی در دادگاه تجدید نظر تنها به شش ماه حبس تعزیری کاهش یافت!

پس از این‌ها دکتر جلودارزاده که در دوران انتخابات 92 فعال ستاد دکتر محمدرضا عارف بودند، 21 خرداد ماه 92 از مراجعه‌ی مأموران لباس‌شخصی به منزلش برای بازداشت وی و تفتیش خانه خبر دادند:

«رأس ساعت 10 و 45 دقیقه صبح امروز تعدادی مأمور لباس‌شخصی با حکم دادستانی آمده بودند منزل ما تا مرا بازداشت کنند؛ اما من منزل نبودم!
منزل را کاملاً بازرسی و کیس کامپیوتر و مقداری از وسایل و ابزار نوشتاری‌ام را، صورت‌جلسه و با خود بردند!
خدا ختم‌به‌خیر کند….
از همه دوستان حلالیت می‌طلبم. برایم دعا کنید.
»

ایشان سپس شخصاً با مراجعه به دادستانی تهران، بازداشت و پس از چندین ساعت بازجویی آزاد می‌گردند و همان شب در فیسبوک خود می‌نویسند:

«من آمدم خانه
وسایلم را پس نگرفته‌ام اما نزدیک به 8 ساعت بازجویی و سین‌جیم شدم فقط.
قابل توجه دوستانی که نگران من بودند.
از همه دوستان ممنونم به خاطر همه پیگیری‌ها و نگرانی‌های‌شان.
از همه عذرخواهی می‌کنم به‌خاطر این اتفاق پدیدآمده که البته بنده هیچ تقصیری نداشته‌ام!
………………………………….
خبر خبرگزاری‌های ایلنا، ایسنا و به ویژه لیدر رسانه‌ایی طیف اقتدارگرایان، روزنامه کیهان کار خودش را کرده بود!
»

لازم به توضیح است موارد بازجویی از زبان آقای جلودارزاده، همان‌روز این‌گونه بیان شد:

«سی و پنج صفحه از نوشته‌هایم که به صورت استاتوس گذاشته بودم مورد پرسش آقایان بود، اما تنها پستی که برایم مشکل ایجاد کرده و مورد حسایت آقایان شد پست ‘مادر بزرگ دچار اعوجاج فکری شده و گرفتار آمده است’ بوده!! و همچنین آن چه که امروز روزنامه مزخرف کیهان از زبان من نوشته بود.»

آقای دکتر رضا جلودارزاده از رزمندگان و جانبازان جنگ هشت‌ساله‌ی ایران و عراق است و از بیماری جدی‌ای رنج می‌برند که وی را ملزم به مصرف داروهای خاصی کرده است و از این رو محیط زندان برای ایشان بسیار خطرناک است.

دکتر جلودارزاده(روزنامه‌نگار) رییس شورای سیاست‌گذاری و سردبیر هفته‌نامه‌ی صبح آزادی بودند. هفته‌نامه‌ای که توسط معاونت مطبوعاتی در تاریخ 27 مهرماه 1390 در آستانه انتشار پانزده‌امین شماره، به دلایل واهی رایج(!)، در ایران توقیف شد.

متن زیر که به تاریخ 30 آبان 92 در فیسبوک شخصی ایشان منتشر شده است دلنوشته‌ایست که انگار از اعماق دل پر از واژگانی فریاد می‌کند که مدت‌هاست جز سکوت بر لب نرانده است. این دلنوشته را با این پرسش منتشر می‌کنیم که آیا رواست اگر دلی شکسته باشد، سکوت پاسخ آن گردد؟

«دوستان خوب من…!
حوصله کرده بخوانید
واپسین سخن….

کار او دارد که حق را شد مرید **** بهر کار او، ز هر کاری برید
دیگران چون کودکان این روز چند **** تا شب ترحال بازی می‌کنند
~~حضرت مولانا

آموختم، برای زندگانی بهتر و رفاه بیشتر نباید به چاپلوسی و زیرآب‌زنی متوسل شد.
آموختم، حسد و رشک، امور مذمومی است و موجبات کاهش لذت زندگانی و عمر.
آموختم، دروغ کار آدمیان خردمند نیست.
آموختم، تهمت، افترا و بهتان برای اتهامی اثبات‌نشده خوراک آدمیان کوته‌فکر است.
آموختم از پدری مهربان و متدین(که در نوجوانی از دستش داده ام)، نانِ نامردی نخورم.
آموختم و اینگونه تربیت شدم که نسبت به میهنم و مردم وطنم عشق بورزم. آنگاه که هنگام انتشار خبر آزادی خرمشهر در کنار پیاده روی شهر کوچک‌مان، پدر به نماز ایستاده بود.
آموختم، می‌شود مثل یک انسان زیست، هرچند به سختی اما میسر است.
نامردی بد است. نامرادی هم همینطور. بدگویی هم…!

اعتراف می‌کنم، تخلف کرده‌ام! حداقل طبق شواهد و قرائن و واقعیات موجود و آن تفکری که بر دستگاه قضا حاکم است، هرچند غلط اما من که می دانستم! :

فعالیت تبلیغی علیه نظام

نظامی که برای تثبیت آن خود از هزینه‌داده‌های آنم!
ظاهراً نمی‌باید در دل زمستان، 8 روز از زندگانی‌ام را مختل می‌کردم تا مثلاً بخواهم بفهمم مهندس میرحسین موسوی در کجا نگهداری می‌شود! مهندسی که رییس دولت ما در ایام دشوار جنگ بود. مهندسی که کاندیدای من در انتخابات بود. مهندسی که چونان میلیون‌ها نفر به او رأی داده بودم. مهندسی که به‌ناحق گرفتار حصر و حبس شده بود. مهندسی که یک روز در محیط خانه‌اش بی‌رحمانه بر او تاخته بودم اما او در نهایت ادب و مهربانی به من، پاسخ تاختن‌هایم را با روی گشاده داده بود و گفته بود: ‘من تا آخر ایستاده ام’ و و و….

اما من خطر کردم. زدم به دل دشت و جنگل و دریا.
به همین سادگی پرونده‌ای برایم سرهم شد در دستگاه قضا. اما پرونده‌ای قطورتر و پربارتر برای من تدوین شد از سوی برخی از به‌اصطلاح همکاران من، بیشتر در آن سوی آب…! همچنان از سوی نو رسیده‌های جویای نام که گیس می‌افشانند و زبان به کرشمه می‌گشایند. چون نخواستم از برخی از آن عافیت‌جویان در بلاد غیر و همینطور از تعدادی از کاسه‌لیسان داخل رخصتی بگیرم.
اینگونه شدم آدم‌بده‌ی روزگاران.

نمی‌دانستم که برای انتشار یک خبر در شبکه اجتماعی می‌باید از تعدادی از همکاران مدعی اما فیل‌دماغ کسب اجازت کنم! اینکه به احتمال، بهانه‌ای باشم تا برخی از آنان نان‌شان آجر شود و یا اینکه نزد اربابان‌شان شرمنده شوند. نمی‌دانم اما خبر را منتشر کردم. همان خبری که همان دوستان با تبختر و تکبر در آستانه‌ی شب عید همان سال و درحالی که راوی آن خبر یعنی این حقیر گردن‌شکسته در سلول انفرادی به‌سر می‌بردم در صدر اخبارشان قرار گرفت. همانانی که در شب انتشار آن خبر به تاریخ دهم بهمن ماه سال 1390، بر من تاخته بودند. برخی با لودگی. برخی‌ها با سرخوردگی و برخی هم البته با دریوزگی. لمپن‌ها همه‌جا هستند. مع‌الاسف در میان جماعت ما، به‌گمان بیشتر و البته شکیل‌تر است.

خبر چه بود: ‘میرحسین موسوی به‌همراه همسرش در خانه‌ای ویلایی در شهسوار نگهداری می‌شوند.’ همین…
صبح فردا در منزل بازداشت‌ام کردند. انتشار این خبر ظاهراً بهانه بود. به گمانم فرصت انتقام چندین ساله را برای برادران ارزشی(!) فراهم کرده بودم. براَنداز نبودم اما بیش از حد تصور زبان درازی می‌کردم. مواجب‌بگیر نبودم اما هم‌اینکه مانند خیلی از دوستان، خبرفروش و یا مزدور نبودم ظاهراً خود جرم کمی نبود! چشم طمع به دلارهای اجانب نداشتم اما به اندازه کافی مفت و مجانی افشاگری می‌کردم.

32 روز سرد زمستان را جانانه در سلول انفرادی اوین گذراندم. 47 روز را هم در یک اتاق 4 نفره. در مجموع 79 روز در حبس شدم. در تاریخ 29 فروردین ماه سال 1391 با سند 100 میلیونی آزاد اما بلافاصله پس از آزادی حکم یک ساله برایم بریده شد. اعتراض کردم. تجدیدنظر اما ردکرد. بنیادشهید و امور ایثارگران مناطق 9 و 21 تهران بزرگ وارد میدان شد و با استناد به مدارک پزشکی در اقدامی قابل ستایش از دادگاه خواستار تخفیف شد. اما دادگاه فقط 6 ماه تخفبف داد.

اما تحلیل واقعه

قوه قضاییه‌ی ما قوه‌ی پراشکالی است؛ اما به‌طور قاطع نمی‌توان گفت، همه احکام آن دارای اشکال و عاری از منطق است. اشکال و انتقاد وارد است. اشکال در همه‌جا هست. اما من از سوی همکاران و برخی از نادوستان خود بیشتر ضربه خوردم. به عنوان فردی که سالیان درازی است در عرصه‌ی خبر و روزنامه‌نگاری کار کرده‌ام دردمندانه اذعان می‌کنم، بسیاری در میان جماعت ما هستند که اگر قدرتی بگیرند از هرچه دیکتاتور دیکتاتورترند.

مهندس میرحسین موسوی با خلوص نیت وارد میدان شد. همانگونه سیدمحمد خاتمی. همینطور شیخ مهدی کروبی. روزنامه‌نگاری بهانه است. برخی‌ها همه‌ی این‌ها را پله کرده‌اند. درپی فرصتی بودند تا خود را مهیا کنند. به نانی برسند. به نامی. به نوایی. نه رفاه مردم برای‌شان مهم بوده و هست و نه منافع ملی. نه حتا حفظ تمامیت ارضی. نام نمی‌برم. تعدادشان بسیار است. برخی از آنان همه کاری می‌کردند و البته می‌کنند تا دارای پرونده شوند. فرقی برایشان نمی‌کند. با خبرسازی اگر نشد با خبرفروشی. با آدم فروشی اگر نشد با به آتش کشیدن سطل آشغال کنار خیابان. هدف رفتن به آنسوی آب است. شاطرنانوایی که از فرصت، استفاده و خود را خبرنگار جا زد و در فرانسه ساکن شد. تعمیرکار ساعت که به‌نام خبرنگار در آمریکا اقامت گرفت. کارچاق‌کن‌هایی که با وصله و پینه‌های چاروداری و شعبده‌بازی‌ها و بندبازی‌های مقاله‌ایی از طریق ترکیه و پس از سال‌ها پستونشینی در دیار اجانب آرام گرفتند.

همانانی که زیر شومینه های اهدایی نشسته و از طریق تریبون‌های اهدایی حنجره‌های‌شان را پاره می‌کنند و می‌فرمایند لنگش کن! با جعل خبر. با قلب خبر. با جاسوسی. با وطن فروشی. و و و و….

چه سود. قوه قضاییه‌ی بیمار ما هم در دام شارلاتانیزم آنان گرفتار آمده بود. شبکه‌هایی را با پشتوانه‌ی مالی بیگانگان اشغال کردند. کیهان و حسین شریعتمداری این‌سوی خبرسازی‌های دروغ، آنان از آن سو. تا می‌توانند به یکدیگر نان قرض می‌دهند. همدیگر را ساپورت و حتا نقاشی و بزک می‌کنند. حماقت محض است کسی تصور کند آنان دلشان برای غیر خودشان می‌سوزد. فرقی نمی‌کند. کیهانیان هم این چنین اند.

جاسوسی، وطن فروشی امور مذمومی است. به غیر از 2تا3 سایت خبری و تعداد معدودی از آن سایت‌ها، از هیچ‌یک ازآنان و شبکه‌های خبری تحت مدیریت آن طرفی انتظار پوشش خبری در مورد خودم را نداشته و ندارم. ‘صافی’ بسیاری از آنان _ فرقی نمی‌کند، در بساموارد از صافی استصوابی آیت‌الله جنتی هم تنگ‌تر است_ باندی و قبیله‌ایی عمل می‌کنند. اگر با مطامع و منافعِ سوءِ آنان همراه باشی، فبها؛ واگرنه طرد می‌شوی. پردازش چند تا از نام‌های بزرگ و خوشنام تنها برای رفع کدی است.

خاطرم هست، هیچگاه سعی نکرده‌اند حتا برای یک بار و یا خیلی کوتاه، زندانی بودن‌ام را پوشش دهند. همانگونه که اکراه داشته اند توقیف هفته‌نامه صبح آزادی را بازتاب دهند. چون شبیه آنان نبودم. مدیون‌اند که بازداشت و زندانی‌شدن مرا منتشرکنند. بنده هیچ نیازی به تلاش اینگونه به اصطلاح همکاران مذبذب، کذاب و باندباز و وطن‌فروش نداشته و ندارم. نزد وجدان خود آسوده‌ام که فارغ از هرگونه بغض، غرض و مرضی با هر امکانی که در دست داشته‌ام همواره از حقوق هر آنکه فکر می‌کردم مظلوم واقع‌شده دفاع کرده‌ام و هماره تمام‌قد اخبار توقیف نشریات را پوشش داده‌ام. حتا در بسیار مواقع در حمایت از آنها پای بسیاری از اطلاعیه‌ها و بیانیه‌ها را امضاء کرده‌ام. هزینه های این مواضع را نیز به سختی پرداخت کرده‌ام. شاید یکی از آن‌ها مستتر در همین پرونده باشد.

باکی نیست. شکوه و گله‌ایی از کسی ندارم. برای همه‌ی بدبینان و بدکیشان و منفعت طلبان دعا می‌کنم. از قوه‌ی قضاییه جمهوری اسلامی سپاسگزارم! سپاسگزار از اینکه در صدور حکم و رفتار ناعادلانه اش نسبت به من دستِ‌کم رو بازی کرد؛ اما صدهزار بار تإسف از برخی از این به اصطلاح هم‌صنفان طاعون‌زده و همچنین برخی از به اصطلاح دوستان و حتا شاگردان‌ام!

دلایل تبریک من این بود!
با تبریک و تهنیت مجدد به اکثریت نام‌ها و ساکنان مستقر در دخمه‌ی ‘خودگویان و خودخندان، به اصطلاح جامعه روزنامه نگاران ایرانی’ و دو-سه تن از بزک‌کرده‌های بیمار!

– شایسته است گفته شود؛ بسیاری از همکاران من البته انسان‌های شریف و قابل احترامی‌اند اما بسیاری از آنان مع‌الاسف اینگونه نیستند. همانانی که به‌خوبی می‌دانند روی سخن من با آنهاست….

در خاتمه از همه دوستان حلالیت می‌طلبم و از همه‌ی آنانی که به‌هردلیلی خاطرشان را مکدر کرده‌ام صمیمانه عذرخواهی می‌کنم.
هم برای من و هم برای مادر پیر و بیمارم دعا کنید!
»

مخلص تمامی هموطنان خوشفکرم
رضا. ط. جلودارزاده
روزنامه نگار زندانی
تا 6 ماه دیگر، خداحافظ همگی
اوین، پاییز سال 1392

ویرایش:نامه به یک آزاده

——————————————————————————————————
از شما درخواست می‌شود در کمپین نامه ای به یک آزاده شرکت نمایید:
برای تأکید به همدلی‌ها و باهم بودن‌ها. برای تأکید به بودن در راهی که آزادگان در مسیرش هرچه می‌بایست انجام دادند…

Read Full Post »

آذر 1392


آزاده! این بالاشهر زندان است! سلول‌هایی خیلی گران، به گرانی جان تو…

آنجا در انفرادیِ روزهایی که می‌گذرانی حتما هست «گرمایی» که از یو-لوله‌های روی دیوارهای سرد سلول‌ت نمی‌گذرند…

آنجا در انفرادی ِ روزهایی که بر ما تاریک‌اش کرده‌اند حتما هست «نوری» که از خود تو شب‌های این بالاشهر را روشن کرده است…

فکر کردند مجردی و در تنهایی خود خواهی مُرد، پس نامِ «تنهایی» بر اتاق زندگانی تو نهادند؛ فکر کردند، و بعد مُردند…

این روزهای زیبا که سپیدی برف و نارنجی برگ‌ها با زلالی باران در ترکیب است، نه آن بالاشهر که تمام ِ شهر، بی‌تو مرا حبس می‌شود…

پیمان عارف

پیمان عارف

«اوین زیادى بالاى شهره.

و 240 بالاى شهر اوینه!

سلولهاش سرد سرد سرده.

بجاى رادیاتور هر سلولش یک لوله U شکل داره که آب گرمى که از توش رد می‌شه خود لوله‌رو هم بعضاً گرم نمی‌کنه تا چه‌رسد به سلول!

خیلى ها نوشته بودند که ‹برف مال بالاى شهره و…›

خواستم بگم یک جایى هست که زیادى بالاى شهره!

خدایا خودت الان به داد هر اون کسى برس که الان تو اون سلولهاى نمور 240 از سرما به خودش می‌لرزه و ‹چراغ می‌زنه› و از نگهبان پتو می‌خواد ولى با صداى ‹سید› مواجه می‌شه که ‹پتو نداریم. دیگه چراغ نزنیا!›

خدا خودت یاری‌گرشان و البته دادگرشان باش.»
پیمان عارف – پنج‌شنبه 14 آذر

——————————————————————————————————
از شما درخواست می‌شود در کمپین نامه ای به یک آزاده شرکت نمایید:
برای تأکید به همدلی‌ها و باهم بودن‌ها. برای تأکید به بودن در راهی که آزادگان در مسیرش هرچه می‌بایست انجام دادند…

Read Full Post »

آذر 1392

نسرین ستوده - رضا خندان / عکس:صبح یکشنبه 19 آبان 92 مقابل کانون وکلا - عکاس: خانم عالیه مطلب زاده

نسرین ستوده – رضا خندان / عکس:صبح یکشنبه 19 آبان 92 مقابل کانون وکلا – عکاس: خانم عالیه مطلب زاده

رضا خندان همسر نسرین ستوده در این روزهایی که احکام اعدام بسیار سریع و پشت سر هم درحال اجراست، با اشاره به فاجعه‌ای که درمورد یکی از زندانیان محکوم به اعدام سرزمین ایران رخ داده است به این حکم، این حقیقت تلخ روزگار ما، اشاره کرده است:

«سیزدهم آذر ماه سال 1368، وقتی کودک 13 ساله‌ای وارد زندان لاکان رشت شد مطمئناً تصور نمی‌کرد چه سرنوشتی در انتظار اوست.

امروز دقیقاً 24 سال از زندان بی‌انتهای او سپری شد. او تمام این مدت اگر مأموری به داخل بند آمده است به تصور این که آمده‌اند برای اعدام ببرند رنگ از رخسارش پریده است.

24 سال تمام در انتظار اعدام بودن خیلی وحشتاک‌تر از خود اعدام است. یک شب قبل از بازداشتِ نسرین، پشت تلفن به او گفت که دیگر خسته شده است و می‌خواهد اعدام کنند تا از این وضع خلاص شود.

صغری نجف پور دختر بچه‌ای که در 13 سالگی به اتهام قتل کودک 9 ساله‌ی خانواده‌ای که برایشان کار می‌کرده است، بازداشت و در زندان 37 ساله شده است.

او این اتهام را قبول ندارد و مدعی است که قتل را شخص دیگری مرتکب شده و از بچه‌بودن او سوء‌استفاده کرده، به گردن او انداخته اند.

بسیاری از کشورها مجازات اعدام را از قوانین شان حذف کرده، 15 تا 20 سال زندان را جایگزین آن کرده اند. صغری نجف پور تا اینجا بیش از مجازات معادل اعدام، زندان کشیده است. با این حال او هر آن منتظر است تا برای انجام مجازات صدایش کنند.»
رضا خندان – چهارشنبه 13 آذر

——————————————————————————————————
از شما درخواست می‌شود در کمپین نامه ای به یک آزاده شرکت نمایید:
برای تأکید به همدلی‌ها و باهم بودن‌ها. برای تأکید به بودن در راهی که آزادگان در مسیرش هرچه می‌بایست انجام دادند…

Read Full Post »